*رفته بودیم عروسی. از بچگی‌م عروسی دوست نداشتم. نمی‌دونم. عروس همیشه داره از حس زیبایی خفه میشه، داماد از حس خوشبختی. مادرشوهر از شادی اینکه پسر ش مجرد نمونده. مادرزن نگران خوشبختی دختر ش. فامیل دو طرف کل‌کل رقصیدن دارن + اینکه جای یکی بهتر ه و کی اول رسید سر میز شام، جوجه به ما نرسید و چرا فلان شد و غیره. عده‌ای نگران اینکه توی فیلم نباشن، عده‌ای تنها می‌رقصن که حتماً توی فیلم باشن. مردم رژیم‌شون رو می‌شکنن که بیشتر کباب و نوشابه بخورن. حتی از غذاهایی هم که دوست ندارن می‌خورن زورکی.

آخر شب، جاری بزرگه لب و لوچه‌ش آویزون‌ه که چرا برای من فلان نکردن. خواهرشوهر از حرکات عروس شاکی‌ه. خواهر عروس دل‌ش برای خواهر ش تنگ شده پیشاپیش! برادر داماد یواشکی هی توی زنونه سرک می‌کشه. برادر عروس یه‌بند می‌رقصه. داماد ۳۰ بار میاد توی زنونه و فحش می‌خوره. عروس همچنان داره از حس زیبایی خفه میشه.

چیز جالبی توی این مراسم نمی‌بینم. اضافه کنید دوستانی رو که چه اخلاق من رو بدونن، چه ندونن، اصرار می‌کنن بیا وسط برقص. من همون در بدو ورود، قبل از اومدن عروس و داماد و فیلم‌بردار یه قری میدم برای اثبات حسن نیت‌م. دیگه اصرار به ادامه‌ش برای چی‌ه؟ والااااا

یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers