*شما خواستگار رو چی معنی می‌کنید؟ توی فرهنگ لغات من، خواستگار کسی بود که بهت علاقه داره و ازت میخواد باهاش ازدواج کنی. یه چیزی توی همین مایه‌ها.

بعدتر دیدم خیلی‌ها اینطوری نیستن. براشون خواستگاری یه بررسی‌ه فقط. یعنی یکی میخواد زن بگیره! یه دختر مجرد رو بهش معرفی می‌کنن تا همدیگه رو ملاقات کنن ببینن به درد هم می‌خورن یا نه.

این نوع خواستگاری از نظرم همچنان مضحک‌ه. مگه اینکه معرف مورد نظر، دو طرف رو بشناسه و فکرشده این کار رو انجام بده. مثلا بدونه مرد مورد نظر، چنین همسری دوست داره تقریبا و زن مذکور، چنان شوهری رو می‌پسنده. بعد به هم معرفی‌شون کنه.

این روشی هست که نه فقط توی ایران، خیلی جاهای جالب‌تر! از ایران هم انجام میشه و خوب‌ه. چون به هر حال شما اگه یه مرد باشین، احتمالا دخترهای خیلی محدودی رو می‌شناسین. و اگه هیچ‌کدوم برای همسری شما مناسب نباشن، مجبورین دست به دامن بقیه بشید. پس چه بهتر که کسی رو بهتون معرفی کنن که تا حدودی مطمئن باشن شبیه ایده‌آل‌های شماست. یا مثلا شما یه دختر هستین و پسرهای محدودی اطراف‌تون هستن که ممکن‌ه از شما درخواست ازدواج کنن و برای هم مناسب باشید. پس خوب‌ه که کسی بهتون معرفی شه که تا حدودی با ملاک‌هاتون همخوانی داره.

دبیرستانی که بودم، یه همکلاسی داشتیم برخاسته از خانواده‌ای به غایت خاله‌زنک‌وار. یکی از فعالیت‌های مهم مامان‌ش، جذب خواستگار برای دختر بزرگ خانواده بود. فکر کن دختر ه - خواهر همین همکلاسی‌م - سال آخر دبیرستان بود و سرگرم خوندن برای کنکور. مامان‌ش بدون اطلاع اون، همه جا اعلام کرده بود که دختر دم بخت! - صفتی باز هم خاله‌زنک‌وار - داره.

بعد اینها کلا خانواده‌ای بودن که خیلی ظاهر شون رو حفظ می‌کردن جلوی مردم. یعنی خیلی مودب صحبت می‌کردن جلوی بزرگتر، سعی می‌کردن همیشه مرتب باشن و چنان کلاسی میذاشتن که اگه نمی‌دونستی، دهن‌ت باز می‌موند از این تربیت خانوادگی!

بعد باید می‌دیدی صحبت‌های غیر رسمی‌شون چطوری بود. اولا که وقتی یکی‌شون می‌خواست پای تلفن، دیگری رو صدا کنه از همونجا که ایستاده بود، هوار می‌کشید. یا در حالی که داشت می‌رفت گوشی رو بده دست دیگری، می‌گفت باز هم فلانی‌ه! یا بیا این فلانی کار داره باهات! دیگه اینکه یه بار خواهر بزرگتر ش کلی پشت سر دوست‌م پیش من حرف زد! که من دهن‌م از تعجب باز مونده بود که اینا چی‌ه داره برای من میگه چون اصلا باهاش صمیمی نبودم.

اینها کلی هم ادعای پولداری داشتن. مثلا دوست‌م اگه سفر می‌رفتن، همه جا جار می‌زد. که آره ما فلان وقت رفتیم فلان جا. یه سری پز می‌داد با هواپیما رفتیم. دفعه‌ی بعد می‌گفت با قطار رفتیم. دفعه‌ی بعدتر، از مزایای اتومبیل شخصی می‌گفت. حتی تعریف می‌کرد که مثلا توی راه شمال، نفری یه دونه لواشک بزرگ می‌خرن همیشه.

یه روز دیگه میومد می‌گفت رفته بودیم رستوران. بعد می‌گفت رفته بودیم فلان جا خرید کنیم. کل خریدهای عید ش رو دونه‌دونه اسم می‌برد تا حسابی توی ذهن همه بمونه.

با همه‌ی اینها منی که خوب می‌شناختم‌ش، می‌دیدم که نه خریدهاش خیلی خاص‌ه نه سطح تربیت خانوادگی‌شون، نه حتی سر و شکل زندگی‌شون. مثلا فکر کنم دیگه همه‌مون یه شلوار جین آبی-سورمه‌ای رو داریم. همه دارن. ولی این وقتی یه شلوار جین می‌خرید، کلی ازش تعریف می‌کرد. بعد می‌دیدی که هیچ جور خاصی هم نبوده و یه شلوار خیلی معمولی بوده. ولی انقد می‌گفت که واقعا امر به بعضی‌ها مشتبه شده بود که فلانی کلا سلیقه‌ش خاص‌ه.

یا یه روز داشت تعریف می‌کرد که ما همه‌ی ایران رو گشته‌ایم. یه بار رفتیم فلان جا. انقد سرد بود داشتیم توی چادر یخ می‌زدیم. یه پتو هم داشتم اما اصلا کافی نبود.

الان نمیخوام بگم خوابیدن توی چادر، خوب‌ه یا بد. اما اینی که تا سر کوچه هم با هواپیما می‌رفت و هتل رزرو می‌کرد، سر از چادر و بیابون درآورد! بعدتر فهمیدم که هتل‌های مذکور، در واقع مهمان‌سراهایی بوده که محل کار پدر ش بهشون می‌داده مجانی یا با یه مبلغ خیلی کم. صحت بقیه‌ی حرفاش هم در همین حد بوده لابد.

یا کلی پز داد  که خونه‌مون کلی بزرگ‌ه و فلان قدر قیمت داره و بازسازی‌ش کردیم و فلان. ولی وقتی رفتم خونه‌شون، دیدم یه خونه‌ی قدیمی بود با اتاق‌های کوچیک. حتی داخل اتاق‌ها طاقچه داشت از این سسسسسسسسسسسسر تا اون ته! یعنی انقد مدل‌ش قدیمی بود! فرش‌های لاکی. مبل‌های خیلی خیلی معمولی. ولی یه جوری برای همه تصویر می‌کرد انگار توی یه قصر دارن زندگی می‌کنن.

یکی از افتخارات‌ش هم این بود که خواهر م کلی خواستگار داره! بعدا یه روز که عصبانی بود، گفت مامان‌م مدام به خواهرم میگه کمتر بخور لاغر شی یکی بیاد تو رو بگیره. مدام هم برای خواهرم لباسای تنگ می‌خره میگه دختر با لباس تنگ، جذاب‌تره. پدر مون در اومد انقد به بهانه‌های مختلف با مردم رفت‌وآمد کردیم و با روی خوش، وایسادیم به سلام علیک. بابام برای افطاری همکارایی رو که پسر دارن، حتما دعوت می‌کنه...

بعد بچه‌ها می‌پرسیدن فلانی! خواستگار خواهرت چی شد؟ می‌گفت هنوز که خواهرم رو ندیدن اما مامان‌م گفته شغل‌ش باکلاس نیست. یا دانشگاه نرفته. یا فلان... بچه‌ها می‌گفتن اگه خواهرت رو ندیدن چطور میگی خواستگار ن؟ می‌گفت خب چی‌ه؟ مامان‌م رو می‌شناسن اومدن صحبت کردن دیگه! یعنی ما مونده بودیم این چه خواستگاری‌ه که حتی نمی‌دونه دختر چه شکلی‌ه، چه برسه به اینکه از اخلاق و رفتار و عقاید و سلیقه‌ش بدونه.

یه روز دور هم نشسته بودیم حرف می‌زدیم، یهو این همکلاسی‌م بدوبدو اومد پرید وسط جمع، گفت ساکت! ساکت! خبر! یه چیزی! یه چیزی!

همه نگاه‌ش کردن که چی شده که اینطوری پریده وسط. گفت وای نمی‌دونین که. بعد یه سقلمه زد به من. گفت مریمی بیشتر از همه با تو ام که کلا توی حال خودتیا. خوب گوش کن. مامان یکی از بچه‌ها الان اومده بود دفتر. من هم اونجا بودم. گوش وایسادم ببینم چی کار داره. داشت به معاون می‌گفت برای پسر ش میخواد زن بگیره اما کسی رو سراغ ندارن. گفت اگر دختر خوب می‌شناسید، بگید.

معاون هم - بدون اینکه بپرسه دختر خوب دقیقا یعنی چی - یه کم فکر کرد گفت یه شماره بهتون میدم. اسم دختر ه فلان‌ه. دختر خیلی خوب بود. الان دانشجوئه. بهش بگید که شماره رو از مدرسه گرفتید.

بچه‌ها همدیگه رو نگاه می‌کردن. گفتیم خب یعنی چی؟

گفت وای. همین دیگه. یعنی از الان مراقب رفتار تون باشید. همیشه سلام علیک کنید. لبخند بزنید. خوش‌برخورد باشید. شاید معرفی‌تون کنین به کسی.

همه گفتن بررو باباااا. دل‌ت خوش‌ه‌ها. ببین جای کنکور، فکر چه چیزایی‌ه.

گفت بیچاره‌ها کنکور در نمیره. به هر حال من دیگه مواظب رفتار م هستم. بعد هم یه سر و گردن اومد و بلند شد رفت.

آخر سر هم از مدرسه و مدعوین مراسم افطاری و مهمونای عروسی فلانی و غیره کسی نیومد خواستگاری‌ش. یه دوست قدیمی مامان‌ش اومد که ای کاش نمیومد افسوس

دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers