*پشیمونی خیلی حس بدی‌ه! خدا نکنه که جبران هم نداشته باشه. یه وقتایی فکر می‌کنم چه حالی میشه کسی که به شوخی یا حتی توی دعوا، یکی رو هل میده. بعد طرف با سر می‌خوره به یه جایی و ...چیزی هم که نشه، وجدان خود آدم دست‌بردار نیست. امروز دختر کوچولوی همسایه رو آوردم مث همیشه باهاش بازی کنم که مامان‌ش هم یه ذره بتونه استراحت کنه. همیشه خیلی مواظب‌م. یه لحظه چشم ازش برنمی‌دارم. خودش هم خیلی دوست داره من باهاش بازی کنم. حسابی کیف می‌کنه.

امروز اصلاً نمی دونم چی شد... یه لحظه اتفاق افتاد، خیلی سریع! اومد گوشی تفلن رو از روی میز کامپیوتر برداره یه دفعه سرش خورد به این پلاستیک‌های دور لبه‌ی میز. در واقع کنار چشم‌ش بود.

نمی‌دونی چه حالی شدم. این همه مواظب‌ش بودم، حالا یه دفعه اینطوری شد.
گوشه‌ی چشم‌ش یه خورده باد کرد. مث جای نیش پشه شده بود. کلی ناز ش کردم و بهش خوراکی دادم تا طفلی ساکت شد. وقتی نگاه‌م می‌کرد دل‌م می‌خواست زمین دهن باز کنه و من برم تو ش که اون نگاه‌ش رو که همیشه خوشحال‌م می‌کرد، نبینم.

از مامان‌ش هم خجالت می‌کشیدم. بچه‌ش رو داده بود دست من. من هم که چقدر خوب ازش نگهداری کردم. بردم‌ش بالا. تا مامان‌ش در رو باز کرد مث همیشه شروع کرد به تشکر کردن. داشتم آب می‌شدم. آماده بودم یه گریه‌ی مفصل! تحویل‌ش بدم. کاش فامیل بود لااقل.

یه وقتایی می‌پرسه بچه‌ گریه نکرد؟
همیشه هم جواب‌ش این‌ه: نه!

این دفعه خودم تند گفتم گریه کردا! ببخشید تو رو خدا! اومدم گوشی رو از دست‌ش بگیرم، از دست‌م کشید. محکم خورد تو صورت‌ش. جاش هم مونده. ببین!

فکر می‌کردم خیلی ناراحت بشه. حق هم داشت اگه ناراحت می‌شد ولی خندید گفت عیب نداره! تا حالا۱۰۰بار اینطوری شده مریمی جان. عیب نداره.

گفتم به خدا من خیلی مواظب‌ش‌م. یه دفعه شد. خودم هم خیلی ناراحت شدم.

دیگه واقعاً داشت گریه‌م درمیومد ولی مامان‌ش گفت عیب نداره و کلی هم بنده خدا تشکر کرد.

اومدم خونه ولی خیلی ناراحت‌م. من دیگه غلط می‌کنم بیارم‌ش خونه. فقط وقتی میرم سراغ‌ش که مامان‌ش باشه. خودش۱۰۰بار دیده که من مدام پشت سر بچه‌هه راه میرم و مواظب‌ش‌م.

چند بار وقتی مامان‌ش خودش بوده، بچه خورده زمین. من هم اونجا بودم. کلی ناراحت شدم. انگار که من هل‌ش دادم! ولی مامان‌ش براش عادی بود. یه بار که دست‌ش رو چسبونده بود به بخاری! دست‌ش سوخته بود. خیلی دل‌م سوخت. از مامان‌ش بیشتر، من ناراحت بودم.

اصلاً جرات نکردم بهش بگم سرش خورد به میز کامپیوتر! البته دروغ هم بلد نیستم بگم. این رو مامان‌م بهم گفت بگو چون دید واقعاً دارم دیوونه میشم.

خلاصه الان همچنان وجدان‌م داره عذاب‌م میده. خدا رو شکر که چیزی‌ش نشد. از من به شما نصیحت! هیچ وقت امانت این مدلی از کسی نگیرین... داشتم با مامان‌م می‌رفتم بیرون که مامان‌ش رو توی راهرو دیدم داشت با خانوم همسایه‌ی طبقه‌ی چهارم صحبت می‌کرد. حرفا که تموم شد برگشت خندید برام دست تکون داد... نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم. یه نفس راحت کشیدم. آخییییییییییییییییییییییییییییییییش... خدایا شکر ت!

شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers