*دیروز روی تردمیل داشتم می‌دویدم. سرعت‌م رو زیاد کرده بودم و با اینکه جون‌م داشت درمیومد، سعی می‌کردم بدوم. عشق‌م به دویدن انگار خیلی زیادتر از توان جسمی‌م‌‌ه. حتی راه رفتم معمولی‌م هم انقد تند ه که خودم از خودم عقب می‌مونم. اغلب ساق پا م درد می‌کنه. استخون‌ش. بس که تند راه میرم. حتی با کفش پاشنه بلند.

داشتم می‌دویدم و لذت می‌بردم. چشم‌م افتاد به تردمیل کناری. یه خانوم ۶۵ ساله‌ی سرحال هست توی باشگاه که ماشالا بزنم به تخته، خیلی هم خوب و باانرژی ورزش می‌کنه ولی خب قاعدتاً سرعت‌ش خیلی کمتر از من بود. آروم‌آروم راه می‌رفت.

فکر کردم چقد بد می‌شد اگه جاهامون با هم عوض می‌شد. من، پیر، آروم‌آروم راه می‌رفتم. یکی با نصف سن و سال من، با موهای بلند مشکی، با کلی ذوق و شوق کنار م بالا پایین می‌پرید؛ با سرعتی که برای من قابل دستیابی نیست دیگه مسلماً.

فکر کردم جوون بودن چقد خوب‌ه. حداقل توان جسمی‌ت کم نیست. کلی آرزو داری و همیشه منتظر معجزه‌ای انگار. جوون‌مرگ شدن رو برای خودم دوست دارم یه جورایی. دل‌م نمیخواد نحیف و ضعیف شم. مریض و از کار افتاده شم. می‌ترسم یعنی راست‌ش. با فرض اینکه فقط به خودم فکر کنم دیگه قاعدتاً.

داشتم می‌دویدم. دیدم همیشه یا توی گذشته‌م یا آینده. هنوز یاد نگرفته‌م در لحظه زندگی کنم (-:

دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

Daisypath Happy Birthday tickers