*هرچی تلفن زدم جواب نداد. بلند شدم رفتم دم خونه‌شون. پدر ش در رو باز کرد. با لبخند، حسابی احوال‌پرسی کرد و تعارف کرد برم داخل. تشکر کردم گفتم با دختر ش کار دارم. با احترام گفت منتظر بمونم و رفت داخل. صدای "عزیزم! دخترم!" گفتم‌ش میومد.

دوست‌م اومد دم در. گفت چرا وایسادی؟ بیا داخل.

گفتم هر چی تلفن زدم جواب ندادی این چند روز. نگران‌ت شدم. می‌دونم وسط مدرسه سفر نمیرید.

گفت مگه بهت نگفتم؟ بابا م تلفن خونه رو قطع کرده. موبایل رو هم برمی‌داره همیشه می‌بره با خودش. تلفن نداریم اصلا.

- واسه چی؟ مزاحم دارین؟

گفت نه. میگه من نمی‌دونم وقتی خونه نیستم، مامان‌تون هم بیرون‌ه، با کی تلفنی حرف می‌زنید؟

توضیح اینکه پدر دوست من، جوان، خوش اخلاق‌،مودب، تحصیل‌کرده و کاملا موجه بود از نظر رفتاری. مادر ش زن آروم و مظلومی بود و البته کمی عافیت‌طلب. حاضر نبود یک کلمه بحث کنه با شوهر ه. نمی‌دونم می‌ترسید یا براش مهم نبود یا چی. به هر حال اینطوری بود.

دوست‌م و خواهر ش هم واقعا دخترای آروم و نجیبی بودن. خواهر ش کوچیکتر و شیطون بود اما طفلک دوست‌م خیلی درسخون و ساکت و محجوب بود. آدم مومنی هم بود. حتی چادری هم بود - اکثر دوستای من چادر می‌پوشن - یعنی رفتار و ظاهر اینها ایرادی بهش وارد نبود. پدر ش بدگمان بود و خیلی مستبد.

بگو آخه مردک! برو بیماری‌ت رو درمان کن. تو چه حقی داری تلفن رو از مردم دریغ کنی؟ اومدیم و یکی قلب‌ش گرفت. باید بمیره چون تو از تلفن خوش‌ت نمیاد؟

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers