*بعد از اون همه اسلایدی که دیدیم و کلی سخنرانی (چقدر منظر شهری شهرهای مختلف دنیا با هم فرق داره!!!) پیش سوده که نشستم، همه‌ی اون حرفایی رو که کلی درباره‌شون فکر کرده بودم و نتیجه گرفته بودم دوست ندارم بهش بگم، گفتم. نمی‌دونم... یه لحظه مطمئن شدم که همه‌ش غلط بوده. شده تا حالا با کسی دوست بشی که خیلی کم ببینی‌ش ولی حرف هم رو خوب بفهمین؟ یه جورایی خیلی باصفا میشه!

*بین ساعت ۲ تا ۳، چند بار رفتم کتاب بریدا رو که سفارش داده بودم، از نمایشگاه کتاب دانشکده بگیرم ولی کتابا نیومده بودن! (پا دارن انگار) من هم به شوخی گفتم آزاده! من همینجا وایمیسم کتاب رو می‌خونم تا کتاب خودم رو بهم بدین. واقعاً هم همین کار رو کردم. نمی‌تونستم دیگه صبر کنم ببینم کتابا کی میان! (اگه کتابی که میخوای، یه جلد ش مونده باشه، باید سفارش بدی برات بیارن) آزاده هم تعارف کرد پشت میز ش برم و روی صندلیش بشینم که خسته نشم. گفتم خودت نمیخوای بشینی؟ گفت خواستم بشینم، بلند ت می‌کنم!((:

بابا بی‌تعارف! دیگه شبیه اون آرزو م شده بودم. همون که دلم میخواد یه مدت، توی یه کتابفروشی کوچیک کار کنم و صبح تا شب، کتاب بخونم. بعد گاهی یکی بیاد، یه سوال بپرسه و حواس‌م رو پرت کنه!

آخه ۳-۲ بار که آزاده سروکله‌ش پیدا نبود، بچه‌ها ازم سوال کردن. اون هم چه سوالایی: این کتاب‌ه با ۱۵٪ تخفیف، چند میشه؟ من هم که گییییییییییییییج! حسابی رفته بودم تو بحر کتاب‌ه. یهو آزاده گفت مریم بیا کتاب‌ت رو ببر. ازش خواستم همون کتاب روی میز رو که از روش خونده بودم، بهم بده. چسبیده بود بهم. همون رو گرفتم و اومدم. یه هفته س خریدم‌ش ولی توی دست‌م، کهنه شده. از جلد سورمه‌ای رنگ‌ش خیلی خوش‌م میاد. یه جورایی اسرار آمیز ه. هر جمله‌ش و چند بار می‌خونم. بهم آرامش میده. چسبیده بهم.

*دوستم بهم گفت می‌دونی من خیلی دوست‌ت دارم؟
گفتم معلوم‌ه دوست‌م داری ولی خیلی‌ش نه!
می‌گفت من این روح رو دوست دارم. حالا توی هر جسمی که باشه. می‌فهمی؟
دیدم می‌فهمم... چه خوب‌ه آدم دنیای اطراف‌ش رو بفهمه...

*این استاد عکاسی ما، استاد بددرس‌دادن‌ه. من که انقدر عکاسی دوست دارم، هیچی حالیم نشد. حالا امیدوارم عملی کار کنیم، یه چیزایی یاد بگیرم. بعد از کلاس، به پیشنهاد یکی از بچه‌ها، با هم اومدیم خونه. یه زمانی چقدر بدم میومد تنها بیام خونه و حالا چقدر فرق کردم با اون موقع. همه‌ش دنبال یه موقعیت‌م برای اینکه با خودم، تنها باشم. ولی پیشنهاد ش رو قبول کردم...

توی راه، درختای خرمالو رو دیدیم. خاطره‌ی پارسال رو براش تعریف کردم که ما چقدر خودمون رو کشتیم برای خرمالوها ولی دست‌مون نرسید و پسرا نامردی کردن و همه رو خوردن! بعدش هم شنیدیم یه روز، آقای باغبون، رفته بالای درخت و به دخترا نفری ۱۰۰۰ تا خرمالو داده و حسابی تلافی‌ش در اومده. جالب‌ه که من کلاً خرمالو دوست ندارم. اداش رو دوست دارم فقط. با دوست‌م چند تا خرمالو چیدیم. آوردم اینجا برسه! :دی

خدا پدربزرگ‌م رو بیامرزه. چقدر به درخت خرمالوی توی حیاط خونه‌شون می‌رسید. وقتی پدربزرگ‌م فوت کرد، درخت‌ه دیگه میوه نداد. کم‌کم خشک شد. من هم دیگه نتونستم خرمالو بخورم. امکان نداره بتونم بخورم...
می گفتم...حس خوب میوه چیدن... چیزی که بچه‌های شهر، ازش محروم‌ن. من چند بار تجربه‌ش کردم. گیلاس نشسته خوردن از درخت... آلبالو... آلو... انجیر... انگور... ولی آلبالو از همه‌ش بهتر بود.عالی بود...

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers