*کیف‌م رو میذارم روی میز. کتاب‌م رو درمیارم. بعد ش جامدادی. بطری آب. کلوچه‌ها. جا عینکی. موبایل. برای خودم میزآرایی می‌کنم. کتاب رو ورق می‌زنم به امید یافتن یه مطلب جالب. هیچی پیدا نمی‌کنم. مث سال‌های مدرسه میگم بذار اول مقدمه‌ش رو بخونم. کلاً مقدمه بیشتر شبیه تلاش نویسنده برای توجیه مخاطب‌ه نسبت به اینکه این کتاب با وجود خواب‌آور بودن‌ش، کتاب جالبی‌ه. جون مادر ت بخون‌ش!

یاد استادای خواب‌آوری میفتم که تا حالا داشته‌م. فکر می‌کنم اونا هم حتماً کتاباشون همینقدر غیر مفرح بوده. حس می‌کنم گرسنه‌م‌ه. می‌دونم تا کلوچه‌ها رو نخورم، خیال‌م راحت نمیشه. میذارم‌شون توی کیف‌م. جا ش یه قلپ آب می‌خورم.

میگم کاش کامپیوتر م اینجا بود بلاگ‌م رو آپدیت می‌کردم. حواس‌م میره سمت جلد کتاب. اینکه چرا جلد نداره. دوست ندارم جلد کتاب، خاک‌خورده و کثیف شه. فکر می‌کنم کاش جلد ش می‌کردم همین الان.

نیم ساعت گذشته. خیلی خونسرد، بقیه رو تماشا می‌کنم. چند نفر دارن دسته‌جمعی یه چی می‌خورن که نه صبحانه حساب میشه، نه ناهار. با اشتها نون‌ش رو می‌زنن توی شکلات صبحانه و یواشکی پچ‌پچ می‌کنن و می‌خندن.

۲ نفر دیگه وسایل‌شون رو جمع می‌کنن با هم میرن بیرون.

یکی دیگه خیلی مجهز اومده. دمپایی، کوسن، آب خنک، فلاسک آب جوش، میوه، غذا، حداقل ۲۰ جلد کتاب، کاغذ یادداشت، ماشین حساب. فکر کنم قرار ه تا شب بمونه.

یکی دیگه موهاش رو ولو کرده. هی جمع می‌کنه. هی باز می‌کنه. موها ش قهوه‌ای بدرنگ‌ه. پاییناش هم سوخت‌ه. مقنعه‌ش رو شکل هدبند بسته روی سر ش، پشت‌ش رو هم با گیره‌ی مو فیکس کرده! آدم رو یاد زندگی خوابگاهی میندازن. اتاقای شلوغ و به هم ریخته. دخترایی که اسماً دوست‌ن، رسماً رقیب. گاهی دشمن حتی!

اکثراً ۳-۲تایی میان. هیچ‌وقت دوستی نداشتم که پایه‌ باشه همه جا بیاد باهام. یعنی دوستام به طرز عجیبی اهل بیرون رفتن نبوده‌ن هیچ وقت. اونایی هم که بودن، جاهایی می‌رفتن که من دوست نداشتم یا طوری نبودن که اصلاً دل‌م بخواد زیاد با هم باشیم. سعی کردم با خاله‌جان دوست باشم. اون هم مودی‌ه. یه روز خوب و سرحال و خوش‌اخلاق؛ یه روز سایه‌ی خودش رو هم با تیر می‌زنه. مدل عصبیت اغلب آدما کلافه‌م می‌کنه.

یه جوری شده دنیا. انگار همه دارن همدیگه رو صرفاً تحمل می‌کنن. بدبختانه حس آدما رو زیادی خوب درک می‌کنم. مثلاً یادم‌ه زمان مدرسه، یه کتابدار داشت مدرسه‌مون که خیلی زن آرومی بود. خیلی. یه روز کلی تاب خوردم تا بهش بگم بلد نیستم از لغت‌نامه استفاده کنم. لبخند زد و برام توضیح داد.

هیچ‌وقت سر دیرکرد کتاب و اینکه الان وقت ندارم و خسته‌م و فلان، با کسی کل‌کل نمی‌کرد. خدا خیر ش بده. آدم کارراه‌بندازی بود.

الان ولی همه برای هم، کلاس میذارن. کتابی صحبت می‌کنن و سواد نداشته‌شون رو به رخ هم می‌کشن. بعد همین آدما می‌نالن از رفتار خشک همکاراشون. از اینکه حس دوست داشته نشدن دارن. فرقی نداره منشی یه شرکت باشن یه حسابدار یه اداره. مدیر بخش امانات کتابخونه باشن یا کمک‌مربی باشگاه بدن‌سازی. آرایشگر باشن یا خیاط.

همه برای هم کلاس الکی میذارن. بیشتر که می‌شناسن‌ت، برات میگن که داروی افسردگی مصرف می‌کنن. مدام کلافه و غمگین‌ن. اما باز هم حاضر نمیشن حتی به روی هم‌جنس‌های خودشون لبخند بزنن. بعد میخوان شاد هم باشن.

فکر می‌کنن میشه با همه مث برج زهر مار بود و توی خونه خندید و افسرده هم نشد. بعضیاشون صورت‌هاشون فرم گرفته. فرم اخم و افسردگی. پوست‌های رنگ پریده، چشم‌های نیمه‌باز، لب‌های آویزون. چرا؟ چون بیرون از خونه، به خیال خودشون، رسمی و جدی و باکلاس‌ن. قبول هم نمی‌کنن که مهارت مدیریت استرس محل کار رو ندارن. فکر می‌کنن افسرده شدن، بخش جدایی ناپذیر کار و زندگی‌ه!

از خودم می‌پرسم چه فایده؟ تو که کسی هم باهات بیرون بیاد، کلاً روی سایلنتی!
خودم رو تایید می‌کنم و کلاً بی‌خیال میشم. واقعاً هم احساس تنهایی نمی‌کنم. کتاب روی همون مقدمه ثابت مونده.

خواندن و نوشتن و دانش، از تو گیرد نشاط و آسایش
علم را نیست مرز و پایانی، در همان اولین قدم مانی

دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers