*دل‌م کوفته می‌خواست. همه‌ی کوفته‌ها گوشت قرمز دارن که من نمی‌خورم )-: امروز اتفاقی اینجا رو پیدا کردم (جذب): طرز تهیه‌ی کوفته‌ی لوبیا سبز

*به محض بیدار شدن، به درد معده‌م فکر می‌کنم؛ به اینکه ۳ روز ه بیرون نرفته‌م به بهانه‌های مختلف.. به مشاجره‌ی تلخ دیشب..

از این پهلو اون پهلو شدن خسته میشم. میشینم. کسی خونه نیست. اشک‌م سرازیر میشه. در عرض ۱۰ ثانیه اوج می‌گیرم. های‌های گریه می‌کنم. بلند.

بعد صاف میشینم. موها م رو از روی صورت‌م میدم کنار. اشک‌هام رو پاک می‌کنم. خودم می‌زنم به شونه‌م میگم پاشو مریمی.. عین این مربی‌ها که شاگرد ورزشکار بازنده‌شون رو دلداری میدن.

میگم باید بری بیرون. تنبلی‌م میاد. جوراب رو حذف می‌کنم. شلوار م بلند ه. معلوم نمیشه. شلوار جین می‌پوشم. یه کم دیگه گریه می‌کنم. تاپ‌ نمی‌پوشم. همین پیرهن خوب‌ه. زود برمی‌گردم. مانتو م رو می‌پوشم. شال سفید میندازم روی سر م. رنگ و رو م رو درست می‌کنم. تازه می‌فهمم چقدر زیر چشمام گود شده /-:

میرم بیرون. برخلاف تصور م همه جا شلوغ‌ه. زندگی عادی جریان داره. بی‌هدف قدم می‌زنم. شال سفید حس خوبی بهم میده. میرم داخل سوپرمارکت همیشگی. دلستر تمشک برمی‌دارم با سس گوجه‌فرنگی تند. برمی‌گردم خونه.

لباسام رو عوض می‌کنم اما شال سفید رو درنمیارم. بعد از زورآزمایی، در بطری دلستر باز میشه. حس قوی بودن می‌کنم! یه لیوان‌ش رو آروم می‌خورم. دیگه گریه‌م نمیاد.

دل‌م می‌خواست یکی بود الان بهش می‌گفتم بیاد پیش‌م. سرآسیمه میومد می‌پرسید چی شده.. یا نه.. کلی به خودش می‌رسید. آروم و با طمانینه میومد. می‌خندید و می‌گفت جمع کن خودت رو. چرا انقد دیوونه‌بازی درمیاری؟

چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers