*هم‌اتاقی آقای همکار خوش‌اخلاق میاد اتاق ما میشینه و 4 ساعت حرف می‌زنه از همه چیز. من گوش نمیدم اما صدا ش توی مغزم می‌پیچه و به طرز وحشتناکی احساس می‌کنم سرم در شرف منفجر شدن‌ه. تصمیم می‌گیرم سرگرم بشه. گوشی‌م رو برمی‌دارم و تظاهر می‌کنم شدیداً دارم کار مهمی انجام میدم. با یاهو مسنجر ش آنلاین میشم. آی‌دی آقای همکار مودب روشن‌ه! یه کم سر به سرش میذارم.
جواب میده چه کرده اینترنت! آلویز آنلاین!

گفتم میخوام خودم رو وصل کنم به نت. گوشی افاقه نمی‌کنه دیگه! :دی
- خدا رحم کنه.

بعد نصیحت کرد که انقدر شارژ حروم نکن. 10 متر بشتر فاصله نداریم که.
گفتم چشم.. دیسکانت کردم.

دقایقی بعد دوباره صدای آقای همکار مذکور رفت توی مغز م!
آنلاین شدم نوشتم سامبادی هلپ می!
یاد اون صحنه‌ی فیلم جیغ افتادم که دختره از قاتل فرار می‌کنه. می‌دوه توی اتاق‌ش در رو قفل می‌کنه و از سایت پلیس کمک میخواد. چند ثانیه بعد پلیس میاد کمک‌ش.

اون زمان فکر کردم تا ما بیایم دایل‌آپ کانکت بشیم و سایت بالا بیاد و بنویسیم و پلیس پیام ما رو بخونه و اطمینان حاصل بشه که قصدمون مزاحمت نبوده و واقعاً داریم می‌میریم ریق، رحمت رو سر کشیدیم تموم شده رفته!

پنجره‌ی پی‌ام باز شد: واتس د متر؟
تعریف کردم براش.
جای جواب خودش اومد الکی یه چیزی از آقای همکار گیج پرسید و رفت بیرون. حتی سرم رو هم بلند نکردم. ییهو آقای همکار مذکور بدوبدو رفت اتاق‌شون و قال قضیه کنده شد!!!

پی‌ام زدم قدم‌ت سبک بود. تنکس.
- یور ولکام!

نمک ریخت توی کفش‌ش؟ چی کار ش کرد؟!!!

چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers