*امروز از اون روزایی‌ه که حسابی خوش‌اخلاق‌م. حوصله‌ی هیچ بنی‌بشری رو ندارم. نمی‌دونم چه مرگ‌م‌ه. از صبح که بیدار شدم، فهمیدم امروز از اون روزاس. بعدازظهر جشن عقد پسر همسایه‌مون‌ه. انقدر خوشحال‌ه که نگو. کلی ذوق داره واسه همه چیز. از کله‌ی صبح 100 بار این پله‌ها رو همه‌شون رفتن بالا... اومدن پایین. اون وقت من بیچاره انقدر حوصله‌م سر رفته.

می‌دونی؟ یه طورایی به تنهایی خودم بدجوری عادت کرده‌م. بعضی وقتا با اینکه واقعاً حوصله‌م سر میره ولی اصلاً دل‌م نمیخواد از خونه برم بیرون یا کسی بیاد پیش‌م. بیشتر حوصله‌ی مهمون‌بازی و این اداها رو ندارم. نمی‌دونم... فوق‌ش واسه کلاسای دانشکده میرم (که اون هم سریع فرار می‌کنم میام) خلاصه اگه می‌دونی من چه‌م شده بگو بهم.

*یه چیزی که خیلی من رو عصبانی می‌کنه، تحمل کردن یه بچه‌ی بی‌تربیت‌ه. بی‌تربیت که نمیشه گفت چون به هر حال هر کسی یه تربیتی داره. حالا درست یا غلط (که اون هم نسبی‌ه) دیروز اون بچه‌ی بی‌ادب دیوونه‌م کرد. رسماً می‌خواستم بلند شم بکشم‌ش (آدم بعضیا رو انقدر دوست داره میگه می‌کشت. بعضیا رو هم جدا میخواد بفرسته اون دنیا. اون هم جزو این دسته‌ی دوم بود)

اول هیچی بهش نگفتم. گفتم بچه‌س. عیب نداره. بعد دیدم نه! نمیشه. از اون جان‌م عمر م هایی که از 100 تا فحش بدتر ه، تحویل‌ش دادم. باز هم دهن‌ش رو نبست. تازه خوش‌ش اومده بود ازم. تا میومدی دو کلمه حرف بزنی، می‌دوید وسط می‌نشست. اظهار نظر هم می‌کرد. دل‌م می‌خواست از پنجره پرت‌ش کنم بیرون. دیگه مجبور شدم بهش بگم حق نداره طرف من بیاد. دیوونه‌م کرد تا رفت.

*بعد از اذان مغرب همه با هم رفتیم گردش (توجه فرمودید که! من هم پا م رو از خونه گذاشتم بیرون بالاخره) خیلی منظره‌ی شاد و و خوشگلی بود. همه جا چراغونی و آذین‌بندی و اینا. از سر کوچه شروع شد. از جلوی هر کی رد می‌شدی، یه خوراکی می‌چپوند توی حلق‌ت. سر کوچه‌ی اول ضبط گذاشته بودن و شعرهای مذهبی و اینا. دو نفر هم ایستاده بودن شکلات و شیرینی می‌دادن. توی خیابون هم کلی ماشین و بوق بوق و اینا. یه کم پایین‌تر بابا رفت ببینه خان‌داداش کجا غیب‌ش زد. ما هم وایسادیم ملت رو تماشا کنیم. از اون ور خیابون، یه دختر ه با دو تا جعبه شیرینی اومد این ور. فکر کنم کسی بهش یاد نداده بود چطوری باید از خیابون رد شد! :دی بعد یه دستی در یکی از جعبه‌ها رو باز کرد. انقدر بد گرفته بود جعبه‌ها رو که همه‌ش فکر می‌کردی الان می‌ریزه کف خیابون همه‌ی شیرینی‌ها.

رو به خیابون ایستاده بود دختر ه. یه دفعه خودش رو پرت می‌کرد جلوی ماشین‌ها که بهشون تعارف کنه. بدبخت راننده‌ها سکته می‌کردن به خاطر یه دونه شیرینی! بعد یه دفعه صدای "تو محشری...از همه سری..." و یه شعر دیگه که الان یادم نیست (تو مایه‌های ای دختر صحرا نیلوفر بود) بلند شد. اون کباب برگری روبرویی بود که جوگیر شده بود.

شب نیمه شعبان و این آهنگا :دی. بعد رفتیم اون ور خیابون. یه جا شیرینی و شکلات و چای می‌دادن.یه ضبط حسابی هم گذاشته بودن با یه آهنگ شاد (صدای طرف مث سعید شهروز بود.نمی‌دونم کی بود) در حال راه رفتن هم که نمیشه چای خورد. همه از خدا خواسته نشسته بودن. چند تا از آقایون محترم رد می‌شدن و بیا وسط و آااااه و اینا. ریخت من خیلی جالب بود. هنوز چای‌م‌ تموم نشده بود خان‌داداش بستنی داد دست‌م. روبروی همینجا که میگم یکی ویدئو و تلویزیون آورده بود یه سی‌دی مذهبی گذاشته بود. بالاتر هم یه ضبط دیگه داشت تو سر خودش می‌زد.

توی ماشینا یه عده از آقایون جوگیر شده بودن از پنجره‌ها آویزون شده بودن د برقص. من هم می‌خندیم فقط. رفتیم بالاتر. سر اون یکی خیابون، چند تا مغازه‌ی صوتی تصویری هست. یه صدای گوشخراشی میومد. خیلی خش‌خش داشت. یکی داشت برای اون ماشین‌ه، سیستم صوتی می‌بست. بعد دیگه راه نبود از پیاده رو رد شیم. پنج-شیش ردیف پسر پیاده‌رو رو بسته بودن. وسط به اندازه 10 قدم خالی بود. دوباره پنج-شیش ردیف هم اون ور ایستاده بودن.

زدیم از توی خیابون رد شیم. کنار جوب آب، رو به پیاده‌رو هم خانوما ایستاده بودن. دیگه وقتی ملت وسط رو خالی می‌کنن، تابلو ئه چه خبر قراره باشه. چند نفر با هندی‌کم و گوشی‌هاشون شروع کردن به فیلم گرفتن. ضبط روشن شد. یه دفعه دو نفر در حالی که از خنده داشتن ریسه می‌رفتن، پریدن وسط. شروع کردن به رقصیدن. یکی‌شون تکنو می‌زد.اون یکی بندری!

بعد اومدیم پایین‌تر. چادر زده بودن و پیاده‌رو و قسمتی از خیابون رو موکت کرده بودن با کلی چراغونی. یکی نی می‌زد. یکی می‌خوند. همه هم دست می‌زدن و خنده. حسابی از دیپرسی در اومدم.

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers