*آدم خنگ باشه... بی‌شعور باشه... بی‌سواد باشه... درک اجتماعی‌ش در حد صفر باشه... آی کیو ش پایین باشه... هر چی تو فکرش رو می‌کنی باشه... فقط کنه نباشه. ای خدا... من با این بدشانسی چی کار کنم آخه. ما یه غلطی کردیم، یه اشتباهی کردیم، یه شکری خوردیم، رفتیم این ترم، یه کلاس رو با سال آخری‌ها گرفتیم. آدم واقعاً به غلط کردم میفته.

آخه این هم شد هم‌گروهی؟ طرف انقدر عتیقه‌س که هییییییییییچ کدوم از بچه‌های کلاس، توی گروه خودشون نذاشتن‌ش. همه زود گروه جور کردن که از شر این آدم خلاص شن. عدل افتاد گردن من و مریم بیچاره که یه ترم حرص بخوریم از دست‌ش. امروز همه زیرچشمی به قیافه‌های ما که داشتیم حرص می‌خوردیم و حسابی خنده‌دار شده بودیم، نگاه می‌کردن و لبخند می‌زدن. از اون لبخندهایی که طرف منتظر یه فرصت‌ه که ولو شه از خنده. یکی از بچه‌ها دیگه دل‌ش سوخت واسه ما. ما هم باهاش پسرخاله شدیم، گفتیم چه دردمون‌ه. ضمن اظهار همدردی، داشت می‌گفت حالا اونقدرها هم بد نیست. بهش بگین چی کار کنه، درست انجام میده.

به خدا من که حاضر م خودم تنهایی برم دنبال همه‌ی کارا ولی این آدم، یه بند زیر گوش‌م حرف نزنه و اعصاب‌م رو داغون نکنه. همین امروز،از اون طرف کلاس ۲۵۶بار، هی گفت:مریمی... مریمی... مریمی... مریمی... من بدبخت رو خیلی دوست داره. شانس ندارم که. هی دوست داره بچسبه به من. من هم کلاً کر مادرزاد شده بودم. هیچی نمی‌شنیدم. می‌دونستم نگاه‌ش کنم فقط باید حرص بخورم. در تمام مدت کلاس، تا سر م رو برمی‌گردوندم این وری، بهم لبخند می‌زد!

یکی نیست بگه بابا ول‌م کن. دست از سر م بردار. کلی حرص خوردم از همین اول‌ش. بعدش م هی دوست داره بیاد توی صورت من حرف بزنه. فکر کن از کسی بد ت بیاد. بعد اون تو رو دوست داشته باشه. این رو یه بار دیگه هم تجربه کردم منتها طرف، پسر بود. زیاد جلو نمیومد. کمتر مشکل داشتم باهاش. دورادور دوست‌م داشت. یه نه بهش گفتم و خلاص... ولی این رو چی کار کنم؟

حالا جالب‌ه که خیلی از ش خوشم میاد، دوست داره که همیشه باهام دست هم بده!ب ه خدا دست خودم نیست. بد م میاد دست‌م رو لمس کنه. هر ادایی درمیارم که باهاش دست ندم. دیگه یه وقتایی خودم خجالت می‌کشم ولی اون که از رو نمیره. امروز از کلاس که اومدیم بیرون، دنبال ما راه افتاد. موقع خداحافظی، دست داد! بعد میگه چرا روبوسی نمی‌کنی؟ دیگه می‌خواستم بزنم تو دهن‌ش!

بیخودی خندیدم رفتم عقب‌تر ایستادم. هی هم میاد توی صورت من حرف می‌زنه.من هم هی خودم رو می‌کشم عقب. خدا کنه یه بار بهش بربخوره، دست از سر م برداره.

یه مدت از شر ش راحت بودم. برخورده بود بهش. حالا دوباره شروع کرده. تو رو خدا دعا کنین دست از سر م برداره. نمی‌دونی چقدر حرص می‌خورم از این کاراش. دیدن قیافه‌ش هم آدم رو حرص میده. چه برسه به این کاراش...ب رم تا سکته نکردم. گرفتاری شدیما...

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers