*اصولاً وقتی یه روز و نیم تعطیلات آخر هفته بشه یه روز و سه چهارم یا بیشتر، دیگه عبور و مرور آقای همکار مودب در سطح شهر تهران ممنوع میشه! مجبوره بره شمال! و خب چون اصولاً وقتی همه توی صف پررویی وایساده بودن، ایشون توی صف خونسردی بوده در غالب موارد، روز بعد از تعطیلات رو هم کمافی‌السابق! در تعطیلات به سرمی‌بره و فردا ش تشریف میاره خوشحااال! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.. و بدین سان آقای همکار مهندس کامپیوتر امروز کلی مجبور شد پشت در بسته‌ی اتاق منتظر وایسه.

گفتم بیا اتاق ما بشین. اومد اما اصلاً راحت نبود.
گفتم اینجا بودن از روی میخ خوابیدن هم سخت‌تره گویا! چرا اینطوری هستی؟ گفت من که اینجا راحت‌م یعنی اصلاً دوست دارم اینجا باشم - منظورش این بود که شخصاً با ما مشکلی نداره - ولی خب بقیه زبون‌شون می‌دونی چطوری‌ه که. بعد هر چی کار کردم، همه‌ی زحمات‌م میره زیر سوال!

گفتم بخوای اینطوری فکر کنی من کلاً زیر سوال‌م :دی رفتار م نرمال‌ه و خب اهمیتی نمیدم به دیگران یعنی اصلاً خوب نیست بخوای بشینی تصور کنی کی ممکن‌ه پشت سر ت چی بگه! چون هیچ‌وقت به نتایج خوبی نمی‌رسی. فکر ش رو نکنی بهتر ه پس...

*تغذیه‌ی سالم، روز اول‌ش خیلی سخت‌ه. روز دو‌م‌ش - که همانا امروز ه - سخت‌ه و احتمالاً از فردا راحت‌تر میشه. والا یه زمانی بنده ۲ سال رژیم گرفتم چاق بشم! اصلاً هم فکر ش رو نمی‌کردم زمانی برسه که بخوام وزن کم کنم! چند روز پیش رفتم روی ترازوی آشپزخانه :دی :دی دیدم واااویلا! ۶۰ کیلو شدم! در حالی که یک سال پیش در چنین روزی وزن‌م ۵۳ بود. تازه می‌گفتم چقدر زیاد شده‌م! کلی هم حواس‌م بود نشم ۵۴ حتی!

راست‌ش اول خواستم به رو م نیارم اما دیدم نمیشه! من هم مودی! دیدم بهترین راه این‌ه که تا توی مود ش هستم درست‌ش کنم. نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه گیاهخوار شده‌م شدید! البته برنج گیاه محسوب نمیشه فعلاً!

جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers