*یه مدیر داشتیم. دیده بود رییس شرکت، عرضه‌ی اداره‌ی امور رو نداره. نشسته بود 4 تا کتاب مدیریت خونده بود. بعد رفته بود برای رییس شرکت بارها سخنرانی کرده بود که به من اختیارات بده چنین و چنان می‌کنم. طرف هم از خدا خواسته، کار رو سپرده بود دست این تحفه.

جناب تحفه در بدو ورود گفت آدم‌ها باید تغییر کنن. وقتی وضعیت شرکت مناسب نبوده، یعنی آدم‌های مناسبی در جاهای مناسب نبوده‌ن! این جمله فقط 3 ثانیه قشنگ ه اما بعد، هر عقل سلیمی می‌فهمه که اینطوریا هم نیست. یکی دراومد که جناب تحفه! شما بیا و سیستم مدیریتی شرکت رو تغییر بده. شرح وظایف هر کس رو متناسب با برنامه‌هات تغییر بده. بعد ببین کار، درست انجام میشه یا نه. همه که دست و پا چلفتی نیستن. اگه نشد، اون وقت کارمندها رو جابه‌جا کن.

جناب تحفه در جواب فرمودن من وقتی برای تلف کردن ندارم. آدمای قبلی رو کلا حذف می‌کنم و آدم‌های کاربلد میارم. یکی دراومد که مگه اخراج کردن نیروها الکی‌ه؟ نمیشه آدم یهو به یکی بگه خوش ندارم از فردا بیایی سر کار!

تحفه خان فرمودند من اینطوری نمیگم که کسی نتونه بره از دست‌م شاکی شه. اما طوری برخورد می‌کنم که خودشون بفهمن برن، بهتره براشون. بدین ترتیب تحفه خان در مرحله‌ی اول، پاکوبان و فریادزنان وارد سالن شد و خیلی شلوغ‌ش کرد. توی هر اتاقی 4 تا دستور داد و هفته‌ی بعد هم همه رو منتقل یه طبقه‌ی دیگه. بنایی و نقاشی راه انداخت و واحدهای کنار هم رو یکی کرد و گفت شکل ساختمون، عامل مهمی در پیشبرد کار ه. ضمن اینکه وقتی شکل و شمایل دفتر کار عوض شه، آدم‌های قدیمی رو راحت‌تر میشه گذاشت سر جای جدید یا کلا حذف‌شون کرد.

بدین ترتیب، دفتر کار خیلی‌ها تقدیم کاربلدهای تازه‌وارد شد که اصلا دوستان قدیمی جناب تحفه نبودن! و همگی از طریق اطلاعیه‌ی چاپ شده در روزنامه و بعد از مصاحبه اومده بودن. قدیمی‌ها موندن بی‌کار. یعنی از صبح که میومدن، نه کاری برای انجام دادن داشتن، نه جایی برای مستقر شدن. تک‌تک احضار شدن اتاق تحفه خان و توجیه شدن که بهشون نیازی نیست و اگر میخوان بمونن باید مثلا فلان سمت رو بپذیرن. کلا هم تحفه خان خیلی زبون‌باز بود و با 4 تا جمله بهشون می‌فهموند که بهتره برن!

خیلی‌ها رفتن. شما هم باشی، شاید اول مقاومت کنی و سعی کنی هماهنگ شی. بعد که ببینی عمدا دیده نمیشی، برات جایی رو در نظر نمی‌گیرن، ازت کاری نمیخوان انجام بدی، می‌فهمی نمی‌تونی بمونی دیگه.

نگهبان موند و منشی و آبدارچی و چند تا کارمندی که یا استخدام رسمی اونجا بودن یا پررو تشریف داشتن، مثل بنده!

تحفه خان برای حذف نامبردگان به روش های دیگه ای متوسل شد مثلا تلاش برای فرستادن نیروهای رسمی به شهرستان. با این توجیه که فقط اونجا به شما نیاز هست. یا استعفا میدی یا میری کار رو انجام میدی. اینکه خانواده ت اینجا ن و زندگی ت اینجاست هم مشکل من نیست.

طرف درمیومد که ای بابا! کار همیشگی‌م رو خودم انجام میدم. تو نیروی کاربلد تازه وارد ت رو بفرست شهرستان. جواب میومد که من مدیر م یا تو؟ نمیشه!

به من هم طبق اعتراف صریح خودش، 3 برابر معمول کار می سپرد که تا شب تموم نمی‌شد. فکر می‌کرد بالاخره روزی من هم خسته میشم و میرم.

البته خوش‌ش میومد از پررویی و پشتکار من. اما واقعا خیلی اذیت می‌کرد. خدا ازش نگذره.

دردسر تون ندم. از همون اول، برای همه سوال شد که این آدم چطور همه‌ی قدیمی‌ها رو سه‌سوت تار و مار کرد؟ کی‌ن این نیروهای کاربلد ش که قیمت هر کاری رو چند برابر حد معمول حساب می‌کنن با شرکت؟ اصلا چقدر منفعت داره مدیر بودن براش؟

خلاصه رفتیم توی کار حساب و کتاب! یعنی چه جاصوثی‌!ها که من نکردم برای کله پا کردن‌ش. فکر کردم این که برای من، شغل دائم نمیشه. دیر یا زود من هم اخراج‌م. پس تا هستم، انتقام بقیه رو بگیرم. البته تنها نبودم. چند نفر بودیم. آمار دزدی‌های تحفه جان رو دودستی تقدیم رییس شرکت کردیم. اون هم دم تحفه خان رو گرفت و پرت‌ش کرد بیرون.

البته من جای رییس بزرگ بودم، تحفه‌خان رو پول درست می‌کردم تا دیگه هوس دزدی به سر ش نزنه. حالا چرا رییس شرکت این کار رو نکرد، خدا می‌دونه.

القصه.. یه روز تحفه‌خان وارد بخش حسابداری شد محض گند زدن به روال طبیعی اونجا که روز روز ش هم هیچ‌ کار شون طبیعی و منظم نبود شکر خدا. یکی از کارمندا زیر لب محض خنده به اون یکی گفت مواظب جیب‌هات باش! تحفه خان اومد!

خب به هر حال اونها کار شون حساب و کتاب بود و خیلی زودتر از من گیج، فهمیده بودن دنیا دست کی‌ه. تحفه‌خان شنید. ظاهرا اونجا به رو ش نیاورده بود اما توی جمع ما تعریف کرد. گفت بچه‌های حسابداری اینطوری گفته‌ن. البته از فلانی - کسی که این حرف رو زده بود - واقعا توقعی نمیشه داشت. کسی که هر روز با یه کیسه داروی افسردگی میاد سر کار، همین‌ه دیگه. چرت و پرت هم میگه.

بعد هم خندید. دوستان کاربلد ش هم خندیدن. من نخندیدم. وقتی همه ساکت شدن، گفتم فلانی افسرده‌ست؟ گفت آره. نمی‌دونی مگه؟

گفتم شما از کجا می‌دونین؟

- خودش گفت.

گفتم واقعا فلانی اومده گفته تحفه خان من افسرده شده‌م و دارو می‌خورم؟

- به من که نگفته اما به همکارا ش گفته. اونها هم به من گفته‌ن. حالا منظور ت چی‌ه؟

گفتم منظورم این‌ه که شما می‌دونین مردم ما نظر مثبتی راجع به مصرف داروهای اعصاب و روان ندارن. برای همین جلوی همه گفتین فلانی یه کیسه دارو داره. چرا با آبرو ش انقدر راحت بازی کردین؟ شاید اون دوست نداشت من نوعی بدونم دارو مصرف می‌کنه. مگه به من مربوط‌ه زندگی خصوصی اون؟

گفت اون تحت تاثیر دارو این حرفا رو زده! من داروهاش رو می‌دونم چی‌ن. با خودش حرف زدم درباره‌ی داروهاش.

گفتم ولی من سواد داروشناسی ندارم. اما حرف شما باعث شد دید من ناخودآگاه عوض شه به این آدم. فکر نکنم راضی باشه از ما.

تحفه‌خان هیچی نگفت. کلا من خیلی رک جواب‌ش رو می‌دادم. می‌دونست چیزی برای از دست دادن ندارم. زبون درازی هم دارم. بهش هم فهمونده بودم خود رییس شرکت، معرف‌م بوده. کارمند زیادی خوبی هم بودم. برای همین کلا زیاد باهام بحث نمی‌کرد.

الان سال‌ها از اون روزها گذشته. اما گاهی که یاد کارهاش میفتم، منزجر میشم از پول. که باعث میشه بعضیا انقدر پلید شن. دارم فکر می‌کنم اگه روزی این آدم ناچار شه داروی اعصاب و روان مصرف کنه، دل‌ش میخواد مردم درباره‌ش بگن تحفه خان یه کیسه داروی اعصاب همراه‌ش‌ه همیشه؟ دوست داره با خفت از محل کار ش بیرون‌ش کنن؟ دوست داره پول‌ش رو بخورن و بهش وعده‌های دروغ بدن؟

بدجنسی‌ه اما گاهی میگم کاش سر ش بیاد تا بفهمه چقدر دل مردم رو سوزونده. بفهمه آدما می‌تونن کار دیگه‌ای پیدا کنن اما نمی‌تونن خورده‌های شخصیت‌شون رو از زیر پای مردم، جمع کنن...

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers