*دیشب اصلاً حس نکردم شب قدر ه.
شاید شب قدر بتونه برای هر کسی، روز و ساعتی باشه که تو ش حس می‌کنه به خدا نزدیک‌ه؛ فرقی نداره توی سلف دانشکده باشی یا وسط مهمونی، موقع آشپزی باشه یا توی کلاس ایروبیک! وصل بودن‌ت مهم‌ه.. هر چند جمله‌های دعای جوشن کبیر معجزه‌ن یه جورایی. یه موج خاص دارن همیشه.

خیلی خواب‌م میومد دیشب. گفتم تا هر وقت بخوام می‌خوابم.
صبح مامان گفت میخوای بری؟
فقط گفتم نه! و سعی کردم بخوابم.

شاید ماجرای ۱۰-۸-۷ روز اخیر رو به خیلیا گفتم، پیشاپیش هم می‌دونستم کی قرار ه چی بگه بهم.

خاله کوچیکه گفت برو دنبال کاری که دوست‌ش داری. شغلی که آدم دوست نداشته باشه، هر روزش عذاب‌ه، مفت گرون‌ه.

عمو گفت هر جا بری کار کنی، همین‌ه. همه جا، همه جور آدمی هست. باید انقدر گیر باشی و رو ت کم نشه تا پیشرفت کنی. زبان هم عشقی نخون، برو دنبال مدرک باش.

مرمر گفت واسه من و تو یی که پولکی نیستیم و فان بودن کار و خوش گذشتن برام مهم‌ه، این کارا قابل تحمل نیست. تو که ترجمه‌ت قوی‌ه. تو اصلاً مث منی، زبان بخونیم بهترین کار ه.

بابا همون حرفای عمو رو می‌گفت به اضافه‌ی اینکه تصمیم‌ش با خودت؛ زور که نیست.

ورون گفت غرغرو! بمون یه چند وقت دیگه.

مامان هیچی نگفت دقیقاً؛ شاید چون روحیه‌ی من به خودش رفته، دید الکی لکچر نده بهتر ه.

سیستر مونده بود چی بگه. من توی دل‌م دعا می‌کردم اون به عاقبت من دچار نشه.

دوست سیستر گفت حالا که شغل هیچ‌کس به رشته‌ی تحصیلی‌ش مربوط نیست اینجا، برو دنبال یه کاری که علاقه داری حداقل. همون حرفی که مرمر هم توی کامنت نوشته بود برام.

سارا گفت می‌دونم آدم وقتی میخواد روی پای خودش وایسه چقدر سخت‌ه، فکر کن داری یه چیزی یاد می‌گیری، تجربه‌ست برات.

مادربزرگ‌ه گفت وضع کار الان افتضاح‌ه؛ برو ایشالا که خوب‌ه. نمی‌دونم چرا بعضیا فکر می‌کنن همه چیز رو با ایشالا ماشالا میشه Ok کرد.

و خودم..
خودم رو خوب می‌شناسم. خوب یا بد همین‌م، یه آدم حساس شکستنی که وقتی کاری رو دوست داره، عالی انجام‌ش میده؛ وقتی دوست نداره، دقیقاً هر ثانیه‌ش رو عذاب می‌کشه.

به قول سارا، پسرا هم خیلی پوست‌کلفت‌ن، هم انگیزه دارن برای کار..
ولی ما دقیقاً هیچ کدوم نیستیم.. البته از هر نظر حساب کنی، خوشحال‌م که پسر نیستم.

به مرمر هم گفتم، درآمد کم با اعصاب راحت رو ترجیح میدم به حالت برعکس‌ش. حالا که انقدر اخلاقای خاص دارم، باید خودم یه فکری کنم به حال‌ش.

خلاصه که امروز نرفتم، الان هم خیلی راحت و آسوده نیستم اما چند روز بگذره، مث همیشه میشم. تلفن زدم گفتم نمیام. خانوم منشی‌ه یه سری حرف زد، بعد گفت کاری رو انجام بده که راحت‌تری (:
رییس هم اول گفت پاشو بیا و عادت می‌کنی و اینا.
وقتی گفتم اصلاً این کار رو دوست ندارم، لج‌ش گرفت گفت پس چرا زودتر نگفتی؟!
گفتم اول بسم‌الله آدم از کجا می‌تونه بدونه کاری رو دوست داره یا نه.
گفت باشه..

رفتم سر کشو م، CDهای هری پاتر ۱ و Mother/ monster In Law رو آوردم نگاه کنم خوشحال شم یه کم اما وقتی فکر می‌کنم اینا هم دارن شغل‌شون رو - بازیگری - انجام میدن، باز میاد روی اعصاب‌م. بعد میگم خب لابد دوست دارن بازیگر بودن رو. پس حتماً خوشحال‌ن.
رسماً روانی شدم این روزا. Mother/ monster In Law خیلی خنده‌دار ه، شاید یه فرجی بشه این مهارت Listening شکوفا شه در من

دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers