*این روزها بابا زیاد حوصله ندارد. گاهی مدام حرف می‌زند. گاهی ناگهان خیلی ساکت می‌شود. هی می‌رود توی فکر. روزی 100 بار می‌گوید دارم بازنشسته می‌شوم.

من می‌گویم انقدر تکرار نمی‌خواهد که. همه روزی بازنشسته می‌شوند. مردم 30 سال عمر و جوانی‌شان را کار می‌کنند و کار و کار. بعد باید بیشتر استراحت کنند. اینکه بد نیست. خیلی هم خوب است.

مامان می‌گوید بابا نگران عکس‌العمل ما ست!

من می‌گویم یعنی چه؟ مثلا قرار است چه عکس‌العملی داشته باشیم؟ شاخ دربیاوریم یا زمان و آسمان را به هم بدوزیم؟

بابا بحث می‌اندازد از طرح پیشنهادی بازنشستگی بعد از 35 سال. من می‌گویم وای نه! زودتر اقدام کنید مبادا تصویب شود. بابا عمدا می‌پرسد چطور؟ عمدا می‌گویم چون 30 سال کار کردن به قدر کافی سخت هست. بعد از این همه زحمت چرا آدم خودش را با 5 سال کار بیشتر، فرسوده کند؟ (فرسوده‌تر منظورم بود اما نگفتم) سیستر می‌گوید خوبی‌ش این است که تعطیلات دیگر پیش ما هستید، نه سر کار.

من می‌دانم بابا نگران روزی‌ست که دیگر کاری برای انجام دادن نداشته باشد. نگران اوقات فراغت زیاده از حد است. نگران کم شدن دریافتی‌ش. نگران خیلی چیزها.

من می‌دانم هویت یک زن، زندگی خانواگی‌ش است. همسر و فرزند و خانواده‌ش. یک زن وقتی بازنشسته می‌شود، اصلا ناراحت نمی‌شود چون وقت دارد حسابی به منزل‌ش برسد و با خانواده وقت بگذراند. فیلم ببیند و آشپزی کند.

هویت یک مرد، شغل‌ است. هیچ مردی نمی‌گوید من شوهر فلانی هستم و پدر فلانی. می‌گوید من کارمند فلان جا هستم. متخصص فلان کار هستم. صاحب فلان مغازه هستم. یک مرد وقتی بازنشسته می‌شود، حس می‌کند هویت‌ش را از دست داده. دیگر به درد هیچ کاری نمی‌کند. ناامید و سرخورده می‌شود.

من می‌دانم بازنشستگی، آخر دنیا نیست. همانطور که پیری به معنی بیماری و ناتوانی نیست. بعضی چیزها برای ما خیلی بد معنا شده‌اند.

این روزها غصه می‌خورم. دل‌م می‌خواست زندگی‌م جور دیگری بود. می‌توانستم برای بابا روزهای شادتری بسازم. شاید مثلا اگر بابا یک نوه‌ی بانمک داشت، کمتر فرصت می‌کرد فکر و خیال کند. گاهی آرزو می‌کنم کاش خاندان پدری جور دیگری بودند. عین بچه‌ی آدم می‌رفتند و می‌آمدند و دور هم خوش بودیم.

اما واقعیت چیز دیگری‌ست. آنها آدم‌های پرمدعای متوقعی هستند که فقط توقع احترام دارند ولی هیچ وظیفه‌ای ندارند و اگر ازشان برنجی، برایت پیغام می‌فرستند که فلانی! بیا که بخشیدم‌ت! چه کسی دل‌ش می‌خواهد در هر دیدار، کلی ملامت شود بابت اینکه چرا فلان کار را کرده و فلان تصمیم را نگرفته؟ چه کسی دوست دارد هر بار اقوام، کاستی‌هایش را برایش یادآور شوند؟

به خودم می‌گویم مریمی! این همه سال نبوده‌اند. بگذار باز هم نباشند. به قدر کافی گذشت و بزرگواری از خودمان نشان داده‌ایم. دیگر بس است. فکر می‌کنم می‌توانیم بنشینیم دور هم فیلم ببینیم و چای بخوریم و خوش باشیم. شاید اگر زندگی من جور دیگری بود، نمی‌توانستم این روزها کنار بقیه باشم و با رفتارم یادآوری کنم فاجعه‌ای پیش نیامده. مجبور بودم تمام وقت درگیر رسیدگی به نوه‌ی بانمک خانواده باشم! و حسرت دور هم نشستن‌ها را بخورم.

هرچند می‌دانم بابا مثل من فکر نمی‌کند. همه‌ی باباها فکر می‌کنند دخترشان اگر ازدواج کند، حتما زندگی بهتری خواهد داشت.

به هر حال با فکر کردن چیزی عوض نمی‌شود. آدم‌ها گاهی باید در لحظه زندگی کنند. پرتقال‌م را پوست می‌گیرم و می‌گویم بابا؟ پس چرا بازنشسته نمی‌شوی؟ کشتی ما را با این اداره‌تان. انقدر ما را نپیچان نیشخند

یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

Daisypath Happy Birthday tickers