*امروز مدارک‌م رو بردم برای امور اداری؛ کارت هم دادن بهم.
بعد صندلی‌م رو عوض کردم، خیال‌م که راحت شد نشستم سر کار م.
حالا بگذریم که سیستم چقـــــــــدر واسه ما ادا درآورد، فعلاً هم که پرینتر نداریم بالا، اون آقایی هم که خیلی باهاش کار داشتیم، داخلی‌ش رو نمی‌تونستم از توی اتاق‌مون بگیرم. این‌ه که ۲۰۰ بار هی پله‌ها رو دویدم بالا، دویدم پایین.

خوبی‌ش این بود که به علت زیاد نشستن، به فیزیوتراپی احتیاج پیدا نکردم :دی
خوبی دیگه‌ش این بود که با خانوم‌های طبقه‌ی پایین کلی پسر خاله شدم. شایان ذکر است که اینا ۳ تیپ آدم کاملاً مختلف‌ن که من با همه‌شون خوب‌م واقعاً. تازه آمار رسید که خانوم‌ه - نه اون ۲ تا دخترای هم‌سن خودم - خونه‌شون توی خیابون ماست البته چشم‌م آب نمی‌خوره تایم برگشت‌مون به هم بخوره - حداقل این هفته که خیلی کار دارم - اما شاید بشه با هم بریم صبح‌ها.
خوبی سوم‌ش این بود که چند بار در روز اینا رو می‌بینم و لبخند تحویل هم میدیم. آدم خسته میشه از چهره‌ها و صداهای مردونه، هر قدر هم آدمای خوبی باشن خب.

من در کل، آدم خیلی حساسی‌م و سال‌ها تمرین و تلاش‌م برای پوست‌کلفتی اصولاً بی‌نتیجه بوده! امروز هم خیلی از برخوردای یکی از آقایون ناراحت شدم انقدر که واقعاً گریه‌م گرفته بود - اون موقع نه، بعدش - و به همکارم گفتم.

یعنی پرسیدم این یارو با آدمای جدید مشکل داره؟
یه دفعه چهره‌ی آقای همکار تغییر کرد، گفت چیزی گفته بهت؟
مونده بودم چی بگم. هی گفتم نه و اینا ولی نذاشت نگم.
گفتم آخه هر روز یه چی میگه به من. روز اول سر ساعت کار باهام بحث کرد، روز دوم دستور داد ساعت رفت و آمد م رو باهاش هماهنگ کنم، الان هم سواد ش رو به رخ‌م می‌کشه، با یه لحن خیلی بد و تحقیرآمیز هی میخواد بگه من هیچی بلد نیستم و باید برم یه خروار کتاب حفظ کنم شاید یاد بگیرم یه چیزایی.

آقای همکار رو کارد می‌زدی خون‌ش درنمیومد. گفت ببخشیدا! خیلی بیجا کرده. این آدم فوق‌العاده بی‌سواد، بی‌احساس، بی‌ادب، بی‌شعور، مغرور و نفهم‌ه که حتی دانشگاه رفتن هم آدم‌ش نکرده. اصلاً نمی‌فهمه باید چطوری با دیگران صحبت کنه، همه هم از دست‌ش ناراحت‌ن اما معمولاً کسی چیزی بهش نمیگه؛ این هم پررو شده. ۱ ماه‌ه اومده اینجا، امتجان‌ش هم کرده‌ایم، دقیقاً هیچی بارش نیست. چند وقت پیش هم حسابی حال‌ش رو گرفتم؛ دل خوشی از من نداره.

بعد هی گفت به دل نگیر و خودت رو ناراحت نکن و اینا. من هم دیپرس! گفتم می‌دونم خیلی حساس‌م ولی این آدم هم خیلی بد حرف می‌زنه، بی‌ادب.

تا اومدم ببینم چه خبر ه، آقای همکار دوید همه‌ش رو گذاشت کف دست آقای رییس. آقای رییس هم اومد بالای سر من، پرسید فلانی چی بهت گفته؟
بعد هم گفت محل‌ش نذار خانوم، این کلاً آدم مشکل‌داری‌ه! ولی حق نداره اینطوری صحبت کنه.

حالا این وسط، یکی از آقایون گیر داده به نماز خوندن من. نمی‌دونم کی بهش گفت من نماز می‌خونم، این ذوق زده شده حسابی! دیروز اومد بالا، گفت خانوم فلانی شما وقت کردین نماز بخونین؟ من که وقت نکردم هنوز.

امروز من رفتم پایین، بعد اومد از توی کشو بالایی یه چیزی دربیاره، هی کشو رو محکم می‌کشید ولی گیر کرده بود. توی کشو پایینی، سجاده گذاشته بود، بعد چون شلخته‌بازی درآورده بود، سجاده‌هه گیر کرده بود لای کشو، بالایی‌ه هم باز نمی‌شد.

سجاده‌ش رو درست گذاشتم که انقدر با کشو کشتی نگیره. بعد پرسید شما نماز خوندین؟ من که وقت نکردم، تا اینا رو مرتب کنی من برم وضو بگیرم.
گفتم خب شما که نماز می‌خونی، زودتر بخون.

روز اول هم که همه پرسیدن روزه می‌گیری یا میای ناهار؟
امروز عصر هم شقایق سوال کرد چون می‌خواست چایی تعارف‌م کنه.
طبقه سومی‌ها هم وقتی میرم نمازخونه، همه می‌بینن. این‌ه که مجبورم به سرعت برق و باد بدوم در اتاق‌ه رو باز کنم، بپرم توش! وقتی هم میام بیرون، همیشه با یکی از دخترا، چشم‌توچشم میشم، بعد من می‌خندم، اون میگه قبول باشه! (:

باقیمانده‌ی همکاران محترم هم وقتی من رو دیدن که داشتم توی سالن قدم می‌زدم تا سیگار آقای همکار تموم شه. حالا نه به خاطر روزه، کلاً از دود و سیگار و اینا حال‌م بد میشه، ضرر ش برای بدن بماند.
امروز آقای همکار لطف کرد رفت توی ایوون سیگار کشید من اذیت نشم - زیادی فهمیده‌س، جزء آدم‌های خوبی‌ه که می‌شناسم، حداقل فعلاً - عوض‌ش یه شیشه نوشابه خانواده رو پر کرده بود گذاشته بود اون پشت مشت‌ها، یواشکی می‌خورد فکر می‌کرد ملت کور ن بلانسبت ((:

باز جای شکرش باقی‌ه یه آدم نخاله داره اونجا، نه یه آدم خوب وسط یه مشت نخاله!
خدا کِی درست میشم من؟ آدم انقدر حساس؟

اما در کل، روز خوبی بود امروز. دارم عادت می‌کنم.
شما هم برمی‌گردید خونه، باز هی به محل کار تون فکر می‌کنین؟ اینطوری ذهن آدم استراحت نمی‌کنه که!

*من کشته‌ی این تیتراژ سریال ماه عسل‌ شده‌م شدید. دمت گرم محسن یگانه. صدای احسان خواجه امیری رو هم که همیشه دوست داشته‌م مخصوصاً تیتراژ سریال میوه ممنوع‌ه رو.

دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers