*مستحضرید که بنده در کل از شیوه‌ی برگزاری خیلی از مراسم در سرزمین عزیزمان خوش‌م نمیاد و فکر می‌کنم خیلیامون انقدر در قید ظاهر و حرف مردم هستیم که حتی لذت جشن‌هامون هم از یادمون رفته.توی فامیل ما مهم‌ترین مساله، لباس شیک، آرایش غلیظ، جواهرات سنگین و ماشینی‌ه که باهاش میری عروسی.

اینکه چقدر فهم و شعور داری یا نداری و پشت‌ت رو بکنی به مردم یا زل بزنی توی صورت کسی که سن مادر ت رو داره و منتظر شی تا اون بهت سلام کنه، حرکت زشتی محسوب نمیشه. ما حتی داشتیم موردی رو که خانواده‌ی پسر، سهم دخترا رو کلا ندید گرفتن و همه رو یک‌جا دادن برای پسر شون خونه گرفتن چون عروس‌شون گفته حاضر نیست بره مستاجری. بعد پسر مذکور، خونه رو فروخته و همه رو خرج یه شب جشن عروسی کرده تا سر میز شام، از کوکوی سیب‌زمینی و نیمرو باشه تا کباب بره.

برای همین، من این فامیل رو دوست ندارم و واقعا باهاشون رفت‌وآمد نمی‌کنم. ختم‌هاشون رو هم تا بشه می‌پیچونم و نمیرم. عروسی که دیگه هیچی.

دیروز یکی از فامیل پدری تماس گرفت و گفت خونه‌تون رو آب و جارو کنید که من میخوام بیام براتون کارت عروسی پسرم رو بیارم. عروسی هم مختلط هست و توی باغ. نمیخوام و خوش‌م نمیاد هم نداریم.

مامان هم گفت بفرمایید.

خسته و داغون از باشگاه اومدم به امید اینکه بدوم برم بخوابم که دیدم نخیر. اصلا راه نداره. دیگه وایسادیم به خرید کردن، جارو، تمیز کردن سرامیک‌ها، شستن آشپزخونه و ظرفای ناهار و میوه و مبل‌ها و اینا. چند ساعتی مشغول بودیم. البته دست‌ش درد نکنه. خیلی وقت بود می‌خواستم یه کم توی تمیز کردن خونه کمک کنم، تنبلی‌م میومد.

خلاصه همه چیز آماده شد و ما نشستیم منتظر که اینها بیان. هی نشستیم، هی نشستیم. نیومدن. مامان به بابا گفت این فامیلای شما چرا ساعت ندارن؟

میگرن‌ش اذیت‌ش می‌کرد اما نمی‌دونست اینها کی میان، نمی‌رفت بخوابه. کلافه شده بود. من هم می‌خواستم برم بیرون. دیدم بعد قرنی اینها میخوان بیان، ناراحت میشن. گفتم ول‌ش کن. یه روز دیگه میرم.

به مامان گفتم مادر من! تقصیر خودتون‌ه. یا بگید فلان ساعت منتظرتون هستیم یا سوال کنید چه ساعتی می‌رسن حدودا؟ حداقل آدم تکلیف خودش رو بدونه.

گفت خب کار دارن و دارن کارت، پخش می‌کنن. من هم دیگه سوال نکردم.گفتم خونه‌ی دختر شون همین خیابون پشتی‌ه. مطمئن باش اونجا ن. موقع برگشت فکر کرده‌ن که برای ما کارت بیارن خوب‌ه.

هیچی دیگه. آخر سر بابا تلفن زد که شما چرا نمیایین؟ گفتن ما خونه‌ی دخترمون هستیم و داریم میاییم. بعد که اومدن، آقاهه توی ماشین موند و خانوم‌ه کارت‌به‌دست بدوبدو اومد و گفت ما توی ترافیک موندیم. الان هم باید بریم. هر قدر گفتم بیایین حداقل یه چای با هم بخوریم، گفت نه به خدا. خیلی کار دارم. عجله دارم.

من هم دیگه اصرار نکردم. رفتن.

یعنی فکر کن کنسلی خواب بعدازظهر، خستگی، اون همه کار، بیرون نرفتن من، همه‌ش به خاطر 2 دقیقه سلام علیک دم در بود. خب چرا میگی آب و جارو کن میخواییم بیاییم خونه‌تون؟ بگو شب 2 دقیقه میام دم در کارت رو میدم و میرم. خیلی کارام مونده.

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

Daisypath Happy Birthday tickers