*مادر دوست سیستر بعد از سال‌ها بیماری، به رحمت خدا رفت. سیستر یه فصل اینجا گریه کرد. کلی هم خونه‌ی دوست‌ش. مثلا رفته بود دوست‌ش رو دلداری بده.

من گریه نکردم. اما دل‌م خیلی براشون سوخت. لابد مادر ش دوست داشته سر و سامون گرفتن بچه‌هاش رو ببینه و تا لحظه‌ی آخر، نگران بوده. مادرها همیشه نگران بچه‌هاشون‌ن حتی اگر به رو شون نیارن. می‌دونم الان از آینده‌ی بچه‌هاش باخبر ه و دیگه نگران نیست.

اما برای خانواده‌ش خیلی غصه می‌خورم. آدم وقتی مادر ش رو از دست بده، دیگه چیز بزرگتری برای از دست دادن نداره. یه دوستی داشتم. همیشه نگران بود مرگ اعضای خانواده‌ش رو چطور تحمل کنه؟

بهش می‌گفتیم این نگرانی‌ها برای همه هست اما وقتی اتفاقی نیفتاده، بهش فکر نکن. مریضی مگه؟

وقتی 25 سال‌ش بود، توی یه تصادف رانندگی کشته شد. هیچ‌وقت مرگ اعضای خانواده‌ش رو ندید.

زندگی همه‌ش قشنگ‌ه. جز مرگ. به دنیا اومدن یه بچه، کلی مقدمه داره. کلی امید میده به آدما. اما رفتن، حتی با وجود بیماری، همیشه ضربه‌ی سختی به آدما می‌زنه. شاید اگه جسم آدما هم با روح‌شون پر می‌کشید و می‌رفت، تحمل‌ش آسون‌تر بود. اما اینکه تو می‌مونی و یه پیکر بی‌جون و یه دنیا خاطره، خیلی تلخ‌ه. کابوسی‌ه که به این زودیا تموم نمیشه.

نمیخوام بهش فکر کنم. سر م داره منفجر میشه.

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers