*هیچ‌وقت اسم فیلما و سریال‌ها و بازیگرا رو یادم نمی‌مونه. کلاً اصلاً اسم خوب یادم نمی‌مونه. اعتراف می‌کنم هر چی اسم می‌برم اینجا، قبلاً از یکی پرسیده‌م یا تازه شنیده‌م و یادم مونده فعلاً.

جلوی تی‌وی خوابیده بودم از ۴ تا ۶ عصر. بیدار که شدم، داشت «خاک سرخ» نشون می‌داد. فکر کردم لاله اسکندری چقدر پیر شده.. بالافاصله یاد افاضات مدیر مدرسه‌مون بعد از دیدن خودم افتادم و بی‌خیال مقوله‌ی تغییر چهره شدم کلاً.

بعدازظهرها - ساعت ۲ اینا - سریال «متهم گریخت» رو نشون میده. همون که هاشم‌خان و خانواده‌ش از شهرستان میان تهران و میرن مستاجر خونه‌ی شازده میشن.
لباس و دکور و گریم‌شون ساده که چه عرض کنم، افتضاح‌ه. محض رضای خدا یه آدم باتربیت توشون پیدا نمیشه. شاید برای بچه بدآموزی داشته باشه؛ نمی‌دونم اما یه آدم بزرگ رو از حال و هوای زندگی روزمره می‌کشه بیرون. کلی می‌خندی فقط. تکرار ش رو هم شب ساعت ۱ نشون میده اگه ظهر نمی‌تونین ببینین.

قبل از متهم گریخت، یه سریال دیگه بود که اسم‌ش رو یادم نیست. همون که حمید لولایی، ماشالا خان بود. زن‌ش، مریم امیرجلالی - که من عاشق داد و بیداد کردن‌هاش‌م - با علی صادقی و آناهیتا همتی. بهنوش بختیاری هم دخترخاله‌ش بود. چقدر توضیح بدم؟ یاد ت اومد؟ بعد ماشالا خان و اون پسر ه - رضا عطاران - قرار بود برن مالزی کار کنن که سرشون کلاه رفت و اینا. الان یاد ت اومد؟ دیدی اصلاً این سریال‌ه رو یا الکی دارم هلاک می‌کنم خودم رو؟

این سریالای قدیمی رو خیلی بیشتر از جدیدا دوست دارم. حتی بیشتر از قهوه‌ی تلخ مدیری. چند شب پیش، شبکه‌ی جام جم داشت پاورچین رو نشون می‌داد. اون قسمت‌ش بود که فرهاد، با اینکه اصلاً تعمیرات بلد نبود، واسه روکم‌کنی بقیه واشر کولر رو کند و حسابی گند زد. بعد مدام به خاطر ماست‌مالی گندی که زده بود، دروغ‌های تابلو می‌گفت و بیشتر خراب‌ش می‌کرد. یه تایم طولانی فقط مکالمه‌ی مهران مدیری و سحر زکریا بود. واقعاً هم خنده‌دار بود.

حالا من نمیخوام بعد از دیدن ۶ تا قسمت، کل سریال رو ببرم زیر سوال اما بعضی کارا هیچ‌وقت قدیمی نمیشن. تازگیا هم که هر کانال می‌زنی، سیل‌زده و زخمی و مجروح نشون میدن. والا به خدا اینا نه برای جانبازا امکانات میشه، نه برای خانواده‌ی شهدا، پدر و همسری میشه که از دست دادن، نه برای سیل‌زده‌ها خونه میشه، نه هیچی. فقط میشه مسکن و آرام‌بخش واسه اعصاب همیشه خط‌خطی مردم.

من خودم مناطق جنگی رو از نزدیک دیده‌م. اصلاً دم غروب که میشه، وسط اون بیابونا با ۴ تا توپ و تانک خالی، در حالی که می‌دونی امنیت کامل برقراره، آدم رو وهم برمی‌داره.هر تیپ آدمی هم که باشی، دل‌ت نمیاد روی اون خاک‌ها راه بری حتی.کدوم‌مون منکر اون همه شجاعت میشیم؟ کی می‌تونه آدمایی رو که به خاطر وطن، از زندگی‌شون گذشتن فراموش کنه؟

ولی الان چی کار کنیم؟ اینکه خود من، هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم برای هیچ‌کدوم‌شون، خیلی ناراحت‌م می‌کنه. برای همین سعی می‌کنم نبینم. سر م رو می‌برم توی کتاب و کانال تی‌وی رو با عذاب وجدان عوض می‌کنم..

یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers