*دیشب یه خواب بد دیدم. وقتی بیدار شدم مث بچه‌ها هنوز داشتم گریه می‌کردم. نمی‌دونم به خاطر غم سنگینی بود که حتی توی خواب هم تحمل‌ش رو نداشتم یا از خوشحالی‌م بود که می‌دیدم خواهرم صحیح و سالم‌ه و آروم خوابیده. تمام بالش‌م خیس شده بود. چشمام می‌سوخت ولی اشکام تموم نمی‌شد. چقدر خوب بود که همه‌ش رو توی خواب دیده بودم.

یه دفعه یه عالم خاطره‌ی بد از سال‌های دور هجوم آورد به ذهن‌م. از اون سالی که دیگه مامان‌م من رو به موقع مدرسه نمی‌برد. زیاد حواس‌ش بهم نبود. بابام چقدر کم حرف می‌زد. کسی بهم نمی‌گفت چه خبر ه. خوب یادم‌ه یه روز مامان‌، من و خواهری رو برد بیمارستان عیادت پدربزرگ‌م. هیچ وقت یادم نمیره چقدر چهره‌ش زرد و خسته شده بود. سرطان حتی براش توان حرف زدن هم نذاشته بود.

پدربزرگی که اون همه من رو دوست داشت، فقط بهم سلام کرد و من رو بوسید. یادم نمیاد حرف دیگه‌ای گفته باشه... اون روز، آخرین باری بود که دیدم‌ش. تحمل‌ش برام سخت بود ولی می‌دونستم که دیر یا زود این اتفاق میفته.

یه روز ساعت حدود ۷ بود که تلفن زنگ زد. ما خونه‌ مادربزرگ‌م بودیم. همه با وحشت به تلفن نگاه می‌کردن. مامان گوشی رو برداشت. جوابای بی‌ربط می‌داد. همه‌ش می‌گفت بله... بله... باشه!

نمیخوام بقیه‌ش رو به یاد بیارم. اون موقع که توی ابن بابویه یه تل خاک بهم نشون دادن و گفتن پدربزرگ‌م رو اونجا به خاک سپردن، خیلی شاکی شدم که چرا من رو توی مراسم خاکسپاری نبردن ولی حالا واقعاً ممنون‌م ازشون. همون بهتر که آدم این چیزا رو با جزئیات به یاد نیاره.

حالا سال‌ها از اون میگذره. منی که اون همه پدربزرگ‌م رو دوست داشتم، الان دارم زندگی خودم رو می‌کنم. یه وقتایی هم یادم میاد که آره، همچین آدمی هم بوده یه موقعی... وقتی به عکس‌هامون نگاه می‌کنم میگم یعنی الان کجاست؟ من رو یادش‌ه؟

بعدش فکر می‌کنم یه روزی هم یکی به عکس من نگاه می‌کنه و میگه الان مریمی کجاست؟ نمی‌دونم کی؟ کجا؟ چطوری؟ ولی اتفاق میفته... چه ناگهانی باشه چه نباشه، هیچ کس دوست نداره اتفاق بیفته ولی نمیشه ازش فرار کرد. دل‌م نمیخواد بعدش همه‌ش به خودم بگم کاش این کار رو کرده بودم، کاش اون کار رو نکرده بودم؛ هر چند که اون روز همه مهلت میخوان که برگردن و ...

رفتن همیشه من رو یاد این چیزا میندازه حتی اگه یه مسافرت کوتاه باشه...

حالا یه چیز دیگه - گفتم که پرش افکار دارم! - شنبه بعد از قرنی رفتم دانشگاه. خیلی سعی کردم که مثلاً خوشحال باشم و اینا! - که چی حالا؟ - ولی فقط از دیدن مریم و سارا خوشحال شدم. اعظم و شیرین رو هم که باید برم خوابگاه ببینم‌شون. بقیه باشن و نباشن برام فرقی نداره. بد هم هست یعنی لااقل خوب نیست ولی واقعیت‌ه. حالا...

دیگه اینکه دوستان لطف کنن سایت ورزشی!!! خوب می‌شناسن معرفی کنن لطفاً که دیگه این تحقیق فیفا داره میاد روی اعصاب‌م!
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers