*این بنده‌ی خدا رو ببینید

27 سال‌ش‌ه. معلولیت‌ش انقدر وسیع‌ه که نیازی نیست آدم هیچ توضیحی بده. من اگه جا ش بودم، هیچ‌وقت نمی‌تونستم لبخند بزنم. مطمئن‌م روزی هزار بار آرزوی مرگ می‌کردم و از هیچی لذت نمی‌بردم حتی اگه امکانات زندگی‌م خوب بود یا معمولی بود مثلا.

این بنده‌ی خدا توی یه روستا زندگی می‌کنه. به قول خودش، معلولیت ذهنی داره. اما از من یکی خیلی هنرمندتر ه.

واقعا ما داریم چی کار می‌کنیم با زندگی‌مون؟ مبتلا به عقب‌افتادگی نیستیم. معلولیت نداریم. کاملا سالم هستیم. بعد بند می‌کنیم به مدل بینی‌مون. غصه می‌خوریم برای 4 کیلو اضافه وزن‌مون. خودم رو دارم میگم. تا یه سردرد داشتیم یا حال روحی‌م خوب نبود، اولین حرکت‌م، تعطیل کردن درس و کار بود. همیشه هم در حال شکوه و ناله به درگاه خدا م که چرا اینطوری شد؟ چرا اونطوری نشد؟ اگه فلان شه چی میشه؟

دیشب واقعا بعد از دیدن عکس‌های فریبا معصومی عزیز از خودم خجالت کشیدم. واقعا خجالت کشیدم. که نه قدر سلامتی جسمی و ذهنی‌م رو می‌دونم، نه قدر عمر م رو. فقط بلد م بشینم نق بزنم. اینها رو نوشتم که هم یاد خودم بمونه، هم شما ببینید. گاهی تلنگر برامون لازم‌ه. حالا باز بشینیم دور هم بگیم نمیشه، نمی‌تونم!

دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers