*این ماجراهای ازدواج دوست‌م من رو کاملا مطمئن‌ کرد که کنار اومدن با فرهنگ‌های خیلی متفاوت اصلا کار آسونی نیست. حداقل برای من یکی ممکن نیست.

مثلا فکر کن کسی بیاد خواستگاری‌ت که اصلا نمی‌شناسی‌ش. اون هم تو رو ندیده. از اون بدتر اینکه اول مامان‌ش اینا بیان، بعد اگه پسندیدن، خود پسر رو بیارن. که خب توی شهر اونها خیلی رایج‌ه و کلا کار زشتی محسوب نمیشه.

یا اینکه با فرد مذکور فقط توی خونه صحبت کنی و اجازه نداشته باشید با هم برید بیرون و مثلا توی یه فضای سرسبز یا یه کافه بشینید حرف بزنید.

یا اینکه برای بله‌برون، داماد نیاد و مادر و پدرش بشینن با خانواده‌ی عروس، توافق کنن.

یا اینکه برای آزمایش، خانواده‌ها هم با آدم بیان آزمایشگاه.

یا اینکه برای اصلاح و اپیلاسیون و این قرتی‌بازیای قبل از عقد، مادرشوهر و جاری‌ت هم همراهی‌ت کنن.

این چیزا توی شهر اونها خیلی رایج‌ه. معمولی‌ه. رسم‌ه و لابد انجام ندادن‌ش، عجیب‌ه و بی‌احترامی. ولی برای من، قابل هضم نیست. اون هی تعریف می‌کنه. من هی نق می‌زنم که آخه این چه وضعی‌ه؟

واقعا نمی‌دونم چرا باید با نق‌نقویی مث من دوستی کنه؟ نیشخند صبر ایوب داره!

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers