*امروز تحفه‌های طبقه پایین مرخصی بودن و همه در صلح و صفا لبخندزنان کارشون رو انجام می‌دادن. آدم وقتی از دست کسی حرص نخوره، راندمان کار ش میره بالا انگار! و حتی اگه حجم کار خیلی زیاد هم باشه یا انرژی‌بر و وقت‌گیر باشه، باز هم راحت انجام میشه. نمیشه اینا هر روز برن مرخصی؟ روزایی هم که هستن، بگن‌ ما بریم مرخصی! نیشخند

*یه خانوم‌ه رو دیدم سوار دوچرخه بود، بچه‌ی ۸-۷ ساله‌ش رو نشونده بود جلو، توی پیاده‌رو یواش‌یواش رکاب می‌زد. معلوم بود می‌ترسه، خیلی بااحتیاط می‌رفت. از کنارش که رد شدم، دیدم زیپ کیف کوله‌ش باز ه؛ گفتم صبر کن برات ببندم‌ش.
خندید گفت دست‌ت درد نکنه، کلیدام اونجاست..

عادت‌م‌ه توی قطار مترو مثلاً، وقتی می‌بینم کسی همینطوری بی‌هوا داره نگام می‌کنه لبخند بزنم - همیشه واگن خانوما سوار میشم فقط - یا توی خیابون، توی صف جایی، مغازه، هر جایی که خانوما باشن و در بیشتر از ۹۵٪ موارد، جوابای قشنگی می‌گیرم.
بعضی وقتا لبخند - که گاهی خیلی می‌چسبه به آدم - یا حتی مکالمه‌هایی که تا آخر مسیر تموم میشن و معمولاً تو ش خنده هست یا یه چیزی یاد می‌گیره آدم..

سعی می‌کنم هر قدر هم خسته باشم، اخم نکنم؛ چه توی محل کار، چه وقتایی که مثلاً کار م توی آموزش دانشکده گیر کرده بود، چه توی صف نون مثلاً!
البته همیشه بقیه نون می‌خرن، یه وقتایی که خیلی دل‌م بوی نون بخواد، داوطلب میشم برن بخرم؛ گاهی هم میرم می‌خرم، وقتی اومدم بقیه می‌بینن خب. عاشق سنگک هم هستم تازه، مخصوصاً برای افطار.

*انگار لج می‌کنه اصلاً.
شب‌های قدر خواب‌م می‌گیره ساعت ۱۰!
دو تای گذشته رو که دقیقاً هیچی نفهمیدم ازشون، این سومی رو خدا به خیر کن لطفاً! (:

*این همه اینا خودشون رو کشتن سریال ساختن واسه ماه رمضون، بعد ما هر شب تا 12:30 بیدار می مونیم خاله فرشته ببینیم!
پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers