خان داداش 6 صبح با دوستاش رفت پارک! مبادا جا گیر شون نیاد.

سیستر هم گفت پارک رفتن با خانواده، حرکت بی‌کلاسی‌ه و من نمیام. بهش گفتم اگه الان دوستات بگن بیا بریم پارک، می‌دوی! یه کم قدر بدون آخه! گفت با دوستان ضایع نیست. ولی با شما نمیام. من هم گفتم فدای سر م که نمیای. خودمون میریم.

توضیح اینکه ناهار نداشتیم و چون گفتیم میریم فرحزاد ناهار بخوریم، سیستر جلوتر از ما پرید سوار ماشین شد و بعد از ناهار گفت حال‌م بد ه و پارک بی‌کلاس‌ه و میخوام برم خونه منتظر

من هم کلی براش دست گرفتم و اصلاس محل‌ش نذاشتم. ما رفتیم توی پارک قدم زدیم و سیستر مجبور شد تنها بشینه توی ماشین تا ما برگردیم. همه شاد و خندون روی خاک و چمن، خوابیده بودن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن، بازی می‌کردن و خوش بودن. دل‌م می خواست یکی بود باهام بدمینتون بازی می‌کرد یا می نشستیم غیبت می کردیم دل‌مون باز می‌شد حداقل. مولی جون‌م سلام! نیشخند مریم جون سلام!

در بدو ورود به منزل، یقه‌ی نازنین عزیز مان را در مراسم 13به‌در گرفتیم. بعد ش هم به لواشک خوردن گذشت و مسج‌چت. نمی‌دونم چرا هر وقت نت رو لازم داریم، عملاْ قطع‌ه. این بود انشای من.

یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers