*با آدمای عوضی و قاطی و روان‌پریش و افسرده و عقده‌ای تا دل‌ت بخواد سر و کار داشته‌م.. و شدیداً راست میگن که «افسرده‌دل افسرده کند انجمنی را». یه زمانی خیلی سعی می‌کردم برای کمک به این آدما.. اما فایده‌ای نداشت. خیلیاشون ترجیح میدن به جای درمان خودشون یا اصلاح رفتار شون، دیگران رو مقصر بدونن. متنفر باشن و توی این تنفر زجر بکشن. این آدما نمیخوان کمک کسی رو بپذیرن. وقت گذاشتن برای اینها، آب توی هاون کوبیدن‌ه.

می‌دونم حرفام بی‌رحمانه‌س اما واقعیت‌ه؛ نتیجه‌ی تلاش‌های چندین ساله‌ی من‌ه. سعی می‌کنم دوری کنم از این آدما مگه اینکه واقعاً برام عزیز باشن که در این صورت کمک می‌کنم اما با حفظ فاصله. طوری که اونا شاد باشن، نه اینکه خودم هم قاطی کنم.

یه روز توی شرکت طبق معمول داشتم حرص می‌خوردم و عصبانی بودم. یکی که خودش از همه گه‌تر بود چند تا جمله‌ی جالب بهم گفت که هنوز توی ذهن‌م مونده اما اون روز کاملاً رنگ‌‌آمیزی‌ش کردم. گفتم می‌دونم اینا رو از کدوم کتاب حفظ کردی اما این حرفا فقط به درد همون کتابا می‌خورن!

حق میدم به خودم. اون آدم حرفایی می‌زد که خودش بهشون عمل نمی‌کرد اما می‌خواست با توی رودرواسی گذاشتن من، ازم موجود نرم‌تری بسازه به نفع خودش؛ که مسلماً موفق نشد.

مثلاً یکی از حرفاش این بود که نمی‌تونی دنیا رو تغییر بدی اما می‌تونی خودت رو تغییر بدی.. یا یه همچین چیزایی.. و اینکه بپذیر که اخلاق و تربیت و شرایط و ظرفیت همه‌ی آدما مث هم نیست.. که این رو واقعاً درست می‌گفت اما پذیرش‌ش برام سخت بود.. یا اینکه جای لذت بردن از رفتارای خاص و بزرگوارانه‌ی دیگران - که هرازگاهی همه‌مون رو کیفور می‌کنه - خودت یه چنین فضایی رو خلق کن و غیره..

و دقیقاً ماجرایی پیش اومد که سعی کردم اینا رو اجرا کنم ببینم می‌تونم یا نه. سخت بود. شاید خیلی سخت بود اما تونستم تا حدودی.

قضیه خیلی پیش پا افتاده و ساده بود. بی‌معنی و بی‌اهمیت و مسخره حتی. کارت باشگاه من گم شد. همین.

یعنی رفتم داخل. مربی‌مپشت میز ش نبود. وسط سالن بود. کمک‌مربی‌ه با لباس بیرون کنار صندلی مربی، تقریباً پشت میز نشسته بود. سلام و احوال‌پرسی کردیم. کارت‌م رو گذاشتم روی میز. که مربی‌م ببینه و برام کارت بزنه. رفتم داخل سالن. گفتم یادم باشه وقتی برگشتم، کارت‌م رو پس بگیرم.

کمک‌مربی‌ه خم شد روی میز. حدس زدم میخواد کارت بزنه برام اما برنگشتم کارت رو بگیرم. نمی‌دونم چرا. دلیل خاصی نداشتم. شاید فکر کردم کارت، پا نداره! کسی هم بر ش نمی‌داره چون هیچ ارزش مادی نداره. ازش هم نمیشه استفاده کرد چون مربی‌م اسم و چهره‌ی همه رو کامل حفظ‌ه! پس کسی نمی‌تونه جای من بره تمرین!

وقتی ورزش‌م تموم شد و برگشتم، کمک‌مربی‌ه رفته بود. به مربی‌م گفتم کارت‌م رو میدی؟ پرسید کدوم کارت؟ روی میز رو یه نگاهی کرد و با لحن عصبی همیشگی‌ش گفت کارتا اینجا نمی‌مونن. براش تعریف کردم. گفت امکان نداره! حتماً کمک‌مربی‌ه کارت رو بهت داده.

شک نداشتم که نداده. با این حال توی کیف‌م رو گشتم. مسلماً اونجا نبود. تفسیر حرف‌ش می‌شد اینکه مریمی! تو داری دروغ میگی. خودت کارت رو گم کردی حالا میخوای بندازی‌ش گردن یکی دیگه.

فکر کردم مربی‌م چنین جملاتی به من نگفته. فقط گفته امکان نداره کارت رو بهت نداده باشن! هرچند این «امکان نداره»‌ش جمله‌ی غلطی‌ه و بار منفی زیادی داره اما فقط یه تکیه کلام‌ه. نباید اهمیت بدم.

مربی‌م عصبانی‌تر شد. کلاً اعصاب درستی نداره. داد و قال‌ش که تموم شد، گفتم عیب نداره. وقتی پیدا شد، ازت می‌گیرم‌ش. بعد هم خیلی عادی خداحافظی کردم اومدم بیرون.

حقیقت‌ش این بود که عصبانی بودم. از سهل‌انگاری کمک‌مربی و خودم. از گم شدن کارت‌م. از برخورد بد مربی‌م. از اینکه به خودش اجازه میده با آدم انقد زشت رفتار کنه.

فکر کردم تربیت‌ش اینطوری‌ بوده دیگه. خواهر ش هم مث خودش‌ دلنچسب و بداخلاق‌ه. به خودم گفتم من که شرایط اینا رو نمی‌دونم. ببخشم‌ش بهتره. خودم راحت‌ترم.

تا شب هی رفتار ش رو یادم میومد. من هم که حساس. خیلی حساس. گفتم اصلاً دیگه این باشگاه نمیرم. توی این شهر کلی باشگاه هست. مربی‌م معجزه که نمی‌کنه. من هر باشگاه دیگه‌ای هم برم برای ورزش، همینقد اثر داره رو م. تازه باشگاه شلوغ هم شده. به درد نمی‌خوره دیگه.

دفعه‌ی بعد هم رفتم باشگاه ولی. نه به خاطر اینکه پول ۱ ماه رو داده‌م. فکر کردم نباید از این موقعیت فرار کنم. فرار کردن از موقعیت‌های استرس‌زا همیشه هم حس خوبی به آدم نمیدن.

رفتم داخل. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، سلام کردم. مربی‌م توقع اخم و قیافه گرفتن داشت انگار. گفت کارت‌ت پیدا نشد‌ها! من فقط لبخند زدم. سر م رو آروم به چپ خم کردم. یعنی باشه..

گفت شماره کارت‌ت رو حفظی؟ از روی تکرار خود مربی‌م - ۱ بار شماره‌ی کارت‌م رو بلند خونده بود - حفظ بودم وگرنه خودم هیچ‌وقت به کارت نگاه نکرده بودم راست‌ش.

گفتم کمک‌مربی‌ رو دیدی؟
گفت اون که کارتا رو نمی‌بره خونه.

گفتم می‌دونم نمی‌بره. فکر کردم شاید یادش بیاد کارت رو کجا گذاشته.
مربی‌م دیگه چیزی نگفت. من هم نگفتم. رفتم داخل سالن.

چند بار وقتی داشت با دیگران حرف می‌زد، نگاه‌ش بهم افتاد. نگاه‌م رو ندزدیدم ازش. نخواستم فکر کنه دلخور م یا ژست گرفته‌م و دوست ندارم بهش نگاه کنم.

در مورد آدمای عصبی نباید مث خودشون با لج‌بازی و پرخاش رفتار کرد. این فقط قضیه رو بدتر کشدار می‌کنه. رفتار بزرگوارانه خجالت‌شون میده هرچند هیچ‌وقت به رو ت نمیارن.

گفتم بذار یه بار هم من یه چیزی به کسی یاد بدم با رفتار م.
رفتار مربی‌م فرقی نکرد البته. کلاً بی‌اعصاب‌ه. خودش هم می‌دونه. یه کمی هم حق میدم بهش. صبح تا شب با زن‌ها سر و کار داشتن زیاد جالب نیست.

دوست‌م گفتم من شناسنامه ندارم عین خیال‌م نیست. واسه گم شدن کارت باشگاه باید ناراحت باشم جداً؟ :دی

فکر کردم مربی‌م چقدر خودش رو اذیت می‌کنه. بهتر نبود جای این همه حرص خوردن، یه تیکه مقوا بذاره توی پرینتر و دوباره کارت رو برام چاپ کنه؟ فوق‌ش یه جمله نصیحت هم چاشنی‌ش می‌کرد.. که مثلاً دیگه مراقب کارت‌ت باش. مث معلما که کلاً باید نصیحت‌ت کنن.

این دفعه جای برخورد قهری، آرامش رو امتحان کردم. الان حس خوبی دارم. اگه باهاش دعوا کرده بودم انقد حس خوبی نداشتم.

چند تا برخورد دیگه هم پیش اومد برام که «جواب ندادن» رو امتحان کردم. پشیمون هم نیستم. مثلاً ۱ بار که داشتم درازنشست می‌رفتم، یکی با بار و بندیل از بالای سر م رد شد. کیف‌ش خورد بهم اما حتی برنگشت نگاه کنه ببینه چیزی‌م شد یا نه.

دست‌م خورد به گل‌ سر یکی. برگشتم گفتم چیزی شد؟
با حرص گفت نه اما باید هماهنگ می‌کردی باهام حرکت‌ت رو.
فکر کردم بهش بگم شما نمیخواد به من درس اخلاق بدی.. اما راحت رو م رو برگردوندم. گفتم درک این آدم در همین حد ه. قضیه تموم شد.

یه بار هم گفتم کاش همه خوش‌اندام آفریده می‌شدن. دیگه نیازی به این همه سعی و تلاش هم نبود. بعد دقیقاً ۲ نفر که جون‌شون داشت درمیومد، گفتن قشنگی‌ش به این‌ه که همه خوش‌تیپ نباشن. ناشکری نکن!

گفتم بحث ناشکری نیست. چی می‌شد اگه اونطوری بود خب؟
یکی‌شون حس فیلسوف بودن می‌کرد انگار. به ریخت و قیافه‌ای که برای خودش ساخته بود، نمیومد این اداها. گفت منظورت از خوش‌تیپی چی‌ه حالا؟
گفتم زیاد جدی نگیر. بعد بلند شدم رفتم.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا: کم حرف زدن خیلی از مشکلات رو حل می‌کنه. مخصوصاً در تماس با زن جماعت که منتظر ن حرفی از دهن‌ت دربیاد ۴ تا هم بذارن رو ش..
سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: باشگاه
Share

Daisypath Happy Birthday tickers