*شنبه که اومدم، حال‌م کاملاً خوب بود. سر کلاس گل‌کاری کلی خوش گذشت. یه عالم گلدون جابه‌جا کردیم و بذر کاشتیم و خاکی شدیم. بعدش هم رفتیم خوابگاه. بیچاره مریم همه‌ی کاراش قاطی پاتی شده بود (قاتی پاتی؟ قاطی پاطی؟) گفتم من لباسات رو اتو می‌زنم، تو به کارات برس. کلی گفت من خجالت می‌کشم و اینا. دیگه قبول کرد. باورم نمی‌شد دوستم انقدر باهام تعارف کنه. ما کلاً همدیگه رو خیلی تحویل می‌گیریم ولی کار ضروری دیگه فرق داره. حالا خودم که اینا رو میگم، از همه تعارفی‌تر م! اینطوری بار اومدم، عادت کردم. میخوام ترک‌ش کنم یا سعی کنم کمتر تعارفی باشم ولی بعضی وقتا واقعاً سخت‌ه آدم بخواد راحت باشه! چی گفتم؟ ((((:

*راست میگن تحصیلات، شعور نمیاره. حتی دکترا گرفتن هم نمی‌تونه بعضیا رو آدم کنه و بهشون بفهمونه که باید برای وقت دیگران، ارزش قائل بشن. نمونه‌ش هم همین استاد ما! من از ساعت ۹ونیم که کلاس‌م تموم شد، الکی موندم دانشکده تا ساعت ۳ ونیم که کلاس بعدی رو حاضر بزنم، طرف اومده با خنده میگه کلاس تشکیل نمیشه. فکر می‌کنه بخنده، مثلاً کار اشتباه‌ش جبران میشه. خب مگه مرض داری صبح به همه میگی کلاس بعدازظهر تشکیل میشه؟

Share

Daisypath Happy Birthday tickers