*هر چی فکر کردم، دیدم سیلی نقد به از حلوای نسیه.
کار کردن با آدمای خوب خودش نعمت بزرگی‌ه. کسی فرق‌ش رو می‌فهمه که هر دو ش رو دیده باشه یا حداقل نوع بد ش رو دیده باشه که من دیده‌م.
فکر کردم اگه هر روز به خودم یادآوری کنم که این یه شغل موقت‌ه - که دروغ هم نیست - و یادم نره که همه لزوماً تربیت درستی ندارن و آدم‌های بیخود همه جا پیدا میشن، همه چیز راحت‌تر می‌گذره ضمن اینکه باید یاد بگیرم مقادیری Easy Going بشم در نوع خودم!

مرمر راست می‌گفت. تا وقتی تصمیم نگرفتی اعصاب‌ت داغون‌ه اما بعدش یهو همه چیز خیلی بهتر میشه.

بعدازظهر بدوبدو رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌، افطاری.
کاش یه ذره از اخلاق خوب و شاد عمه‌م رو من داشتم. باید یه برنامه بذارم بیشتر ببینم‌‌ش، شاید یاد بگیرم یه کم. جدی میگم.
هر وقت میرم خونه‌شون، همه چیز آروم و خوب‌ه. حتی اگه عمه همون روز کلی از دست فلان همکار ش حرص خورده باشه مثلاً. بعد من امروز یکی یه کلمه حرف بهم بزنه، تا ماه آینده هر دقیقه اندازه‌ی همون لحظه حرص می‌خورم! دقیقاً به همین شدت! فاجعه‌م من!

یه وقتایی به خودم میگم "زندگی رو آسون بگیرین" و زندگی یعنی فلان و شعر و درخت و اینا مال توی کتابا نیست که! دقیقاً وقتی روان‌ت داغون‌ه، باید بتونی اینا رو به یاد بیاری و انجام‌شون بدی. وقتی همه چیز گل و بلبل‌ه که خوشحال بودن، هنر نیست!

در راستای برنامه‌ی بلند مدت بی‌خیالی‌طی‌کردن، از امروز صبح‌ها تنی چند از همکاران محترم رو با پیژامه‌ی راه‌راه سفید و آبی سفید و آبی تصور می‌کنیم و در دل‌مان بهشان کلی می‌خندیدم، همه چیز را می‌گوییم به درک، خودمان از همه مهم‌تر می‌شویم و عصرها می‌نشینیم کتاب‌های دوبله نشده و یا هری پاتر و یادگاران مرگ‌ می‌خوانیم و توهم می‌زنیم اساسی!
چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers