*معمولاً حوصله‌ی فیلم تماشا کردن ندارم، مگه اینکه خیلی بیکار باشم و دسته‌جمعی باشیم، جوگیر شم یا اینکه فیلم عروسی باشه! سریال هم خیلی کم و اکثراً هم‌زمان، یه کار دیگه هم انجام میدم مثلاً روزنامه یا جدول، گزارش کار یا هرچی!

امشب هم داشتم فکر می‌کردم این هفته، سر این تحلیل سایتی که استاد بهمون داده، چقدر ضایع شدیم. ما سه‌شنبه راه افتادیم رفتیم پارک لاله برای تحلیل سایت. تحلیل سایت هم باید مصور باشه یعنی بدون عکس، نمیشه. ما هم تندتند از در و دیوار عکس می‌گرفتیم. بعضیا فکر می‌کردن ما دیوانه‌ایم حتماً! بعضیا حتی زحمت فکر کردن هم به خودشون نمی‌دادن. فقط یه تیکه‌ای می‌پروندن خلاصه! یا ژست می‌گرفتن که ازشون عکس بگیریم. ما هم سعی کردیم بهمون برنخوره (برخوردن نداشت که) و بی‌خیال شیم.

پس‌فردا ش (پنج‌شنبه) که رفتیم واسه بقیه‌ی کار، حسابی ضایع شدیم. قضیه از این قرار ه که برای طراحی یه فضا، باید در ساعات مختلف روز و در روزای مختلف، بری اونجا رو ببینی که حسابی دست‌ت بیاد چه زمان‌هایی چه آدم‌هایی از کجای اون فضا استفاده می‌کنن و دلیلش چی‌ه! و اینکه باید بری از خود اونا سوال کنی و این کارا.

معمولاً مریم شروع می‌کنه. من فقط گوش میدم. بعد که اون کم میاره، تا بخواد الکی کش‌ش بده، من هم سوالام رو می‌پرسم. یه آقای پیری تا رفتیم گفتیم میشه چند تا سوال بپرسیم، گفت نه! حال‌ش رو ندارم.(خب بنده‌ی خدا حوصله‌ی ما رو نداشت.) یه دختر ه (من به مریم گفتیم نریم سراغ‌ش. گوش نکرد که!) تا مریم بهش گفت مزاحم‌تون که نیستم! گفت چرا اتفاقاً... مزاحمید!

خب مودب! بگو حوصله ندارم با کسی حرف بزنم. فقط ادعای باکلاس بودن دارن بعضیا. یه خانوم و آقایی گفتن زیاد طولانی نشه (انگار چقدر تخصصی می‌خواستن جواب بدن) و یه آقای پیری هم که یه کم تحویل‌مون گرفت، آخر ش گفت من میام اینجا تنها میشینم که کسی مزاحم‌م نشه و کنارم ننشینه. جالب‌ه که اون موقع، مریم بیچاره خسته شده بود،نشسته بود روی صندلی، کنار همین آقاهه. دیگه رو ش کم شد حسابی. بلند شد خندید،گفت پس نشستن من شما رو ناراحت نکنه! کلی ضایع شدیم دیگه.

چند تا آقای بازنشسته روی نیمکت‌ها نشسته بودن. اونا خیلی تحویل‌مون گرفتن فقط. خیلی خوب باهامون همکاری کردن. قرار شد عکسی رو که ازشون گرفتیم، دفعه‌ی بعد که رفتیم،براشون ببریم (-: حرف موزه‌ی کنار پارک شد (موزه‌ی هنرهای معاصر) پرسیدیم رفتن تا حالا یا نه. یکی‌شون گفت قبلاً جند بار رفتم. یکی گفت ندیدم‌ش. یکی گفت اهل‌ش نیستم. یکی‌شون هم گفت بلیط‌ش خیلی گرون‌ه و اینا. یکی دیگه جواب داد خیلی وقتا مجانی‌ه. بعد دوباره اون آقاهه گفت نه. خیلی گرون‌ه. من خنگ رو بگو چی جواب دادم. گفتم این دفعه که ما رفتیم،۳۰۰ تومن بود! آقاهه هم عصبانی شد حسابی. گفت ۳۰۰ تومن کم‌ه خانوم؟ با این حقوق‌های بازنشستگی که به ما میدن؟ دیدم راست میگه بنده خدا)-:

چند تا پسر دبیرستانی که کاملا مشخص بود جیم زدن، اومدن پارک، داشتن اون وسط شروع می‌کردن فوتبال بازی کنن. مریم گفت بریم با اینا حرف بزنیم. من راستش شاکی شدم چون می‌دونستم دو کلمه درست جواب نمیدن. مریم رفت جلو، گفت ببخشین میشه چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم.

این رو که گفت، همه داد و سوت و هوار که همیشه ما وقت دخترا رو می‌گیریم. بچه‌ها بیاین خانوما میخوان وقت ما رو بگیرن! یکی‌شون شدیداً اصرار داشت که باور کنیم از مدرسه فرار نکردن!

اول‌ش هیچی نگفتم بهش. بعد دیدم ول‌کن نیست. خواستم فکر نکنه فقط خودش بلده از مدرسه فرار کنه! گفتم الان وقت تعطیل شدن که نیست (ساعت ۱۱ بود) اگه خودشون هم زود تعطیل می‌کردن، قبل از ۱۱ باید می‌رسیدین. پس فرار کردین. چونه هم نزنین دیگه.

فقط یه لحظه همه ساکت شدن تا مریم، اولین سوال رو بپرسه. دوباره شروع کردن مسخره‌بازی. دیگه داشتم عصبانی می‌شدم.ب یشتر از دست مریم که حرف گوش کردن، توی اخلاق‌ش نیست. همیشه تک‌روی می‌کنه. تنها چیزی که باعث میشه ازش شاکی بشم، همین اخلاق‌ش‌ه. به خودش هم گفته‌م. میگه می‌دونم اخلاق بدی‌ه!

هیچی دیگه. مجبور شدیم سرمون رو بندازیم پایین، بریم یه سمت دیگه. چند تا آقای پیر، اون طرف نشسته بودن که شدیداً حال و حوصله داشتن. اونا خیلی بهمون اطلاعات دادن (مربوط و نامربوط‌ش بماند) کلی هم بدوبیراه گفتن به خیلی‌ها. تندتند هم رحمت می‌فرستادن به روان بعضیا (اسم نمی‌برم که فیلتر نشم)

رفتیم دفتر پارک، نقشه بگیریم. در دفتر باز بود کاملاً. دیدم مریم یه لحظه داخل رو نگاه کرد و زودی برگشت این‌ور! خیلی مشکوک بود. چند لحظه بعد، یه دختر و پسر گییییج! اومدن بیرون و شروع کردن به توضیح دادن و اینا. باز دختر ه بیشتر حرف می‌زد. پسر ه کلاً گیج بود هنوز!

من گفتم اینا چرا این ریختی‌ن؟! بعد ش فهمیدم بد موقع مزاحم شدیم. آخه بابا اگه نمی‌فهمین دفتر پارک،جای این کارا نیست، لااقل در رو ببندین!

*همون روز، رفتم انقلاب کتاب بخرم. این آقایون چرا انقدر شکمو هستن خدا؟ قیافه‌هاشون دیدنی بود. حالا یا روزه بودن یا نبودن ولی چیزی هم نمی‌تونستن بخورن! همه اخمو، عصبانی، کلافه. حالا اگه وسط روز بود، باز یه چیزی. کله‌ی صبح... یکی‌شون واسه خودش کلوچه چیده بود روی میز. تا من رفتم تو، زود دوید گذاشت‌ش زیر میز. من هم هلن کلر شدم هیچی ندیدم. چند نفر فقط حالت عادی بودن یا خوش‌برخورد! چقدر شکموئین آخه؟

*شدیداً به پائولو علاقه مند شدم.الان دارم کتاب مکتوب‌ش رو می‌خونم. یادداشت‌های کوتاه و قشنگی داره. خیلی قشنگ... حتماً در اولین فرصت سعی کنین بخونین کتاباش رو.

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers