*سال‌ها پیش از یه بنده خدایی که سن‌وسالی هم ازش گذشته بود، شنیدم که می‌گفت اگه دیدی کسی داره میفته توی چاه، خودت رو هلاک نکن که نجات‌ش بدی. هل‌ش بده زودتر بیفته!

شنیدن این حرف از اون آدم، انقدر دردناک بود که همیشه یادم می‌مونه حرف‌ش رو. چون اون آدم کسی بود که واقعا تمام زندگی‌ش رو گذاشت برای خانواده‌ش که کم هم نبود تعداد شون. برای درس خوندن و دانشگاه رفتن تک‌تک خواهرها و برادرهاش. برای جهیزیه‌ی خواهراش، برای عروسی گرفتن برادرهاش. برای رفاه والدین‌ش. تمام عمر کار کرد و همه‌ی این مخارج رو با روی گشاده پرداخت و خم به ابرو نیاورد. اما جز یکی‌شون بقیه حتی تشکر هم نکردن ازش. همیشه ازش طلب داشتن و بعدها هم منکر شدن که اصلا کدوم زحمت؟ کدوم پول؟ فلانی برای ما کاری کرده باشه؟ عمرا! چه حرفا!

اون آدم، بعد از یک عمر زندگی، نصیحت‌ش این بود. که خودت رو برای کسی هلاک نکن و خودخواه باش!

فکر کردن بهش آدم رو می‌ترسونه. که از خودت بگذری و کسی هم قدر ت رو ندونه. حتی سر مزار ت هم نیاد یه فاتحه بخونه و بگه فلانی روح‌ت شاد. چقدر به من کمک کردی. خدا بهت آرامش بده...

دیشب با یه دوست قدیمی حرف‌م شد. شاید خیلی الکی. سر اینکه 200 بار بهش گفته‌م من کاری ندارم کی داره حرف می‌زنه. گوش میدم ببینم چی میگه. و از اونایی که برای دیگران سخنرانی می‌کنن، حرفی رو نمی‌پذیرم مگر اینکه با دلیل و سند و مدرک باشه. که یا با عقل من جور دربیاد یا بر مبنای پژوهش‌های علمی فلان استاد معروف فلان دانشگاه معتبر باشه یا چیزی باشه که بشه امتحان‌ش کرد و مطمئن شد یا از آیات و احادیثی باشه که بشه بررسی‌ش کرد.

عوض‌ش این دوست‌ من، انقدر که قلب خودش پاک‌ه همیشه حرص من رو درمیاره. نه باور ش میشه ممکن‌ه کسی بهش دروغ گفته باشه، نه احتمال میده کسی بهش کلک بزنه، نه فکر می‌کنه شاید حرف فلان آدمی که خیلی هم مورد اعتماد ه هیچ توجیه علمی و دینی و عقلانی حتی نداشته باشه. همیشه فکر می‌کنه همه مثل خودشون‌ که خب نیستن و در نتیجه ما هر روز با هم بحث داریم. اون میگه تو بدبینی. من میگم بدبین نه. واقع‌بین‌م. تو ولی ساده‌ای. ساده نباش! اون میگه من اینطوری راحت‌تر م. من میگم قرار نیست آدم همیشه راحت باشه. یه وقت دیدی کلاه گشاد سر ت رفت‌ها. بعد با هم بحث‌مون میشه.

دیشب هم مطابق معمول، همینطوری شد. دوست‌م حرف همینطوری یه آدم مورد اعتماد ش رو پذیرفته بود. من هم صاف گفتم این خرافات‌ه و دین نیست. اون گفت نمی‌دونی حرف‌ش رو نزن. من فکر کردم اون از کجا می‌دونه من چی می‌دونم و چی نمی‌دونم. بعد از هم ناراحت شدیم.

دیشب فکر کردم اگه ما دوستیم، باید مجبور ش کنم یه کم دیرباورتر باشه. یعنی چی که هر کی هر چی بگه، این دوست‌م باور می‌کنه؟ اون هم فکر کرد من به فرد مورد اعتماد ش توهین کرده‌م! البته من خیلی رک گفتم برای مروجین خرافات احترامی قائل نیستم و اوضاع بدتر شد.

فکر کنم دیگه همه‌تون می‌دونین من آدمی نیستم که اهل لفاظی باشم و کلمات رو توی زرورق بپیچم. وقتی چیزی به نظرم غلط‌ه، صاف میگم غلط‌ه و خوشحال میشم اگر بهم ثابت بشه اون چیز، درست بوده و من بلد نبوده‌م چی درست‌ه و چی غلط. اما صرف اینکه چون فلانی گفته، بپذیر ش، هیچ‌وقت برام قابل قبول نبوده چون عقلانی نیست. اگر اینطور بود، خدا بهم عقل نمی‌داد. می‌گفت مریمی! فلانی عقل داره. تو برو ببین اون چی میگه، تو بگو چشم!

حالا این ماجرا من رو یاد اون ماجرای قدیمی انداخت که اول گفتم. فکر کردم من چرا انقدر برای دوست‌هام خودم رو زحمت میدم و حرص می‌خورم؟ هر کسی صلاح کار خودش رو بهتر می‌دونه. من هم علم‌ نداشته‌م رو برای خودم نگه می‌دارم و از آرامش نصفه‌نیمه‌ی این روزهام لذت می‌برم. محبت زیاد، کلا چیز مزخرفی‌ه انگار. من هم که اصلا زبون ریختن و "قربون‌ت برم فدات بشم" گفتن توی مرام‌م نیست. ماشالا کلمه‌هام همه‌شون زهر دارن. کسی رو هل نمیدم توی چاه اما اگه دیدم داره میفته ته چاه، رو م رو برمی‌گردونم و برای خودم سوت می‌زنم. اینطوری حداقل احترام‌م حفظ میشه.

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers