*الان بگم میگی چقدر نق می‌زنی!
دنیای بدی‌ه؛ کاش ما چند دهه قبل‌تر به دنیا میومدیم که درس خوندن نخوندن‌مون فرقی نداشت! اگه نمی‌خوندیم، مث خیلیا می‌شدیم.. اگه می‌خوندیم هم کلی شاهکار کرده بودیم.. ولی الان همه‌مون درس می‌خونیم، مث هم میشیم، هیچ کدوم هم شاهکار نکردیم!

نمی‌دونم واقعاً چاره‌ی کار چی‌ه یا چطور میشه اشتغال‌زایی کرد ولی خیلی زجرآوره دیدن بعضی چیزا! مث اینکه مثلاً توی قرارداد سه ماه‌ی من - به صورت غیر مستقیم - نوشته شده که حقوق ماهانه‌ی من و آبدارچی شرکت یه اندازه‌س. فرق‌ش این‌ه که اون چای می‌ریزه و غذا گرم می‌کنه و اینا.. بعد من بیچاره، لیسانس‌م توی سرم بخوره، اون هیچی، از صبح تا شب کله‌م توی مونیتور ه، شاهد زر زر کردن و دعوا مرافعه‌ی مودبانه‌ی بالایی‌ها با پایینی‌ها هم هستم هر روز. توی طبقه‌ی ما هیچ خانومی نیست و مجبورم الکی به بهانه‌ی مختلف برم پایین چند دقیقه پیش خانوم منشی‌ه، بعد از ماه رمضون هم هر شب وایسم ناهار فردا م رو درست کنم، هر روز هم بپیچونم که ۲ ساعت اضافه‌تر واینسم، با سردرد هم بیام خونه.

چرا؟
برای اینکه توی ممکلت ما کار نیست؛ هر کی هم بخواد بیکار نباشه و به جایی برسه، باید کلی نق نق بشنوه و مدرک‌ش رو فراموش کنه، اندازه‌ی آبدارچی حقوق بگیره، تازه کلی هم خوشحال باشه که ننشسته توی خونه، در و دیوار رو تماشا کنه.

امروز به ورون می‌گفتم نمی‌دونم من نکبت‌م یا هر کاری من پیدا می‌کنم، نکبت از آب درمیاد؟! احتمالاً هر دو ش. ورون هم جواب داد: دیوانه!

واقعاً هم آدم دیوونه میشه وقتی می‌بینه هیچی اینجا سر جاش نیست، هیچ چیز اونقدری که باید، ارزش نداره. ضعف اعصاب گرفتم این ۸-۷ روز. حوصله‌ی ریخت هیچ کس رو ندارم؛ از هر چی برگه و کامپیوتر ه حال‌م به هم می‌خوره.
خدا نمیشه زندگی من رو یه کم تلطیف کنی جون هر کی دوست داری؟
دل‌م میخواد سرم رو بذارم زمین بمیرم راحت شم.
چی‌ه این زندگی مزخرف؟ قسمت خوشگل‌ش همون چهار تا دار و درخت دانشکده بود که الان اون هم نمی‌بینم. می‌دونم خیلیا شبیه من‌ هستن اما آدمی نیستم که دل‌م از سنگ باشه. دیشب مرمر می‌گفت پوست‌ش خیلی حساس‌ه. گفتم من هم روحیه‌م خیلی حساس‌ه. کلی خندید.

یه وقتایی آدم جلوتر از نوک دماغ‌ش رو نبینه بهتره. هر روز میگم بذار ظهر بشه.. ظهر که میشه، میگم بذار عصر بشه.. عصر میام خونه، همچین خوشحااااال انگار از زندان آزاد شده‌م.. بعد میشینم به سال‌هایی که گذشت، فکر می‌کنم. می‌بینم خوش گذشت اما شاید انتخاب من اشتباه بوده.. شاید هم شانس‌م خیلی گند بوده فقط!

بدی‌ش این‌ه که توی شرکت حتی اگه مثلاً نیم ساعت هیچ کاری نداشته باشم، باید اداش رو دربیارم که کسی فکر نکنه صبح تا غروب بیکار م و باد م می‌زنن اونجا! کاش می‌شد مث نغمه وقت آزاد م رو کتاب بخونم اونجا. حالا شاید یه سری وکب بنویسم ببرم با خودم.

میخوام درس بخونم اما نمی‌دونم وقت میشه یا نه. گاهی فکر می‌کنم اگه رشته‌ی دوم‌م هم بشه مث رشته‌ی اول‌م واقعاً خودم رو خفه می‌کنم دیگه! آدم اینجا آینده‌ای نداره که بخواد بهش امیدوار باشه یا نباشه یا هر چی...

شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers