*معاون بازرگانی‌مون شدیداً توصیه کرد زود نیام خونه و بیشتر بمونم دفتر. می‌ترسید کاری پیش بیاد و من نباشم! یه ربع که از تموم شدن ساعت کار گذشت، آقای همکار مودب در حالی که داشت سر و کله‌ش رو با دستمال خشک می‌کرد و اظهار ندامت می‌کرد از اینکه چرا اضافه بر سازمان مونده و حواس‌ش به ساعت نبوده، گفت چرا نمیری خونه؟ خوش‌ت اومده؟

وسط مکالمه رسیدم به فیلم Wanted! گفتم بابا این چی بود؟! خیلی خنده‌دار بودا اما یه کم اصلاً خانوادگی نیست.
گفت چی؟ Wanted؟ اون که چیزی نداره. اکشن‌ه همه‌ش. کجا ش رو میگی؟

گفتم مکالمه‌هاش! دیگه خاموش کردم ندیدم بقیه‌ش رو. اول‌ش چطوری‌ه؟
- یکی تیر غیب می‌خوره و می‌میره! یه گروه‌ن آدم می‌کشن. صحنه نداره!

من: نـــــــــــــــــه! اشتباه نمی‌کنی؟ ببین رو ش عکس آنج-لینا جو-لی داره‌ها که تفنگ دست‌ش‌ه اما تو ش اینطوری نیست!
- یعنی چطوری‌ه؟ تعریف کن.

من:یه پسره میره سوار سرویس بشه ببرندشون بازدید. بعد هی در و دیوار کوبیده میشه توی سر و کله‌ش تا سوار شه. خنده‌داره خیلی یعنی من Play رو زدم شروع کردم به خندیدن! بعد توی بازدید به جای آب، H2O9 برمی‌داره. بعد که میره خونه، Uncle کتاب به دست میاد ارشاد ش کنه - حالا این وسطا هم هی سانسور می‌کردم - شروع می‌کنه چرت و پرت گفتن. من هم خدا رو شکر کردم زیرنویس‌ش فارسی نبود. خاموش‌ش کردم.
- این نیست فیلم‌ه.

من: یعنی پوست‌ش Wantedه تو ش یه چیز دیگه؟ خب دست‌ش درد نکنه. واقعاً خنده‌داره فیلم‌ش.

آقای همکار مودب مونده بود من چرا به جلد سی‌دی و دی‌وی‌دی میگم پوست!سوال

هیچی دیگه! الکی تا ساعت یه ربع به ۶ معطل شدم. آخرش به مدیرمون گفتم من تا کِی باید اینجا بشینم؟
چشماش گرد شد: خب پاشو برو اگه دوست نداری بمونی!

یه بار اومدم حرف گوش کنما! بعد سر و کله‌ی آقای همکار مهندس کامپیوتر پیدا شد. فهمیدم چرا باید اون ساعت، اونجا می بودم. اطلاعات‌ش خوب‌ه در زمینه‌ی ماوراءالطبیعه و رمالی و عرفان و موضوعات عجیب و غریب در کل!

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers