*خواهری برام ۲ تا سورپرایز داشت: زودتر از من رفت آهنگ‌های تیتراژهای مورد علاقه‌م رو دانلود کرد برام. جای اینکه خوشحال شم، گریه‌م گرفته یعنی گریه‌م گرفت اما خوشحال بودم ولی گریه‌ی خوشحالی نبود.

خودم هم از کار خودم سر در نیاوردم؛ هم ناراحت باشم گریه‌م می‌گیره هم وقتی خوشحال میشم! دقیقاً هم در زمان‌های بسیار حساس! نمی‌تونم گریه نکنم.

اصولاً آدم رقیق‌القلبی‌م. یه سری چیزا رو نمی‌تونم تحمل کنم. یکی‌ش تحمل کردن آدم‌های آشغال خودبزرگ‌بین‌ه. توی این مملکت هم تا این اخلاق‌ت رو کنار نذاری و سواری ندی به عقده‌ای‌ها، به هیچ جا نمی‌رسی معمولاً. نتیجه اینکه من هیچ وقت، به هیچ جا نمی‌رسم چون خیلی لطف کنم، دهن‌م رو نگه می‌دارم که جواب ندم حداقل.

الان هم خیلی واسه خودم متاسف‌م که از هر چی کار با ربط و بی‌ربط به رشته‌م متنفر شده‌م و اصلاً هم اهمیتی نمیدم دیگران درباره‌م چه فکری می‌کنن. بشینن بگن تنبل یا هر چی. لطفاً کسی واسه من کار پیدا نکنه. خوب شد؟

از خودم بدم اومده؛ از اینکه عمر م رو اینطوری با یه انتخاب اشتباه ضایع کردم تا حالا.
از اینکه انقدر حساس‌م؛ از این همه عزت نفس.
از اینکه نمی‌تونم خر باشم، سواری بدم کسی.
از اینکه ترجیح میدم خیلی کم خرج کنم اما صبح تا شب‌م رو نذارم برای کاری که بدم میاد ازش؛
از اینکه معتقدم اگه قرار ه یه بار زندگی کنی، باید لذت ببری ازش.
از اینکه فرضیه‌هام با دنیای بیرون نمی‌خونن.
از اینکه خانواده‌م زیاد درک‌م نمی‌کنن. هی میگن اینجا همین‌ه، کار همین‌ه، ایراد از اخلاق تو ست.
از اینکه شب‌های قدر همیشه یه طوری میشه که بغض‌م رو قورت میدم اشک‌م درنیاد. هیچ ربطی هم به خدا نداره؛ همیشه خودم گیر م.
از اینکه دل‌م میخواد مث خیلیای دیگه یه کار کسالت‌بار رو با بی‌میلی سال‌ها انجام بدم و نمی‌تونم.
از اینکه دل‌م میخواد سر م رو بزنم به دیوار این روزا.
از اینکه گیج‌م، آشفته‌م؛ یه هفته بیشتر ه که شب‌ها از استرس خواب‌م نمی‌بره. صبح‌ها هم تا چشمام رو باز می‌کنم، اولین چیزی که حس می‌کنم، هجوم همین حس تاریک و وحشتناک‌ه. مردم بس که ناراحتی‌م به شکل اضطراب نشون داد خودش رو. لاغر شدم سر یه هفته. باور می‌کنی؟
از اینکه همه هر چی بخوان میگن. آخرش میگن خودت تصمیم بگیر. بعد هر تصمیمی بگیری، توی دل‌شون مسخره‌ت می‌کنن.
از اینکه شانس خرکی نمیارم مث اینایی که می‌خندن الان بهم.
از اینکه انقدر دل‌م شکسته..
از اینکه خدا صبر ش زیاد ه، حرف هم نمی‌زنه با آدم.
از اینکه کسی نیست من رو ببره یه جای دور، دست‌م رو بگیره و ببینه توی قلب‌م چی می‌گذره.
از این همه تنهایی، این همه سرگشتگی..

*شب قدر ه؛
فکر می‌کنم پارسال این موقع چه خبر بود؟
صاحب‌دلان یادم میاد.. اون قرآن عجیب‌ه.. منی که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم سرخوش بودم هنوز. کتاب‌های دین و زندگی‌ای که همه‌شون رو به خیال کنکور دادن می‌خوندم و ریزریز توشون می‌نوشتم. اون کتاب زرد قلم‌چی که همیشه سر وکب‌هاش گیر می‌کردم.

دیگه چی بود؟
آموزشگاه مسخره‌ای که نصف یه ترم رو بیشتر دوام نیاوردم اونجا.
فوت پدربزرگ‌م..
اینکه تونستم بالاخره کتاب Advanced بخونم..
و این شغل مزخرف..

هر سال شب قدر، عین طلبکارا میشینم حساب می‌کنم از چیزایی می‌خواستم، کدوم‌ها رو گرفتم و کِی؟.. ۱ ماه بعد از شب قدر یا ۲ روز مونده به شب قدر سال بعد؟..
گاهی وقتی از چیزی دل‌م می‌گیره، میگم من این همه دعا کردم این شد. دعا نمی‌کردم چی کار می‌کردی پس؟

باورم نمیشه هر کس مسیری داره که باید بره.
گاهی فکر می‌کنم انقدر محو کتاب‌ها و قصه‌ها م شده‌م که یادم رفته زندگی عادی چی‌ه، چطوری‌ه.. به قول مرمر، میخوایم همه چیز فان باشه.

یه سال دیگه هم گذشت.
تنها یه جورایی اما نه چندان بد، خوب بود خدا؛ دست‌ت درد نکنه.
میخوام بگم خوشحال‌م که خانواده‌م رو دارم، خونه‌مون، دوستام، سلامتی‌مون و اینکه جز تو، به کس دیگه‌ای احتیاج نداریم. این خیلی مهم‌ه، همیشه میخوام ازت.

من رو ببخش که گاهی مجبور میشم دروغ بگم، اذیت می‌کنم یه وقتایی ملت رو، وقتایی هم که رسماً قاطی می‌کنم، نق می‌زنم سرت.
ببخش که هیچ وقت نفهمیدم تو واقعاً کی هستی و از کجا اومدی.
باور کن نمیخوام بدونم. میخوام بدونم همیشه هستی، همه جا هستی، وقتی از همه می‌برم، بیام سر م رو بذارم روی زانوهای تو. ببینم اشکام رو پاک می‌کنی میگی بی‌خیال.

هر سال که می‌گذره، دورتر میشی انگار. نمی‌دونم چرا..
میخوام قول بدی نری.
بمون..
لای کتابا
توی قصه‌ها
وسط ترانه‌ها
کنار سایه‌های تابستونی
بالای ابرهای پاییزی
توی خنکی جریان رود
لای جانماز مامان‌م
توی دعاهای مفاتیح
بین رنگ‌ها و مزه‌ها
وسط گل‌ها و میوه‌ها
بین این همه آدم، این همه زبان، این دنیای بزرگ.

این خیلی هیجان‌انگیز ه که تو دقیقاً همه جا هستی.
امشب بیا با من حرف بزن.
بیا حداقل باش، توی اتاق روبرو م بشین، بذار بدونم من رو یادت نرفته.
چیزی ندارم که بگم خوب بوده، ازم قبول کن. ببخش که هیچی ندارم.
میگم همینطوری علی‌الحساب دوست داری همه رو، آره؟ یه کوچولو هم دوست‌م داشته باشی برام بس‌ه.
ببینم‌ت.. نمی‌خندی؟
بخند.. یه طوری که نفهمم خنده‌ت گرفته یا محبت‌ت رو به رخ‌م می‌کشی.
امشب بیا پیش‌م.
دل‌م برات تنگ شده..
یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers