*از از یک کلیک برای همیشه: آیا می‌دانستید که حروف انگلیسی A ، B ، C ، D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 100 دیده نمی‌شود؟ حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می‌رود (Hundred)

حروف A ، B ، C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی‌شود. حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand) حروف B ، C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی‌شود. حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می‌رود (billion) و حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی به کار نمی‌رود.

*به قول گیلاس خانومی خدا نکنه یکی که هیچ گهی نیست، بخواد بهت ثابت کنه که نه یه گهی هست!
یه یارو هست توی شرکت، دقیقاً مصداق همین جمله. جالب‌ه که همممممممه می‌دونن این چطوری‌ه و همه از دم! پشت سرش حرف می‌زنن. دیدم روز اولی که از دست‌ش شاکی شدم، هیچ‌کس تعجب نکردا! :دی فقط خدا رو شکر می‌کنم که زیاد کاری به کار هم نداریم و اگه روزی مجبور نشم برم طبقه‌ی پایین، می‌تونم اصلاً نبینم‌ش. به تمام محاسن قبلی‌ش که آقای همکار گفت، حسودی رو هم اضافه کنین. از وقتی فهمید من مدرک‌م چی‌ه و معرف‌م کی بوده، سوخته خیلی! از همکار ش خواسته «دکتر» صدا ش بزنه! غلط کرده، یه چی رو ش! هر وقت من رو مهندس صدا زد، رفت درس خوند، دکترا گرفت - لیسانس هم نداره حتی - شاید بهش بگم دکتر. تازه به همکار ش هم گفتم مگه این دکترا داره؟ - فوق دیپلم‌ش رو هم به زور رفته بی‌سواد - گفت شاید پزشکی خونده باشه!
یه طوری نگاش کردم که یعنی چرا چرند میگی فلانی؟

نمی‌دونم این آقاهه چرا هیچی یه این مردک نمیگه؟! البته بهتره‌ها، اصولاً حرف بی‌صاحاب رو بشنوی و با سیستم در و دروازه کار کنی، خیلی راحت‌تره تا بخوای کل بزنی و ثابت کنی طرف هیچ گهی نیست! دعوا بمونه واسه مواقع ضروری.

*یه سال همه‌ی وقت‌م مال خودم بوده، الان دچار دوگانگی شده‌م! همه چیز خوب‌ه‌ها ولی من کلاً آدمی‌م که به محیط‌های جدید، دیر عادت می‌کنم؛ یعنی طبیعی بود که هفته‌ی اول برام سخت باشه. فکر کن نه محیط رو بشناسی، نه آدم‌ها رو، سیستم هم جدید باشه و همه گیج بزنن، یه آدم نکبت هم بخواد برات رییس‌بازی دربیاره، تو هم حساااااس. خب میاد روی اعصاب‌ت دیگه.

الان ولی خیلی بهتر شده همه چیز، عادت کرده‌م. فقط مشکل اینجاست که کار شرکت، زیاد حساب و کتاب نداره و هر روز آخر وقت در حال آماده‌باش هستیم من و خانوم منشی‌ه که زیاد اضافه‌کاری نمونیم و بدویم جیم شیم. بعد موقعی که آخر وقت برامون کاری پیش میاد و نمی‌تونیم با هم برگردیم خونه، لج‌مون می‌گیره.

دیگه اینکه من وقتی میام خونه، هی باز به کار و این چیزا فکر می‌کنم و مثلاً موقع دعا خوندن، فیلم دیدن، مجله خوندن، کتاب خوندن - چقدر من اهل مطالعه‌م واقعاً - و حتی غذا خوردن هم کاملاً راحت و آزاد نیستم. شما هم همینطوری هستید؟

البته این اخلاق بدی‌ه که من زمان دانشجویی‌م هم داشتم و تا وقتی ترم تموم نمی‌شد و پروژه‌هام رو تحویل نمی‌دادم و استاد راهنما م از کار م تعریف نمی‌کرد، همه‌ش استندبای بودم یه جورایی!

جالب‌ه که حتی استادم هم سر پروژه‌ی نهایی‌م بهم گفت که اصلاً لازم نیست انقدر سخت بگیرم و خودم رو بکشم و همین که یک سری مطلب رو گردآوری کنم و سمینار بدم، کافی‌ه. بهم گفت من که از شما توقع ندارم درباره‌ی فلان موضوع، کتاب جدید بنویسید!

بابا می‌گفت تو از هر نظر، شرایط خوبی داری و دلیلی برای استرس وجود نداره.
گفتم اصلاً نمی‌تونم بفهمم دقیقاً علت استرس‌م چی‌ه اما الان خیلی بهتر شده‌م و فکر می‌کنم واقعاً درست میگه بابا.

اخلاق بد من این‌ه که هیچ وقت به خودم فرصت نمیدم، همیشه از خودم خیلی توقع دارم، هی خودم رو مواخذه می‌کنم و عفوی هم در کار نیست!
روانشناس‌ها میگن آدم خاطره‌ها و روزهای بد رو خیلی بهتر و دقیق‌تر از روزهای خوب به یاد میاره به این دلیل ساده که آدما چیزای بد و ناراحت‌کننده رو هی برای خودشون مرور می‌کنن، بزرگ‌ش می‌کنن و همیشه به یادشون می‌مونه. میخوام سعی کنم این عادت بد رو ترک کنم. انقدر هم توی دانشگاه، آدم بد دیده‌م که عادی‌ه برام.

*ماه رمضون رو - جدا از اینکه همه‌ی مراسم و مناسبت‌های خاص، برام جالب‌ن - خیلی دوست دارم. اول‌ش سخت‌ه اما وقتی عادی میشه و بهش عادت می‌کنی، یه جور خاصی شیرین‌ه برای آدم. آدم احساس می‌کنه خدا نزدیک‌تره..
جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers