*از دست این خانوما! شدیدا ترجیح میدم با آقایون سروکار داشته باشم نه خانوما. البته مشروط بر اینکه مث پسرهای کلاس‌مون نباشن البته. خانوما واقعا حرص میدن آدم رو. همه‌شون نه البته ولی اکثرا همین‌ن.

یکی از همین خانومای استاد! امروز سر کلاس یه کشف بزرگ کردن شنیدنی. این خانوم هی اصرار داره که از ما سوال کنه و باعث بشه درس‌های سال‌های قبل رو به یاد بیاریم یا اگه یادمون رفته، بریم دوباره بخونیم. یه درس خاص هم هست که هیییییی از اون سوال می‌کنه. استاد اون درس هم شدیدا آدمی بود که سر کلاس فقط داستان تعریف می‌کرد و درست و حسابی درس نمی‌داد.

هرچی ما می‌گفتیم والا بله خدا اینا رو به ما درس نداده، باور نمی‌کرد. هی می‌گفت مگه ممکن‌ه؟ شماها یادتون نیست. همه با هم دست به یکی کردین! اما از یه درس دیگه که سوال می‌کرد - مخصوصا قسمت عملی‌ش - همه بلد بودیم و کاملا یادمون بود.

استاد هم در کمال شگفتی! به این نتیجه رسید که درس عملی بهتر توی ذهن بچه‌ها می‌مونه. هی هم توضیح‌ش می‌داد. آخر سر هم گفت امکانات کم‌ه و عملیات بردن بچه‌ها سخت‌ه برای استاد. اون استاد ه هم که اینا رو درس نداده (در واقع هیچی درس نداده) - بالاخره باور کرد ما راست میگیم - شما بذارین به حساب پیری استاد و اینا.

بگو آخه دانشجوی بیچاره چه گناهی کرده این وسط؟ اون آقا که حوصله داره 100 ساعت خاطره تعریف کنه! خب چرا درس نمیده؟ آخر ترم هم یه جزوه بهمون داد ایییییییییییییین هوا! که ازش هیچی نشنیده بودیم. همه‌مون ناپلئونی پاس کردیم. از نمره مهم‌تر این‌ه که کار ت رو بلد باشی. یکی این رو به این آدما بفهمونه.

چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers