*امروز صبح با سارا رفتم دانشکده. یه خانوم شدیداً فضول روبروی من و کنار سارا نشسته بود. کاملاً زوم کرده بود روی ما. چشم از من بدبخت برنمی‌داشت. همه‌ش توی دهن ما بود ببینه چی میگیم. مبادا یه کلمه رو جا بندازه. به خنده‌دارهاش هم می‌خندید تازه. من هم به جای حساس حرف‌م که رسیدم، گفتم سارا بقیه‌ش رو بعداً میگم. زل زدم به خانوم‌ه. مگه بهش برخورد؟ انگار نه انگار! اصلاً به خودش نگرفت.

گفتم از دو مدل آدم، خیلی بدم میاد: یکی آدم کنه/یکی هم آدم فضول... باز هم به خودش نگرفت. خیلی رو داشت. یه بار دیگه هم در کیف‌م رو باز کردم که محتویات خنده‌دار ش رو به سارا نشون بدم (کتاب و روزنامه، نه ورق می‌دیدی نه خودکار حتی!) خانوم‌ه تا کمر خم شد که خوب ببینه! من هم بهش چشم‌غره رفتم. پیاده که شدیم، سارا گفت بابا تو چقدر زود عصبانی میشی؟ !عصبانیت نداره که!

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers