*یه کتاب داشتم که تو ش هیچی نداشت. فقط سوال بود. سوالایی که روی جواباش می‌شد فکر کرد و اعماق روان فرد پاسخ‌دهنده رو برملا نمود! یکی از سوالاش این بود که اگه بتونی با گفتن کلمه‌ی «بمیر! بمیر!» یکی رو به درک واصل کنی و تا آخر دنیا هیچ‌کس هم نفهمه کار تو بوده مرگ اون آدم، این کار رو می‌کنی؟ اگه آره، اون آدم کی‌ه؟

من در همینجا و از همین تریبون اعلام می‌کنم که حاضرم یک نفر رو به درک واصل کنم و او کسی نیست به جزززززززززز آقاااااای همکاااااار بی شعووووووور..... سوووووووووووووووت.... دسسسسسسسسسست

چون واقعاً حق‌ش‌ه. آدم تا کجا ش که نمی‌سوزه. فکر کن یه آدم چنـــــــــدش با امواج به غایت منفی، بی‌نهایت عقده‌ای، بی‌سواد و بیخود! بر حسب تصادف دری و تخته‌ای کاره‌ای بشه و ماهی چند میلیون پول مفت به جیب بزنه. هار نمیشه آیا؟

امروز هم ایشون اومدن بالا یه قدمی زدن و یه آماری گرفتن و بدوبدو تشریف بردن دفتر مدیر عامل که چرا نیم ساعت از شروع ساعت کاری گذشته و بعضیا نیومده‌ن هنوز؟! البته نمی‌دونم دیگه چیا بهش گفته بود اما مدیر عامل ما که همیشه‌ی خدا، آروم و ریلکس‌ه و لبخند ش یه لحظه هم محو نمیشه، خییییییییییلی عصبانی شده بود و آمار کی اومده کی نیومده رو گرفته بود از نگهبان!

حالا اعدام که نمی‌کنن کسی رو اما خب اعصاب آدم داغون میشه از اول هفته زیرآب‌زنی و پدرسوختگی و تهدید و ارعاب ببینه. از دار و دسته‌ی ما همه اومده بودن جز آقای همکار مودب. اون هم که ریلــــــــــــــکس. هر دفعه هم بهش نق می‌زنم چرا گاهی انقدر دیر میای، میگه چی‌ه مگه؟ واسه چی زود بیام؟ خیلی اینجا نظم داره؟ سر موقع حقوق میدن یا احترام آدما رو نگه می‌دارن؟ مبلغ‌ش هم که چیز قابل ملاحظه‌ای نیست. اصلاً باشه.. نباشه.. چه فرقی داره؟ سوء استفاده رو اونایی انجام میدن که راست راست راه میرن و حقوقای میلیونی می‌گیرن. من هم فقط میام که حوصله‌م سر نره... البته می‌دونم قانون‌ش چی‌ه و نمیگم کار م درست‌ه اما خب انگیزه‌ای هم ندارم..

بعد هم یه لبخند جهت تلطیف فضا تحویل‌م میده و بحث رو عوض می‌کنه. این مکالمه هر هفته ی ماست.. امروز دیگه اون رو م بالا اومد. تلفن زدم بهش. حالا خنده‌م هم گرفته بود. بچه‌های ما اصولا مصداق "استاد معلم چو بود بی آزار / خرسک بازند کودکان در بازار" هستند! آقای همکار قلنبه رو که عین بچه‌هایی که میرن توی کوچه پی بازی و دیگه برنمی‌گردن باید از اینور و اونور پیدا کنم. این هم از آقای همکار مودب..

حالا گوشی رو برداشته خوشحاااال.. سلاااام. خوبی؟ چه خبرا؟
یه کم حرف زدیم و باز شروع کردم نق زدن - در تمام عمر م هیچ کس اندازه‌ی این آدم از من نق نشنیده! - خیلی ریلکس گفت من کار مهمی برام پیش اومد که باید انجام می‌دادم. دیدم تا بیام اونجا ساعت میشه 12. تا بیام بشینم هم باید برگردم. گفتم اصلا نیام.

- یعنی نشستن‌تون 3 ساعت طول می کشه؟
می‌خندید: آره خب..

گفتم اصلا بهتره نیای. اینا همه افتاده‌ن به جون هم. تازه من یه کاری کردم. می‌دونی؟ فکر کنم.. یه کار بد..
- چی کار کردی؟

براش تعریف کردم:
صبح آقای همکار دودره‌باز تلفن زد گفت توی یه خرابکاری پایه‌ای کمک‌م کنی؟ من هم دیوانه! گفتم باشه. چی؟
گفت من اینجا گیر افتاده‌م نمی‌تونم بیام سر کامپیوتر م. من هر کاری میگم تو برام انجام بده. خب؟ اول این رو باز کن. حالا این کار رو انجام بده. هی انجام دادم هی جلو رفتم تا اینکه کل سیستم کامپیوتری دفتر ترکید! بعدش هم همه به خط شدن درست‌ش کنن! نباید این کار رو می‌کردم، نه؟

آقای همکار مودب خیلی خونسرد گفت یعنی به نفع آقای همکار دودره‌باز کار کردی؟
- آره

- خب عیب نداره. مهم نیست اصلاً..
من هم خوشحاااال خداحافظی کردم موبایل‌م رو گذاشتم توی جیب‌م و برگشتم اتاق‌مون :دی

وقتی برگشتم اتاق‌مون، آقای همکار قلنبه گفت چیزی شده؟ براش تعریف کردم. گفت کار تو بود؟! خب عیب نداره. فدای سر ت. مهم نیست که.

خوب‌ه دیگه. من گند بزنم دوستان تایید کنن. خدا کنه لو نره فقط. آبروریزی میشه بدددمدل! :دی

موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers