*شاید مرمر راست میگه آدما تا آخر عمرشون، هیچی نمیشن :دی اما بعضی اخلاقا واقعاً خیلی بد ن و برای هیچ‌کس هم ضرر نداشته باشن، خود آدم رو خیلی اذیت می‌کنن.

بعضی وقتا که وبلاگ زهرا رو می‌خونم و می‌بینم درباره‌ی مشکل عدم اعتمادبه‌نفس نوشته، واقعاً یاد خودم میفتم یعنی دقیقاً انگار من نوشته‌م اون پست‌ رو؛
نمی‌دونم علت‌ش چی‌ه که بعضیا انقدر خدای اعتمادبه‌نفس‌ن، بعد بعضیا خودشون رو خیلی کم قبول دارن!

تا جایی که یادم میاد، خانواده‌م آدمایی بوده‌ن که همیشه تشویق‌م کرده‌ن و مثلاً اگه در دوران راهنمایی یا دبیرستان قرار بود جایی برم امتحان بدم، همه می‌گفتن که تو بلدی و حتماً قبول میشی و همیشه من واقعاً بلد بودم و همیشه هم قبول می‌شدم...

اما شاید از چند وقت بعدش مدام از خودم می‌پرسیدم من واقعاً کی‌م، میخوام چی کار کنم توی زندگی‌م و به نتایج خوبی هم نمی‌رسیدم معمولاً.. شاید کسی هم نتونست اونطوری که باید، متقاعد م کنه و این باعث شد اعتمادبه‌نفس‌م مدام کم بشه.

خیلی جالب‌ه که مث اکثر ایرانیا در کارهای انفرادی تقریباً مشکلی ندارم و فوق‌ش اگه بدونم وقتی به مشکل بربخورم، کسی می‌تونه کمک‌م کنه برام کافی‌ه. همین باعث میشه کار م رو درست، تمیز و تقریباً بی‌عیب انجام بدم - مث پروژه‌های دانشکده مثلاً - و قبل از هرگونه امتحان مث فاینال، کنکور، امتحان رانندگی و چیزای اینطوری تقریباً اصلاً مضطرب نیستم اما وقتی موقع حرف زدن توی جمع میشه، ته دل‌م احساس راحتی نمی‌کنم. ناخودآگاه استرس می‌گیرم.

برای همین معمولاً پروژه‌هام رو با بچه‌های زبون‌دراز برمی‌داشتم! کلی کار می‌کردم، مطالب رو گردآوری می‌کردم، پای کامپیوتر جمع و جورشون می‌کردم، صحافی و همه چیز.. و کلی هم حرص می‌خوردم کار به موقع آماده بشه و جواب‌ طرف مقابل‌م همیشه کلی تقدیر و تشکر بود و اینکه مدرک من رو باید به تو بدن، تو نبودی من چی کار می‌کردم و از این حرفا اما موقع ارائه دادن‌ش هر طوری بود، کار رو مینداختم گردن بقیه و خودم رو می‌کشیدم کنار یعنی دقیقاً همه‌‌ی کار با من بود اما کس دیگه‌ای صحبت می‌کرد و به چشم همه میومد که اون پروژه رو انجام داده و من هم بوده‌م حالا!

البته چون اخلاق من دست بچه‌ها و اساتید اومده بود و طرف‌شون رو می‌شناختن، تقریباً هیچ‌وقت مشکلی نبود و فقط گاهی اساتید بهم می‌گفتن پروژه‌م خیلی عالی بوده و واقعاً راضی‌ن. حتی اون موقع هم من بلد نبودم زبون بریزم مث بعضیا! و با یه لبخند و "متشکرم استاد" تموم می‌کردم قضیه رو.

یا وقتی می‌خواستم برم اتاق استاد چیزی بپرسم، دل‌م می‌خواست روز قیامت بشه همون لحظه و کنسل شه قضیه؛ تا جایی هم که جا داشت، نمی‌رفتم! یا سر کلاس می‌دیدم خیلیا با صدای بلند از ته کلاس، سوالای خیلی بدیهی می‌پرسیدن و در حالی که من داشتم جای طرف خجالت می‌کشیدم از پرسیدن چنین سوالی، می‌دیدم که اون اصلاً خودش رو ناراحت نمی‌کنه و تازه جواب استاد رو با سوال مسخره‌ی بعدی‌ش ادامه میده در حالی که همین چند روز پیش، همکارم داشت بهم می‌گفت شما انقدر آروم صحبت می‌کنین که من عملاً هیچی نمی‌شنوم. میشه دوباره بگین لطفاً؟ توی دانشکده هم موقع سمینار من همه ساااکت می‌شدن که صدا م برسه البته ولوم‌م معمولی‌ه، فقط نمی‌تونم داد بکشم خب!

عجیب‌ترش این‌ه که اصلاً در ارتباط برقرار کردن با آدما مشکلی ندارم و اگر از کسی بد م نیاد - که به ندرت پیش میاد خب، عادی‌ه - خیلی سریع باهاش ارتباط برقرار می‌کنم و گاها شنیده‌م که آدمایی که تصور می‌کرده‌م حتی ممکن‌ه اسم‌م رو ندونن! درباره‌م با بقیه حرف زده‌ن، از اخلاق‌م بگیر تا اینکه مشخص‌ه آدم خانواده‌داری هستم و میشه بهم اعتماد کرد و غیره.

خلاصه این قضیه‌ی اعتمادبه‌نفس از قدیم‌الایام برای من دردسر بوده - با اینکه در ظاهر شاید اصلاً معلوم نباشه! - و گاهی باید بشینم با خودم حرف بزنم و کلی یادآوری کنم که مردم با وجود ظاهر، تحصیلات، وضعیت خانوادگی و در کل، شرایط خیلی ایفتیضاح، کلی خودشون رو قبول دارن و مدام دچار توهم زیبایی و سواد و خوش‌تیپی‌ن، یاد بگیر یه کم!

اونی که بهم یاد دادن آدم متواضعی باشم، زیاده‌روی کرده انگار.
اینطوری هم نیستم که بقیه رو خیلی بالاتر ببینم ولی مثلاً پیش خودم فکر می‌کنم داشتن هیچ سطح تحصیلات، سمت یا ثروتی نمی‌تونه دلیل این باشه که آدم از بالا به همه نگاه کنه.

یه زمانی بود حال و حوصله‌ی کل زدن با ملت رو داشتم. الان اون رو هم ندارم!
یعنی فکر می‌کنم آدمی که بی‌شعور ه، یه سری چیزا رو نمی‌تونه درک کنه.
دلیل رفتارهای ناپسند و لحن بد حرف زدن یه عده هم دقیقاً همین‌ه؛ لابد کسی یادشون نداده چی درست‌ه، چی غلط! حالا من هی حرص بخورم و با طرف کل بزنم، آخرش چی؟
اون درست نمیشه که.
برای همین با کسی حتی بحث هم نمی‌کنم مگر در مواقع خیلی ضروری ولی از درون خیلی حرص و جوش می‌خورم! و این اصلاً خوب نیست.
به قول مرمر، پس‌فردا کج میشم می‌مونم روی دست مامان‌‌م!
ولی بعضی وقتا یواشکی میگم کاش از این بچه‌پرروهای درجه یک بودم. خوش به حال‌شون. چقدر رو دارن! :دی

*بابا داشت دیشب بهم می‌گفت برخوردای بد همیشه توی محیط کار هست - چون همه‌جا، همه مدل آدم پیدا میشه - و خیلی وقتا درست‌ش این‌ه که حتی زحمت جواب دادن هم ندی به خودت و خیلی ریلکس نشنیده بگیری خیلی چیزا رو.

راست میگه. اینطوری همیشه یه فاصله‌ای رو حفظ می‌کنی با فلان همکار نفهم‌ت. و خود من کلاً معتقدم که توی محیط کار نباید با کسی خیلی صمیمی شد مگر موارد استثناء! یعنی یا با کسی خیلی دوست میشی یا تقریباً اصلاً دوست نمیشی. البته این با احترام نگذاشتن خیلی فرق داره؛ اصلاً رابطه‌ی آدما هر قدر بهتر باشه، همه خوشحال‌ترن اما لازم نیست چیزای خاص رو به همکار ت بگی مگه اینکه استثناء محسوب بشه.

راست‌ش هنوز یک ماه نشده از کار م خسته شدم.
همیشه فکر می‌کردم امور اداری و دفتری خیلی خوب‌ن. کار رو یاد می‌گیری، انجام‌ش میدی و تموم! اما الان می‌فهمم بی‌نهایت کسالت‌آور ه اینطوری کار کردن مخصوصاً اینکه به هیچ‌کس هم علاقه‌ی خاصی نداشته باشی اونجا و یه جورایی بودن و نبودن همه یکسان باشه برات.

تازه اگه کار دولتی باشه، سر ساعت می‌تونی کیف‌ت رو برداری و بیای بیرون! و بقیه‌ی کار ت رو بذاری برای فردا اما توی شرکت‌های خصوصی همیشه یه عده پایه‌ی اضافه وایسادن هستن و اصلاً عمداً کش‌ش میدن که بیشتر بمونن. اگر هم کار ۳-۲ نفر رو از یک نفر نخوان، برای شرکت نمی‌صرف‌ه!

تازه من با این‌ن‌ن‌ن‌ همه خلاقیت، تقریباً هیچ تنوع خاصی نمی‌تونم به کار م بدم - کاش می‌شد آهنگ گوش بدم موقع کار! - و فقط به ذهن‌م می‌رسه گاهی که پایین کار دارم، چند جمله با دخترا حرف بزنم یا اگه شد با خانوم منشی‌ه با هم بیایم خونه - دختر خوبی‌ه - حالا بعد از ماه رمضون قاقالی‌لی هم میشه خورد.

اما جداً توی فکر یه کار بهتر م، یه کاری که اگه این مدلی‌ه، حداقل انقدر حجم‌ش زیاد نباشه، سبک‌تر باشه یا یه مدلی باشه که خوش بگذره به آدم...
جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers