*در همسایگی ما بانوی محترمی زندگی می‌کند که سال‌ها پیش از همسرش جدا شده. نمی دانم آنها چطور با هم آشنا شدند، چرا ازدواج کردند و چرا تصمیم گرفتند از هم جدا شوند. نمی‌دانم اگر این زن، کارمند نبود چطور می‌توانست مخارج زندگی خودش و فرزند ش را تامین کند. نمی‌دانم چرا فکر کرد نباید کسی از همکاران‌ش بداند ایشان مطلقه است. شاید اگر می‌دانستند احتمال ازدواجی بهتر برایش بیشتر می‌شد. اما خودش می‌گفت نگاه مردم به یک زن مطلقه، نگاه خوبی نیست. ترجیح دادم کسی چیزی نداند. حتی تا مدت‌ها به فامیل هم چیزی نگفته بودند و کلا مادر این بانوی محترم به ایشان آموختند که کسی نداند برایت بهتر است. ایشان هم اعتقاد دارند بله. اینطور بهتر است.

این بانوی محترم، نه طرز لباس پوشیدن خاص و عجیبی دارد، نه اهل آرایش کردن است، نه با مردهای غریبه می‌ایستد به بگو و بخند. خیلی سربه‌زیر و نرمال، مثل مادرهای همه‌ی ما زندگی می‌کند. خرید و پیاده‌روی می‌رود و کاری به کسی ندارد اما بقیه همیشه به او کار دارند.

طفلک منزل هیچ دوستی به مهمانی نمی‌رود و همیشه یا بیرون قرار می‌گذارد یا دوستان را به منزل‌ش دعوت می‌کند. می‌گوید نمی‌خواهم حتی 1% کسی بتواند پشت سر م حرفی بزند و بگوید فلانی را دیدم از منزل بهمانی بیرون آمد. شوهر بهمانی منزل بود یا نبود؟!

ما چرا نمی‌فهمیم تجرد و تاهل و بیوگی و طلاق، اتفاق‌های عجیب و شاخداری نیستند. چرا نمی‌فهمیم گاهی یک دختر مجرد که بویی از اخلاق نبرده یا حتی یک زن متاهل نامتعهد می‌تواند خیلی بیشتر از یک زن مطلقه برای زندگی‌مان خطرناک باشد؟ چرا فکر نمی‌کنیم یک زن بیوه ممکن است کار دست‌مان بدهد اما به یک زن مطلقه، دید بسیاری بدی داریم؟ چرا اگر مردی زن‌ش را طلاق بدهد از او فرار نمی‌کنیم اما اگر بفهمیم فلان زن، مطلقه است رنگ‌مان مثل گچ، سفید می‌شود و عار مان می‌آید با او دوستی کنیم؟ چرا ما زن‌ها خودمان هم برای خودمان ارزش و احترام قائل نیستیم؟

ما همسایه‌ی دیگری داریم که بیوه است. چادری‌ست و خودش را خیلی مومن و باخدا می‌داند. تمام نمازهایش را به جماعت می‌خواند و برای ما متاسف است که همسایه‌ی مسجد هستیم و باز در منزل، نماز می‌خوانیم. مدام به سفرهای زیارتی می‌رود و جاده‌ی قم و ری و مشهد و سوریه و کربلا و مکه رو بارها رفته و آمده!

بعد همین زن بیوه می‌نشیند پشت سر آن زن مطلقه دری‌وری به هم می‌بافد. نمی‌دانم چرا. لابد خیال می‌کند خودش خیلی از آن زن، بهتر و شریف‌تر است. حتی یک بار محض احوال‌پرسی به منزل آن بانوی مطلقه رفته و بعد که دیده برادر آن زن، در اتاق، خوابیده است، با لحن زننده‌ای گفته مرد در خانه دارید؟ و بعد آمده بیرون.

گیرم این زن مطلقه، با کسی دوست است یا همسر موقت یا دائم کسی شده یا اصلا رسما ازدواج کرده اما به 1001 دلیل نمی‌خواهد تو چیزی بدانی. چرا می‌روی در زندگی‌ش سرک می‌کشی؟ چه چیزی عایدت می‌شود اگر همه جا جار بزنی فلانی را در منزل‌ش با کسی دیده‌ای و سوژه گویا خواب بوده؟

عجیب است که این زن با این سن و سال نمی‌تواند رازدار منزل دوست‌ش باشد و با همین 2 کلمه حرف، آن بانوی مطلقه را انگشت‌نما کرده. بعد هم می‌نشیند پای سجاده و خدا را صدا می‌زند و مدام مکه و سوریه می‌رود.

حج تو همان زن مطلقه‌ای‌ست که در همسایگی‌ت زندگی می‌کند. می‌توانستید دوستان خوبی باشید. با هم خرید و پیاده‌روی بروید. آشپزی کنید. فیلم ببینید و گپ بزنید اما تو چه کردی؟ سرک کشیدی ببینی مهمان منزل‌ش کیست. خدا نگفته در کار مردم تجسس کنی. تو بنده‌ی دل خودت شده‌ای، نه بنده‌ی فرمان‌بردار خدا. بیخود سر خداوند منت نگذار. حداقل سر ت را بالا بگیر بگو بله! من آدم فضولی هستم و از ریختن آبروی کسی ابایی ندارم. حرمت چادر و نماز و زیارت و این چیزاها رو لگدمال بی‌اخلاقی خودت نکنی بهتر نیست؟

یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers