*هپی فارم اولین تجربه‌ی بازی آنلاین من‌ بود.

کلا بازی‌های هیجانی که به آدم استرس میدن رو دوست ندارم.

فیلم‌های مهیج رو هم همینطور.

دیدین بعضی فیلم‌ها چهار تا بازیگر دارن توی دو تا لوکیشن ‌و کل فیلم، اونا حرف می‌زنن و تماشاچیا اغلب خمیازه می‌کشن؟

خب من ا‌‌ون فیلما ر‌و - به شرط داشتن دیالوگ‌های قوی - با دقت نگاه می‌کنم، یا بهتر بگم: گوش میدم ولی فیلم‌هایی مث مقصد نهایی شدیدا میان رو اعصاب‌م.

آی‌دی من توی هپی فارم، سی و دو میلیون و خورده‌ای‌ه. اگه شماره‌ها رندوم نباشن، معنی‌ش این‌ه که میلیون‌ها نفر در جهان عاشق مزرعه‌ی مجازی‌شون‌ن.

هپی فارم، مراحل کار و تلاش برای پیشرفت رو کم‌کم و مرحله به مرحله یادت میده‌. مدام به مزرعه‌ت رسیدگی می‌کنی. گیاه می‌کاری‌. برداشت می‌کنی. به حیوونا ت غذا میدی. از گوشت و شیر ‌و تخم مرغ و گیاه‌هات محصول می‌سازی و می‌فروشیپول درمیاری، جایزه می‌گیری. مزرعه‌ت رو گسترش میدی. گیاهای بیشتر، حیوونای متنوع‌تر، دستگاه‌های مختلف می‌خری. باهاشون انواع نون، خامه، پنیر و محصولات گوشنی می‌سازی.

باید توی ذهن‌ت برنامه‌ریزی کنی تا برای حیوونات غذا کم نیاد‌. انبارات با تولید مازاد پر نشه. از فروش عقب نمونی. به موقع گیاه بکاری و هی بری مراحل بالاتر.

بدی‌ش این‌ه که تمام این تلاش و تقلا، مجازی‌ه. این همه وقت میذاری، توی مزرعه کار می‌کنی، خسته میشی، آخرش هیچی.

توی هپی فارم، هیچ حیوونی مریض نمیشه، هیچ گیاهی رو آفت نمی‌زنه، شرایط نامساعد جوی و کمبود آب و غیره هم اذیت‌ت نمی‌کنه. یه جورایی تمرین تلاش، خوش‌بینی و پیشرفت‌ه چون هر قدر کار کنی، نتیجه می‌گیری.

شایدم بد نباشه برای دل خودت وقت بذاری، حداقل در دنیای صفر و یک، به مزرعه سرسبز پر از آرامش برای خودت داشته باشیفقط نت‌ت نباید قطع بشه! این خیلی مهم‌ه.

پ.ن: با اینکه عاشق مزرعه‌م‌م ولی باید بازی رو حذف کنم. نمی‌تونم خودم رو دست خواب و خیال بدم. همینجوریشم کلا در عوالم رویا سیر می‌کنم...

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*گوشی‌م کند شده. انگار رم کم میاره. همچین حالتی. یک‌چهارم حافظه‌ش رو خالی کردم. آنتی‌ویروس و بوستر هم داره. چه کنم به نظرتون؟

چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*چند روز پیش عزیزی این عکس رو توی روزنامه بهم نشون داد، گفت مریمی ببین این خانوم یه لحظه چقدر شبیه توئه.

متفکر یه حس عجیبی نسبت بهش دارم. هم شبیه من هست، هم نیست. یعنی وقتی با تصویر توی آینه مقایسه می‌کنم، شبیه نیست. اما وقتی با تصویر ذهنی‌م از خودم مقایسه می‌کنم، شبیهه. و البته به طرز عجیبی، مدل آرایش‌ش شبیه دخترخاله‌م‌ه. یعنی فکر کن من با سیک آرایش دخترخاله‌م! یعنی یه چهره‌ای که نه من‌م نه دخترخاله‌م اما شبیه هردومون‌ه. (اگر عکس باز نشد)

یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

علت سکوت مشکوک شما چیست؟متفکر

جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یه چیزی رو هی میگم یادم باشه بیام تعریف کنم. هی میام اینجا، یادم میره چی بود!

تنها چیزی که الان یادم‌ه این‌ه که اگر خواهر، برادر، دوست، آشنا، فامیل، همسایه‌ی دوقلو یا چندقلو دارین می‌تونین بهشون بگید در صورت تمایل، عکس‌هاشون رو به مجموعه‌ی عکس دوقلوهای ایران در پیج اینستاگرام irantwins بفرستن.

پ.ن: جدی چی می‌خواستم تعریف کنم؟ متفکر

دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*این عکس رو ببینید:

دوست‌م می‌گفت دقیقا این ماجرا برای من پیش اومده. تا میگم کی فلانی رو می‌گیره؟! - با تاکید و دقت روی فعل گرفتن! نیشخند - چند روز بعد قیافه‌م همین شکلی میشه.

خلاصه دور همی کلی خندیدیم و قرار شد هر روز به من بگه کی تو رو می‌گیره؟ برای اینکه تکراری نشه، خودش هر روز یه جمله‌ی خلاقانه میگه. یه روز 6 صبح پیام میده مریم چقد می‌خوابی. خب معلوم‌ه هیچکی تو رو نمی‌بره. فردا ش میگه بیخودی نرو آرایشگاه. کسی تو رو نمی‌بره. چند تای دیگه‌ش هم قابل پخش نیست ولی کلا هر روز یه مدل بسیار خنده‌داری این رو توی جمع میگه. منم بهش قول داده‌م حرف‌ش که گرفت، بهش کلی کادو بدم.گاهی هم یادآوری می‌کنم که سهم امروز من رو نگفتی. یادت نره!

یه روز داشتم میومدم خونه. دیدم کوچه پایینی‌مون دقیقا سر کوچه، پایین دیوار یه خونه‌ای که محرم هر سال اونجا هیات هست و نذری میدن و اینا، نوشته شده:

روبروی اون خونه هم - یعنی باز میشه سر همون کوچه - مغازه هست و شلوغ‌ه همیشه. برای دوستان که تعریف کردم، گفتن کاش بتونی عکس بگیری ما هم ببینیم.

اینکه من چهره‌ی مردم رو نمی‌بینم ولی نوشته‌ی پایین دیوار رو می‌بینم چیز عجیبی نیست اما اینکه چرا کسی باید با رنگ و کلیشه این جمله رو زیر دیوار بنویسه، حکایت دیگه‌ای‌ه...

سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*این عکس رو ببینید:

دوست‌م می‌گفت دقیقا این ماجرا برای من پیش اومده. تا میگم کی فلانی رو می‌گیره؟! - با تاکید و دقت روی فعل گرفتن! نیشخند - چند روز بعد قیافه‌م همین شکلی میشه.

خلاصه دور همی کلی خندیدیم و قرار شد هر روز به من بگه کی تو رو می‌گیره؟ برای اینکه تکراری نشه، خودش هر روز یه جمله‌ی خلاقانه میگه. یه روز 6 صبح پیام میده مریم چقد می‌خوابی. خب معلوم‌ه هیچکی تو رو نمی‌بره. فردا ش میگه بیخودی نرو آرایشگاه. کسی تو رو نمی‌بره. چند تای دیگه‌ش هم قابل پخش نیست ولی کلا هر روز یه مدل بسیار خنده‌داری این رو توی جمع میگه. منم بهش قول داده‌م حرف‌ش که گرفت، بهش کلی کادو بدم.گاهی هم یادآوری می‌کنم که سهم امروز من رو نگفتی. یادت نره!

یه روز داشتم میومدم خونه. دیدم کوچه پایینی‌مون دقیقا سر کوچه، پایین دیوار یه خونه‌ای که محرم هر سال اونجا هیات هست و نذری میدن و اینا، نوشته شده:

روبروی اون خونه هم - یعنی باز میشه سر همون کوچه - مغازه هست و شلوغ‌ه همیشه. برای دوستان که تعریف کردم، گفتن کاش بتونی عکس بگیری ما هم ببینیم.

اینکه من چهره‌ی مردم رو نمی‌بینم ولی نوشته‌ی پایین دیوار رو می‌بینم چیز عجیبی نیست اما اینکه چرا کسی باید با رنگ و کلیشه این جمله رو زیر دیوار بنویسه، حکایت دیگه‌ای‌ه...

سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*گوشی‌م یه اپلیکیشن آب‌وهوا داشت که یهو نمی‌دونم چرا غیب شد. بودها ولی عاشق این عوض شدن روز و شب‌ و فصل‌هاش بودم که نیست دیگه.

چند تایی هم دانلود کردم ولی مث این نیستن. کسی این رو داره؟ اسم‌ دقیق‌ش چی‌ه؟

ممنون میشم راهنمایی کنید.

موضوع: ?-:
Share

پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

اگه بخوام اسم اینجا رو عوض کنم، پیشنهاد شما چی‌ه؟

چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*آیا می‌دانستید اعصاب خط‌خطی می‌تواند عامل ایجاد سرگیجه باشد؟

چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یه مطلب نوشته بودم با عنوان "مریمی و گنج آلبالو". نیست که نیست! نه توی بخش مدیریت مطالب هست، نه توی آرشیو. کسی ندیده‌ اون رو احیانا؟

یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یه عکس دیدم از یه گربه‌ی خیلی شیک و ترتمیز که یه گردنبند جواهر به گردن‌ش بود. فکر کردم حتی گربه‌ها هم شانس‌شون یه جور نیست. یکی میشه گربه‌ی خیابونی، یکی هم میشه گربه‌ی اشرافی که تازه به جواهرات هم علاقمند ه!

و خب بی‌خیال تمام تئوری‌های روان‌شناسانه و کلاس‌های موفقیت، من به شانس در تمام امور، خیلی معتقدم. خانواده‌ای که بچه تو ش به دنیا میاد، محل زندگی‌ش، امکانات، هر اتفاقی که توی زندگی میفته، به نظر م تحت تاثیر یه نیرویی‌ه که حالا اسم‌ش می‌تونه شانس باشه، تقدیر یا هر چیز دیگه‌ای...

خیلیا هستن برای هر چیزی تلاش می‌کنن اما اصلا نتیجه نمی‌گیرن یا حتما به هزار تا مانع برمی‌خورن تا کار شون درست شه. بعضیا هم هستن راحت همه‌ی کاراشون جور میشه و یه دفعه یه آدما / اتفاق‌ها / موقعیت‌هایی سر راه‌شون قرار می‌گیرن که جز شانس، هیچ اسمی نمیشه رو شون گذاشت!

شما چی؟ به شانس معتقدین؟

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع: ?-:
Share

*ای کسانی که می‌خواهید بروید خواستگاری دختر مردم!

بدانید و آگاه باشید که برای هیچ دختری جالب نیست ببیند شما سکوت کرده‌اید و کس دیگری به جای شما صحبت می‌کند، از خودش تعریف می‌کند، آخر سر هم شماره‌ تلفن خودش را می‌دهد. کسی از شما توقع ندارد مثل سخنران‌های حرفه‌ای عمل کنید. همین که 4 کلمه حرف حساب بزنید، کفایت می‌کنید.

ضمنا همراه بردن پدر یا برادرتان حرکت جالبی نیست. حداقل خواهر، مادر یا خاله‌تان را با خودتان همراه کنید. بعد هم می‌گویید چرا دختر ه گفت نه!

 

یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یه چیزی هست مردد م بنویسم‌ش یا نه. اگر بنویسم، حتما رمزدار خواهد بود. رمز رو هم به خواننده‌های دائمی میدم فقط. حوصله‌ی سخنرانی و حرف و حدیث‌ خاله‌زنک‌های وبلاگستان رو ندارم جدا.

اگر نوشتم‌ش، برای گرفتن رمز، یا مسج بزنید یا توی وی‌چت و واتس‌آپ اینا رمز رو بپرسید یا ایمیل بزنید یا کامنت بذارید و حتما ایمیل‌تون رو توی بخش ایمیل، بنویسید - نه توی متن اصلی - و لطفا لینک نذارید چون نمی‌تونم دونه‌دونه به وبلاگ‌هاتون سر بزنم و کامنت کنم رمز رو اما وقتی ایمیل رو بنویسید، جواب براتون ارسال میشه. زنونه - مردونه نداره ولی هر کس رمز بگیره، ازش توقع دارم نظر ش رو بنویسه. کامنت مردم‌پسند هم نمیخوام. نظر واقعی‌تون رو بگید.

بنویسم‌ش حالا؟

موضوع: ?-:
Share

*صدای شعر خوندن دختر کوچولوی همسایه از اتاق کناری میاد. داره برای مامان تعریف می‌کنه که اون شب که مامان خونه نبوده و این بچه اومده پیش من مونده، با هم انار دونه کردیم و بازی کردیم.

فکر نمی‌کردم انقد براش مهم بوده باشه که یادش بمونه، چه برسه به اینکه بعدا برای کسی تعریف کنه.

من هم همینطوری‌م. زیاد یادم نمی‌مونه کی چه شکلی‌ه و لباساش چطوری‌ه. یعنی برم چهره‌نگاری، عکس خودم رو هم نمی‌تونم توصیف کنم چه برسه به دیگران. ولی کلام دیگران رو خوب یادم می‌مونه و احساس‌م از بودن باهاشون رو.

دیشب دوست‌م می‌گفت تو خیلی آدما رو جدی می‌گیری. یه جوری گفت انگار خصلت بدی‌ه اما بعدش اضافه کرد که خصلت خوبی‌ه. یه گوشه‌ی مغز م یکی نشسته داره فکر می‌کنه بالاخره این خوب‌ه یا بد؟

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*هیچ‌کدوم از وبلاگای بلاگفا برام باز نمیشن. کسی می‌دونه چرا؟

توی تنظیمات هم گشتم اما چیزی پیدا نکردم.

پ.ن: دوستانی که کار تون خصوصی‌ه، لطفا ایمیل بزنید یا وقتی کامنت میذارید، ایمیل‌تون رو توی فیلد مربوطه بنویسید تا جواب براتون ارسال شه. این ویژگی رو هم فقط پرشین‌بلاگ داره تا جایی که من می‌دونم...

یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*اینجا نوشته برای وزن اضافه کردن، انار بخورید.

این چی بود پس؟

پ.ن: فکر کن آدم توی حیاط خونه‌ش، همچین منظره‌ای داشته باشه خیال باطل

 

 

 

 

 

دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یک. فکر کنم سوم راهنمایی بودم اون زمان. ماه رمضون بود. داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم. یه کم باد میومد. یکی از بچه‌ها توی حیاط می‌دوید و با دست، آسمون رو نشون می‌داد. کم‌کم توجه همه جلب شد. چیزی شبیه این دیدیم. انقد واضح بود که هیچ‌کس نمی‌پرسید این چی‌ه. همه می‌تونستن بخونن‌ش. خیلی هیجان‌زده بودیم.

دو. بعضی وقتا به یه جایی که نگاه می‌کنم، یه چیزی می‌بینم که در واقع، اون چیزی نیست که رسما باید دیده بشه! مثلا یه تیکه نون‌ه اما من شکل اسب می‌بینم‌ش مثلا. شاید بشه گفت چیزی شبیه این.

سه. چیزهایی که یه چیز دیگه دیده میشن، یه اسمی دارن فکر کنم یعنی این پدیده یه اسم خاص داره. کسی چیزی درباره‌ش می‌دونه؟

توی مسائل واقعی‌تر و جدی‌تر زندگی هم خیلی وقتا چیزهایی که می‌بینیم، اونی نیستن که به نظر میان. اما عادت کردیم از کنار شون بگذریم. تعجب هم نمی‌کنیم اغلب...

پ.ن: پاریدولیا! انگلیسی

چند تا عکس: نان. درخت. فلفل دلمه. گل. صخره. این هم خوراک امشب توهم‌توننیشخند این. و این

پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*مریمی! عکس زرافه نداری؟

- عکس زرافه واسه چی؟

می‌خنده: هیچی. یه معما بود توی قیسبوگ. قرار شد هر کس غلط جواب داد، 3 روز عکس زرافه بذاره جای عکس پروفایل‌ش.

من: خجالت بکش! الان میخوای عکس زرافه بذاری؟

سیستر: برو بابا. چرا انقد جدی‌ای تو؟ بیا ببین اینجا چه خبر ه. این آقاهه 100 سال‌ش‌ه. دکتر هم هست. غلط جواب داده، عکس زرافه گذاشته. بازی‌‌ه‌ها. جنگ که نیست.

بعد هم نیشخند دنبال عکس زرافه می‌گرده توی گوگل. یه سقلمه هم بهم می‌زنه، اسکرول می‌کنه میگه نگاه کن. عکس پروفایل همه، زرافه‌ست.

پ.ن: مث ایشوننیشخند

پ.پ.ن: هدیه‌ی یک دوست عزیز

پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*نمی‌دونم مصراع بالا چطوری توی ذهن‌م اومد اما گوگل کردم دیدم دوستان، قبلا زحمت سرودن‌ش رو کشیده‌ن. اما یادم نمیاد قبلا خونده باشم‌ش. از کجا اومد این؟ سوال

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*به دلیل شل‌بودن! کامنت‌ها، از خیر گزارش تصویری امشب می‌گذریم. باشد که از 800-700 نفر، 8-7 نفر روشن شن! والااا نیشخند

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*لطفا چیزی میخوای بدونی، از خودم بپرس. از این وبلاگ، جواب بعضی سوالای شما درنمیاد. دیگه خود دانی.

پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*این روزا دوست‌م داره دنبال کار می‌گرده. از اینا هم نبوده که پول میدن نمره می‌خرن و مدرک می‌گیرن یا رشته‌شون رو دوست ندارن و فقط مونده‌ن توی رودرواسی خودشون. مدرک‌ش از دانشگاه معتبری هم هست بنده خدا.

فعلا به نتیجه‌ای نرسیده. فقط وقت گذاشته و حرص خورده و اذیت شده و کلی توی گرما بیرون بوده و کرایه‌ی ماشین داده. مطمئنا جوینده یابنده‌ست اما چرا یه آدم باسواد و کاری باید انقد اذیت شه؟ فقط چون معرف نداره؟ انصاف‌ه این؟

یه بار با یکی از اقوام، حرف همین کار و پارتی‌بازی بود. گفت مریمی من نمی‌دونم تو چرا منتظری کسی جایی معرفی‌ت کنه؟ خودت برو یه کاری پیدا کن. این همه روزنامه و آگهی کار.

توضیح اینکه طرف صحبت‌م، یه خانوم بود. گفتم من نمی‌تونم هر جا آگهی دادن، اعتماد کنم و برم. آدم نمی‌شناسه مردم رو. کی جرات داره اصلا؟ گفت وای چقدر سخت می‌گیری؟ گفتم شما کارمند آموزش و پرورش هستید. خب محیط مشخص و قابل اعتماد ه. فرق داره با یه وجب شرکت‌های خصوصی که عین قارچ، سبز شده‌ن همه‌ جای شهر.

گفت شاید. ولی من به هر جا رسیدم از تلاش خودم بوده. هم من، هم خواهرا و برادرهام. ماها کاری بودیم. بچه‌های الان تنبل‌ن. گفتم بچه‌های الان یعنی من دیگه؟ گفت نـــــــــــــــه. کلا!

گفتم حالا کلا یا جزئا نیشخند زمان شما مردم دیپلم نگرفته، اراده می‌کردن سر کار بودن. با دیپلم، مردم کارمند دولت می‌شدن و کلی امکانات خوب می‌گرفتن. بعدتر مد شد خیلیا بعد از استخدام، تازه می‌رفتن دانشگاه. الان اینطوری نیست واقعا. به قول همکار م اصلا اشتباهه آدم بدون معرف، بره جایی مشغول به کار شه. معرف داشته باشی برخورد شون 180 درجه تغییر می‌کنه باهات.

گفت من که میگم اینا بهانه‌ست. ما تونستیم کار خوب پیدا کنیم. شما هم می‌تونید. ما زحمت‌کش بودیم. بچه‌های الان همه چیز رو حاضر و آماده میخوان.

خب من هم مجبور شدم به رو ش بیارم که مامان‌ش یه روز برام تعریف کرده برای کار پیدا کردن تک‌تک بچه‌هاش چقدر رفته از فلان روحانی و بهمان کارمند فلان جا، نامه‌ی سفارش گرفته و صد بار رفته و اومده تا جور کرده کار اینا رو. بعد اینا یادشون میره ما این ماجراها رو می‌دونیم. میان میگن تو زبون نداری از خودت تعریف کنی. باید بری کارایی رو هم که بلد نیستی، بگی بلدم تا بهت کار بدن. باید از خودت تعریف کنی. باید زبون بریزی. باید مغز طرف رو بخوری نتونه فکر کنه بگه بابا کار رو بهش بدید بره مغز ما رو خورد. برخورد درست این‌ه.

والا من دیگه مونده‌م روش درست کار پیدا کردن برای من که حاضر نیستم هر جایی و هر محیطی کار کنم، چی‌ه...

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*مسج یک خواننده‌ی خاموش - و البته دوست جدید م - در قیـ.ـسبوگ: ...اینکه چقدررر چهرت با اون چیزی که من فکر میکردم متفاوته. راستش من از نوشته هات برداشتم این بود که خیلی با دقت و نکته سنجی به اطرافت نگاه میکنی. یعنی فکر میکردم برقشو تو چشمات ببینم. اما چهرت یه ادم خیلیییییی اروم و سهل گیر رو نشون میده. بسی جالب بود. هیجان زدم.

تازه باید اعتراف کنم توی عکس‌ها معمولا یا خسته‌م - مثلا بیرون کلی گشته‌ایم. آخرش عکس گرفتیم - یا کلافه‌م چون خیلی بدعکس‌م. ولی عکس هم میخوام! بعد سیستر طفلی 500 تا عکس می‌گیره تا یکی‌ش بهتر از بقیه شه. یعنی این مریمی ریلکس و آسوده‌ای که در عکس‌ها مشاهده می‌فرمایید، تازه ورژن خسته و کلافه‌ش‌ه.

از اون عجیب‌تر، این‌ه که بعضی با دیدن عکس‌های هالـ.ـه‌ی نورانی، مسابقه‌‌ی ماست‌خوری یا هرچی اسم‌ش هست هم اظهار تعجب کرده‌ن. نمی‌دونم واقعا چه تصوری دارید از من؟ (آیکون خدایا توبه)

پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*پیرو توضیحات مبسوط بیتا در این پست درباره‌ی بازار، فکر کردم ازش بخوام کروکی بشه. گوگل‌ارث! به ذهن‌م نرسید راستش. داشتم یه مدت نرم‌افزار ش رو. نمی‌دونم من قاطی می‌کردم یا اون. شاید هم هر دو. من کلا جی‌پی‌اس‌م رسما تعطیل‌ه. توی خیابون خودمون چشمام رو ببندی از این‌ور خیابون ببری اون‌ور، نیم ساعت طول می‌کشه بفهمم کجا م! گریه

برای همین بخوام جایی رو واقعا یاد بگیرم، باید پیاده برم حتی اگه ساعت‌ها طول بکشه. خب مثلا من می‌دونم از متروی 15 خرداد بیام بیرون، یه کم جلوتر، سمت چپ‌م میشه خیابون داور که کاخ گلستان اونجاست!

و چون ایستگاه متروی 15 خرداد معمولا خیلی شلوغ‌ه، من ایستگاه امام خمینی پیاده میشم از سمت خیابون باب همایون پیاده میرم تا خیابون صور اسرافیل، بعد خیابون داور، بعد 15 خرداد. قبلنا فقط تا بازار رضا - بازار کویتی‌های رضا. پاساژ چند طبقه‌ست در واقع - رفته بودم. بعد پیش اومد کمی جلوتر هم رفتم. شد سبزه میدون. - توی نقشه، از سمت چپ خیابون پانزده خرداد داریم میریم به سمت راست - بعدتر که جلوتر هم رفتم، بعد از بازار کفاش‌ها، مسجد امام - مسجد شاه - رو هم دیدم که خب یه مسجد بود، پله می‌خورد رفت پایین. بعدتر ش میشه بین‌الحرمین. بعد هم نوروزخان. دیگه به حمام چال! اینا نرسیدم فکر کنم هیچ‌وقت.

هیچی دیگه. باید یه روز عین توریست‌ها نقشه‌به‌دست پاشم برم ببینم کجا به کجا ست. نمی‌دونم این 40 سال دقیقا چی کار می‌کردم که حتی بازار رو بلد نیستم نیشخند

فعلا هم دارم توی گوگل‌ارث! پرواز می‌کنم. اعتراف می‌کنم برام مهیج‌ه! برام گاهی پیش اومده توی خواب، پرواز کنم ولی وقتی بیدار میشم، حس‌ش زیاد یادم نمی‌مونه. پرواز توی گوگل‌ارث، اون خاطره‌ها! رو زنده می‌کنه انگار. گاهی وقتا فکر می‌کنم خدا هم یه چیزی مث گوگل‌ارث داره از اون بالا داره همه چیز می‌بینه. حالا کاش فقط مونیتورکردن بود. آمدگان و رفتگان، پرونده‌ی همه رو داره در حد فیلم‌برداری در تمام عمر. حالا کاش فقط اعمال بود. حساب نیت‌ها رو هم داره!

میگن اینطوری فکر کن که تو در مرکز هستی قرار داری و حتی خورشید هم اگه طلوع می‌کنه، به خاطر توئه. بارون اگه میاد، به خاطر توئه. هر اتفاقی پیش میاد، به خاطر توئه. یعنی تو هیچ‌وقت نادیده گرفته نمیشی و سود و زیان و آخر و عاقبت تو توی این ماجرایی که پیش اومده، حتما در نظر گرفته شده.

ماها گاهی عقل‌هامون رو روی هم میذاریم، باز آخر ش شاید فقط چند تا دلیل بتونیم بفهمیم برای پیش اومدن یه اتفاقی که روی زندگی هر کدوم‌مون به نوعی اثر گذاشته. یه وقتایی فکر می‌کنم خالق‌ش چطوری همه‌ی اینا رو جور کرده؟ واقعا چطوری می‌تونه اینطوری باشه؟...

جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*چند تا از دوستام + سیستر، گاهی اعترافات‌شون رو با مطلع "مریمی یه چیزی بهت میگم ولی دعوا م نکن" شروع می‌کنن! جالب‌ه که می‌دونن من ممکن‌ه بهشون اخم کنم یا به قول خودشون، دعوا شون کنم اما میان میگن بهم بغلخب من هم دارم دوستانی که گندی چیزی بزنم میرم بهشون میگم منتها کسی جرات نداره من رو دعوا کنه نیشخند

از شوخی گذشته، این چند روز، مکالمات جالبی با چند نفر از دوستان داشته‌م. مثلا به یکی‌شون گفتم من همیشه فکر می‌کردم تو خیلی قیافه می‌گیری. برای همین دوست نداشتم بیا طرف‌ت. انقـــــــــــدر تعجب کرد. گفت من رو میگی واقعا؟ چرا همچین فکری کردی؟!!!

خب من همون لحظه متوجه شدم فلانی اخلاق‌ش این مدلی‌ه. جدی‌ه. ولی انقدر همه‌ روی نت، توی نوشته‌هاشون عکس قلب و لبخند میذارن، چشم من عادت کرده. اون که معمولی حرف می‌زنه، من فکر می‌کنم دارم قیافه می‌گیره بنده خدا!

بعد یادم افتاد یکی از دوستان، همین ایراد رو به خودم گرفته بود. نوشته بود همیشه اینجا رو می‌خونه منتها دوست نداره کامنت بده چون حس می‌کنه من سرد بهش جواب میدم. خب واقعیت این‌ه که من تعجب کردم چون هرگز چنین قصدی نداشته‌م در برخورد با دوستام. اگر هم بخوام عمدا حال کسی رو بگیرم، که خب برخورد خاص خودش رو داره و کاملا متمایز از رفتار عادی همیشگی‌م‌ه.

یا یکی از دوستان اومد کمی حرف زدیم. دلخور بود که همونطور که اون، خودش رو دوست من می‌دونه، توقع داشته من هم همین حس رو داشته باشم و بتونیم دوستای خوبی بشیم. بعد براش سوال بود چرا من وبلاگ‌ش رو نمی‌خونم و کامنت نمیدم.

خب راستش من خیلی خوشحال شدم که اومده داره حرف‌ش رو میگه و رک هم میگه. تکلیف من با آدمای رک مشخص‌ه. البته میگم رک، نه اینکه بی‌ادبی و گستاخی قاطی‌ش باشه. نه. ولی آسمون ریسمون بافتن و غیر مستقیم و در لفافه گفتن، من رو کلافه می‌کنه طوری که ترجیح میدم کلا اون آدم رو بی‌خیال شم و به حرفاش فکر نکنم. استدلال‌م هم این‌ه که اگه قرار ه چیزی رو بدونم، بیا بهم بگو.

منتها بعضیا مث دوست‌م که وصف‌ش رفت، کاملا منطقی برخورد می‌کنن. تونستیم با هم حرف بزنیم. سوء تفاهم‌ها رفع شد. تموم. ولی مثلا پیش اومده که دوستی اومده گفته من توقع! داشتم تو نوشته‌های من رو بخونی چون من اینجا رو می‌خوندم. توقع! داشتم کامنت بدی چون من کامنت می‌دادم. توقع! داشتم بخوای با من دوست شی چون من اینطور می‌خواستم.

من قبلا هم گفته‌م که همیشه از دوستی‌های تازه استقبال می‌کنم اما این رو هم گفته‌م که من واقعا نمی‌تونم ساعت‌ها در روز بشینم به وب‌خونی. مخصوصا دوستانی که روزمره می‌نویسن، با کمال احترام، باید بگم خوندن روزمرگی‌های دوستان زیاد برای من جالب نیست. چرا دروغ بگم؟ هر کسی یه جوری‌ه. من هم اینجوری‌م. نمی‌فهمم این چرا باید کسی رو برنجونه؟ اینکه من دوست ندارم یا وقت نمی‌کنم روزانه‌های فلانی رو بخونم، چرا باید ناراحت‌ش کنه؟ من نه شخصیت خیلی مهم و برجسته‌ای‌م، نه کامنت‌های مفصل و مفیدی میدم که کسی خیلی دل‌ش بخواد من حتما براش کامنت بذارم. اگر هم می‌خواسته دوست باشیم، خب وقتی به من نگفته، از کجا باید می‌دونستم؟ سوال

کلا به نظرم دوستی، وب‌خونی، کامنت‌نوشتن، حتی احوال‌پرسی، بده‌بستون نیست. من شده حال دوست‌م خوب نبوده. چند ماه، فقط من بوده‌م که حال‌ش رو می‌پرسیدم. منتی هم نیست. من خیلی کارا رو برای دل خودم انجام میدم. منطق خاصی نداره. توقعی هم از کسی ندارم برای جبران‌ش. بعدها دوست‌م تعریف کرده که اون روزا چه‌ش بوده و مثلا احوال‌پرسی‌های من رو دوست داشته و حتی هر روز منتظر شون بوده. برعکس‌ش هم برای خودم پیش اومده.

راستش یکی از دلایلی که میگم کنار اومدن با زن‌ها سخت‌ه، همین چیزاست. 20 سال از یه ماجرایی می‌گذره، باز ممکن‌ه یه روز برگردیم به دوست‌مون بگیم بابت فلان حرف فلان روز ت هنوز ناراحت‌م! از اول‌ش هم رفتار تو با من این مدلی بود. خب چرا این حرفا رو نگیم بذاریم روزها و ماه‌ها و سال‌ها بگذرن همینطوری؟

می‌دونی؟ دارم فکر می‌کنم مثلا اگه کسی برای دل خودش، برای خوشایند خودش اینجا رو بخونه، خیلی مسائل حل میشن. البته اعتراف می‌کنم کامنت‌های تک‌تک شما همیشه من رو خیلی خوشحال می‌کنه. اینکه وقتی سوالی دارم، سعی می‌کنین جواب بدین و کمک‌م کنین. وقتی بازی میذارم، شرکت می‌کنین. وقتی نظر میخوام، سلیقه‌تون رو میگین. وقتی نیستم، سراغ‌م رو می‌گیرین. نمیشه این همه محبت رو ندید.

چی داشتم می‌گفتم؟ آهان! حرف اعتراف بود نیشخند از اینجا به بعد رو خیلی گوش بدین:

پیرو پست ایرانی‌بازی، باید بگم که یکی از دوستان هست که بین حرفاش یه چیزی رو داره به وضوح از من پنهان می‌کنه. خب واقعیت این‌ه که من حس‌م خیلی قوی‌ه و البته دوستانی که من رو می‌شناسن می‌دونن ذره‌ای بلوف نمی‌زنم در این مورد. لطفا بین کامنت‌ها دنبال‌ش نگردید. اگر بوده هم من حذف‌ش کرده‌م!

از اینجا به بعد، مخاطب من، فقط همون دوست‌م‌ه. آی‌دی من رو همه دارن. کامنت‌های اینجا هم باز ه. اگه میخوای بگی، بیا کامل بگو. اگه نمیخوای بگی، برای همیشه فراموش‌ش می‌کنیم. باشه؟

وای می‌دونین الان چی میشه؟ همه میگن مریمی با من بودی؟ متفکر من نمیگم با کی بودم. خودت بیا اعتراف کن. فقط تا رد شدن همین پست، فرصت داری. من هیچ فکری درباره‌ت نمی‌کنم جز همونی که خودت برام میگی. قبول؟

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*دیروز صبح، ساعت 7 و خورده‌ای بیدار شدم. اولین چیزی که شنیدم، صدای چند جور پرنده بود. صدای گنجشک و کبوتر رو همه می‌شناسن اما یه صدای دیگه هم بود. شاید تا حالا نشنیده بودم‌ش. یا توی فیلم‌های مستند حیات وحش شنیده بودم فقط.

توصیف صداها سخت‌ه. ولی بین خواب و بیداری، با خنکای صبح، انقد خاص بود اون صدا که یادم بمونه. هنوز هم توهم دارم شاید رفته بودم توی جنگلی جایی! ولی مطمئن‌م خواب نبودم.

شنیدین میگن آدما چند بار زندگی می‌کنن؟ می‌دونم به صدای پرنده‌هه ربطی نداره اما نمی‌دونم چرا یاد ش افتادم. یه آن حس کردم یه دختر نوجوون‌م اون سر دنیا. جایی که تا حالا ندیدم. گرمسیری، کنار دریا. زیر سایه‌بونی که با برگ‌های بزرگ پوشیده شده سقف‌ش. بیدار شده‌م و دارم صدای پرنده‌های همیشگی رو می‌شنوم. کسی چه می‌دونه؟ شاید قبلا سال‌ها اونجا زندگی کرده‌م...

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یه چیزی میخوام بنویسم اما نمی‌دونم بنویسم‌ش یا نه. خودم هم گیج‌م راستش. اما اگه بنویسم، باید کمک‌م کنی. حالا چی کار کنم؟

پ.ن: نذر کتاب

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*دخترها نشسته بودن کنار هم و روبروی پسرها. از رفتار شون - دخترها با پسرها و برعکس - مشخص بود با هم صمیمی نیستن. دخترها بیشتر سعی می‌کردن جذاب به نظر برسن و کلاس خودشون رو حفظ کنن.

فکر کردم خواهر ن. خیلی شبیه هم به نظر می‌رسیدن. من آدم بصری‌ای نیستم. کوچک‌ترین استعدادی هم در دیدزدن ندارم. اهل زل زدن به مردم هم نیستم. برای همین شاید فقط فکر کرده‌م که شبیه هم‌ن. ولی به نظرم، شبیه بودن. هردو قدبلند و چارچونه و چاق. با لباسای مشکی. موهاشون رو پرکلاغی کرده بودن. عین سامورایی‌ها بسته بودن بالای سر شون و دنباله‌ش! روی شونه‌هاشون افتاده بود. گوشواره‌های حلقه‌ای خیلی بزرگ. دور تا دور چشم‌هاشون رو سیاه کرده بودن به اضافه‌ی رژ لب قهوه‌ای خیلی پررنگ که دیگه رسما به سیاهی می‌زد.

مراقب هم بودن به واسطه‌ی خوردن، رژ شون پاک نشه. کاهو رو با دندون می‌گرفتن، بعد چنگال رو می‌کشیدن عقب. یک سیستم عجیب و غریبی اصلا. خب همه می‌دونن لب‌های هیچ بنی بشری اون رنگی نیست. حالا مثلا کمرنگ یا پاک بشه چیزی عوض میشه؟

پسرها هر دو خم شده بودن به جلو، آرنج‌هاشون روی میز بود - توجه به زبان بدن - و مات و مبهوت این دو تا بودن. همه‌شون هم بالای 30 سال سن داشتن یعنی بچه نبودن.

با این توضیح، دارم فکر می‌کنم چه چیزی اونقدر جالب بوده؟

شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*فقط لوله‌کشی نکرده بودم که اون هم بحمدالله حاصل شد در دنیای مجازی به لطف دوستان. نتیجه‌ش رو پایین، سمت چپ بلاگ ببینید سوال

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*هر کس دور و بر ما بچه‌دار شد، اسم‌ اصیل ایرانی انتخاب کرد براش. بعضی اسم‌ها رو حتی نشنیده بودیم و تلفظ و معنی‌ش رو می‌پرسیدیم. فقط یکی به من بگه پس این و این چی‌ن یعنی؟

سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*من: شاید ترم بعد رو نیام. کلا نیام یا بعدا بر ش دارم.

آقای سرباز: چرا نیای؟

من: خب میفته توی مرداد و شهریور. گرم‌ه.

آقای سرباز: خب گرم باشه. کولر داره‌ها کلاس.

من: خب فقط گرما نیست که. ماه رمضون‌ه.

آقای سرباز: خب ماه رمضون باشه.

من: کلا شکست‌ناپذیری؟! خب گرم‌ه، ماه رمضون‌ه. چند ساعت کلاس‌ متوالی. من بمیرم، شما جواب میدی؟

آقای سرباز: نمی‌میری خانوم. چرا بمیری؟ اصلا کی روزه می‌گیره؟ شما روزه می‌گیری؟ (خطاب به دختر کناری‌ش)

- نه!

خطاب به خانوم بنفش... - نه!

خطاب به خانوم آبی... - نه!

آقای سرباز: بفرما. از بقیه هم بپرسی، همین‌ن.

یاد حرف آقای قرائتی افتادم که می‌گفت اگر توی یه جمعی کسی روزه نمی‌گیره، نگید هیچ‌کس کلا روزه نمی‌گیره. 10 نفر رو که نمیشه به یک دنیا تعمیم داد. هیچی نگفتم. کلا عادت کرده‌م وقتی نظر م با کسی مخالف‌ه، بحث نکنم چون بحث کردن، فقط باعث قطبی‌ترشدن نظرها میشه یعنی هر کس مطمئن‌تر میشه که حرف خودش درست‌ه و نظر طرف مقابل، غلط.

خانوم آبی خطاب به آقای سرباز: اصلا می‌دونین چی شده؟ اون زمان که روزه واجب شد...

آقای سرباز: اون 3 روز بوده. دست فلانی خط خورده یه نقطه افتاده کنارش، شده 30 روز.

خانوم آبی ادامه داد: اون زمان، تقویم عربی، ثابت بوده یعنی مث ما که فروردین‌مون همیشه اول بهار ه، مال اونا هم اینطوری بوده. بعد شده گردشی. اون زمان، ماه رمضون همیشه توی پاییز بوده. که روزها کوتاهه و روزه برای سلامتی، مفید. الان یه بار میفته توی زمستون، یه بار میفته وسط تابستون. فایده که نداره هیچ، ضرر هم داره.

من: تقویم‌شون ثابت بوده؟ یعنی چی؟

خانوم آبی: بله. به نظر تو میشه ربیع‌الاول بیفته وسط پاییز مثلا؟ تا توی تابستون؟

آقای سرباز: چی؟ من نفهمیدم.

خانوم آبی: ربیع یعنی بهار. ربیع‌الاول باید توی بهار بوده باشه دیگه. چرا الان هی جابه‌جا میشه؟ این یعنی قبلا تقویم عرب‌ها چرخش نداشته و ثابت بوده. الان اینطوری شده. من که میگم وسط کلاس، چای نخوریم نمیشه تحمل کرد اصلا.

آقای سرباز: هر چیزی چاره داره. خودم یه دونه از این کتری بزرگا میارم می‌زنیم به برق. تا استاد 2 ساعت درس بده، آب هم جوش میاد به همه‌تون چای میدم.

داشتم فکر می‌کردم چرا من توی هر جمعی میرم، از همه‌شون مثبت‌تر م؟ آیکون بر پیشانی کوفتن حتی نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*لیست وسایل لازم برای سفر - اگه چیزی کم‌ه کامنت بذارین اضافه کنم:

کفش اسپورت یا چکمه یا کفش تابستونی (بسته به موقعیت؛ اگه لازم می‌دونین)
دمپایی (صندل)
جوراب
شلوار (بیرون، توخونه‌ای)
تاپ، زیرپیرهن، زیرپوش یا هرچی اسم‌ش هست
پیرهن
مانتو
روسری، شال
لباس زیر
پالتو، شنل گرم، کاپشن یا کلاً لباس گرم برای پاییز و زمستون
چادر نماز، جانماز و مهر، اگه دعای خاصی می‌خونین هر شی اون دعا و تسبیح و اینا رو جانذارید!
وسایل حموم (شامپو، شامپو بدن، لیف، حوله، مسواک، خمیردندون، برس و شونه، گل سر، سشوار)
لوازم بهداشتی مشکوک!
ملافه‌ی یک بار مصرف یا ملافه‌های سبک خودتون
شناسنامه
کارت ملی
دفترچه درمانی
بلیط‌هاتون
گواهینامه
کارت ماشین
کارت سوخت
پول نقد
دور گردنی و پشت کمری برای توی ماشین
پاسپورت (در صورت لزوم)
کارت‌های اعتباری (احتمال سوختن‌ش رو هم در نظر بگیرید که سفر، کوفت‌تون نشه)
نخ و سوزن (از این کوچولوها که چند رنگ قرقره داره تو ش)
موبایل
شارژر موبایل
هنزفری گوشی‌تون
سه سری آهنگ خوب روی موبایل یا لپ‌تاپ یا Mp3player
قلم و کاغذ
لوازم آرایش
دستمال کاغذی
نقشه‌ی راه‌ها و جاذبه‌های گردشگری شهر مقصد و مسیرهای سفر (اگه با ماشین خودتون میرید)
چتر (برای پاییز و زمستون)
کیسه فریزر
چند تا نایلون متوسط و بزرگ دسته‌دار (لزوم‌ش رو وقتی لازم‌ت شد، می‌فهمی )
دارو (سرماخوردگی بزرگسالان، مسکن، ایبوپروفن، ضد تهوع، داروهای روان خودتون )
آب معدنی، میوه و قاقالی‌لی برای توی راه
کبریت یا فندک
دوربین
در باز کن
مایع ظرفشویی
چای کیسه‌ای، نسکافه، کافی میکس
کلاه آفتابگیر
عینک آفتابی (اگه طبی می‌زنین اون رو هم ببرید)
کتاب یا مجله
مایو
لپ‌تاپ!
لیموی تازه، آب‌نبات، شکلات و آدامس برای اونایی که حال‌شون توی مسیر بد میشه
اگر لازم‌ه: قاشق و چنگال و چاقو
                بشقاب و لیوان
                نمک و قند
                فلاسک
                کتری و قوری
                گاز پیک‌نیکی
                قابلمه
                پتوی مسافرتی

زیر انداز
کبریت
سفره‌ی یک بار مصرف
روغن
برنج
ادویه
میوه
رب
کنسرو
چای کیسه‌ای
قاقالی‌لی

یه چیزای لازم برای آشپزی

پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*لیست وسایل اتاق خواب - احتمالاً خیلی چیزا رو جابندازم. کامل‌ش کنید.
دمپایی - صندل
موکت (اگه کسی دوست داره)، فرش یا قالیچه
تخت، تشک، بالش، پتو، ملافه، روتختی و روبالشی
لوستر جمع و جور، مهتابی اگه کسی دوست داره، شمع‌های خوشگل
قاب عکس‌های دیواری و رومیزی
آینه قدی
میز توالت
صندلی
اگه اتاق جا داشت ایشالا کمد؛ دراور
شمعدون (من عاشق لاله عباسی‌م خب. کجا بذارم‌ش؟)
جای دستمال کاغذی خوشگل
ساعت
چراغ خواب شیک
ناز بالش!
عود و جای عود

لوازم روی میز: عطر، ادکلن، اسپری، بادی اسپلش، مام ، لوسیون بدن، کرم مرطوب کننده
برس یا شونه‌ی دم دستی
یه لیوان فانتزی برای مدادها، موچین، قیچی ابرو، سوهان ناخن، ناخن‌گیر
سبد یا جعبه برای کش سر، کلیپس و گیره‌ی مو
سبد یا جعبه برای بدلیجات، ساعت و حلقه
سبد یا جعبه برای لاک‌ها و لوازم آرایشی که زیاد استفاده میشن.
یه سبد هم برای چیزهایی که با عجله برمی‌داریم و وقت نداریم بذاریم سر جاشون! مث لوازم آرایش دم دستی‌تون

داخل کشوها:
لباس‌های خونه
لباس‌های زیر
خرت و پرت‌های دم دستی مث جامدادی، برگه‌های یادداشت، DVD اینا
لوازم آرایش اضافی.
پنبه، استن، لاک پاک کن.
نایلن‌های دسته‌دار خوشگل

داخل کمد:
لباس
کیف
کفش
کلاه
چتر
لوازم تحریر
رخت خواب
اتو
جارو برقی
سشوار، اتوی مو، بیگودی، این چیزا
جعبه‌ی نخ و سوزن

اگه اتاق‌تون برای کتابخونه جا داره:
کتاب‌ها
عروسک های کوچولو برای جلوی کتاب‌ها و خوشگلی قفسه‌های کتابخونه
زیر کتابخونه هم جایی مث کمد داره که میشه اونجا آلبوم‌ها، سررسیدها و دفترچه‌های خاطرات و جزوه‌های خوب ولی بی‌قواره رو جا داد.کلا هم سلیقه‌ای‌ه دیگه.

جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

 *لیست لوازم حمام و دستشویی (گلاب به روتون البته)
پادری - رنگ‌ش تیره باشه بهتره
دمپایی
پرده‌ی حمام
بوگیر
سطل دستشویی
فرچه و اینا
آینه
جاحوله‌ای
حوله‌ی کوچیک اگه عادت دارین (به نظر م حوله توی دستشویی اصلاً بهداشتی نیست)
جای دستمال توالت
ظرف مایع دستشویی (از این دیواری‌ها) یا خود مایع دستشویی (از این رومیزی‌ها!) - اولی بهتره چون مایع‌ش رو بشکه‌ای! بخرید خیی ارزون‌تر درمیاد اما دومی‌ها معمولاً بهترتر کف می‌کنه و هیجان‌انگیزتره کلاً.

دمپایی حمام (ته‌ش مث آبکش، سوراخ‌سوراخ‌ه. اینطوری آب توی دمپایی جمع نمیشه اصلاً)
جالباسی برای توی حمام
حوله
از این طبقه‌ها برای شامیوها و غیره
شامپو، نرم‌کننده، بناول، شامپو بدن، صابون، سنگ پا و لیف
یه طبقه‌ای قفسه‌ای چیزی برای دیودورانت و افتر شِیو و این قرتی‌بازیا
مسواک و خمیردندون و دهان‌شویه
جامسواکی
آینه
ظرف پودر لباسشویی
ظرف مخصوص لباس‌های کثیف
شوینده‌ی سطوح، پودر لباسشویی، مایع نرم‌کننده، سفید کننده و لکه‌بر
یه جایی که این شوینده‌ها تو ش جا بگیرن.
کاور کلید و پریز برق برای توی حموم (که آب نپاشه رو ش)
لامپ و حباب‌ش! (اسم‌ش رو چی میگن؟ لوستر نیست آخه ((: برای حمام و دستشویی)
تِی!
گل خشک، سنگ‌های رنگی و چیزای گیگیلی برای خوشگلی (مدل خاصی توی ذهن‌م نیست الان)

پ.ن: جای دقیق وسایل به سلیقه‌ی آدم و مدل خونه‌ش بستگی داره. ممکن‌ه یکی بخواد شوینده‌ها رو توی حموم بذاره، زیر دستشویی، زیر سینک ظرفشویی یا حتی توی انباری.

نه چندان بی‌ربط: شونه
برس
بیگودی!
برس پیچ
سشوار
اتوی مو
چسب مو، کریستال، ژل و واکس مو و این حرفا
قطره‌ی سینره و کلاً تقویتی مو برای اونایی که عادت دارن بهش
اپی‌لیدی
ریش‌تراش
ژیلت

چیزی جا ننداختم؟

 

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*این شما و این هم لیست وسایل آشپزخانه

اول برقی‌ها:
یخچال
فریزر
اجاق گاز
ماشین لباس‌شویی
ماشین ظرف‌شویی (اگر پول‌ت زیاد اومده)
پلوپز
زودپز
آرام‌پز (اگر استفاده می‌کنی)
سرخ‌کن (اگر پول‌ت زیاد اومده)
مایکروویو (اگر پول‌ت زیاد اومده)
از این چند کاره‌ها: آبمیوه‌گیری، میکسر، چرخ گوشت، هم‌زن، آسیاب‌ن! (اسم‌هاشون رو بلد نیستم خب)
جارو شارژی (اگر استفاده می‌کنی)
تُستِر (اگر پول‌ت زیاد اومده)
چای ساز اگر پول‌ت زیاد اومده) (از کیفیت چای‌ش راضی هم نبودم راست‌ش)
کافی میکر (اگر پول‌ت زیاد اومده)
ساندویچ میکر (اگر پول‌ت زیاد اومده)

میز و صندلی

چند تا قابلمه و ماهیتابه در ابعاد مختلف: تفلون، روی، چدنی... (من ترجیح میدم ۴ تا قابلمه‌ی تفلون خوب داشته باشم تا ۴۰ تا روی به درد نخور. چُدن هم نمی‌دونم چی‌ه دقیقاً /-:)
بطری آب
ظرف فریزری
کیسه فریزر و کیسه زباله
قالب یخ
سفره
دستمال گردگیری، دستگیره، دستمال سفره، دم کنی، دستکش فر و مایکروفر، دستکش ظرف‌شویی

کاور برای داخل کابینت‌ها
ظرف‌های پلاستیکی و سبد پلاستیکی و چوبی
آبکش ترجیحاً فلزی
صافی (الک)
جای سیب زمینی و پیاز
اسکاج
سیم ظرف‌شویی!
مایع ظرف‌شویی
ظرف مایع ظرف‌شویی
جای اسکاج
گیره‌های آویز لیوان
جای قاشق و چنگال (برای کنار سینک + داخل کشوها)
سبد کوچیک توی سینک

جیگیل پیگیل های آهنربایی روی در یخچال و فریزر
ماگ (در رنگ‌های مختلف)
نی (پلاستیکی و شیشه‌ای)
سرویس چای‌خوری
سرویس قهوه‌خوری
بستنی‌خوری
سرویس غذاخوری (بشقاب، دیس، ظرف خورش، ظرف ماست و سالاد اینا..)
کاسه‌ی ماست و ترشی و ...
ست میوه‌خوری
پارچ و لیوان
قندون
چند تا ظرف دردار مشابه قندون
ظرف پنیر و کره و ترشی و مربا
سرویس قاشق و چنگال اینا (قاشق غذاخوری، سوپ خوری، چای خوری، مربا خوری، قاشق هم‌زن شربت، چنگال غذاخوری، میوه خوری، کارد و چنگال کوچیک صبحانه...)
از این قاشق گردا برای قلمبه برداشتن بستنی!
قالب ژله و دسر و کیک (قالب‌های مثلاً ۶تایی برای ژله هم هست که دور هم بچینی‌شون، شکل گل میشن)
لیسَک
چاقوی آشپزخونه در ابعاد مختلف( چاقوی سبزی و ساتور و ...)
قیچی آشپزخونه
کفگیر فلزی و ملاقه
چاقوتیز کن
رنده
اینایی که باهاش سبزیجات رو شکل میدن

شعله پخش کن
اسفند دود کن
سیخ کباب
منقل!
زغال خوب
کبریت و فندک

آبمیوه‌گیر دستی کوچیک
چند تا لیوان قد بلند خوشگل فانتزی

گوشت‌کوب
در باز کن
کفگیرهای چوبی
جای قاشق و کفگیر کنار گاز
تخته گوشت و سبزی

جای لیوان و فنجان

سطل آشغال
جارو و خاک انداز و تی
رول دستمال کاغذی مخصوص آشپزخونه و جا ش!
ظرف مایع ظرف‌شویی
(کابینت شوینده‌ها- اگه توی حموم نیست)

از اینا که زیر غذا روی سفره یا میز میذارن که نسوزه (چوبی خوشگلا)
۳-۲ تا گلدون
شمع‌دون
شمع

شیشه‌های ادویه‌های مصرفی هنگام آشپزی!
سطل برنج
قوری و کتری
نمکدون و فلفل‌پاش
جا نونی
سبد نون برای سر سفره
ظرف آبلیمو و روغن زیتون و سرکه
ظرف قند و شکر و چای و قهوه
ظرف حبوبات
شیشه‌های سبزیجات خشک
ظرف سس برای سر سفره

بخارشوی
فلاسک چای
قوری زعفران
زعفران ساب
سینی (خیلی بزرگ، معمولی، ۲نفره)
ظرف رب
ظرف روغن مایع
چراغ قوه!
تنگ ماهی
کاور لباس و لوازم برقی
دمپایی آشپزخونه
پیش‌بند
چای صاف‌کن
شیشه‌شوی
چنگال سالاد و یخ!
انبر زغال
وردنه!
جارودستی
شکرپاش
سفره‌ی یک بار مصرف (رولی)
تلمبه
پادری


اعتراف: من در واقع، لیست مولی رو دستکاری کردم. زحمت اصلی رو مولی کشیده (-: از نظرات و پیشنهادات استقبال می‌شود شدید!

یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یک لیست بلندبالا از مضرات چای نوشته‌ن. هرچی‌ش درست نباشه، اعتیادآور بودن‌ش درست‌ه. ضمن اینکه من کلا گوشت قرمز نمی‌خورم. در نتیجه، آهن، تعطیل! بعد کلی هم چای می‌خورم. یعنی مدیون‌م اگر بذارم ذره‌ای آهن، جذب بدن‌م شه.

فقر آهن هم یعنی بی‌حالی و سفیدشدن مو و کلی عوارض دیگه. خلاصه‌ش اینکه باید چای رو ترک کنم یا خیلی کم‌ش کنم. حالا چی رو جایگزین‌ش کنم به نظرت؟

کماکان در فکرش هستم: یک. دو

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*گفتم یه حس سرگشتگی دارم که با پیاده‌روی تسکین‌ش میدم.

گفت چند وقت‌ه؟

گفتم نمی‌دونم. سال‌هاست... تو اینطوری نیستی؟

تعجب کرد: واسه چی باید اینطوری باشم؟

خنده‌م گرفت: هیچی سوال کردم فقط.

گفت به نظرم این سرگشتگی به خاطر رابطه‌ی ناقص‌ه. دوستای تو همه ازت دور ن. با تکست و تلفن و غیره در ارتباطی. این ارتباط، ناقص‌ه.

من آدمی‌م که شاید وقتی داری باهام حرف می‌زنی، خیلی جدی نگاه‌ت کنم و عکس‌العمل خاصی نشون ندم یا حرف‌ت رو نقض کنم یا بگم اصلا اینجوری که میگی، نیست یا بگم آره آره دقیقا همین‌ه که میگی اما در هر حال، اگر اون حرف، ذره‌ای ارزش فکر کردن داشته باشه - و مثلا از سر حسادت و کینه‌توزی گفته نشده باشه - بهش فکر می‌کنم. و این، به بزرگ شدن‌م خیلی کمک کرده. دیشب با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفت وقتی نوشته‌های 10 سال پیش‌ت رو می‌خونم، می‌بینم چقد اخلاق‌ت تند بوده. چقدر منفی بودی. الان ولی خیلی دوست‌داشتنی هستی.

گفتم اون مریمی بود که ازم ساخته بودن. این مریمی‌ه که خودم از خودم ساختم‌ش و به نظر خودم هم خیلی دوست‌داشتنی‌تر از ورژن قبلی‌ش‌ه اما هنوز کاملا درست نشده...

ولی هنوز دارم به نظریه‌ی ارتباط ناقص فکر می‌کنم. واقعا نمیشه معیار آدم در دوستی، نزدیک بودن خونه‌ی طرف باشه! خیلی چیزای دیگه هست که واقعا مهم‌تر ه. من دوستی دارم که اصلا در یک قاره‌ی دیگه داره زندگی می‌کنه و حتی یک بار هم ندیدم‌ش. چند تا عکس بوده و 2-1 بار مکالمه‌ی تلفنی و بقیه‌ش همه تکست. اما به معنای واقعی کلمه "دوست"ه. نمی‌دونم واقعا. گیج شدم. ارتباط کامل چطوری‌ه یعنی؟

یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*با دوست‌م، حرف نت و دوستی‌های مجازی بود. یاد شاهکار 100 سال پیش‌م افتادم. جالب‌ه که این دوست‌م، خودش دوست نت‌م‌ه. بعد نمی‌دونم چرا نت رو به رسمیت نمی‌شناسه! یعنی هر چی فکر کردم، به پوچی رسیدم فقطنیشخند

 

 

 

پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*دیروز دوست‌م تلفن زد. گفت با بچه‌ش رفته‌ن توی حیاط نشسته‌ن 13به‌در! بعد حرف ویترای شد. یه کم براش توضیح دادم و عکس، ایمیل کردم براش که ببینه چطوری‌ه. بعدتر ش درباره‌ی شمع‌سازی که دوست‌م بلده سوال کردم. گفت مریمی به نظرم سراغ‌ش نرو. خیلی سخت‌ه از این نظر که باید کلی بخار و دود، استنشاق کنی تا پارافین ذوب شه. بعد دوباره باید بذاری‌ش سرد شه. اگه هوا گرم باشه، مجبوری بذاری‌ش توی یخچال. بهداشتی نیست. سمی‌ه اصلا. خطر داره. ول‌ش کن. خلاصه حسابی رای‌م رو زد. واقعا انقدر مصیبت داره؟

خلاصه از خیاطی و نقاشی و شمع‌سازی رسیدیم به کار با موزاییک و کاشی شکسته. اول گفتم نه. احتمالا خیلی کثیف‌کاری و گردوخاک داره. توی آپارتمان نمیشه از این کارا کرد. دوست‌م گفت من می‌تونم برم توی حیاط. فکر کردم خب من هم می‌تونم برم توی پارکینگ، موزاییک‌ها رو اونجا خورد کنم. بعد جمع‌وجور ش می‌کنم دیگه.

حالا قرار ه بشینم گوگل کنم ببینم چی میشه یاد گرفت درباره‌ی نقاشی با موزاییک و کاشی شکسته. از تجربیات دوستان، به شدت استقبال می‌کنم.

پ.ن: قلم‌موهای من عین چوب خشک شده‌ن! جنس‌شون خوب نبوده یا خوب بوده من خراب‌شون کرده‌ن یا کلا درست‌ش همین‌ه؟

چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*آیا کسی اینجا هست که سیستم عامل گوشی‌ش، سیمبین باشه - نوکیا - و وایبر داشته باشه روی گوشی‌ش؟

یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*چند ماه پیش، مامان یه لباسی خرید که فروشنده‌ش موقع فروش، کلی از جنس و کیفیت‌ش تعریف کرد که به‌به و چه‌چه. ولی خب همه‌ی تعریف‌هاش الکی بود چون لباس مذکور با یک بار پوشیدن‌، یک سایز گشاد شد. فروشنده هم گفته بود این جنس، هیچی‌ش نمیشه. خراب شد، مال خودم!

خب من و مامان رفتیم به فروشنده بگیم که جنس‌ش مال خودش! ولی فروشنده اصلا خوب برخورد نکرد و گفت این رو چی کار کردین؟ کی پوشیده اینطوری‌ش کرده؟ خلاصه ادا درآورد. مامان من حساس. خیلی بهش برمی‌خوره از برخورد بد، مخصوصا وقتی کسی اینطوری ادا دربیاره و بگه تو دروغگویی!

خلاصه ما لباس رو دادیم بهش که برگردونه به شرکت. خب این واقعا چیز عجیبی نیست. من یه بار شلوار توخونه‌ای خریدم از هالیدی. همون یک ساعت اول، رو ش چند قطره چای ریخت. من هم درآوردم‌ش با آب شستم. پاک نشد! انداختم‌ش توی ماشین لباس‌شویی. وقتی در ش آوردم، چند جا رنگ‌ش رفته بود. رنگ خودش آبی روشن بود. اما کلی دایره‌دایره رنگ‌ش رفته بود و سفید شده بود.

خب مسلما کمرویی رو گذاشتم کنار و رفتم خیلی محترمانه گفتم اینطوری شده. اونا هم شلوار رو ازم گرفتن و گفتن برمی‌گردونن کارخونه. خواستن 2 هفته بعدش پیگیر شم. 2 هفته بعد وقتی رفتم، گفتن ایراد از محصول ما بوده و شما یه لباس دیگه بردار ولی کلا لباسا رو پشت‌ورو بندازید توی ماشین و از پودر آنزیم‌دار استفاده نکنید اصولا چون علاوه بر لکه‌ها کلا رنگ لباس رو می‌بره هرچند در این اولین شستشو واقعا ایراد از محصول ما بوده که انقدر رنگ‌ش رفته.

ولی توی این ماجرا که دارم میگم، فروشنده عملا گفت این لباس رو کسی پوشیده که سایز ش این نبوده یا کلا خیلی پوشیده شده! بعد هم با منت گفت بذار ببینم عوض‌ش می‌کنن شرکت یا نه؟

2-1 بار سر زدیم و هر بار گفتن فروشنده‌هه نیست. تا اینکه امروز داشتیم از اونجا رد می‌شدیم. مامان گفت لباس رو یادم‌ه اما اصلا رو م نمیشه باز برم سراغ‌ش. گفتم یعنی چی؟ پول دادیما. خلاصه کشون‌کشون بردم‌ش.

فروشنده امروز سرحال بود و کلی احوالپرسی کرد. اول ماجرای لباس رو یادش نبود واقعا و گفت مگه نبردین‌ش؟ بعد گفت آهان! یادم اومد. من کلا با اون شرکت دعوا م شد سر لباس شما و یه ماجرای دیگه. خب وایسید پول‌تون رو پس بدم.

مامان گفت نه. من نیومدم پول‌م رو پس بگیرم. چون خودتون گفتید اگر لباس ایرادی داشت برای تعویض بیام، اومدم! فروشنده گفت خب دیگه از اون جنس ندارن که من بخوام تعویض کنم. شما یا یه چیز دیگه به همون قیمت بردارید یا وایسید پول‌تون رو بدم.

مامان هم گفت نه. و خداحافظی کرد اومد بیرون!!! فروشنده گفت چرا رفت مامان‌ت پس؟ گفتم خب لابد فکر می‌کنه شما ناراضی هستین. به حلال و حروم بودن، شدیدا حساس‌ه.

فروشنده گفت نه من راضی‌م. دیگه چی کار کنم؟ گفتم یا پول رو بدم یا یه لباس دیگه بردارید. برو بیار مامان‌ت رو. اگه نیومد، بیا برای خودت یه چیزی بردار اصلا.

اومدم بیرون. به مامان گفتم چرا اینطوری کردی؟ دیگه چی کار کنه بیچاره آخه؟

مامان خیلی قیافه‌ش ناراحت بود. گفت ندیدی چطور بهم گفت که لباس رو 100 بار پوشیده‌م و حالا الکی اومده‌م برای تعویض؟ گفتم بابا فروشنده‌ها حرف زیاد می‌زنن. این رو هم گفت که حاضر ه پول‌ت رو برگردونه. خب می‌گرفتی دیگه. 4 ماه معطل چی بودیم پس؟

مامان گفت نمیخوام. ول‌ش کن. گفتم خودش قسم می‌خوره راضی‌ه. شما هم پول دادی اما استفاده‌ نکردی از لباس. پول مفت داریم مگه؟

ولی مامان راضی نمی‌شد که نمی‌شد. می‌گفت 2 ماه پیش باهام این برخورد رو کرد و اینطوری گفت. آخر خسته شدم گفتم به من مربوط نیست. از نظر من، برخورد ت اشتباهه و باید بری حق‌ت رو بگیری. حالا نمیخوای، خب پول خودت رفته. به من چه!

خب کجای این پول، حروم‌ه؟ شما بگید!

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*نمی‌دونم چطوری‌ه که قبسیوگ تعطیل‌ه اما به روش‌هایی میشه دید ش. اما دقیقا در همون حین، نمیشه رفت بوطیوب! الان من چند تا ویدئوی آموزشی رو لازم دارم واقعا. فقط هم اونجا هست متاسفانه. چی کار کنم؟

دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*همه‌ی خوابا تعبیر دارن یعنی؟

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*سر کلاس زبان، به بچه‌ها یه برگه دادم گفتم بنویسن اگه توی یه هواپیمای در حال سقوط باشن و بدونن فقط چند دقیقه وقت دارن به یک نفر تلفن بزنن، به کی تلفن می‌زنن، چی بهش میگن؟

همه از دم! گفتن به مامان‌شون تلفن می‌زنن. نغمه گفت بهش میگم دوست‌ش دارم. امیرحسین گفت میگم من رو ببخشه که انقدر اذیت‌ش کردم. پگاه و مریم نگفتن چی میگن. شهاب هم اصلاً توی باغ نبود و فقط می‌خندید. این وسط فرناز خنگول می‌خندید و می‌گفت احوالپرسی می‌کنم!

حالا تو بگو...

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*والا قبلنا مردم مرتکب سرقت می‌شدن، کلی خجالت می‌کشیدن نیشخند اما من نه تنها خجالت نمی‌کشم، بلکه با افتخار اعلام می‌کنم سوژه‌ی این پست رو از آنی سرقت نموده و به خودش هم اطلاع داده‌م.

سوال، خیلی ساده‌ست: خانوم‌های محترم! وقتی با یه آقا روبرو میشید، بیشتر از همه، چه چیزی نظر تون رو جلب می‌کنه یا براتون مهم‌ه یا بهش دقت می‌کنید؟

خاله‌وسطی یه دوستی داره که توی برخورد اول با هر بنی‌بشری، کفش‌های طرف براش مهم‌ه. فقط و فقط کفش‌هاش. یعنی اصلا مهم نیست خودت 2 هفته حموم نرفته باشی. وقتی کفش‌هات تمیز باشه، از نظر ایشون تمیزی!

یا یکی، تمیزی موهای طرف، براش خیلی اهمیت داره. موی چرب و ژولیده، دل و روده‌ش رو به هم می‌زنه.

یکی دیگه میگه مدل نگاه کردن طرف برام مهم‌ه. نه که کلا کف زمین رو مونیتور کنه‌ها. خب بعضیا صاف توی چشم‌ت نگاه می‌کنن اما نگاه‌شون بد نیست. بعضیا کلا نگاه‌ت نمی‌کنن مثلا اما عملا خیلی بد نگاه‌ می‌کنن طوری که معذب میشی.

یکی میگه بهداشت دهان و دندان برام مهم‌ه، یکی میگه ادبیات و برخورد طرف مقابل، خیلی اهمیت داره.

یکی ایده‌آل‌ش این‌ه که طرف مقابل، خیلی اجتماعی باشه و زود گرم بگیره. یکی برعکس، خوش‌ش نمیاد از اینکه کسی همون دفعه‌ی اول، باهاش پسرخاله بشه!

من واقعا نمی‌دونم دقیقا چی برام مهم‌ه چون کلا دنبال سوژه نیستم. به طرز عجیبی بی‌خیال جنس مرد م که وضع‌م این‌ه دیگه نیشخند ولی خب الان که فکر می‌کنم، یه چیزایی داره یادم میاد. جرات هم ندارم بگم آخه. قانون جذب رو چی کار کنم الان؟ نیشخند

شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*به قدر کافی تلخی می‌بینیم همه جا. دوست ندارم بلاگ‌م هم چنین رنگ و بویی به خودش بگیره. فلذا بر آن شدیم در مورد موضوعی بحث کنیم که احتمالا باید برای همه جالب باشه.

کلمه‌ی آینه‌بین رو اولین بار وقتی دبستانی بودم، شنیدم. رفته بودیم خونه‌ی یکی از فامیل‌مون. دختر شون بهم گفت خبر داری فلان روز، طلاهامون رو دزدیدن؟ گفتم دزد؟ اینجا؟ گفت آره. طلاهامون فلان جا بود. یکی اومده رفته سر کمد و همه رو برده. بعد می‌دونی ما چی کار کردیم؟ رفتیم پیش آینه‌بین!

گفتم آینه‌بین یعنی چی؟ گفت یعنی اینکه تو رو می‌نشونه جلوی آینه. روی آینه رو می‌پوشونه. یه چیزایی می‌خونه. بعد ازت میخواد توی آینه رو نگاه کنی. اون وقت اونی که می‌بینی، دیگه آینه نیست یعنی خودت رو نمی‌بینی. مث شیشه میشه. مث پنجره. مث فیلم. از تو ش یه چیزای دیگه می‌بینی.

گفتم ترسناک‌ه. نه؟ گفت خانوم‌ه بهم گفت اتفاقی نمیفته و لازم نیست بترسم. ازم خواست بهش بگم چه کسی یا چه چیزی رو می‌بینم. می‌دونی من توی آینه چه کسی رو دیدم؟ زن فلانی رو!

دهن‌م از تعجب بازموند: اون رو چرا؟

- چون دزد طلاها اون بوده!

گفتم واقعا؟ یعنی از توی آینه، دزد ه معلوم میشه؟

گفت آره. کار اون بوده حتما! اگه اون نبوده، چرا عکس‌ش افتاد توی آینه؟ چرا عکس تو نیفتاد؟ چون تو دزد نبودی، اون دزد بوده!

تا مدت‌ها فکر می‌کردم چه کشف بزرگی کرده‌م که فهمیده‌م آینه‌بینی یعنی چی و خدا من رو ببخشه. تا مدت‌ها هر وقت اون زن رو می‌دیدم، مطمئن بودم یه دزد روبرو م نشسته و داره میگه و می‌خنده!

اون موقع فکر می‌کردم دزدها آدمای خاصی‌ن و با بقیه خیلی فرق دارن و این متفاوت بودن، باید توی چهره‌شون به وضوح، معلوم باشه! تمام خنده‌های اون زن رو شیطانی می‌دیدم و یه حالی بودم انگار چیزی رو می‌دونم که روح بقیه ازش خبر نداره.

آخرین باری هم که اون دختر رو دیدم، اصلا یادم نبود دوباره بحث بندازم ببینم آینه‌بینی رو یادش میاد اصلا یا نه. اما اون زمان، خیلی مطمئن بود. می‌گفت یکی از دوستاشون وقتی ماشین‌شون رو دزدیدن، رفت پیش آینه‌بین. از توی آینه، دیده بود ماشین‌شون یه جایی پارک شده. آدرس رو درآوردن و رفتن دیدن بله! ماشین همونجاست...

نمیخوام خرافاتی باشم اما دنیا فقط همینی که عقل ما بهش قد میده، نیست. شاید واقعا آینه‌بینی حقیقت داشته باشه. تو چیزی نشنیدی؟

سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4: وقتی بهم گفت اطلاعات رو از کجا میاره، به خودم گفتم کاش ازش سوال نکرده بودم گریه


ادامه‌ش
موضوع: ?-:
Share

*قسمت 1 و 2 و 3: یه روز صبح، بیدار شدم. کاملا بیدار بودم. مطمئن‌م. یه لحظه چشمام رو بستم. بگم در حد پلک زدن، دروغ نگفته‌م. یه سنگینی زیادی رو روم حس کردم. بعد یکی گلو م رو فشار داد.


ادامه‌ش
موضوع: ?-:
Share

*قسمت 1 و 2: یعنی نمی‌خواست بگه اما بهش گفتم تا نگه جریان چی‌ه، ظرف رو پس نمی‌گیرم. خانوم‌ه با خجالت و نگرانی، طوری که انگار داره حرف بدی می‌زنه و من هم باور نمی‌کنم، گفت این ظرف، فقط یه ظرف نیست. یه کسی همراه‌ش‌ه.


ادامه‌ش
موضوع: ?-:
Share

*قسمت 1: نمی‌دونم بحث چطور رسید به این چیزا. خاله‌جان داشت با آب‌وتاب تعریف می‌کرد که یکی از اقوام دوست‌ش براش تعریف کرده که:

یه روز خیلی اتفاقی از یه عتیقه‌فروشی سردرآوردم! اونجا یه کاسه‌ی قدیمی پر نقش و نگار دیدم که خیلی به دل‌م نشست. به نظرم واقعا خوشگل بود. خریدم‌ش و با احترام! آوردم‌ش گذاشتم توی خونه‌م.


ادامه‌ش
موضوع: ?-:
Share

*بچه‌ی فوق‌العاده ساکت و آرومی بودم ولی ترسو نبودم. اصلا نمی‌فهمیدم چرا آدم باید از تاریکی بترسه؟ اون زمان دیدن طالع نحس و جن‌گیر و غیره خیلی مد بود ولی مامان و بابا م اجازه نمی‌دادن فیلم ترسناک ببینم. آدمی هم نبودم که یواشکی بخوام سراغ چیزی برم. مامان گفت روی ذهن‌ت تاثیر بدی میذاره، من هم بی‌خیال‌ش شدم!


ادامه‌ش
موضوع: ?-:
Share

*به نظرم جای ماشین لباس‌شویی توی حمام‌ه، نه آشپزخونه!

پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*پنج‌شنبه خونه‌ی دوست‌م دعوت‌م. قرار ه برای آخر ماه صفر، مراسم بگیره که از بعد از اذان مغرب شروع میشه تا 4-3 ساعت بعدش نهایتا. خونه‌ی دوست‌م از خونه‌ی ما حدود 1/5-1 ساعت فاصله داره اما چون من عاشق مترو ام، راحت میرم و اذیت نمیشم.

ولی برای برگشتن سخت‌م میشه یعنی اگه از خونه‌ی اونا تا مترو رو هم راحت برم، از مترو تا خونه‌ی خودمون سخت‌م میشه چون میشه 9-8 شب. تابستون بود، عیب نداشت اما زمستون‌ه خب.

می‌تونم برگشت رو با آژانس بیام ولی موشن‌سیکنس دارم و مستحضرید که توی ماشین، حال‌م خیلی بد میشه. همیشه آرزو می‌کنم کاش آژانس‌ها، اسب و الاغ هم می‌فرستادن، نه فقط ماشین.

از طرفی 100 سال‌ه مراسم اینطوری نرفتم. دوست‌م هم دل‌ش میخواد من برم. نه برای کمک و اینا. کلا دوست داره برم همدیگه رو ببینیم.

این رو هم اضافه کنید که اکثر مهمونا خانومای میان‌سال یا پیر هستن اغلب با خصایص تیپیک اون سن. و دوست‌م کم مونده گریه کنه از یادآوری مراسم پارسال.

دوست‌م معتقد ه وسط دعا و سخنرانی زشت‌ه آدم چای بگردونه و شیرینی تعارف کنه. همه باید ساکت بشینن و گوش بدن. بعدش که تموم شد، هر قدر خواستن پذیرایی شن و بردارن ببرن اصلا. به مامان‌ش اینا هم سپرده بود که در طول مراسم، در آشپزخونه رو ببندن که کسی توقع پذیرایی نداشته باشه.

یه خانوم پیری توی فامیل‌شون دارن که به دلایلی نمیشه دعوت‌ش نکن. ایشون یه تنه کل فامیل دوست‌م رو دق داده بود اون شب چون تمام مدت چشم‌ش توی مجلس می‌چرخید و وسط دعا هوار می‌زد خانوم فلانی چای نخورد! اون یکی چای‌ش رو با قند خورد. بهش کیک یزدی ندادین. این یکی کیک برداشت، شکلات نخورد. هیس و زشت‌ه و الان وقت پذیرایی نیست هم حالیش نمی‌شد.

مامان‌ دوست‌م علامت می‌داد دخترا اوامر صادره رو اجرا کنن. دوست‌م هم اخم! که بشینید سر جا تون. من که گفتم وسط دعا کسی پذیرایی نکنه. واسه خوردن جمع شدیم یا دعا که وسط دعا هی خوراکی اسم می‌برن، شما هم می‌دوید؟

خلاصه گفت دق کردم تا مراسم تموم شد. گفتم من دیگه شکر می‌خورم غذا بدم بعد از مراسم چون همه آخراش بلند شدن ایستادن دم آشپزخونه منتظر! من هم ندید گرفتم. گفتم وقتی انقد نمی‌فهمن که هنوز دعا تموم نشده، بذار همونطوری وایسن. این وسط اون خانوم‌ه هم هی می‌گفت این داره میره. غذا ش رو بریز ببره. اون میخواد بره، پاشو غذا بهش بده.

می‌گفت مثلا یه خانومی بود. کلی پز می‌داد که دخترای من تحصیل‌کرده‌ن. مهندس‌ن. فلان و بهمان‌ن. انگار ما بی‌سوادیم، فقط اونا مهندس‌ن. بعد اون روز باید می‌دیدی‌ش. یه دبه با خودش آورده بود. گفت لطف کن اگه غذا هست، بریز توی این برای دخترام هم ببرم.

می‌دونی مریمی؟ فکر کردم اگه اینا انقد باکلاس‌ن دیگه دبه‌شون چی‌ه؟ خب مث بقیه یه ظرف بردارن ببرن دیگه. آخر سر هم اون خانوم ه اومد با یه ممتی گفت غذا نذاشتی توی یخچال‌ت؟ گفتم من غذا نگه نمی‌دارم. هر چی هست میدم مردم ببرن. برای مراسم پخته‌م. چرا قایم کنم توی یخچال؟

خانوم‌ه گفت آخه من غذا م رو دادم به اون خانوم دبه به دست! من هم گفتم اون خودش غذا داشت. چرا دادین شما؟ خانوم‌ه گفت آخه یه دونه کم بود. گفتم حاج خانوم این غذا تبرک‌ه. شکم‌سیری نیست که دبه و قابلمه میارن! دیگه غذا نیست براتون بریزم. این شما، این هم یخچال.

دیگه خانوم‌ه باور کرد که دروغ نمیگم و غذا تموم شده، با اخم و دلخوری رفت. امسال گفتم بمیرم هم غذا نمیدم دیگه. سر همون چای و شیرینی به قدر کافی دق‌م میدن. آدم میخواد ثواب کنه، انقد حرص میدن این زن‌ها، اشک آدم رو درمیارن.

حالا می‌دونی امسال چی شده؟ یکی از فامیلامون نذر کرده آخر مراسم خونه‌ی ما شام بده نذری! به خدا غصه‌م شده که باز این زن‌ها مراسم رو به هم می‌زنن به خاطر شام. واقعا نمی‌دونم چطوری بهشون بفهمونم زشت‌ه آدم وسط دعا حرف بزنه، اون هم درباره‌ی خوراکی. خب نخورده که نیستن هیچ‌کدوم‌شون.

خلاصه ماجرا اینطوری‌ه. من هم که معرف حضور تون هستم. اعصاب معصاب ندارم. ممکن‌ه برم اونجا و کلی حرص بخورم. یا کلا کلید آشپزخونه رو توقیف کنم تا آخر مراسم. که خب فکر نکنم حرکت خوبی باشه نیشخند حالا با این اوصاف چه کنم؟ برم یا نه؟

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*ژانر زن‌هایی که از شوهر شون با عناوینی از قبیل "همسرم"، "آقا فلانی" و "فلانی جان" یاد می‌کنند، بعد به شوهرای مردم میگن "فلانی"!

یعنی چی واقعا؟ یعنی مثلا با شوهر مردم، صمیمی‌تری تا با شوهر خودت؟ یا فقط شوهر تو محترم‌ه، بقیه بی‌شخصیت‌ن؟

سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*ببین مریمی! شاید ناامیدکننده به نظر بیاد اما برای تاهل، باید یه مقدار بی‌شخصیت باشی احتراما.

- یعنی که بی‌شخصیت باشم؟

*همین دیگه. ببین. تا بهت چیزی میگن که خوش‌ت نمیاد، زود اخمات میره توی هم. زود ناراحت میشی و بهت برمی‌خوره. من می‌دونم تو دقیقا چطوری هستی. باید و نباید زیاد داری توی زندگی‌ت. چون خودت خیلی ملاحظه‌ی دیگران رو می‌کنی، طبیعتا توقع داری دیگران هم ملاحظه‌ت رو بکنن. حق هم داری ولی قبول کن همه مثل تو فکر نمی‌کنن.

شاید اون آدمی که تو فکر می‌کنی بی‌نزاکت و بی‌ملاحظه‌ست، از نظر خودش، صمیمی و راحت‌ه. برای همین واقعا علت رنجش تو رو نمی‌فهمه. نمی‌فهمه چه اشکالی داره اگه هر وقت حوصله‌ش سر رفت بلند شه بیاد خونه‌ی تو؟ فکر نمی‌کنه اگه وسط درس خوندن‌ت بیاد، مزاحم‌ت شده. شاید حتی خیال کنه اینطوری خوشحال‌ت هم کرده.

تو باید و نبایدهای زیادی داری برای خودت. زندگی‌ت قانون نانوشته زیاد داره. رعایت‌ش برای دیگران سخت‌ه ولی. تو خوش‌ت نمیاد کسی لباس‌هات رو بپوشه. دوست نداری کسی روی تخت‌ت بنشینه، چه برسه به اینکه بخوابه. عصبانی میشی وقتی کسی ازت کتاب قرض بگیره و یادش بره برگردونه بهت یا وقتی میاردش، ببینی تو ش چیزی نوشته یا مثلا جلد ش رو کثیف کرده. نمیخوام بگم اینا درست‌ن ولی قبول کن خیلی از مردم، اینطوری‌ن.

بابا اینکه خوب‌ه. مردم خیلی راحت میرن سر کمد عروس‌شون. برای استفاده از حمام و یخچال، اجازه نمی‌گیرن. بی‌دعوت میان و چند روز هم می‌مونن. براشون عادی‌ه برنامه‌ی زندگی کسی رو به هم بزنن یعنی اصلا بهش فکر هم نمی‌کنن. چیزی به ذهن‌شون برسه میگن و احتمال هم نمیدن تو ناراحت شی.

و همه‌شون هم دوست دارن طرف مقابل‌شون همیشه خوش‌اخلاق باشه و بخنده و با روی باز به استقبال‌شون بره و کلی تحویل‌شون بگیره. تحمل آدمی که زندگی‌ش خیلی قانون داره برای دیگران خوشایند نیست، آسون نیست.

من می‌دونم زندگی تو هیچ‌وقت یلخی نبوده! می‌دونم سرزده جایی نمیری. به خودت اجازه نمیدی حتی وقتی کسی خونه نیست، توی خونه‌ش بگردی و وسایل‌ش رو چک کنی. من مطمئن‌م 100 سال کیف‌م اینجا باشه یا موبایل‌م دست‌ت باشه، نمیری تو ش ببینی چی دارم. برات جالب هم باشه وجدان‌ت اجازه نمیده خودت رو مدیون کنی. ولی خیلی از مردم واقعا اینطوری فکر نمی‌کنن.

وقتی میگم لازم‌ه یه کم بی‌شخصیت باشی، یعنی باید یه کم وا بدی. یه کم بی‌خیال شی. یه کم آسون بگیری. حالا یکی هم یه حرفی بهت زد، تحمل کنی. جواب هم ندی گاهی. اخم هم نکنی. تلافی هم نکنی حتی. غیر از این باشه، با کسی زندگی‌ت نمیشه. چون ممکن‌ه همین ادب و نزاکت و قوانین تو هم برای طرف مقابل‌ت خیلی دست‌وپاگیر به نظر بیاد. فکر کنه داری زیادی از خانواده‌ش ایراد می‌گیری. می‌فهمی از چی حرف می‌زنم؟

- آره می‌فهمم ولی موضوع این‌ه که من نمی‌تونم به قول تو بی‌شخصیت باشم گاهی!

*حالا بی‌شخصیت یا صبور یا باگذشت یا هر اسم دیگه‌ای که خودت رو ش میذاری. اینطوری نمی‌تونی ادامه بدی. مطمئن باش. مگه اینکه یه آدمی رو پیدا کنی مث خودت فکر کنه دقیقا. که احتما‌ل‌ش خیلی کم‌ه. مردها کلا زیاد به این چیزا فکر نمی‌کنن. مردم هم وقتی پیر میشن، دوست دارن خیلی راحت باشن خونه‌ی بچه‌شون. تو اگر کسی بهداشت رو رعایت نکنه، عصبی میشی. دیوانه میشی اصلا. نمی‌تونی به کسی بگی پاشو برو دوش بگیر یا جوراب‌ت رو بشور. نمی‌تونی به همه بگی با دهن پر، حرف نزنن. نمی‌تونی به همه یاد بدی بدون دعوت نیان خونه‌ت. نمی‌تونی بهشون بگی باید شب برن خونه‌شون و خونه‌ی شما نمونن چون این کار از نظر تو نرمال نیست. مریمی تو نمی‌تونی همه رو تغییر بدی.

- آره ولی حرص هم نمی‌تونم بخورم.

*برگشتیم سر جای اول‌مون. همین دیگه. سعی کن یه کم بی‌شخصیت باشی. حالا بی‌شخصیت یا صبور یا باگذشت یا هر ایم دیگه‌ای که خودت رو ش میذاری.

یعنی این توقع زیادی که هر کس حد خودش رو بدونه؟ آیکون دودستی بر سر کوفتن

موضوع: ?-:
Share

*این دوست‌م که معروف حضور تون هست. داشتیم با هم قدم می‌زدیم. جلوی یه کتاب‌فروشی ایستاد. گفت فلان کتاب رو میخوام. رفتیم داخل. کتاب رو خرید. یه نگاهی به قفسه‌های قدیمی کتاب که تا سقف رفته بودن، انداختیم. بعد اومدیم بیرون. گفت مریمی؟ کاش شوهر ت کتاب‌فروش باشه!

برگشتم نگاه‌ش کردم! گفت چی‌ه؟ نیشخند درآمد ش کم‌ه به نظر ت؟

داشتم فکر می‌کردم چی بهش بگم که حق مطلب ادا شه منتظر والا اون زمان که من به ازدواج، فکر هم نمی‌کردم، بعضی از دوستام سال‌ها بود توی قنوت‌شون ربنا هب لنا می‌خوندن که هیچ، حواس‌شون به خونه و درآمد و خانواده و همه چیز خواستگارهای گاه و بیگاه بود. حالا درست‌ه که من هم زیادی ملنگ بودم ولی دیگه تویی که من 100 سال‌ه می‌شناسم‌ت و درباره‌ی زندگی، چنین سخنرانی‌هایی می‌کنی، یهو جوگیر نشو لطفا. فکر کردم هیچی نگم، بهتر ه. فقط گفتم کتاب‌فروش بودن چه فایده داره؟ آدم باید کتاب‌خون باشه.

بعد، حرف شد. گفتم چه شانسی آوردی وقتی پدر شوهر ت فوت شد، شوهر ت نگفت مامان‌ش بیاد با شما زندگی کنه.

یهو انگار آتیش‌ش زدن. جیغ‌ش رفت آسمون که: نگفت؟! 3 ماه تمام، زندگی نداشتم من از دست‌ش. اعصاب‌م رو داغون کرد. پدر شوهرم که فوت شد، بچه‌هاش سریع گفتن ما پول لازم داریم. سهم الارث‌شون رو گرفتن. مادر شوهرم موند این وسط، بدون خونه.

مریمی تو که خودت شاهدی. من توی این سال‌ها هیچ خرجی نکردم که فقط پول‌مون جمع بشه بتونیم قسط‌های اون خونه خوشگل‌ه رو سبک کنیم بریم اونجا بشینیم. حالا که بهش نزدیک شدیم، شوهرم میگه نریم اونجا. به مامان‌م دور ه.

گفتم خب برای مامان‌ت هم یه جا رو نزدیک خودمون اجاره کن. گفت من پول‌م کجا بود یه خونه‌ دیگه هم رهن کنم؟ بیا اصلا اونجا رو بفروشیم، بیاییم یه کم پایین‌تر. یه خونه‌ی 2 خوابه بگیریم. یه خواب‌ش مال مامان‌م باشه. با ما زندگی کنه.

گفتم اصلا حرف‌ش رو هم نزن. تو به من گفتی خونه داری و مستقلی و فلانی. الان بعد این همه سال تازه با مادر شوهر زندگی کنم؟ گفت مگه چی میشه حالا؟

گفتم اصلا حرف‌ش رو نزن. هم برای ما بهتر ه مستقل باشیم، هم برای مامان‌ت. حداقل‌ش این‌ه که ناچار ه برای کارهای روزمره‌ش کمی فعالیت فیزیکی داشته باشه. حداقل برای خودش یه ناهاری درست کنه. 4 قدم راه بره. اگه بدونه یکی هست همه‌ی کارها رو انجام بده، میشه مث مادربزرگ خدابیامرز من. انقد تکون نمی‌خوره که رسما فلج و زمین‌گیر میشه.

گفت پس بیا اون خونه خوشگل‌ه رو بفروشیم. همین جا نزدیک خونه‌ی مامان‌م یه خونه‌ی کلنگی بخریم. بکوبیم‌ش. 4-3 دستگاه آپارتمان بسازیم. یکی‌ش مال مامان‌م، یکی‌ش مال ما. بقیه‌ش رو هم اجاره میدیم. کلی هم به نفع‌مون‌ه.

گفتم من اصلا حاضر نیستم با مادر ت توی یه خونه زندگی کنم. اصلا ببینم. اگر من بگم بابا م رو میخوام بیارم با ما زندگی کنه، تو راضی میشی؟ گفت بابا ت که نه خدایی، ولی مامان‌ت بیاد من که از خدا م‌ه.

گفتم بله. کی باملاحظه‌تر و فهمیده‌تر و مهربون‌تر از مامان من؟ دارم میگم بابا م. اگه تونستی اخلاق بد رو تحمل کنی و دم نزنی، هنر کردی. تازه مریمی! شوهر من از صبح تا شب، خونه نیست. بعد توقع داره من که مدام خونه‌م، با مادر ش زندگی کنم. آخر دید زور ش بهم نمی‌رسه، رفت یه جا نزدیک خونه‌مون براش رهن کرد. هیچی دیگه. من هم باید قید خونه خوشگل‌ه رو بزنم، همین جا بمونیم افسوس

بعد از اون موقع دارم فکر می‌کنم خودش همیشه در حال چرتکه انداختن‌ه - که البته حق داره و بد هم نیست به نظر م - بعد به من میگه تو اصلا چرا انقد گیر میدی؟ چرا انقد از همه ایراد می‌گیری؟ به خدا اگه وقتی داری خواستگار می‌پرونی اونجا باشم، خودم به طرف شماره‌تون رو میدم. چی کار داری حالا شغل طرف، این‌ه و خودش اونطوری‌ه و فلان. آدم انقد ایراد نمی‌گیره که خنثی

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*این آورد و برد شب چله‌ای اسم دیگه‌ای نداره؟ هیچی به ذهن‌م نمی‌رسه.

موضوع: ?-:
Share

*فونت اینجا ریز ه یا چشم من ضعیف شده؟

موضوع: ?-:
Share

*ازدیاد این وبلاگای "یه شوهرم نداریم" و "یه زن هم نداریم" احیانا قرار ه مشکلی رو حل کنه آیا؟

شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*فکر کن بعد این همه سال هنوز ندونی sign out گودر و گوگل‌پلاس کجاست. کلی هم گشتم، پیدا نکردم. این sign out کجاست؟ داره اصلاً؟

سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*اگه این واقعی بوده باشه، قشنگ‌ه به نظر ت؟

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*من کاری ندارم که چرا انقدر حرف می‌زنی. خب؟ فقط بگو چرا انقد بلند حرف می‌زنی؟

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*وقتی میگه «تنها م بذار» منظور ش دقیقاً برعکس‌ه.
جای اینکه خیلی باشخصیت تنها ش بذاری، بمون. ادای آدمای کلافه رو درمیاره. ذوق می‌کنه توی دل‌ش. چرا نمی‌فهمی؟

یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*وقتی میگه «تنها م بذار» منظور ش دقیقاً برعکس‌ه.
جای اینکه خیلی باشخصیت تنها ش بذاری، بمون. ادای آدمای کلافه رو درمیاره. ذوق می‌کنه توی دل‌ش. چرا نمی‌فهمی؟

یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*کشت من رو این پرشین! برای نوشتن یک پست، خیلی معطل‌م می‌کنه. مجبور م 10 بار حداقل، ارسال کنم. شاید مطلب بیاد روی بلاگ. برای همه‌ی پرشینی‌ها این مشکل هست؟

شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*دل‌م لاک قرمز جیغ خواست یهو. نشستم پاهام رو لاک زدم.
بعد یادم میره لاک زده‌م. هی چشم‌م به رنگ قرمز ش میفته، هی خوش‌م میاد. اول‌ش بزرگ‌ترین سوال‌م این شد که لاک رو کی اختراع کرد؟ یعنی کی اول به ذهن‌ش رسید ناخن‌هاش رو رنگی کنه؟ لابد یه دختر تنوع‌طلب خوش‌ذوق..

بعد الان چند ساعت‌ه هی از خودم می‌پرسم همونجوری که اثر انگشت‌های هر آدمی منحصر به فرد ه، لابد شکل اعضای بدن‌ش هم در عین شباهت به بقیه‌ی آدما، بی‌همتا ست. بعد هی فکر می‌کنم اگه مثلاً روز قیامت - تصور خاصی ازش ندارم - یه جوری بشه که مثلاً دست‌م یا پا م رو ببینم، می‌شناسم؟! یعنی مدل‌ش توی ذهن‌م هست یا نه؟ آخه می‌دونی چی شد؟ رفتم توی یکی از این سایت‌های طراحی چهره. هر چی فکر کردم یادم نمیومد مثلاً مدل گوش یا لب‌م چه جوری بود. اصلاً توهم زده‌م ناجور..

بهتر ه آدم زیاد توی بحر معقولات نره انگار کلاً..

دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*اونایی که قسمت جدید قلب یخی رو هنوز ندیده‌ن، نخونن.
دیدی چطور یهو یه ماشین کوبید به ویدا - نسرین مغانلو - و مغز ش ولو شد کف خیابون؟
دل‌م میخواد اونجوری شم همین الان..

آدمایی که تهدید می‌کنن به خودکشی، معمولاً اقدامی نمی‌کنن. فقط یه کم توجه میخوان از مخاطبین. اونایی که افکار خودکشی دارن اما یه دفعه اقدام می‌کنن؛ بی هیچ تهدیدی.. فعلاً نمی‌دونم کدوم‌م. اما اعتراف می‌کنم که گه‌گاهی فکر می‌کنم بهش..

چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*یکی از دوستان دوران دبیرستان رو در صورت‌کتاب، آنلاین دیدم. از عکس جدید م تعریف کرد. من هم گفتم خدا پدر لوازم آرایش رو بیامرزه. بعد من ازش تعریف کردم. اون هم گفت خدا پدر فتوشاپ رو بیامرزه.

گفتم نه من واقعا چهره‌ی تو رو دوست دارم و حس آرامش خاصی داری جدا از بحث ادیت و آرایش. خلاصه شوخی و جدی، بحث کشیده شد به ازدواج و اینکه عقل چند درصد مردا به چشم‌شون‌ه و غیره. و من گفتم اگه قرار ه کسی تو رو به خاطر صرفا چهره‌ت، بخواد/نخواد، نبودن‌ش بهتر از بودن‌ش‌ه. زندگی با آدم‌های سطحی برای امثال ما قابل تحمل نیست و غیره.

گفت مریمی! چند وقت پیش که با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم دور هم جمع شیم، از 23-22 نفر، فقط 3-2 نفر ازدواج کرده بودن. فکر کنم ماها کلا یه چیزی‌مون میشه. (ماها یعنی دانش‌آموختگان مدارس سمپاد) واقعیت این‌ه که تمام دانش‌آموزان سمپاد، نابغه نیستن اما خیلیاشون واقعا اخلاق و رفتار و نگرش خاصی دارن که بین بچه‌های هم‌سن‌وسال‌شون معمولا دیده نمیشه. اینها معمولا توی دانشگاه، محل کار، جمع فامیل و ... با بقیه تفاوت دارن و طبیعتا انتخاب همسر براشون خاص‌تر و نسبت به بقیه، سخت‌تر ه.

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*از هر کی بپرسی، از شغل‌ش و شرایط کاری‌ش می‌ناله که وقت سر خاروندن ندارم و فلان. بعد می‌بینی توی تایم کاری، فیس‌بوق و کامنت‌گذاری و بلاگ‌نویسی دوستان کارمند، ترک نمیشه. حداقل انقد ناله نکنید. همینکه به نت دسترسی دارید و برای تفریح - و نه کار - ازش استفاده می‌کنید، یعنی اینکه سر تون اونقدرا هم شلوغ نیست همیشه و وقت استراحت هم دارید توی محل کار.

نمی‌دونم ما چرا از هر چیزی فقط بدی‌هاش رو جار می‌زنیم؟ می ترسیم چشم بخوریم؟

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*رفته بودم جهت تعویض کتاب!
از همونجا برای خان‌داداش، مقادیری خودکار رنگی و چند تا دفتر سیمی گرفتم.
اصلاً هم هوا پاییزی نیست. از برگ‌های رنگ‌وارنگ و خش‌خش و بارون، خبری نیست. عمراً هم حس نوستالژیک ندارم. هر روز هم خدا رو شکر می‌کنم که دیگه مجبور نیستم برم مدرسه. از مدرسه‌ی موش‌ها و شهرک الفبا هم متنفرم. نارنگی‌های ریز سبز رو هم اگه می‌خورم به خاطر ویتامین‌ش‌ه نه زنده کردن خاطرات مهر. ادا اطوار چقدر؟ یعنی همه‌ی ایران جز من دوست داشتن مدرسه رو؟ تجدیدی‌ها و نمره‌های افتضاح هم مال من و عمه‌جان‌م بوده لابد دیگه :دی

موضوع: ?-:
Share

*تاکید بر رعایت حریم خصوصی، بی‌ادبی‌ه؟

 

 

موضوع: ?-:
Share

*یه چیزی برام خیلی سوال‌ه. هر کی بچه داره، میشینه پیش بقیه از دست بچه می‌ناله که آره پدر م در اومده، خیلی اذیت می‌کنه، خیلی خرج داره، یک دقیقه نمیذاره به حال خودم باشم، از زندگی‌م هیچی نمی‌فهمم، حتی یه خواب راحت ندارم و غیره.. بعد همین آدما وقتی یکی بچه نداره، نچ‌نچ وای‌وای میگن و دل‌شون برای طرف می‌سوزه. خب اگه بچه‌ت رو دوست داری، دیگه نق زدن‌ت چی‌ه؟ اگه دوست نداری و پشیمونی، چرا توصیه کردن‌ت چی‌ه دیگه؟

 

موضوع: ?-:
Share

*جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعت‌ه!

چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*هر چی رو قیمت می‌کنی، میگن قبلا انقدر بود، الان میدیم انقدر چون دلار گرون شده. دلار واسه چی گرون شده؟ من هیچ‌وقت از این چیزا سردرنیاورده و نخواهم‌آورد!

شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*امروز مراسم چهلم برادر مولی عزیز بود. دوستاش خیلی تعارف کردن که بیا با ماشین ما بریم. خب دست‌شون درد نکنه. ولی من که حال‌م توی ماشین نرمال نیست، ترجیح میدم تا جایی که ممکن‌ه همه جا رو با مترو برم. این شد که اونها با ماشین خودشون رفتن تا سر مزار. من هم با مترو.

محض اطلاع دوستان باید عرض کنم شما به راحتی می‌تونید با مترو برید حرم امام و بهشت زهرا. 3 ایستگاه بعد از شهرری، حرم مطهر، پیاده میشید و بعد سوار تاکسی‌های جلوی در میشید. کافی‌ه شماره قطعه رو بگید تا همونجا پیاده‌تون کنن.

6-5 تا دختر از ایستگاه ری سوار شدن برن بهشت زهرا. یکی‌شون خیلی بدحال بود. یه‌بند گریه می‌کرد طوری که دیگه حال نداشت صاف بایسته و تمام عضلات صورت‌ش می‌لرزید. نمی‌دونم چه بلایی سر روحیه‌ش اومده بود دقیقا اما یه‌سره زار زد و تلاش دوستاش برای آروم کردن‌ش زیاد فایده‌ای نداشت.

نگاه به قیافه‌ی جدی من نکنید! کافی‌ه یکی جلو م اشک بریزه تا دومی‌ش من باشم. خیلی اعصاب داشتم، این ماجرا هم باعث شد گریه کردن رو از همونجا شروع کنم طوری که وقتی رسیدم سر مزار، چشمام شده بود کاسه‌ی خون و دور چشمام کلا سیاه بود. قیافه‌ی فجیعی بودم رسما.

خلاصه با اون حال خوب! رفتم سوار تاکسی شم. در جلو رو باز کردم که برم داخل. یهو یکی در رو هی می‌کشید! با اخم برگشتم طرف‌ش. یه مرد لاغر سیاهپوش بود. چهره‌ش رو یادم نیست. یعنی من کلا چهره‌ها رو نگاه نمی‌کنم مگه اینکه کسی رو بارها دیده باشم یا به دلایل خاصی بهش دقت کنم.

فکر کردم راننده‌ست. گفت این آقا جلو بشینه، خانوما عقب. اول فکر کردم وقت‌ش‌ه لج‌م از مقوله‌ی تفکیک جنسیتی رو سر این آدم خالی کنم. بعد دیدم اصلا حوصله ندارم بخوام کسی رو ادب کنم مخصوصا با اون حال خوب.

یعنی یک بار در عمر م با کسی چونه نزدم و مث بچه‌ی آدم رفتم عقب نشستم. اما وقتی صندلی جلو رو نگاه کردم، دیدم یه پیرمرد رفته نشسته! تا اینجاش عجیب نبود. خب قرار بود یه آقا جلو بشینه.

کنار من یه خانوم چادری نشست و خانوم سوم فکر می‌کنین کی بود؟ همون آقای لاغر سیاهپوش. چون راننده یکی دیگه بود و کلا هیچ حرفی نزد جز اینکه پرسید کی میخواد کجا بره.

با چشمایی که ارش خون می‌بارید برگشتم بهشون نگاه کردم. سردرنمی‌آوردم جریان چی‌ه. خانوم‌ه با لبخندی حاکی از شرم گفت من فکر کردم 3 تا خانومیم. گفتم با هم عقب بشینیم.

معنی حرف‌ش می‌شد اینکه اولا خوب نگاه نکرده چون جز من و اون، خانوم سومی اونجا نبود. بعد اینکه من اصلا نشنیدم چیزی بگه. شایدم گفته بود. نمی‌دونم. من حواس جمعی ندارم کلا.

مرد لاغر سیاهپوش هم چسبیده بود به در و زل زده بود به بیرون و هیچی نمی‌گفت.حوصله نداشتم قاطی کنم. فقط گفتم واقعا مسخره است! و زل زدم به بیرون.

عصر که داشتم برای سیستر تعریف می‌کردم، گفتم تنها چیزی که به ذهن‌م می‌رسه، این‌ه که مرد لاغر سیاهپوش کلا حال‌ش خوش نبوده. خودش رو زن می‌دیده، نه مرد. چون اول با قاطعیت خواست آقاهه جلو بشینه و خانوما عقب. بعد که معلوم شد راننده نیست، پرید عقب و به جای زن سوم، نشست و کلا ساکت شد. هیچ قصد و غرض دیگه‌ای هم نداشت و حرکت اضافی هم ازش سر نزد.

مشکل روانی داشته حتما. یه نصیحتی بهتون کنم. خیلی از آدمایی که واقعا مشکل دارن، اصلا از قیافه‌شون معلوم نیست و در ظاهر مث بقیه‌ن. فوق‌ش ته نگاه‌شون یه کم عصبی‌ه. اصلا با کسی درگیر نشید الکی چون نمیشه مطمئن باشید اون آدم از نظر روانی سالم و نرمال‌ه. هرچند خیلی از آدمای سالم هم به خشم‌شون مسلط نیستن و درگیری فیزیکی راه میندازن. اون وقت اگه استاد دفاع شخصی هم باشین، زور تون بهش نمی‌رسه. نمی‌دونم چرا اما بعضی آدمای ابنرمال، نیروی جسمانی خیلی زیادی دارن.

بهتره کلاس‌تون رو حفظ کنید و هیچی نگید. مطمئن باشین یه آدم ناسالم توضیحی برای نابود کردن شما نخواهد داشت.

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

*دارم فکر می‌کنم شوخ‌طبعی صفتی ذاتی‌ه یا اکتسابی؟

سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

نوکیا استور توی ایران کار نمی‌کنه؟ رفتم عضو شدم. مدل گوشی‌م رو انتخاب کردم. کلی اپلیکیشن هم پیدا کردم اما وقتی لینک دانلود رو برام مسج می‌کنه نمیشه دانلود کرد. چی کار کنم الان پس؟

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

ژانر اینایی که طبیعتاْ پس از ازدواج باید ایمیل، اکانت قیس‌یوگ، شماره موبایل و کلیه‌ی راه‌های ارتباطی رو به نحوری از انحاء تغییر بدن.

مثلاْ طرف برمی‌داره شماره موبایلی رو که سال‌ها به دوستاش داده یهویی عوض می‌کنه. خیلی کار داری باهاش و برای پیدا کردن شماره‌ی جدید ش حسابی به دردسر میفتی. بعد اون خیلی ریلکس میگه ازدواج کردم. باید! شماره‌م رو عوض می‌کردم دیگه!

راستش این به ذهن‌م میاد که این آدما لابد قبلاْ یه تماس‌هایی داشتن که بعد از ازدواج میخوان تعطیل‌ش کنن. لذا مسیرهای ارتباطی رو تغییر میدن.

بعد ژانر اینایی که همه کار کرده‌ن. توی بلاگ‌شون مدام تاکید می‌کنن یه عمر عشق‌م رو برای تو نگه داشتم همسرم. بعد لینک میدن همسر مذکور حتماْ اونجا رو بخونه.

خب وقتی می‌دونین کاری درست نیست، چرا انجام‌ش میدین؟ واقعاْ سوال‌ه برام.

چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

باز کوسه رفته کابل‌ها رو گاز زده کف دریا؟ نمیشه متن گذاشت، چه برسه به عکس!

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

نمی‌دونم چه حکمتی‌ه که همه‌ی دوستای من ازم دور ن.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

این رادیو جوان مجاز خودمون‌ه که قیلثر ه؟!!! تعجب

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers