*من و نارنجی ۵ صبح نشده بیدار بودیم. از هتل با آژانس اومد دنبال‌م. پریدم سوار شدم. با هم رفتیم خدمت دکتر فوق تخصص قرنیه برای عمل لازک چشم‌هاش.

می‌دونی؟ آدم‌ها توی برخوردهای اول، خودشون نیستن. نارنجی حتی شبیه وبلاگ‌ش هم نیست. الان که بیشتر می‌شناسم‌ش، واقعاً تعجب می‌کنم. خیلی تفاوت هست بین تصویری که خودش از خودش می‌بینه و اون چیزی که من دارم می‌بینم ازش!

نارنجی‌ای که من می‌بینم به شدت ملاحظه‌کار ه. ترسو نه‌ها! ملاحظه‌ی طرف مقابل‌ش رو می‌کنه. خیلی حواس‌ش هست که کسی ازش ناراحت نشه. هیچ‌وقت اندازه‌ی من اعتراض نمی‌کنه به حرکات دیگران. خیلی هم مراقب‌ه که دیگران اذیت نشن و بهشون خوش بگذره حتی. حالا تعریف که کنم متوجه منظورم میشی.

ما رفتیم بیمارستان. خانوم پذیرش، فرم رضایت عمل رو داد پر کنه نارنجی. فرم، شکل یه پوشه‌ی بزرگ بود. سمت راست‌ش فارسی نوشته بود، سمت چپ‌ش انگلیسی. نارنجی خیلی شیک، خودکار رو برداشت فرم انگلیسی رو پر کنه. چشمای خانوم‌ه گرد شد با خنده گفت فارسی بنویسه. در همون حال من که خیلی شجاع‌م و قلب‌م داشت میومد توی دهن‌م، توی کیف‌م دنبال قرص آرام‌بخش می‌گشتم. یکی خوردم. به نارنجی هم تعارف کردم. گفت نمی‌خوره. می‌ترسه یه وقت ضرری عوارضی چیزی داشته باشه. اون می‌خواست عمل شه، من داشتم سکته می‌کردم. البته خیلی ریلکس توضیح داد که خیلی استرس داره اما واقعاً خوب خودش رو کنترل می‌کرد. بیشتر به من می‌خورد عمل قلب باز داشته باشم :دی

بعد هم که دکتر صدا ش کرد، خیلی راحت پول و مدارک‌ش رو داد دست من و رفت داخل. حالا به چه اعتمادی؟ هنوز نمی‌دونم! بنا به دستور دکتر، از عینک‌ش هم خداحافظی کرد. عینک رو داد دست من و رفت داخل.

وقتی برگشت، یه عینک آفتابی زده بود. از چشماش اشک میومد اما هیچی نمی‌گفت. پرسیدم درد داری؟ گفت نه. حالا تعارف اصراااااار که کیف من سنگین‌ه. بده خودم میارم. خلاصه زور م بهش نرسید. قرار شد کیف‌ش رو خودش بیاره، عوض‌ش من کول‌ش کنم.

۱۵-۱۰ دقیقه از لای پلک‌ش یواشکی نگاه می‌کرد و کارای اداری رو انجام می‌داد. تموم که شد، اعلام کرد که دیگه رسماً جایی رو نمی‌بینه. چشم‌هاش باز نمی‌شد یعنی. دست‌ش رو گرفتم و توی حیاط راه افتادیم. براش تعریف می‌کردم: الان راه صاف‌ه. هیچی جلو ی پات نیست. خودم بودم حتماً مث ترسوها قدم مورچه‌ای میومدم اما نارنجی با سرعت معمولی دست من رو گرفته بود و میومد.

فقط یه جا سرعت‌گیر ماشین بود که تا گفتم اینجا سرعت‌گیر ه، نارنجی سکندری خورد طفلی. نیفتاد اما من انقد ناراحت شدم که همونجا می‌خواستم بشینم گریه کنم واقعاً. گفت زودتر می‌گفتی! می‌خندید.
خیلی خجالت کشیدم اما دیگه یاد گرفتم باید زودتر بگم.

دوباره آژانس گرفتیم برگردیم. با اون حال‌ش کیف پول رو داده بود دست من، سفارش می‌کرد از کیف خودت پول ندیا مریمی! تمام مدت هم با دست راست، اشک‌ها رو پاک می‌کرد با دستمال. دست چپ‌ش رو هم گذاشته بود روی پیشونی‌ش. چشماش درد می‌کرد اما هیچی نمی‌گفت. دریغ از یه آخ. دل من کباب شد یعنی. اگه نق می‌زد انقد دل‌م نمی‌سوخت.

پیاده که شدیم دست‌م رو حلقه کردم دور شونه‌ش. فکر کردم اینطوری حس راه رفتن براش آسون‌تر ه. بعد هم دست راست‌ش رو گرفت به نرده‌های پله. دونه‌دونه میومد. به ۳ تا پله‌ی آخر که می‌رسیدم می‌گفتم ۳.. ۲.. ۱.. تموم شد.

کلاً حرکات‌ش خیلی فرز بود. خودش می‌گفت توی زندگی قبلی‌ش کور بوده لابد ((: از این عجیب‌تر وقتی بود که نشست روی تخت‌ش. باور ت نمیشه. تمام وسایلی رو که ممکن بود لازم‌ش بشه ردیف چیده بود زیر تخت. جای همه‌ش رو هم حفظ بود. خیلی خونسرد خم می‌شد مثلاً از توی نایلون سوم از راست، فلان چیز رو برمی‌داشت. من که چشمام باز ه انقد زود پیدا نمی‌کنم وسایل‌م رو.

بعد گفت خریدهاش رو باز کنم ببینم. جیگیلی‌پیگیلی‌های دخترونه (-: یعنی من کن‌فیکون کردم وسایل‌ش رو. خیلی عادی خواست وقتی دیدم، دوباره جمع‌شون کنم. این آرامش و اعتماد ش رو خیلی دوست دارم.

خدا می‌دونه چقدر حرف زدم من! فکر کنم قد ۱ سال اضافه حرف زدم. می‌خواستم سر ش گرم شه و تمرکز ش روی درد نباشه. احتمالاً از وراجی‌های من سردرد گرفته بود. بعد نشستیم ناهار بخوریم.

گفت اینجوری چطوری ناهار بخورم؟ توفیق اجباری شد کورها رو هم درک کنم. خیلیا اینجور وقت‌ها گریه‌زاری راه میندازن. نارنجی می‌خندید ولی. یعنی من کِیف کردم از بودن با این آدم. آخر ش هم گفت مریمی ظرفا رو نشوریا! شب خودم می‌شورم!
یه بار هم می‌خواست بپره سر کوچه یه کاری انجام بده و برگرده! ((:

بعدازظهر من بهش می‌گفتم بخواب. مثلاً عمل کردیا! باید استراحت کنی. می‌گفت نه. خواب‌م نمیاد. تو بخواب. خلاصه بعد از ۱ ساعت تعارف، هر دو دراز کشیدیم. وسط حرف زدن، یهو صدا ش قطع شد. فهمیدم خواب‌ش برده. من هم خوابیدم.

حالا فکر کن کسی با عینک آفتابی بخوابه. جدا از بحث «آفتاب بدم خدمت‌تون؟ :دی» من که نمی‌فهمیدم خواب‌ه یا بیدار شده و فقط دراز کشیده. اون هم که من رو نمی‌دید. صدا م هم که درنمیومد. چشماش هم باز نمی‌شد قاچاقی نگاه کنه لااقل. هی صدا می‌کردیم هم رو. بیشتر من می‌گفتم یعنی. هی می‌گفتم بیداری؟ من الان اینجا م. من رفتم. من اومدم.

هر کی هم تلفن می‌زد حال‌ش رو بپرسه می‌گفت خوب‌م و درد ندارم!!! نمی‌خواست کسی نگران‌ش شه.

آدم وقتی جایی رو نبینه عرصه بهش تنگ میشه. کلافه میشه اما این بنده خدا هیچ شکایتی نکرد. فقط خواست چند تا فایل صوتی براش ببرم. من هم که بی‌کلاس! هر چی آهنگ ۸ و ۶ موجود بود دارم می‌برم براش بلوتوث کنم.

پ.ن: مریض میشین خوش‌اخلاق باشین. همه بیشتر دوست‌تون دارن اینجوری. من اگه مریض شم هیچ‌کس تحمل‌م نمی‌کنه. همینطوری‌ش هم دست سگ آقای پتیبل رو از پشت بسته‌م :دی

پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers