*راهنمایی که بودیم، یه دبیر ادبیات داشتیم که اخلاقای خاصی داشت. از قدیم‌الایام، هر کس رو می‌خواستن بگن بداخلاق‌ه، می‌گفتن اخلاق‌ش خاص‌ه! نیشخند این بنده خدا اخلاق‌ش خیلی خاص بود.

یعنی الان که فکر می‌کنم، می‌بینم وجدان کاری‌ در این دبیر ما بیداد می‌کرد منتها ما نمی‌فهمیدیم باید قدر ش رو بدونیم. بعد هم راست‌ش چون زیاد اخلاق خوشی نداشت، حتی من عاشق ادبیات هم از کلاس‌ش فراری بودم.

یکی از اخلاقای خاص‌ش این بود که مجبور مون می‌کرد با 100 سال سن، با مداد بنویسیم. می‌گفت خودکار، خط‌تون رو خراب می‌کنه. بعد چطوری‌ی‌ی‌؟ به خط نستعلیق! فکر کن یه عمر عادت کردی خرچنگ و قورباغه بنویسی. بعد یکی بیاد بگه تحریری بنویس. با مداد هم بنویس.

از اون فجیع‌تر، این بود که تمام "بنویسید"‌های کتاب رو باید می‌نوشتیم. یعنی راه‌به‌راه کتاب‌مون تمرین داشت: درباره‌ی فلان چیز 3 بند بنویسید... درباره‌ی فلان چیز دیگر 2 بند بنویسید...

دبیر مربوط‌ه شدیدا شاکی بود که چرا به ادبیات کم‌لطفی میشه و حتما اصرار داشت اول هر جلسه، مچ ما تنبل‌ها رو بگیره. لذا چند نفر رو صدا می‌زد که بلند شن مثلا انشای مربوط به تمرین فلان صفحه رو بخونن.

اگه ننوشته بودی که واویلا. اگه نوشته بودی، کلی ایراد به محتوا و مضمون و جمله‌بندی می‌گرفت. بعد خط‌ت رو چک می‌کرد و از کثیفی و بدشکلی‌ش ایراد می‌گرفت. بعد هم یه علامتی توی دفتر ش می‌زد و نفر بعدی...

گاهی عین بچه‌های کلاس اولی، دفتر تمرین‌مون رو نگاه می‌کرد مطمئن شه تمرین‌ها رو کامل، بدون جا انداختن، با مداد، تحریری، تمیز نوشته‌ایم.

هر دفعه هم بهمون تحقیق می‌داد. می‌گفت هر کلمه‌ای توی این کتاب هست، از روی جلد تا آخرین صفحه، متن اصلی یا پاورقی، شعر یا متن، حتی اسم اشخاص، هر چی هست رو باید بلد باشید. اگه معنی کلمه‌ای رو نمی‌دونید و توی کتاب هم معنی‌ش نیومده، کتابخونه، لغت‌نامه داره. زنگ‌های تفریح برید معانی رو بنویسید و یاد بگیرید. وقتی درس می‌پرسم، نمی‌دونم و یادم نیست و توی کتاب نبود و این داستان‌ها رو نگید. جواب درست رو بگید.

دیگه اینکه ما حق نداشتیم تمام شعرها و متن‌ها رو یه جور و با یه لحن بخونیم. شعر عاشقانه رو باید یه جور می‌خونیم، شعر حماسی رو یه جور دیگه. می‌گفت وقتی دارید شاهنامه می‌خونید، از لحن‌تون و صلابت صدا تون باید مخاطب در دم بفهمه این شاهنامه‌ست. غزل سعدی نیست که فلان مدل بخونید ش. اون رو باید جور دیگه خوند.

خودش می‌خوند و ما از سر نادونی و خجالت گاهی، ریزریز می‌خندیدیم. بنده خدا خیلی سعی کرد بهمون بفهمونه این کار، خنده‌دار نیست. نمی‌فهمیدیم.

هیچ‌وقت هم غیبت نمی‌کرد. توی برف و بارون، سرما و گرما، وقتی پا ش شکسته بود، وقتی بینی‌ش ضرب دیده بود، هر جوری بود میومد مدرسه و درس می‌داد. حتی اگه مجبور می‌شد کلاس رو توی کتابخونه‌ی طبقه‌ی همکف برگزار کنه. حرص هم می‌خورد که چرا 2 تا طبقه پایین اومدن 15-14 تا دختر باید انقد با سروصدا باشه و انقد طول بکشه.

بعد ما چقدر قدرشناس بودیم! مدام غیبت‌ش رو می‌کردیم و دعا می‌کردیم یه طوری بشه نیاد یه جلسه. یکی از بچه‌ها بود برخاسته از خانواده‌ای مثلا تحصیل‌کرده اما به غایت خاله‌زنک‌وار! این دختر تمام مدت، آمار تاهل و تجرد معلم‌ها رو به‌روز می‌کرد. بعد هم مجردها رو مسخره می‌کرد. البته متاهل‌ها رو هم جور دیگه مسخره می‌کرد. حتی اون معلم‌مون که 2 تا بچه‌هاش رو در واقع به فرزندی پذیرفته بود، مسخره می‌کرد. کلا همه مسخره بودن جز خودش انگار!

این بنده خدا رو هم مسخره می‌کرد که قد ش بلند ه اما قشنگ نیست. اندام‌ش ظریف نیست. ته‌لهجه‌ی ترکی داره. عادت داره هر چند دقیقه کنار لب‌ش رو با دست پاک کنه. چرا پوست صورت‌ش صورتی رنگ‌ه؟ حتما یه ایرادی داشته که تا حالا شوهر گیر ش نیومده! اصلا کی میاد این رو بگیره؟

یعنی انقدر توهم زیبایی و هوش و خواستنی‌بودن داشت که به خودش اجازه می‌داد توی زندگی شخصی مردم سرک بکشه و هست و نیست همه رو ببره زیر سوال. چند تا ابله هم بدون که بهش می‌خندیدن. این بود که امر بهش مشتبه شده بود خیلی بامزه‌ست.

چند سال بعد، یه روز خبر رسید دبیر ادبیات‌مون ازدواج کرده و رفته یه شهر دیگه. امیدوارم هر جا هست، تن‌ش سالم و ذهن‌ش آروم باشه. خوشبخت و شاد باشه. خیلی برای ما زحمت کشید. حتی بهمون دیکته می‌گفت. بابت هر غلط هم 1 نمره‌ی کامل کم می‌کرد. حتی جرات نداشتیم تشدید ها رو جا بندازیم یا جدا/سرهم‌ها رو اشتباه بنویسیم. می‌گفت هر کلمه رو یا کاملا درست نوشتین یا کاملا غلط. چه معنی داره مثلا 0.25 کم کنم وقتی غلط نوشتی؟

نتیجه‌ش هم شد اینکه من کلاس رفتم و خط‌م رو نستعلیق نه، اما خوانا و تمیز کردم. سواد ادبی‌م بد نیست و حداقل شعر سعدی و فردوسی رو مث روزنامه نمی‌خونم! معنی شعرها رو می‌فهمم مگر اینکه کلمه‌ی خاصی رو ندونم. اون رو هم می‌تونم از لغت‌نامه پیدا کنم. و از همه مهم‌تر اینکه با این سن‌وسال، غلط دیکته‌ای ندارم!

اون همکلاسی مسخره‌کن‌مون هم با چند نفر دوست شد. ولی نشد با هیچ‌کدوم ازدواج کنه. همه‌شون بد درمیومدن هی. یکی شون خیلی پسر خوبی بود که خدا بهش رحم کرد و با اینکه خواستگاری هم رفت، اما جور نشد. از در و همسایه و فامیل و دوست و آشنا هم کسی خواستگاری‌ش نیومد و این دائم در تلاش و تقلا بود که مبادا بی‌شوهر بمونه و همونطور که همه رو مسخره می‌کرد، مسخره بشه و بهش بگن دختر ترشیده!

آخر یکی از دوست‌هاشون گفت یه دختر میخوان برای پسر فلانی! و قرار شد بیان خواستگاری این همکلاسی‌مون. توی 3-2 جلسه، جواب مثبت رو داد و عقد کرد. 3-2 ماه نشده هم فهمید کلی بهش دروغ گفته‌ن و خلاصه بعد از کلی درگیری، طلاق گرفت. البته قبل از طلاق باز با یه نفر دوست شد و می‌گفت طرف بهم گفته من منتظر م تو طلاق بگیری تا خودم بیام خواستگاری‌ت. که اون هم پیچید مسلما. آخر دیگه دست به دامن یکی از دوست‌های قدیمی‌ش شد که من مهریه نمیخوام و شرطی ندارم و جهیزیه میارم و فلان. فقط بیا من رو بگیر!

الان هم رفته شهرستان زندگی می‌کنه. عوض‌ش بی‌شوهر نمونده!

خب راست‌ش من واقعا براش ناراحت نشدم چون معتقدم این قانون دنیاست که از هر دست بدی، از همون دست می‌گیری. وقتی یه آدم به خیال خودش، بافرهنگ و تحصیل‌کرده از یه خانواده‌ی باکلاس!!! انقدر درک نداره که بفهمه ازدواج، یک انتخاب شخصی‌ه، بهتر از این هم نمی‌تونه بشه ماجرا.

البته خانواده‌ش هم بی‌تقصیر نبودن که مسخره‌کردن مردم، جزو هنرهاشون بود. یعنی حتی پیش میومد اینها دخترخاله‌ی خودشون رو مسخره می‌کردن که چرا چاق‌ه و براش خواستگار نمیاد؟ کاری کرده بودن که طفلی دست به دامن دعانویس هم شده بود که فقط ازدواج کنه و مردم نگن عیب و ایرادی داره.

بالاخره وقتی یک عمر، دل مردم رو بسوزونی و بهشون بخندی، یه جا چوب‌ش رو می‌خوری حتما. واقعیت این‌ه که من گاهی از اداهاش خنده‌م می‌گرفت اما وقتی فکر کردم، دیدم من هم دارم عادت می‌کنم که توی آدما فقط دنبال سوژه بگردم واسه مسخره کردن و خندیدن. این شد که دوستی‌م رو باهاش ادامه ندادم. هرچند می‌دونم از طریق دوستان مشترک، آمار م رو می‌گیره.

واقعا آدما چقدر با هم فرق دارن. اون روزها گاهی خیلی از اداهای این همکلاسی‌م می‌خندیدم اما الان اصلا نمی‌تونم به نیکی ازش یاد کنم چون واقعا از اون دسته آدمایی بود که در به گند کشیدن اخلاق من، نقش خیلی پررنگی داشت. همون روزها از دبیر ادبیات‌مون کلی شاکی بودم که چرا انقدر بیخودی سخت می‌گیره بهمون. ولی الان واقعا قدر زحمات‌ش رو می‌دونم و ازش ممنون‌م. و خیلی دل‌م میخواد بشه یه روز یه جا ببینم‌ش. دست‌ش رو ببوسم بگم ببخش که انقد اذیت کردیم. آدم وقتی بزرگ میشه، قدر بعضی چیزا رو می‌فهمه.

+

شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers