*از صبح نقشه کشیدم امروز کار م رو طوری تموم کنم که تا ساعت اداری تموم شد، بیام خونه. به خانوم منشی‌ه - با هم دوست شدیم خیلی - هم گفتم و قرار شد با هم برگردیم.
ظهر، همه‌ی ورق مرق‌ها رو گذاشتم لای زونکن، جمع‌ش کردم، کامپیوتر هم تعطیل کردم، خداحافظی و رفتم پایین!
خانوم‌ه اومد و با هم قدم‌زنون راه افتادیم.
توی راه، یه کم راه و چاه یادم داد - مخصوصاً درباره‌ی مرخصی! هیچی نشده فکر مرخصی‌م. خب بسوزه مرخصی‌هام خوب‌ه؟ - بعد هم حرف کشید به مهمونی و افطاری و اینا.

خونه که اومدم، یک ساعت خوابیدم - باکلاس شدم، ۱۰۰ ساعت نمی‌خوابم - بعد رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌ه. چی کار می‌کنن اینایی که یه جایی دور از خانواده و فامیل‌شون زندگی می‌کنن؟ خیلی خوب‌ه دیدن کسانی که دوست‌شون داره آدم (:

انقدر لودگی کردم هیچ کس از سریال‌ها هیچی نفهمید! بشینم امروز دوباره ببینم همه‌شون رو! تازه داستان شکرانه رو با میوه ممنوعه قاطی کرده بودم؛ خاله‌جان کلی خندید بهم.
پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers