*جمعه‌س. صبح قشنگی‌ه. یه ماشین می‌گیرم میرم سراغ نارنجی. چشماش درد می‌کنه اما دیگه اشک نمیاد اصلاً. دیروز یه سر ه اشک میومد از چشماش. شکایتی نمی‌کنه. از فشار گاه‌به‌گاه دست‌ش روی پیشونی‌ش می‌فهمم درد داره.

وارد که میشم میگه بذار ببینم‌ت. عینک آفتابی‌ش رو میاره پایین. چشماش رو به سختی باز می‌کنه و لبخند می‌زنه. چشماش سریع بسته میشن. بصری‌ه. توی همون یه ثانیه رنگ لباسام رو دیده. خودم کور م انگار. به رنگ و مدل همه چیز کاملاً بی‌دقت‌م. سمعی‌م. حرفا و صداها رو خوب یادم می‌مونه. حرفا رو بهتر از صداها.

میگه بیا بشین کنار م. جای همه چیز رو حفظ کرده. برام نون خرمایی و نون شیرمال میاره نایلون‌ش رو باز می‌کنه. با اینکه خودش وسواسی نیست اما رعایت من رو می‌کنه. بهشون دست نمی‌زنه. اشاره می‌کنه میگه خودت بردار. ببخشید وسیله‌ی پذیرایی ندارم زیاد.
میگم مرسی (-: مهمون، خر صاحبخونه‌س نیشخند
می‌خندیم ((:

میگه مریمی وقتی دارم میرم، اگه یکی خریدهای توی دست‌م رو ببینه با این عینک بزرگ روی چشم‌م، میگه خوب‌ه این روشندل‌ه و انقد بار با خودش می‌بره. چشماش می‌دید چه کار می‌کرد!

لحن‌ش بامزه‌س. قهقهه می‌زنم.
کی گفته اینترنت بد ه؟ بیا. این هم دوستی اینترنتی. خیلی هم خوب‌ه (-:

جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers