چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*روزی نیست که تی‌وی درباره‌ی کاهش نزولات آسمانی و کاهش ذخیره‌ی آب سدها اخبار نگن. بعد یک عده از مردم از بس که فهمیده‌‌ن، با شادی زیادالوصفی میرن توی حیاط خونه‌شون، فرش می‌شورن. با افتخار هم عکس شاهکار شون رو می‌فرستن برای ویژه‌برنامه‌های پیش از نوروز صداوسیما.

من فقط موندم چطوری‌ه که اینا حتی برنامه‌های نوروزی رو هم ، بعد از اخبار و بحران کم‌آبی بی‌خبر ن. حرف هم بهشون بزنی، میگن پول‌ش رو میدیم. خب عزیز من! این دفعه تشنه شدی، برو یه اسکناس نوش جان کن تا متوجه بشی از چی دارم حرف می‌زنم.

یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*و ما با شوری وصف‌ناپذیر، شاد از اتمام تقریبی ساخت‌وساز خانه‌ی روبرویی، فرش‌ها و پرده‌ها را شستیم و هنوز دمی نیاسوده بودیم که صداهای بلندی به گوش‌مان رسید که همانا ناشی از تخریب خانه‌ی کناری خانه‌ی روبرویی بود.

آیکون خیره‌شدن به سقف

چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*می‌گفت دوست‌م پول دادن برای آرایشگاه رو کار عبث و پوچی می‌دونه.

ما که هرچی بهش گفتیم، گوش نداده تا حالا. کار به جایی رسیده که یکی از آقایون فامیل‌شون اول اسم این دختر ه یه "آقا" میذاره، بعد صدا ش می‌کنه. اعتراض هم بشنوه، میگه شبیه بابات شدی خب. این چه قیافه‌ای‌ه؟

چند باری هم فامیل شوهر ش بهش تذکر دادن که یه کم! به خودت برس. جوونی تو. اینجوری که نمیشه.

می‌گفت ما درگیر نصیحت کردن این بودیم تا اینکه یه روز شاد و خندون اومد گفت بچه‌ها یه اتفاق بامزه‌ای افتاده: برای مامان‌م خواستگار اومده! فلان جا یکی مامان‌م رو دیده فکر کرده مجرد ه، یه آقایی رو بهش معرفی کرده.

ازش پرسیدیم چرا ایشون چنین فکری کرده؟ مامان‌ت عادت نداره حلقه‌ی ازدواج‌ش رو دست کنه؟ دختره گفته نــــــــــــه. حلقه چی‌ه؟ دیده مامان‌م اصلاح نکرده فکر کرده مجرد ه!نیشخند

حالا از اون روز یه گروه تشکیل دادیم داریم به رابطه‌ی احتمالی تجرد و کثیف بودن فکر می‌کنیم متفکر گفتم این‌ش حالا هیچی. شما به این فکر کنید اونی که چنین قیافه‌ای رو بپسنده، خودش چه‌جوری‌ه دقیقا!آخ آیکون دودستی بر سر کوفتن

پ.ن: من نمیگم همه باید قرتی باشن، اون هم خیلی زیاد! ولی آخه... آیکون مویه

یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

 *چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا در تمام دوران دبستان‌م سرماخورده بودم! گلودرد و آنتی‌بیوتیک. مطب دکتر و بدن‌درد. خاطرات خیلی شیرینی بود اصلا نیشخند مخصوصا قسمت آمپول‌های دم‌به‌دقیقه‌ش آخ

کلام منعقد نشده، سرما خوردم دقیقا همون شکلی. فقط نمی‌دونم چرا این جذب درباره‌ی چیزای خوب، خودش رو می‌زنه به اون راه...

یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*نشسته بودم داشتم کامنت‌هام رو جواب می‌دادم. یه دفعه انگار از داخل یه چیزی پرید توی گلو م. میگم انگار، چون چیزی نخورده بودم. همون، راه گلو م رو بست. شروع کردم به سرفه کردن. ولی دیدم نمی‌تونم نفس بکشم.

سعی کردم خونسرد باشم. صاف نشستم و بیشتر تلاش کردم. سرفه و تلاش‌م برای نفس کشیدن قاطی شده بودن. بعد سرفه تموم شد. من موندم و نفسی که بالا نیومد و چیزی که راه گلو م رو بسته بود اما وجود خارجی نداشت. صدایی که می‌شنیدم چیزی شبیه صحنه‌های خفه‌شدن آدمایی بود که توی فیلم‌ها دیده بودم. مث هیــــــــــــــــــــــــــ گفتن گرفته و خفه.

خونه ساکت شد. بعد همه دویدن توی اتاق. خط اخم رو می‌دونین کجاست؟ یه خط عمودی‌ه وسط پیشونی، از وسط ابروها کشیده میشه تا خط رویش مو. هر وقت کسی نفس‌ش بالا نمیاد، انگشت‌تون رو چند بار محکم روی خط اخم صورت‌ش بکشید، از پایین به بالا. نمی‌دونم مکانیزم‌ش چی‌ه اما جواب میده.

الان هم اگر بنده اینجا نشستم دارم سخنرانی می‌کنم، جون‌م رو مدیون همین تعالیم هستم. هرچند سیستر معتقد ه اون اول صدا م رو شنیده و تا عمر دارم مدیون‌ش‌م نیشخند اون وسط مامان می‌گفت پاشو بریم دکتر. در حالی که تندتند جواب سیستر رو می‌دادم گفتم برم دکتر بگم نفس‌کشیدن هم بلد نیستم؟ زشت‌ه خب.

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دوست عزیز!

خربودن و خودت‌رابه‌خریت‌زدن دو مقوله‌ی کاملا متفاوت‌ند. من حتی اگر از ضریب هوشی بالایی هم برخوردار نباشم - که خوشبختانه هستم - باز هم به اندازه‌ی یک انسان نرمال می‌فهمم. پس اگر چیزی رو به رو م نمیارم، معنی‌ش نفهمیدن نیست.

یه وقتایی آدما عمدا خودشون رو به خریت می‌زنن تا به تو پروبال بدن. تا مجبور نشن ضایع‌‌ت کنن. پس از این احترامی که برات قائل میشن، سوء استفاده نکن. لایق‌ش باش!

*دوست عزیز!

من بارها به شما گفته‌م چیزی که اسم‌ش رو میذاری درددل و ساعت‌ها وقت ارزشمند من رو باهاش می‌گیری، برای من اصلا شنیدنی نیست. تو باید یاد بگیری خودت، مشکلات زندگی‌ت رو حل کنی. اگر بلد نیستی، باز هم مشکل من نیست. می‌تونی از یک مشاور کمک بگیری. ازش وقت بگیری، مبلغی رو بپردازی و توی اون نیم ساعت-سه‌ربعی که بهت وقت میده، در چارچوبی که برات تعیین می‌کنه حرف بزنی. اینطوری هم یاد می‌گیری که خودت باید مشکلات‌ت رو حل کنی، هم می‌بینی وقت مردم ارزشمند ه. باید ازشون وقت بگیری و بهشون پول بدی تا درددل‌هات رو گوش کنن - تازه اونم نه همه‌ش رو - و بهت کمک کنن. اگر هم روی حساب دوستی انقد مزاحمت ایجادمی‌کنی، باید بگم چنین دوستی‌ای برای من اصلا جالب نیست.

پس لطفا خودت رو به خریت نزن و فکر نکن هروقت بیکاری یا مشکلی داری، اجازه داری گوشی‌ت رو برداری و مزاحم من بشی. من اگر بهت وقت بدم، باید هزینه‌ش رو بپردازی. این رو که دیگه می‌فهمی؟ هان؟

پ.ن: هرکس دوست داره، می‌تونه به خودش بگیره. اصلا برام مهم نیست. هر طوری هم دل‌م بخواد کامنتا رو جواب میدم. پس حواس‌تون باشه چی دارین می‌نویسین. آیکون مریمی‌ای که از محبت‌ش خیلی سوء استفاده شده.

سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*ماه عسل روز 24 رمضان رو اتفاقی دیدم. این آقایی که عکس‌ش رو می‌بینید، همسایه‌ی خانومی بوده که کنار ش نشسته. 22 سال‌ پیش وقتی خانم 15 ساله و آقا 20 ساله بوده، رفته خواستگاری. به خاطر سن کم دختر و اینکه هنوز محصل‌ه و باید بره دانشگاه و ... بهش جواب منفی دادن.

در عرض 10 سال ایشون حدود 18-17 بار رفته خواستگاری. هر بار هم جواب منفی شنیده. تاااا 12 سال بعدش، خانواده‌ش دیگه حاضر نشدن برن خواستگاری این خانوم دوباره. گفتن دیگه نمیخوام انقد خودمون رو کوچیک کنیم. بی‌خیال‌ش شو. آقا هم می‌گفت با هرکس دیگه‌ای ازدواج کنم، یک سال نشده ازش جدا میشم. من فقط همین زن رو میخوام.

خلاصه بعد از 15 سال که از خواستگاری اول گذشت - یعنی وقتی خانوم‌ه 30 سال‌ش بود - خودش به آقاهه تلفن زد و اینا. گفتن تا قبل‌ش فقط هی خواستگاری بود و جواب منفی، ما هیچ رابطه‌ای نداشتیم. اما 7 سال اخیر رو یه جورایی غیرمستقیم گفتن که در ارتباط بوده‌ن.

آخر سر بعد از 22 سال، باز رفتن خواستگاری و نهایتا تونستن ازدواج کنن. عشق و اینا رو کاری ندارم، اینکه صداوسیما توی برنامه‌ی زنده‌ی ماه رمضون خیلی راحت از این مدل دوستی حرف می‌زنه با خنده و بعد هم مجری برنامه میگه شما کلی داستان مهیج دارین برای بچه‌هاتون تعریف کنین - عین جمله‌ش رو یادم نیست الان - یعنی که اوضاع ازدواج و بچه‌دارشدن در مملـ.ـکت خیلی داغون‌ه انگار.

حالا اینکه بد نبود به نظر من. بد اون سریال هر شبی‌ه - فاخته؟ - که ثریا قاسمی نقش یه زن مذهبی رو بازی می‌کنه که چنان برای شوهردادن دختر ش هول می‌زنه و ذوق می‌کنه که دل‌ت میخواد بزنی‌ش از بس چندش‌آور ه رفتار ش. البته شواهد حاکی از این‌ه که هول‌زدن زیادی باعث بروز رفتارهای احمقانه هم میشه مثلا توی این فیلم، شما می‌بینید که خانواده‌ی پسر، شب احیا خانواده‌ی دختر رو دعوت می‌کنن برای مراسم. کلی هم از فامیل و دوستای خودشون دعوت کرده‌ن.

خانواده‌ی دختر به جای اینکه کمی متین رفتارکنن و کلا پانشن برن خونه‌ی پسر یا حداقل سنگین‌ورنگین برن، با همون حالت ذوق‌مرگ به دختر ه توصیه می‌کنن با روسری سفید پاشه بره. خانواده‌ی مذهبی! شب احیا! من دیگه حرفی ندارم.

چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*برای همکاری فرهنگی - فرهنگ‌سازی - باهام تماس گرفتن. بعد ناراحت شدن از اینکه ازشون خواستم "تو" خطاب‌م نکنن چون حس خوبی بهم نمیده!

البته یه بلوف‌شون رو هم به رو شون آوردم. کلا جر‌م‌م سنگین شد نیشخند

چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*مریمی چی کار کنم با این همکار م؟ نه یه مام می‌زنه، نه اسپری، ادکلن، عطر، هیچی. ما اسم‌ش رو گذاشتیم راسو. به محض اینکه وارد اتاق میشه همه جا بوی بد می‌پیچه. لامصب لباساش رو هم نمی‌شوره انگار. از ایناست که میگه لباس رو هی بشوری از سکه میفته. همیشه هم کلی زر می‌زنه که فامیل ما همه تحصیل‌کرده و متشخص‌ن. یا دروغ میگه یا کلا طرد شده از جمع یه فامیل متشخص یا این رفتار ش. خنده‌هاش، فضولی‌هاش، تمام حرکات‌ش سطح پایین‌ه. جدیدا این بو هم اضافه شده.

من: هیچ‌وقت هیچ‌کس بهش چیزی نگفته؟

- من که رو م نمیشه واقعا ولی چرا. مثلا این یه بار یکی از بچه‌ها از کیف‌ش کلی مام و اسپری اینا درآورد چید روی میز. گفت اینا رو تازه خریده‌م. خیلی خوب‌ن و فلان. بگید کی چند تا میخواد براتون بخرم. قیمتاش هم خیلی مناسب‌ه. همه گفتن به‌به و چه‌چه. این اصلا به رو ش نیاورد.

من: خب؟ متفکر

- دوباره دختر ه گفت فلانی! تو کدوم رو میخوای بخرم؟ سر راه‌م‌ه مغازه‌ش. این هم گفت من بچه شیر میدم، نباید از اینا بزنم. بچه‌م آلرژی می‌گیره. بعد اون روز داشت می‌گفت بچه‌م شیر نمی‌خوره نمی‌دونم چرا. یکی برگشت جواب داد توی این بو معلوم‌ه کسی نمی‌تونه چیزی بخوره.

بعد آروم گفت خدا شاهد ه توی ناهار خوری خانوم فلانی تهوع گرفت بلند شد رفت بیرون بس که این بو می‌داد. چطور توقع داره بچه بتونه شیر بخوره؟

من: خب بعضیا غیر مستقیم متوجه حرف نمیشن. رک بهش بگید.

- من که رو م نمیشه ولی بچه‌های اتاق قبلی بهش گفته‌ بودن. محل نذاشته بود. الانم همه پشت سر ش میگن. باور کن تا میاد توی اتاق، دونه‌دونه پنجره‌ها رو باز می‌کنیم. هر کسی می‌چسبه به یه پنجره. شوهر این مدرس دانشگاه آزاد ه. ما موندیم چطور این رو طلاق نداده هنوز.

من: خب تلفن‌ش رو بده من باهاش حرف بزنم.

- چی میخوای بهش بگی؟

من: هنوز نمی‌دونم. ولی بالاخره یکی باید بگه بهش. اینطوری که نمیشه.

- صد بار گفته‌ن همکارا. رک گفته‌ن. اهمیت نمیده. اون روز مدیر مون اومد دید من عصبی‌ه چهره‌م. گفت چی شده؟ گفتم آقای فلانی مشکلات کار و خستگی و گرما و همه‌ی اینا هیچی. من واقعا وقتی هوا بهم نرسه، وقتی اکسیژن به مغز م نرسه واقعا کلافه و عصبی میشم.

مدیر مون گفت آهان. خانوم فلانی رو میگی؟ می‌دونم اون حموم نمیره. قصد دارم منتقل‌ش کنم یه بخش دیگه.

همون موقع راسو وارد شد! شروع کرد به غر زدن که وای این اتاق چقد کوچیک‌ه. جا کم‌ه. مدیر مون هم گفت خانوم فلانی وسایل‌ت رو بردار برو بخش فلان. این هم یه کم فکر کرد گفت جدی برم؟ مدیر مون هم گفت مگه دائم نمیگی جا ت کم‌ه؟ صحبت کرده‌م بری اونجا. همین الان برو.

من: با حرص داری میگیا.

- دیوانه کرده همه‌مون رو. زن اینطوری نوبر ه. حالا بچه‌های بخش جدید هم صدا شون درمیاد. مطمئن باش.

شما جای این دوست من باشین چطوری به یه نفر درباره‌ی عدم رعایت بهداشت فردی تذکر میدین؟ بعضیا خیلی رک‌ن. دیده‌م خودم. خیلی راحت میگن آقای فلانی امشب برو حموم. خیلی کثیف شدی. یا میگن خانوم فلانی برای خودت مردی شدیا. نمیخواد سیبیل بذاری. برو آرایشگاه. یا فلانی بیا بریم با سلمونی محل آشتی‌شون بدم. یا قلانی تو لباس دیگه‌ای نداری؟ یک ماهه هر روز این لباس رو می‌پوشی. جالب‌ه که مخاطب در صددرصد موارد کلا بهش برنمی‌خوره اصلا و ابدا.

شما باشین چی کار می‌کنین؟

پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع: |-:
Share

*می‌گفت رفته بودیم آرایشگاه. دو تا دختر اومدن خیلی جوون. زیر 22 سال مثلا. خیلی خوش‌اندام و خوش‌لباس. کلی آرایش کرده بودن و مشخص بود وضع مالی خیلی خوبی دارن. حرف از پول و درآمد شد. یکی‌شون گفت درآمد آرایشگرها که چیزی نیست.

دوست‌ من پرسید ببخشید می‌تونم بپرسم شغل شما چی‌ه؟

دختر ه با افتخار گفت من بیزینس دارم!

دوست‌م آروم تکیه داد به صندلی و دیگه چیزی نگفت. زیر گوش‌ش گفتم ببین. با این سن‌شون بیزینس داره و کلی درآمد. اون وقت من هنوز کارمند م.

دوست‌م زیرچشمی نگاه‌م کرد: تو نمی‌دونی بیزینس یعنی چی؟

پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دوست‌م داشت تعریف می‌کرد که بچه‌ش اصلا بهش احترام نمیذاره. باهاش دعوا می‌کنه. حتی گاهی کلمات بدی به کار می‌بره.

توضیح اینکه دوست اینجانب، فوق‌العاده دلرحم و مهربون‌ و شوخ‌ه و با همین سیستم به بچه‌ش محبت کرده. هر وقت هم به رفتارای بد بچه معترض شده، جواب شنیده که "من نوجوون‌م. درک‌م کن".

بهش گفتم اصلا نباید به بچه‌ت اجازه بدی حتی با لحن بد باهات حرف بزنه چه برسه به دعوا و فحش. یک بار باهاش اتمام حجت کن بگو به رفتار ش معترضی. دفعه‌ی بعد که حرف بدی زد، یه سیلی محکم بزن زیر گوش‌ش. مهم نیست احساس کنه شخصیت‌ش خرد شده یا قهر کنه و غذا نخوره و گرسنه بمونه.

بذار یاد بگیره اگر احترام و محبت میخواد، باید لایق‌ش باشه! از این به بعد هم گاهی بابت چیزایی که داره و کارایی که براش انجام میدی، سر ش منت بذار. بذار بدونه نوکر ش نیستی و روی دیگه‌ای هم داری. می‌تونی بد باشی اما همیشه گشاده‌رو و مهربونی.

وقت بده با خودش فکر کنه. هر وقت دیدی سعی کرده رفتار ش رو عوض کنه، تو هم رفتار ت رو نرم‌تر کن اما دیگه هیچ‌وقت زیادی بهش رو نده تا وقتی که بزرگ شه، عقل‌ش برسه و بفهمه پدر و مادر یعنی چی.

خلاصه بچه‌هاتون مشکل رفتاری داشتن من توصیه‌هام کاملا علمی‌ه. هستم در خدمت‌تون منتظر

پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دیروز بعد از بارها به فنا رفتن گوشی قدیمی‌م، به میمنت و مبارکی یه گوشی جدید گرفتم. در 24 ساعت اخیر هم تمام مدت، سبد به دست توی بازار بوده‌م و هی اپلیکیشن دانلود می‌کنم.

یادم‌ه یه بار دوست‌م تعریف کرد که یکی از همکاراش مه هیچ ربطی به هم ندارن و کلا بهش نه شماره داده نه رو! نیشخند اومده توی تانـ.ـگو عکسای دوست‌م رو لایک کرده و کلی هم به‌به و چه‌چه گفته. دوست من هم مونده بود که کی به ایشون شماره داده که یادش نیست. فکر کرده بود حالا فوق‌ش محل‌ش نمیذاره. کم‌کم دید افراد دیگه‌ای هم که کلا نمی‌شناخته‌شون، پیام میدن و لایک و اینا سوال مونده بود اینا کی‌ن و جریان چی‌ه.

توضیح اینکه دوست اینجانب نه به حجاب حساس‌ه نه به شماره‌ش ولی این ماجراها براش عجیب بود تا اینکه فهمید توی تانگو دوست دوست دوست‌ت هم می‌تونه خودش رو دوست تو بدونه و احساس صمیمیت کنه. خلاصه دوست‌م حسابی لج‌ش گرفت و کلا اپلیکیشن مذکور رو آن‌اینستال کرد و خلاص.

امشب توی وایبر یه پیام خنده‌داری برام اومد. گفتم فوروارد ش کنم ملت بخندن یه کم. چند نفر از لیست‌م رو چک‌مارک زدم و متن مذکور رو فرستادم. بعد دیدم یه جوری‌ه شکل‌ش اما نفهمیدم چه‌جوری سوال

اومدم خونه به سیستر نشون دادم. گفت مریمی گروه ساختی. گفتم شاهکار مشابهی توی واتس‌اپ زدم و با وجود رضایت کلیه‌ی دوستان، کلا پاک‌ش کردم. چون نمی‌دونستم مثلا وقتی الان یکی ویدیوی رقـ.ـص عربی می‌فرسته اون یکی دوست‌م خوش‌ش میاد، بد ش میاد، چطوری میشه جریان. وقتی هم گروه رو حذف کردم ملت کلی شاکی شدن که چرا سرگرمی‌شون رو به فنا دادم.

خلاصه درگیر بودم با خودم که یکی از دوستان، پیام سلام احوال‌پرسی داد و این نوید رو هم ضمیمه‌ش کرد که نمی‌تونم گروه رو توی وایبر حذف کنم و کلیه‌ی دوستان باید خودشون این کار رو انجام بدن. بعد هم گفت که اشکالی نداره و برای من هم پیش اومده و موضوع مهمی نیست. بعد هم خودش از گروه اومد بیرون.

دردسر تون ندم. توی گروه، توضیح نوشتم و عذرخواهی و خواهش کردم دوستان دیگه پیگیر گروه نشن. حالا فکر کن من خوش‌اخلااااااق. یکی دو نفر هم اون وسط شوخی‌شون گرفته بود پیام خصوصی می‌دادن این دوست‌ت چه خوشگل‌ه، اون دوست‌ت فلان‌ه.

به عادت دیرین اینجا یه تهدید هم ضمیمه‌ی گروه کردم که هر کی اینجا پیام بده دیگه خودش می‌دونه! دوستان هم لطف کردن دیدن دارم عصبانی میشم، دیگه بی‌خیال شدن. هیچی دیگه. قد نیم ساعت داشتم بهشون توضیح می‌دادم که عمدی در کار نبوده و من نمی‌دونستم وایبر لعنتی اینطوری‌ه و حلال کنید و اینها. همه هم می‌گفتن عیب نداره، فدای سر ت، اصلا مساله‌ی مهمی نیست. ولی خب همیشه سعی کرده‌م امانت‌دار باشم و این ماجرا اصلا برام جالب نبود.

یه چیزی هم که این وسط جلب نظر می‌کرد، رفتار متفاوت دوستان بود. مثلا یکی بدون هیچ حرف خاصی فقط گفت اشکالی نداره و سریع از گروه اومد بیرون. یکی هم هی سوال می‌کرد این کی‌ه اون کی‌ه و نمی‌تونست برای حفظ پرستیژ هم که شده، عادت کنجکاوی بیش از حد رو بذاره کنار.

هرچی فکر می‌کنم می‌بینم ویـ.ـچت خیلی بهتر بود. برای ادد شدن دیگران، شما باید اکسپت می‌کردی‌شون. نه اینکه دوست دوست دوست‌ت بدون یا الله بیاد عکسات رو لایک بزنه نیشخند

خلاصه از همین تریبون از دوستان به خاطر گذشت‌شون تشکر می‌کنم. ایشالا شما گند بزنین من جبران کنم نیشخند

پ.ن: کدوم اپلیکیشن رو دوست داری؟ معرفی کن بقیه استفاده کنن.

سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*رفته بودم فروشگاه. بعد دم صندوق، بقیه‌ی پول‌م شد 6 تومن.

حانوم صندوق‌دار گفت هزار تومنی ندارم. گفتم من هم ندارم.

اصلا هم حوصله‌ی حرف زدن و توضیح دادن نداشتم. وایسادم کنار تا یکی بیاد توی پول‌هاش هزار تومنی باشه، بگیرم با اون اسکناس 5 تومنی کذایی روی میز.

یه خانومی اومد. بهش گفتم هزار تومنی دارید؟ گفت آره. داد دست‌م. بعد به خانوم صندوق‌دار گفت این خریدام اینجا باشه. من برم یه چیز دیگه بردارم و برگردم.

شما جای خانوم صندوق‌دار بودین چی کار می‌کردین؟

بله! هزار تومنی اون خانوم و 5 تومنی کذایی روی میز رو می‌دادین به من که برم پی کار م. بعد که اون خانوم برمی‌گشت، می‌گفتین هزار تومن که داده بودی، بقیه‌ش هم میشه انقد...

اما اگه فکر می‌کنید ایشون این کار رو کرد، سخت در اشتباهید. اون 5 تومنی کذایی رو با یه اسکناس 2 تومنی داد بهم! و اشاره کرد که هزار تومنی پیدا کنم بدم به اون خانوم‌ه! آخ

من فقط نگاه‌ش کردم گفتم نه.

بعد یکی دیگه اومد. اون هم یه هزار تومنی داد. باز خانوم صندوق‌دار نگاه‌ می‌کرد فقط. گفتم اون هزاری رو بدید به من. دو تومنی رو دادم دست‌ش. 5 تومنی‌ه رو هم برداشتم گفتم مرسی. خدافظ.

گفت نه نه نمیشه اینجوری. باز هزاری رو پس گرفت.

من فقط نگاه‌ش می‌کردم.

بعد چند دقیقه دو تومنی من رو برداشت. 2 تا هزاری رو نگاه کرد گذاشت جلو م. یکی‌ش رو برداشت باز. هنوز هم شک داشت درست‌ه یا نه. یه کم فکر کرد. مطمئن شد. گفت بفرمایید.

پول‌ها رو برداشتم بدون تشکر اومدم بیرون.

دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

گفت الان یه مسج برات فوروارد می‌کنم: ثبت انواع ازدواج شرعی و قانونی در دفتر ازدواج. تلفن ....2259 موبایل: ....09121102

چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*یه فامیلی داشتیم ما. این بنده خدا وقتی خیلی جوون بود، عادت داشت روزهای متوالی برای خرید می‌رفت ساعت‌ها. یه جنس رو توی مغازه‌های مختلف، 20 بار می‌دید و قیمت می‌کرد. هی جنس‌ش رو چک می‌کرد. توی نور مغازه، بیرون زیر نور آفتاب. صبح. شب. هی چونه می‌زد. فروشنده‌ها رو که دیوونه می‌کرد، نمی‌خرید اغلب. گاهی بهش می‌گفتن اگه نمیخوای بخری، چرا انقد چونه زدی پس؟ اگر هم می‌خرید، مطمئنا فردا ش می‌رفت پس‌ش می‌داد. والا من شنیده‌م یه بار نسخه‌ی دکتر رو رفته پس داده و حق ویزیت‌ش رو پس گرفته!

می‌دونم باورنکردنی‌ه اما این آدم واقعا این کار رو کرده! از راه قلدری نتونسته، آه و ناله کرده که شوهر م بفهمه فلان میشه و خلاصه دکتر هم فقط خواسته رد ش کنه از دست‌ش راحت شه، نسخه رو پس گرفته. دیگه وقتی طرف‌ت زبون‌نفهم باشه، باید یه جوری از شر ش راحت شی دیگه. نه؟

بعدها چند بار از مامان‌م خواست براش خرید کنه. گفت مثلا این پارچه، رنگ دیگه‌ش رو نداشتن؟ مامان می‌گفت مثلا صورتی هم داشت. ایشون می‌گفت میشه برای من صورتی‌ش رو بخری؟

بعد مامان‌م وقت میذاشت می‌رفت برای ایشون خرید می‌کرد. بعد ش تازه ایرادگرفتن‌ها شروع می‌شد: من گفتم صورتی ولی این، اون صورتی‌ای نیست که توی ذهن من بود! گرون نیست حالا این قیمت به نظر ت؟ جنس‌ش هم که خوب نیست. اصلا انگار اون رنگی که تو گرفتی برای خودت، جنس‌ش بهتر ه. میشه برس پس‌ش بدی؟

فکر کن به یکی بگی برات بره خرید، بعد جای تشکر، بهش بگی بره جنس رو پس بده!

خلاصه وقتی چند بار تکرار شد، به مامان گفتم دیگه براش خرید نکن. بذار خودش بره بگرده و بخره و ببره پس بده آخر. چرا شما زحمت بکشی، وقت بذاری، خرج کنی، حرص هم بخوری؟

حالا این فروشگاه اینترنتی، امروز خاطرات اون سال‌ها رو برام زنده کرد. از مدل حرف زدن آدما تا حد زیادی میشه فهمید توی انتخاب، وسواس دارن یا نه. من خودم خیلی راحت خرید می‌کنم. هرگز هم نمیرم چیزی رو که با میل خودم خریده‌م، پس بدم! برای همین نمی‌تونم درک کنم چطور ممکن‌ه کسی بیاد یه طومار سفارش بده براش بسازی، آخر سر هم بهانه بیاره و از همه‌شون ایراد بگیره. توجیه‌ش هم این‌ه که من آدم ایرادی‌ای هستم!

ایرادی که غلط‌ه و ایرادگیر درست‌ه ولی این اختلال شخصیت یه آدم، چرا باید بقیه رو معذب کنه؟ فکر کن من با این حال بد که مدام از چشمام اشک میومد و حال نداشتم صاف بشینم، نشستم به کارهای ایشون رسیدم که فقط بدقول نشم. بعد خیلی راحت اومده میگه تو منظور من رو متوجه نمیشی! من فکر کردم فلان! من عادت دارم ایراد بگیرم!

دوستان دیده‌ن که توی کار، من چقد پرحوصله‌م اما این بار دیگه واقعا خسته شدم و  آب پاکی رو ریختم روی دست‌ این آدم. گفتم می‌تونی همه رو کنسل کنی اما باید خسارت بپردازی. من خیلی برای کارهات وقت صرف کردم.

فقط نمی‌دونم چند درصد باید ازش خسارت بگیرم که نه سیخ بسوزه، نه کباب. من شاید آدم خیلی مهربونی باشم اما از حق‌م نمی‌گذرم مخصوصا وقتی کسی احمق فرض‌م کنه.

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*یه جا خوندم دخترا جدیدا پنبه می‌خورن که حجم زیادی از معده‌شون رو بگیره و لاغر شن یا لاغر بمونن. دیگه فکر نمی‌کنن این پنبه چطور باید هضم یا دفع شه.

سوالی که مطرح میشه، این‌ه که اینا واقعا عقل ندارن؟ حرف مردم و تصوری که از خودشون دارن، حالا هیچی. یه لحظه فکر نمی‌کنن خودشون رو به کشتن میدن؟ لابد یه مرده‌ی خوش‌تیپ بهتر از یه جوون تپل‌ه.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید. نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی بلکه برای اینکه ببینی چه کسی برای دیدن‌ت دیوار را خراب می‌کند...

یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*برای دوست‌م تکست می‌زنم لینک میدم بهش. عکسا رو از روی کامپیوتر، بلوتوث می‌کنم روی گوشی‌م. از اونجا با وی‌چت میدم اون یکی دوست‌م ببینه. هم‌زمان با یکی دیگه از دوستام چت می‌کنم توی مسنجر. برای اون یکی هم یه چیزایی رو فوروارد می‌کنم.

مامان میاد میگه مریمی؟ چند تا برگه هست دوست‌م میخواد من بخونم. چطوری برام بفرسته؟

- بگید اسکن کنه یا ازشون عکس بگیره با وی‌چت یا ایمیل بفرسته. بلد ه؟

مامان: فکر نکنم.

من: خب دختراش حتما بلدن. می‌تونه بگه اونا انجام بدن.

مامان: فکر کنم نمیخواد بهشون بگه. بچه‌ها رو که دیدی. کلی ژست و قیافه می‌گیرن تا یه کاری برای آدم انجام بدن.

من: خب بگید ازشون کپی بگیره با پیک بفرسته. هزینه‌ی کپی رو براش کارت‌به‌کارت می‌کنیم یا هر وقت دیدین‌ش بهش میدین. هوم؟

مامان از اتاق میره بیرون. فکر می‌کنم ماها چقد بد میشیم گاهی. حالا قبول که یاد دادن ایمیل‌بازی و چت و غیره به دیگران، حوصله میخواد - که من ندارم خودم - ولی اینکه چیزی رو برای کسی ایمیل کنی، سخت نیست به خدا.

موضوع: |-:
Share

*نوشته دستورالعملی برای عشق... از خودم می‌پرسم وجود داره که دستورالعمل هم بخواد؟

سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*بعضیا مدام میخوان خودشون رو به جهانیان ثابت کنن. بارها تاکید می‌کنن که: من خوشگل‌م. من چاق نیستم. دست‌پخت‌م خیلی خوب‌ه. درس‌خون‌م. توی شغل‌م عالی‌م. همسر م خیلی دوست‌م داره و...

این آدما معمولا حرفای تکراری دیگه‌ای هم دارن: من کلا بدشانس‌م. حق‌م رو ندادن وگرنه به فلان مقام رفیع رسیده بودم. همه دزد ن. همه مال مردم‌خور ن. همه بی‌مسئولیت و نفهم‌ن. همه حسود ن. همه زیرآب‌زن‌ن. همه بددهن‌ن. همه چنین و چنان‌ن...

و بعد برمی‌گردن سر خونه‌ی اول: ولی من با وجود تمام این مصائب، خوشگل‌م. چاق نیستم و ...

آدمی که انقد به تایید دیگران - ولو به زور - احتیاج داره، آدمی که انقد زیادی محبت می‌کنه که حال ملت رو به هم می‌زنه، آدمی که با سنجاق کردن خودش به اسم فلان آرایشگاه معروف، فلان کلاس زبان معروف، فلان دانشگاه معروف، فلان محله‌ی معروف میخواد حس کنه آدم محسوب‌ش می‌کنن دیگران، این آدم حتما یه مشکلی داره. راستش من بی‌خیال‌تر از این حرفام که بخوام سعی کنم مشکل کسی رو حل کنم. ولی خیلی راحت این آدم رو حذف می‌کنم از زندگی‌م. و دل‌م می‌سوزه برای کسی که قربانی رفتارهای نامناسب و تربیت غلط خانوادگی و اجتماعی شده و رفتاری داره که حتی برای دوستاش هم قابل تحمل نیست در بلندمدت.

آدم متاسف میشه وقتی می‌بینه بعضیا بچه‌دار میشن اما دریغ‌شون میاد 2 تا کتاب درباره‌ی تربیت بچه بخونن. نمی‌دونن با این نادونی‌شون، یک عمر خود اون بچه و بقیه‌ی کسانی رو که باهاش سروکار دارن، میندازن توی دردسر. کسی که مدام با همه دعوا داره و چشماش پر کینه و نفرت‌ه، کسی که همه رو شکل رقیب می‌بینه و مدام میخواد بزنه توی دهن بقیه، حتما یه مشکلی داره. این خیلی معلوم‌ه. نمیشه ندید ش. البته اغلب کاری هم نمیشه براش کرد افسوس

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*بعضیا با یه حااالی! ذوق می‌کنن برای حاملگی عروس یا دختر شون که آدم اگر ندونه، فکر می‌کنه طرف چه سال‌ها که دود چراغ خورده تا به چنین جایگاه رفیعی رسیده. از زاییدن، بی‌کلاس‌تر هم داریم اصلا مگه؟ این دیگه ذوق کردن و پز دادن داره؟

از بارداری و زایمان و کلیه‌ی حواشی مربوطه چندش‌م میشه. از اول‌ش همینطوری بودم. تا آخر ش هم همینطوری خواهم بود فکر کنم. لطفا نصیحت برام ننویسید. به نظرم ذوق کردن برای مسائل خصوصی زندگی مردم، عاقلانه نمیاد. حالا هر کی دوست داره، خب ذوق کنه. به من چه ولی؟

موضوع: |-:
Share

*در دومین روز برفی پاییز امسال، سر صبح شال و کلاه نموده عازم مطب دکتر شدم. من، دکتر، داوطلبانه!!! چرا؟ خب آخه مربی ورزش‌م گفت ایشون هورمونی تشریف دارن. یعنی گفت هر زنی که عضلات‌ش بیشتر از نیم سانت باشه و کلاً ماهیچه‌هاش از توی عکس قشنگ معلوم باشه، شک نکن که هورمون زده چون ساختن این بر و بازو، همانا تستوسترون میخواد که ما نداریم!

خلاصه بنده با لب و لوچه‌‌ی آویزون، عازم مطب دکتر شدم تا حرف بندازم از بدن‌سازی و مکمل و اینا ببینم کلاً راهی جز هورمون وجود داره یا نه. فکر کردم خوب‌ه. داره برف میاد. مردم هجوم نمیارن مطب طبق معمول. زود نوبت‌م میشه.

با ذوق رفتم داخل. دیدم یه عالم آدم اونجا ست. خانوم‌ه داره به همه میگه آقای دکتر امروز تشریف نمیارن!

|-:

موضوع: |-:
Share

*این رو گفتم شوخی‌ بوده اما این رو کجای دل‌م بذارم؟

به خان‌داداش نشون دادم انقد عصبانی شد. می‌گفت پسر ه اومده بود باشگاه، به مربی می‌گفت یه دوره بهم بده حجم بیارم برای ماه محرم!

مربی گفته بود یعنی چی برای محرم؟ ایشون فرموده بودن که برای زیر علم و چلچراغ منظورش‌ه.

مربی‌شون گفته بود لازم نکرده. برو بعد محرم بیا. این مسخره‌بازی‌ها چی‌ه؟ حجم بیارم برای محرم!

قبلا فکر می‌کردم فقط دخترا ن که برای رنگ موی مخصوص محرم! خرج می‌کنن...

 

 

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*یه دبیر داشتیم. هر وقت حرف روابط می‌شد، خیلی چیزا رو می‌گفت "به کیفیت رابطه بستگی داره". حرف‌ش خیلی کلی بود ولی مصداق هم زیاد داشت. هنوز هم داره.

کیفیت یک رابطه یه چیز ه، وصفی که ازش داریم یه چیز دیگه. خانوما معمولا این توصیف‌ها رو دوست دارن - وصف‌العیش، نصف‌العیش و این حرفا - ولی خب واقعا توصیف داریم تا توصیف.

من دوست صمیمی زیاد دارم. با هم درباره‌ی هر چیزی فکر کنی، ممکن‌ه حرف بزنیم. دقیقا هر چیزی. و شاید سوژه‌ی حرفامون، گاهی خیلی خصوصی و حتی چندش‌آور باشه ولی مدل گفتن‌مون چندش‌ناک نیست. حداقل، هیچ‌کدوم‌مون چنین حسی نداریم.

ولی بعضیا هستن که یه مساله‌ی ساده رو یه مدلی تعریف می‌کنن حال آدم بد میشه. نمی‌دونم اگه دوست‌تون توقع داشته باشه به خاطرات چندش‌آور ش گوش بدین، چی کار کنین. من گوش نمیدم! مثلا سعی می‌کنم حرف، اون سمتی نره. یا یه بهانه جور می‌کنم برای جیم شدن! یا دیگه اگه هیچ جوری نشه هیچ کاری‌ش شد، مجبور میشم بگم فلانی داری حال‌م رو به هم می‌زنی گریه و اگه رعایت نکنه، کلا تجدید نظر می‌کنم درباره‌ش.

واقعیت این‌ه که آدم گاهی بد ش میاد وقتی یکی هی میگه شــــــــــووووهر م، - مثلا - محمد م!، تاج سر م، سرور م، قند عسل‌م، آقا م و کلماتی از این دست. می‌دونم الان داری به چی فکر می‌کنی. من از خیلی چیزا! چندش‌م نمیشه واقعا ولی تحمل این کلمات و عبارات جدا برام ممکن‌ نیست. دل و روده‌ی آدم به هم می‌خوره خب نیشخند

چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*سال‌ها پیش یه دوستی داشتم معلم زبان بود. می‌گفت خیلی سخت‌ه بخوام مردم رو مجبور کنم انگلیسی حرف بزنن. همیشه با آهان و اوهوم جواب میدن یا فوق‌ش yes و no. بارها باید ازشون بخوام جمله‌های طولانی بگن. می‌دونم می‌ترسن از اشتباه کردن اما آدم تا اشتباه نکنه، درست‌ش رو یاد نمی‌گیره. من هم وظیفه دارم اشتباه‌شون رو تصحیح کنم منتها نه یه طوری که خفت بکشن!

فعل "خفت کشیدن" رو اولین بار اونجا شنیدم. البته فکر کنم همون بار اول و آخر بود. بقیه معمولا میگن ضایع کردن یا خجالت دادن کسی. زیاد هم باهاش برخورد نداشتم، تا امروز، توی آرایشگاه.

بعضی جاها هست، وقتی وارد میشی اصلا معلوم نیست کی به کی‌ه. نمی‌دونی پیش کی باید بری. یا حتی اون آدم رو می‌شناسی اما مجبوری توی جمعیت، دنبال‌ش بگردی. من هم که بی‌دقت!

وارد که شدم همه رو دیدم جز اونی که باید. رفتم جلوتر شاید مثلا توی اتاق رنگ باشه، بیاد بیرون. دیدم کنار میز، روی یه صندلی نشسته. یه آلبوم رنگ مو رو گرفته کنار صورت‌ش که این طرف رو نبینه. من رو که دید سلام کرد. گفتم من سلام عرض کردم. شما نشنیدین خانوم فلانی. این چی‌ه گرفتین کنار صورت‌تون؟

گفت نمیخوام اون طرف رو ببینم. یه وقت حال‌م به هم می‌خوره. خندید اما نه با لذت. پرسیدم از چی حال‌تون به هم می‌خوره؟ گفت یه خانوم‌ه تهوع داشت الان اینجا. یاد ش میفتم حال‌م بد میشه. بعد رو به همکار ش گفت کجا رفت؟ خب آدم می‌بینه حال‌ش داره به هم می‌خوره می‌دوئه دم سطلی، توی دستشویی‌ای جایی. این راحت نشسته بود واسه خودش.

ول‌کن هم نبودن. هی تکرار می‌کردن و می‌پرسیدن خانوم‌ه کجاست؟ چرا نمیاد؟ آخر ش هم نفهمیدم بنده خدا دقیقا کجا حال‌ش به هم خورده بود اما انگار اول رفته بود حمام. بعد داشت یه جایی رو می‌شست. خیلی وقت بود مشغول شستن بود. یک‌بند صدای آب میومد. اینا هم هی می‌گفتن و می‌خندیدن با هم که قد 7 تا حموم، آب مصرف کرد. این هفته بگیم خدمتکار نیاد دیگه. این خانوم ه همه جا رو قشنگ شست. یک‌ریز می‌گفتن و می‌خندیدن. گفتم حالا انقد بگید تا حال من هم به هم بخوره. از ترس‌شون دیگه ادامه ندادن! توی آینه به خودم نگاه کردم. مثلا شوخی کرده بودم اما دریغ از ذره‌ای لبخند توی چهره‌م.

خانوم‌ه اومد. انقد اینا ایما و اشاره کردن من گیج هم فهمیدم چه کسی رو دارن میگن. بنده خدا از هول‌ش لباس‌ش رو برعکس پوشیده بود. اینا باز هی ریشخند ش می‌کردن. این خانوم‌ه - صاحب آرایشگاه - خیلی آدم منصفی‌ه. از اینا نیست که همه چیز رو دولا پهنا حساب کنه ولی خب آدم ساده‌ای هم نیست. مومن هم هست! توی سالن، هیچ وقت صدای آهنگ نمی‌شنوی. قیافه‌های فضایی و لباسای نصفه‌نیمه هم تن کارمنداش نمی‌بینی. فقط مونده‌م چرا مسخره کردن مردم رو بد نمی‌دونه؟ از خودم بد م اومد که هیچی بهش نگفتم. همین که دیدن من نمی‌خندم، بس نبود؟ واقعا چرا یه لحظه فکر نمی‌کنن ممکن‌ه یه روزی مریض شن و همین بلا سر خودشون بیاد؟ من آدم خیلی خوبی نیستم ولی مسخره کردن مریض واقعا حرکت جالبی نیست به نظر م.

پ.ن: بازنشر این پست در وبلاگستان. توضیح اینکه منظور از "اون خانوم"، خانومی بوده که به عکساش لینک دادم، نه دختر سبزپوشی که ملاحظه می‌فرمایید. تازه متوجه شدم مردم چرا تعجب می‌کردن! آخنیشخند

چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دیشب رفتم گل بخرم تاج رو درست کنم ببینم چطوری میشه.

من: قیمت این گل‌ها رو میگید لطفا؟

- اون تازه نیست خانوم.

من: عیب نداره. قیمت‌ش رو بگید لطفا.

- اونا میگم تازه نیست خانوم. داوودی‌های کناری‌ش رو ببرید دسته‌ای 7 تومن. یا اصلا چرا گلدون نمی‌برید؟ گلدون‌های دم در رو دیدین؟

من: گلدون نمیخوام آقا. این رو میخوام.

- ولی اینا تازه نیست خانوم. 2 ساعت دیگه کاملا پژمرده‌ست.

من: یه جور دیگه می‌پرسم. اینا رو می‌فروشید یا نه؟

- خنثی

من: خنثی

- باشه. دسته‌ای 3 تومن‌ه.

من: چند تا از این سیم‌ها هم بهم بدید لطفا.

- همه‌ش مال شما (5-4 تا بود) برای چی میخواید این گل‌ها؟

من: میخوام یه چیزی درست کنم. تقریبا مطمئن‌م که خراب نمیشه. نمیخوام گل‌های خوب رو به خاطرش خراب کنم. خیلی ممنون.

پول رو دادم خواستم بیام بیرون که فروشنده‌ی اصلی وارد شد: اونا تازه نیست خانوم!

من: بله. سلام. حال شما خوب‌ه؟

- سلام. بله شما خوبید؟ اونا رو چرا ببرید؟ این گل‌های...

من: میخوایم باهاشون کاردستی! درست کنم. دل‌م نمیاد گل‌های تازه رو خراب کنم. وقتی لم‌ش دست‌م اومد چشم. میام اون گل‌های داوودی رو می‌برم.

- چی میخواین درست کنین؟ نیشخند

.

.

.

و حالا توصیه‌های ایمنی: هرچی تعداد گل‌هاتون بیشتر باشه، کار براتون راحت‌تر میشه چون دست‌تون بازتر ه. برگ و سبزه و از این چیزا که باهاش دسته گل رو پر می‌کنن هم لازم‌ه. اگه گل‌ها ریز باشن، قشنگ‌تر میشه نتیجه‌ی کار.

برای بستن ساقه‌ی گل‌ها به هم میشه از سیم استفاده کرد.. سیم‌چین، دم دست داشته باشید. سیم رو هم خیلی محکم، دور ساقه‌ها نبندید چون ساقه رو قطع می‌کنه. اگر هم بعدا دور ش چیزی نپیچید، حس سردرد پس از شینیون رو خواهید داشت! نیشخند در کل، به نظر م نوار گاترین بهتر از سیم‌ه. سیم‌چین نمیخواد. ساقه‌ها رو قطع نمی‌کنه. توی سر هم فرو نمیره!

دست‌تون گرم نشه همینطوری پیش برید. سایز دور سر رو در نظر داشته باشید!

اگر گل کم اومد می‌تونید برای جلوی سر، درست‌ش کنید. بعد با همون نوار، پشت سر رو سمبل‌کاری کنید!

نتیجه‌ی کار من اصلا جالب نشد. هرچند روی سر، خیلی جالب‌تر بود. حداقل، سیم‌پیچی‌هاش معلوم نبود! یه کم این‌ور اون‌ور کردم گل‌ها رو باهاش عکس گرفتم اما هرچی فکر کردم کلا قابل ارائه نیست... آخر ش هم این شکلی شد:

دفعه‌ی بعد با داوودی‌های ریز، درست می‌کنم. فکر کنم لم‌ش دست‌م اومد متفکر

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*فکر کنم باید یک ژانر مخصوص کتابخونه افتتاح کنم اینجا!

چند سال پیش، کشف کردم یه مسجدی که با خونه‌ی ما پیاده کمتر از نیم ساعت فاصله داره، طبقه‌ی بالاش کتابخونه و سالن مطالعه داره. رفتم ببینم چطوری‌ه. مسجد بزرگی‌ه. وارد که میشی یه راهرو روبرو ت هست که میره سمت زنونه و مردونه. سمت راست، پلکان هست که میره بالا، سمت دفاتر و کتابخونه.

رفتم بالا. نه تابلویی داشت، نه کسی بود. هی دور خودم چرخیدم تا آخر یه نفر رو یافتم که همانا آقای مسئول کتابخونه بود انگار. از اون پشت مشت‌ها اومد شاکی، هی هم من رو برانداز می‌کرد. مونده بودم چرا اینطوری نگاه‌م می‌کنه. اعتراف می‌کنم داخل دستشویی مردونه هم رفته‌م اما چنین برخوردی باهام نشد آخنیشخند

شرایط عضویت رو پرسیدم. فرمودن شرط خاصی داره. یه کپی شناسنامه میخواد و البته پوشش مناسب! نه این شکلی که شما اومدی! مقنعه و چادر. من هم خنده‌م گرفت تشکر کردم اومدم پایین.

توی دل‌م گفتم برو بابا! من واسه نمازخوندن، چادر و مقنعه نمی‌پوشم. با این شکل بخوام درس بخونم که دیوانه میشم! خب قبلا کتابخونه‌ی پارک شهر رفته بودم که اونجا تا می‌رسیدم، شال و مانتو رسما تعطیل اعلام می‌شد. بعد اینجا با چادر بشینم؟ میشه اصلا؟ گریه

البته باید اعتراف کنم کتابخونه برای من بیشتر جنبه‌ی تنوع و ریلکسیشن داره و ممکن‌ه فقط ساکت بشینم و 2 صفحه بیشتر نخونم. کلا آرامش‌ش رو دوست دارم. اگه آروم باشه البته.

خلاصه بی‌خیال اون مسجد و کتابخونه‌ش شدم. سال بعدش دوباره یاد اونجا افتادم. کلا تابستون میشه نمی‌دونم چرا دل‌م هوس کتابخونه می‌کنه. گفتم شاید اون آقاهه که تدابیر شدید امنیتی وضع کرده، به رحمت خدا رفته باشه و قوانین‌ش رو هم با خودش برده باشه نیشخند ولی زهی تصور باطل...

این دفعه صاف رفتم طبقه‌ی بالا و نمی‌دونم چطوری دور خودم چرخیدم که از قسمت آقایون سردرآوردم. رفتم داخل. خب یه عده نشسته بودن داشتن کتاب می‌خوندن. چیز عجیبی نبود. یه دفعه دیدم یه آقای جوونی که اونجا مسئول بود، در حالی که می خندید و می‌دوید سمت من، اشاره می‌کرد بیا بریم بیرون.

دنبال‌ش رفتم بیرون. از آرامش من بیشتر خنده‌ش گرفته بود. گفت شما اینجا چی کار می‌کنید؟ گفتم کتابخونه‌ست خب. اومدم شرایط عضویت رو بپرسم. گفت بخش مردونه‌ست خب! گفتم آقا من چه کار به دیگران دارم؟ بیرون هیچ‌کس نبود. کلی گشتم تا اینجا رو پیدا کردم.

گفت خانوم شرط خاصی نداره جز چادر و مقنعه. الان حاج آقا شما رو ببینه، پوست من کنده‌ست. توضیح اینکه شال قرمز سر م بود آخ نیشخند

گفتم وای من فکر کردم شاید آقاهه و قوانین‌ش با هم اینجا رو ترک کرده باشن. گفت نخیر. می‌خندید هنوز. تشکر کردم اومدم بیرون افسوس

مامان می‌گفت حالا چرا لج کردی؟ خب با مقنعه برو. دم در چادر بنداز سر ت. رسیدی توی سالن، در ش بیار. موقع برگشتن هم تا دم در بیا. بذار ش توی کیف‌ت. دیگه وقتی آدم رو مجبور می‌کنن، باید یه جوری کنار بیای باهاش.

گفتم آخه این آدم به چه حقی برای کتابخونه‌ی مسجد، قانون میذاره؟ برای مسجد، کسی نگفته باید با چادر وارد شید. بعد کتابخونه‌ش چادر و مقنعه میخواد؟ لابد پس‌فردا هم میخواد یقه‌ی من رو بگیره بگه چرا دم در چادر سر ت می‌کنی؟!

بعدتر فکر کردم اصلا یه کاری می‌کنم. با مقنعه‌ی رنگی و چادرنماز گل‌گلی میرم نیشخند اگه گفت این چه شکلی‌ه، میگم شما گفتید اینجا مسجد ه. با چادر و مقنعه بیا. من هم انجام دادم. البته اون زمان خیلی جوون بودم و سر م درد می‌کرد برای دردسر. الان اصلا حوصله‌ی این اداها رو ندارم.

دیروز که اون همه راه رفتم و اونطوری شد - و هنوز خستگی‌ش برام مونده - یه نامه نوشتم به مسئول نداشته‌ی کتابخونه‌ی اونجا. فردا میرم سراغ‌ش. خیلی شیک، نامه رو بهش میدم. همونجا بخونه و بهم جواب بده. اگه دیدم عرضه نداره، قید اونجا و هزینه‌ی ثبت نام و عکس‌هام رو می‌زنم و بی‌خیال میشم. من توی عکس گرفتن و عکس چاپ گرفتن، واقعا تنبلی‌م میاد خب ولی به درک! خنثی اون دوستان غاصب هم خودشون می‌دونن و قانون کارما. من نگران اون قسمت‌ش نیستم عینک

اینجا ولی خیلی نزدیک‌ه. پیاده برم زودی می‌رسم. ولی زیر بار حرف زور نمیخوام برم. آخه کی اینطوری به راه راست هدایت میشه؟ اصلا هدایت مگه چادرسرکردن‌ه؟ والا اون کتابخونه‌ی پارک شهر هم که مقنعه اجباری بود، مقنعه‌های مردم تا پس گردن‌شون هم نبود. من با شال می‌رفتم. کسی حتی یک بار هم بهم نگفت مقنعه‌ت کو؟ بعد حالا چطوری چادر سر کنم؟ گریه شماها رو هم دیوانه کردم. ببخشید نیشخند

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*چند دسته آدم هستن که خیلی کفر آدم رو درمیارن:

یکی‌شون اونایی‌ن که خیلی حرف می‌زنن. من کلا زیاد حرف نمی‌زنم مگه اینکه بحث و هم‌صحبت، هر دو برام جالب باشن! با این حال، وسط غذاخوردن اصلا حرف نمی‌زنم. اما بعضیا حتی اون موقع هم حرف می‌زنن. تازه میگن تو چرا ساکتی؟ هی از آدم سوال می‌کنن. اینجور وقتا گاهی اصلا به رو م نمیارم که طرف داره با من حرف می‌زنه چون معمولا قبل‌ش بهش یادآوری می‌کنم که دارم غذا می‌خورم! البته اعتراف می‌کنم گاهی هم مجبور شده‌م بخوام با دهن پر، حرف نزنه کسی! معمولا میگم بخور. بعدا صحبت می‌کنیم خنثی

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دوست مامان امروز لطف کرده تلفن کرده گفته که آره. داشتم با خودم فکر می‌کردم من چه نماز و روزه‌ای انجام میدم وقتی انقدر به مردم بدهکار م؟ توقع داشته مامان‌م بگه نه و فلان. مامان هم هیچی نگفته ولی حسابی حرص خورده. گفتم یعنی مامان! دوست‌ت یه کاری کرد که تا آخر دنیا به هیچ احدی نخوای کمک کنی.

توضیح اینکه این خانوم، کلی جهیزیه داده به دختر ش. خونه‌ی زیر 100 متر رو عملا در شان خودش نمی‌دونه چون سخت‌ش میشه. کلی زمین دارن ایشون. به اضافه‌ی یک خروار طلا توی بانک. هرازگاهی هم پول جمع می‌کنه و باز طلا می‌خره. شاکی بود که آره. از یکی قرض گرفته بودم. اومد انقدر دادوبیداد کرد که مجبور شدم پول‌ش رو جور کنم بهش بدم. ولی به بچه‌هام گفته‌م به شما انقدر بدهکار م. من مردم، بچه‌هام قرض‌م رو میدن! مامان هم در حرکتی که کاملا ازش بعید بود، گفت وقتی الان که زنده‌ای به رو ت نمیاری، بعدا بچه‌هات هرگز قرض‌ت رو به رو شون نخواهند آورد!

بهش گفتم می‌دونی چی‌ه؟ وقتی آدمی با اون همه زمین و طلا، حاضر ه سال‌ها به مردم بدهکار باشه اما قرض‌شون رو پس نده، یعنی آدم خیلی بیخودی‌ه. شما هم دو دقیقه رودرواسی و دوستی‌تون رو بذار کنار. رک بهش بگو راضی نیستی ازش. پول‌ت رو لازم داری و دل‌ت نمیخواد مجبور شی جور دیگه‌ای باهاش صحبت کنی!

البته می‌دونم انقدر مهربون‌ه که دل‌ش نمیاد اما انگار باید مجبور ش کنم. چون خودم هم دل‌م نمیومد دوست‌م رو سر ماجرای قرض‌ش بذارم تحت فشار اما دیدم سال‌ها گذشت و اصلا به رو ش نمیاره. با یکی از دوستام صحبت می‌کردم. براش تعریف کردم. گفت مریمی اگه هیچی نگی، 100 سال دیگه هم به رو ش نمیاره. حساب‌کتابای اون به تو چه ربطی داره؟ باید انقدر بهش یادآوری کنی و بری روی اعصاب‌ش تا مجبور شه قرض‌ش رو بیاره پس بده. چون سر خودم اومده، می‌دونم. می‌شناسم اینجور آدما رو.

خب من علیرغم میل باطنی‌م، یه مسج خیلی دوستانه بهش زدم و گفتم واقعا دیگه نمی‌تونم صبر کنم و اگه خودش رو مسلمون می‌دونه - که می‌دونه - این رسم‌ش نیست. عمدا هم توی ماه رمضون این رو گفتم چون می‌دونم سر ش بره، روزه گرفتن‌ش نمیره! یه دو هفته‌ای این‌ور اون‌ور کرد. باز یادآوری کردم. دیروز خدا رو شکر، نصف پول‌م رو داد. بقیه‌ش رو هم گفت حتما جور می‌کنم بهت میدم. ولی من پشت این دست رو داغ کردم که دیگه داوطلبانه که هیچی، کسی ازم درخواست کرد هم بهش پول قرض ندم از بس که حرص خوردم این سال‌ها از دست‌ش. شاید مبلغ قابل توجهی نبوده - که واقعا هم نبوده - اما اینکه از محبت‌ت اینطوری سوء استفاده شه و حس کنی مسخره شدی، چیزی نیست که دل‌م بخواد برام تکرار شه.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*در فصول سرد سال از ساعت سه بعدازظهر به بعد دیگه نمی‌تونم بیرون از خونه باشم چون سرد‌م‌ه. نمی‌دونم چرا هیچ اصراری به درمان این مشکل ندارم /-: کلاً با لباسای زمستونی مشکل دارم. از پوشیدن‌شون خوش‌م نمیاد خب.

موضوع: |-:
Share

*والا من نمی‌دونم این بنده خدا این حرفا رو واقعا گفته یا نه چون به چشم خودم ندیدم، با گوش خودم نشنیدم. ولی کم نیستن آقایونی که رسمی و غیر رسمی از این شاهکارا می‌زنن. به قول استاد مون، 4 تا عقدی، 40 تا نقدی!

برام جالب‌ه که اسم یک حس خاص، در آقایون میشه "غیرت" و باعث افتخار، در خانوما میشه "بخل". همیشه توی اینجور بحثا میگم هر وقت مردی حاضر شد زن‌ش 4 تا شوهر داشته باشه، خودش هم بره 4 تا زن بگیره. نوش جون‌ش. از نظر من، عدالت یعنی این!

 پ.ن: اگه دلیل‌ش عیاشی نیست و میخوان ثواب کنن، یکی از اون 2 تا خونه و 2 تا ماشین و 2 تا موبایل رو بدن به 2 تا جوون که مشکل مالی دارن و کم هم نیستن.

 

موضوع: |-:
Share

*6 سال پیش پیغام داد برای خواستگاری. دختر ه قبول نکرد. دختر ه که میگم، 45 سال‌ش بودا. بچه نبود. می‌دونست از زندگی‌ش چی میخواد. دیروز دوباره براش پیغام داده که من عاشق‌ت‌م...

آن روی سکه:

آقای مذکور، مرد بداخلاق و تنبلی‌ه. همسر اول‌ش به همین دلیل ازش جدا شد. چون کار نمی‌کرد. به خانوم‌ش هم که کار می‌کرد، تهمت بی‌اخلاقی زد. خانوم‌ه هم بعد از کلی تحمل، دیگه کاسه‌ی صبر ش لبریز شد. بچه رو داد به شوهر ش و رفت سراغ زندگی خودش. قانونا بچه مال پدر ه. زن‌ها حقی ندارن. مگه نه؟ البته آقای مذکور، بد ش نمیومد بچه رو هم خانوم‌ش نگه‌داره اما خانوم‌ه قبول نکرد.

دختر مذکور، کارمند ه. خونه داره. ماشین داره. از همه مهم‌تر، آرامش داره. چرا باید همسر یک آدمی بشه که تجربه‌ی یک شکست در زندگی مشترک رو داره، بچه داره، به خاطر بچه با همسر قبلی‌ش مجبور ه در ارتباط باشه، کار نمی‌کنه، اخلاق نداره، سرمایه‌ای هم برای شروع زندگی نداره. عوض‌ش تا دل‌تون بخواد اعتمادبه‌نفس داره؟!

جواب آقای مذکور: دختر ه همین کارا رو کرده که تا این سن، مجرد مونده دیگه!

- می‌خواست با هر کس و ناکسی ازدواج کنه که تا حالا 100 بار ازدواج کرده بود. خواستگارای خیلی بهتر از شما رو نپذیرفته چون آدم عاقلی‌ه!

یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*خرداد هیچ‌وقت برای من آمد نداشته! می‌دونم میگید تلقین‌ه و اثر نیروی انتظار و فلان. اما هر کوفتی که هست، از خرداد می‌ترسم. همیشه برام همراه با اتفاق‌های بد و دلشوره و تشویش بوده.

فکر کنم دارم دیوانه میشم.

پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*آخر کلاس اومده موبایل به دست: مریمی شماره موبایل‌ت رو بده...

خب من اینجور وقتا خیلی راحت، شماره‌م رو میدم یعنی تقریبا اصلا فکر نمی‌کنم بهش. مساله‌ی خاصی نیست. ولی در ادامه‌ی جمله‌ش یه چیزی گفت که برام جالب نبود: مریمی شماره موبایل‌ت رو بده یه وقت نیومدم کلاس، تلفن بزنم ازت بپرسم استاد چیا درس داد و سر کلاس، چی گفت و اینا.

گفتم اینا رو جلسه‌ی بعد هم می‌تونی بپرسی. گفت نه. مثلا شب زنگ بزنم بگی درس رو بهم. گفتم گزارش تلفنی میخوای؟ من حوصله‌ی 3 دقیقه‌ی تلفنی حرف زدن رو هم ندارم اغلب. جلسه‌ی بعدش بیا بپرس.

گفت خب پس نمیدی تلفن‌ت رو. گفتم برای گزارش کلاس، نه. واقعا برام جالب نیست. بهش برخورد اما زیاد به رو ش نیاورد. خانوم بنفش می‌خندید می‌گفت مردم چه توقع‌هایی دارن.

نمی‌خواستم ناراحت شه اما واقعا با تلفن، پدرکشتگی دارم انگار! موضوع باید خیلی خاص باشه که تلفنی درباره‌ش حرف بزنم. یعنی چی که درس بدم پای تلفن؟

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*می‌گفت این همه سال گذشته. هنوز باید هر روز، دقیقا هر روز بهش بگم وقتی میای خونه، پاهات رو بشور. جورابای کثیف‌ت رو توی کمد نذار. این‌ور اون‌ور ولو نکن. والا به دیوار گفته بودم، تا حالا فهمیده بود. این مرد نمی‌فهمه.

یاد حرف دوست‌م افتادم. می‌گفت مریمی هر قدر دیرتر ازدواج کنی، کمتر حرص می‌خوری. من خندیدم. گفت جدی دارم میگم!

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*چند روز پیش داشتم از جلوی داروخانه‌ی همیشگی رد می‌شدم. داخل رو نگاه کردم. خانوما نبودن. حدس زدم فقط آقای دکتر داروساز باشه. گفتم ول‌ش کن. بعدا می‌خرم. و به راه‌م ادامه دادم.

دیروز باز داشتم از اونجا رد می‌شدم. داخل رو نگاه کردم از پشت شیشه. خانوما بودن. رفتم داخل. از شانس قشنگ‌ من، خانوم مسن‌تر بلافاصله دوید رفت اون پشت‌ها نمی‌دونم دنبال چی. یه آقاهه هم ایستاد به سوال کردن از اون یکی خانوم درباره‌ی کمربند لاغری. انقدر سوال کرد دیگه می‌خواستم خفه‌ش کنم. کی با کمربند لاغر میشه آخه؟ خب کم بخور لاغر میشی. این دیگه پرسیدن داره؟

البته مشکل من در واقع، کمربند لاغری نبود گریه مساله این بود که وقتی اون خانوم مشغول بود، احتمالا آقای دکتر میومد این‌ور ازم بپرسه چی میخوام. بعد فکر کردم نه. دکتر معمولا این کار رو نمی‌کنه چون این سمت، مال دارو نیست. شامپو و لوازم آرایش و این چیزاست که دکتر بهشون کاری نداره.

هنوز دلداری‌م تموم نشده بود که یکی پرسید "چی می‌خواستین؟" دقیقا خود آقای دکتر بود که صاف داشت توی چشم‌م نگاه می‌کرد آخ اول خواستم بدوئم بیام بیرون. بعد فکر کردم یه 20سالی اضافه‌سن! دارم برای چنین حرکت سخیفی. بعد فکر کردم هیچی نگم. که خب خیلی مسخره بود. یعنی چی واقعا؟ بعد فکر کردم حالا انقدر هم چیز بدی نیست. خب تقصیر خودش‌ه که اومده این‌ور می‌پرسه چی میخوام. اصلا هیچ‌وقت نمیومد که.

کل‌ توضیح‌م سه کلمه بود. 2 تا ش که انگلیسی بود. سومی‌ش هم مارک‌ش بود. کلا وقتی چیزی رو سخت‌ه بگی، می‌تونی انگلیسی  اول بگی. راحت‌تر میشه ماجرا. البته این رو من کلا عادت دارم فارسی نگم. بعد نمی‌دونم چرا رنگ آقای دکتر اول زرد شد بعد صورتی. فکر کردم حتما اشتباه گفته‌م. آخه یه بار تلفظ یه داروی سختی رو کمی اشتباه گفتم. دکتر درست‌ش رو گفت یاد بگیرم اما اون رو خیلی جدی گفت طوری که فکر کردم عصبانی شده! اما امروز هی رنگ به رنگ می‌شد.

خنثی چشم ازم برنمی‌داشت. دل‌م می‌خواست بزنم زیر گریه اما راستش بیشتر خنده‌م گرفته بود نمی‌دونم چرا. دکتر گفت معمولی‌ش رو بدم؟ گفت نایت لطفا. گفت باشه. رفت اون‌ور. و دیگه برنگشت.

بعد اون خانوم‌ه اومد. ظاهرا آقای کمربند لاغری این وسطا بی‌خیال شده بود و رفته بود. خانوم‌ه دوباره یه چیزی پرسید. بعد رفت آورد. خب من الان چی کار باید می‌کردم؟

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*پسر ه اومد داخل کلاس. موهاش رو خیلی کوتاه کرده بود. دور ش رسما سفید. جلوهاش کمی بلندتر. باز هم شکل موی سربازا نبود اما از قبل‌ش، کوتاه‌تر بود. من که دقت نمی‌کنم اما این دفعه توجه‌م جلب شد چون دختر ه هی برمی‌گشت به پسر ه نگاه می‌کرد، هی دست‌ش رو میذاشت روی دهن‌ش و می‌خندید و سر تکون می‌داد. ادا اطوار دخترای راهنمایی-دبیرستانی رو داره که من اصلا حوصله‌شون رو ندارم.

آخر پسر ه گفت به چی می‌خندی‌ی‌ی؟ دختر ه گفت موهات رو زدی! با خنده برگشت من رو نگاه کرد. من هم که معرف حضور هستم: خنثی

 

سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*کافی‌ه وقتی خواب‌م، بلند صحبت کنید تا بیدار شم. همین! منتظر

سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دیروز دست‌م رو برق گرفت. انقدر درد می‌کنه.

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*حرف خاصی ندارم... سکوت...

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*عشق رضا صادقی کشت این آقای همکار خنده‌دار رو. تمام مدت نشسته با خودش سر تکون میده و آواز می‌خونه. فکر کن!

سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*کلاً خیلی بی‌دقت‌م. به هر چیزی وقتی لازم‌م شه دقت می‌کنم. البته جز رفتار آدما که همیشه زیادی دقیق‌م رو ش.

چند وقت پیش داشتم می‌رفتم خونه‌ی دوست‌م. از نزدیک‌ترین قنادی که دیدم، شیرینی خریدم براش. شیرینی تر نگرفتم که بتونه بخوره حتماً. روی ردیف شیرینی‌ها توی قنادی نوشته بود «آلمانی» یعنی شیرینی آلمانی. شکل‌ش هم.. کوچیک بود با یه کم مارمالاد وسط‌ش. خب؟

امروز خواستگار خواهری قرار بود بیاد اینجا. رفتم شیرینی بخرم. مامان گفت شیرینی مشهدی بخر حتماً. از فلان جا بگیر تازه باشه.

نمی‌دونستم شیرینی مشهدی کدوم‌ه. خواستم بگم «شیرینی آلمانی بگیرم؟» اما نمی‌دونم چرا نگفتم. فکر کردم بی‌خیال. همین شیرینی مشهدی رو که میگه می‌گیرم دیگه.

رفتم داخل قنادی. مث همیشه شلوغ بود. به آقاهه گفتم شیرینی مشهدی ایناست؟ آقاهه یه کم به سر و شکل و سن و سال‌م نگاه کرد گفت خانوم! قدیما می‌گفتن شیرینی مشهدی. الان یه کم فرق کرده، میگن آلمانی.
یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*باز رفته بودم گلستان خجالت فکر کنم مثلا اگه شیرازی بودم، سیکل هم نمی‌تونستم بگیرم چون همه‌ش بیرون بودم. وقت نمی‌شد درس بخونم نیشخند امروز اونجا خیلی شلوغ بود. تا بیرون کاخ، صف بود.

فکر کن کلی زیر آفتاب توی صف ایستاده بودیم. صف بستن ایرانی‌ها هم که معروف‌ه. به جای اینکه پشت سر هم وایسن، کنار هم می‌ایستن تا ببین کی شلوغ پلوغ میشه، نوبت هم رو بگیرن و حق هم رو ضایع کنن. همه‌مون هم مسلمونیم شکر خدا آخ کلی هم ادعای فرهنگ داریم.

ایرن روزها تهران خیلی بد شده. از هر جا فکر کنی، مسافر ریخته توی شهر. مثلا وقتی میری مترو، انگار رفته‌ای جنگ تن‌به‌تن! هیچ خبری هم نیستا. همه منتظرن قطار بیاد. بعد یهو چند نفر، همه رو هول میدن برن جلو! کلا هم معلوم نیست به چه زبونی حرف می‌زنن. یه کلمه‌ش مفهوم نیست. خب آدم به اینا چی بگه؟ اگه می‌فهمیدن که این کارا رو نمی‌کردن.

خلاصه بعد از اینکه حسابی زیر آفتاب وایسادم و نوبت‌م شد، رسیدم به باجه‌های فروش بلیط. چند تا باجه کنار هم‌ه. یه نفر جلو م بود دیگه. کوله‌پشتی بزرگ‌ش هم توی صورت‌م بود! باجه کناری حلوت شد. مامان گفت برو اینجا مریم. کسی نیست. گفتم طبق قوانین مورفی، توی هر صف خلوتی بری، اون از همه شلوغ‌تر میشه. حالا که توی این باجه وایساده‌م، بذار همین جا بمونم.

دقیقا هم همین شد. هر کس دید اونجا خلوت‌ه، دوید رفت همون جا. صفی شد دیدنی. توی اون هاگیرواگیر یه زن و شوهری که خیلی حس زرنگی داشتن، مخصوصا زن‌ه، اومدن خودشون رو زورکی جا کردن بین من و نفر جلویی. یعنی شوهر ه رفت عقب وایساد، زن‌ه موند که نقش گلادیاتور رو ایفا کنه.

من هم که می‌شناسین. یه وقتایی از سوراخ سوزن رد میشم، یه وقتایی از دروازه هم رد نمیشم! امروز هم از اون روزا م بود. گفتم خانوم! نوبت من‌ه. گفت نه. تو پشت سر من بودی. گفتم پشت سر میشه اونجا! - پشت سر م رو نشون دادم - یعنی شما از پشت سر من دویدی اومدی جلو. زشت‌ه.

گفت نه. یعنی چی؟ تو عقب‌تر از من بودی. بعد هم شروع کرد جیغ‌جیغ‌کردن. من هم اصلا از دادوبیداد کسی نمی‌ترسم. زل نگاه‌ش کردم گفتم تو عقب‌تر بودی به هر حال. زن‌ه رو ش کم نشد. پول‌ش رو داد دست آقای بلیط‌فروش و بلیطا رو گرفت و با کلی حس پیروزی بدوبدو رفت که بره داخل محوطه.

من هم پول‌م رو دادم و بلیطا رو گرفتم. آقای بلیط‌فروش هم فهمید چی شد جریان اما نه من چیزی گفتم، نه اون. توی فاصله‌ی 5 قدیمی باجه تا دم در که بلیطا رو بدم برم داخل محوطه، توی دل‌م گفتم خدا! کاش حال این رو می‌گرفتی دل من خنک شه. 2 دقیقه جلو و عقب واسه‌م فرقی نداشت اما این زن، خیلی پررو بود.

هنوز کلام منعقد نشده بود که دیدم زن‌ه با دقت بلیطاش رو نگاه کرد و غرغرکنان برگشت سمت باجه. یه اشتباهی شده بود! بلند گفتم خوب‌ب‌ب شد! حالا برگرد معطل شو تا حال‌ت جابیاد!

این رو با لج‌درآرترین لحن ممکن‌م گفتم. گفت تو حرف نزن! من جلوتر ازت بودم. من خندیدم جواب‌ش رو ندادم. گفت اصلا ناراحتی از 4 صبح بیا اینجا نوبت بگیر. باز هم خندیدم گفتم مگه دیوانه‌م؟ نیشخند

راستش می‌خواستم بگم این تویی که برای تهران اومدن، 4 شبانه‌روز توی راه بوده‌ای. گفتم ول‌ش کن. دماغ‌ش سوخت بس‌ه. دیگه دل‌ش رو نسوزونم منتظر

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دیروز استاد 12 تا سوال داد گفت 10 تا ش رو جواب بدین. شماره‌هاش پس و پیش هم بشه، عیب نداره. آرخاش همه دیگه واقعا خسته شده بودن. بلند می‌شدن برگه رو می‌دادن که فقط برن. من که سرگیجه گرفته بودم. چشمام سیاهی می‌رفت رسما!

خواستم جوابا رو چک کنم اما واقعا نمی‌تونستم. وقت هم نبود. الان رفتم برگه‌ی پیش‌نویس‌م رو نگاه کردم دیدم به میمنت و مبارکی یادم رفته یکی از سوالا رو توی برگه‌ برای استاد بنویسم. زحمت کشیده‌م برای خودم نوشته‌م‌ش فقط. یعنی 2 نمره فقط بابت گیجی و منگی از دست دادم.

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*اصلا درک نمی‌کنم آدمایی رو که بی‌گدار به آب می‌زنن و همینطوری الکی یه تصمیم‌هایی می‌گیرن و یه کارایی رو شروع می‌کنن. بعد می‌مونن تو ش. هم اعصاب خودشون رو خورد می‌کنن، هم اعصاب بقیه رو. جالب‌تر ش اونایی‌ن که فکر می‌کنن این حرکت‌شون خیلی باحال‌ه! بهش افتخار هم می‌کنن.

الان همین خانوم زرد! هم جایی کار می‌کنه، هم درس می‌خونه، برای خودشون شرکت هم زده‌ن. توی این هاگیر واگیر اومده کلاس هم ثبت نام کرده. اما وقت نمی‌کنه سر کلاس بیاد. اینکه یک جلسه درمیون  میاد و اول هر جلسه جزوه‌ی من رو می‌گیره که ازش عکس بگیره اصلا عیبی نداره اما این‌ش روی اعصاب‌ه که نمی‌تونه از روی عکسا متن رو بخونه. بعد هی وقت و بی‌وقت تلفن می‌زنه که من براش بخونم یعنی عملا وقتی ایشون داره درس می‌خونه یا پول درمیاره، من موظف‌م درس رو براش روخونی کنم پای تلفن بعدش!

البته خیلی عذرخواهی و تشکر می‌کنه پای تلفن اما چه فایده وقتی اصل حرکت‌ش روی اعصاب من‌ه؟

گوشی من همیشه سایلنت‌ه. کلا هم اصلا اهل تلفنی صحبت کردن نیستم مگر در موارد استثناء. 2-3 بار اول وقتی تلفن زد و نشنیدم یا شنیدم اما حوصله نداشتم جواب بدم، مسج زد خواهش کرد گوشی رو بردارم و گفت چی کار داره. من هم جواب دادم. اون هم خیلی تشکر کرد و عذرخواهی. اما نمیخوام براش عادت شه و تا آخر دوره اعصاب‌م رو خورد کنه.

برای همین تمام دیروز هرچی تلفن زد، جواب ندادم. دوست نداشتم باهاش حرف بزنم. به همین سادگی.

البته کمک کردن به دیگران خیلی خوب‌ه اما به این شرط که خودت رو اذیت نکنه. فکر کن شب امتحان، اون هم از نوع دوبله‌نشده‌ش. این همه درس. هی هم بخوای پای تلفن جزوه رو روخونی کنی. خب نمی‌تونه نیاد. بد میگم؟

شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

Google Reader will be retired on July 1, 2013. If you'd like to download a copy of all your Reader data before then, you can do so through Google Takeout

Click here to start downloading your Reader data from Takeout. Once downloaded, your subscription data should be easily transferrable to another product, where you can continue to keep up with your online reading

چه کنیم حالا؟

جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*وقتی انرژیت انقدر منفی‌ه، مهمونی نرو. اگر هم میری، سعی کن حال‌ت عوض شه. خوب شی. نه اینکه بقیه رو مث خودت، عصبی کنی.

من تا حالا نشنیدم زندگی کسی با غر زدن، تغییر کرده باشه. با غرغروها قطع رابطه می‌کنم اصلا. انرژی‌شون خیلی منفی‌ه.

سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*اون روز قبل از کلاس با خانوم بنفش حرف زدیم. قرار شد به استاد یه پیشنهادی بدیم. سر کلاس من داشتم با استاد حرف می‌زدم. خانوم بنفش هی ایما و اشاره می‌داد که اون پیشنهاد رو هم بگو. گفتم. استاد گفت باشه. الان غایب زیاد داریم. دفعه‌ی بعد بگید. اگر تصویب شد، من حرفی ندارم.

باز خانوم بنفش روی صندلی بالا پایین می‌پرید که مریمی! بپرس امتحان چطوری‌ه. من هم پرسیدم. چون سوال خودم هم بود. در ثانی، دلیلی نمی‌دیدم نپرسم. ولی متوجه هم نشدم خانوم بنفش که از قضا اصلا هم کم‌رو نیست، چرا خودش اینا رو نمی‌پرسه. اهمیتی هم ندادم.

دیروز دوباره قبل کلاس، خانوم بنفش یه سوالی داشت. گفتم اتفاقا سوال من هم هست. سر کلاس باز دیدم ریزریز داره میگه این رو هم از استاد بپرس. دیگه مث وروره‌جادو شده بود داشت می‌رفت روی اعصاب‌م. خیلی بی‌تفاوت گفتم آره اون رو یادم‌ه. بپرس از استاد!

خانوم بنفش، چشماش رو تنگ کرد و وارفت رسما. ولی من هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا آدم باید سوال خوبی داشته باشه اما از استاد نپرسه. بعضی سوالا نشون میدن طرف درس رو کلا گوش نداده یا نخونده. اما خانوم بنفش که هم گوش میده، هم هر جلسه کل جزوه رو می‌بلعه، چرا مث بچه‌مدرسه‌ای‌ها سعی می‌کنه یه نفر دیگه رو بندازه جلو؟ متفکر شاید هم واقعا فکر می‌کنه بچه‌مدرسه‌ای‌ه. البته یه بار از دهن‌ش پرید گفت 33 سال‌ش‌ه و یه بچه هم داره.

شاید هم حس می‌کنه لوندی‌ش با پرسیدن سوالای جدی به‌هم‌می‌ریزه خنثی دختر مجرد این اداها رو دربیاره من زیاد بهش سخت نمی‌گیرم اما زن متاهل بچه‌دار چرا آخه؟

یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*یه چیزی رو اول بگم. وقتی کسی درباره‌ی مثلا فلان برخورد من حرف می‌زنه، داره درباره‌ی فلان برخورد م حرف می‌زنه! داره از فلان برخورد م ایراد می‌گیره، معنی‌ش این نیست که کل شخصیت‌م رو داره زیر سوال می‌بره. مگه اینکه به جای "فلان برخورد ت خوب نبود" بگه "تو کلا بد ه اخلاق‌ت". این 2 تا خیلی با هم فرق دارن.

با این مقدمه میرم سر اصل مطلب:

دوستی داشتم که دختر فوق‌العاده باهوشی بود اما درس‌خون نبود. حالا دوست نداشت بخونه یا تنبل بود یا هر چی رو نمی‌دونم. فقط می‌دونم باهوش بود و درس‌نخون. این بنده خدا یه رشته‌ی خیلی شیک و مجلسی رو آزاد خوند، بعد ارشد هم یه رشته‌ی مجلسی دیگه خوند!

خب؟ کسی که اهل درس نیست، شاید با هر تراز و هر رتبه‌ای بالاخره کارشناسی یه جا قبول شه - شکر خدا کنکور آزاد هم حذف شد دیگه رسما راحت شدن ملت - اما ارشد واقعا نباید الکی باشه. فکر کردم اوه! فلانی ترکونده. دم‌ش گرم. چه درس‌خون شده.

بعد که دیدم‌ش و صحبت می‌کردیم، گفت از یکی از همین پردیس‌ها مدرک گرفته. یعنی فکر کن این آدم، پول داده رفته مدرک ارشد گرفته. حتی در حد ارشد آزاد هم نبوده یعنی. مجازی‌ش هم جور نشده، حالا از پردیس‌، مدرک گرفته.

بعد دارم فکر می‌کنم به دوستای دیگه‌م که مثلا 2 سال شبانه‌روز خوندن تا یه دانشگاه دولتی اسم‌ورسم‌دار قبول شن. الان یعنی این 2 تا برابر ن؟

البته میشه مثبت‌تر هم نگاه کرد. به هر حال دانشگاه و دانشجو خرج داره. بخشی از مخارج‌ش از محل شهریه‌های بچه‌های شبانه تامین میشه و این مجازی‌ها و پردیسی‌ها. هرچند شبانه‌ها هم پایین نیست ترازهاشون.

آخر هم کی شغل بهتری نصیب‌ش میشه؟ دیگه گفتن نمیخواد...

شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*قسمت 1.. دیشب از معدود شب‌هایی بود که گوشی‌م رو خاموش کردم و گذاشتم توی کشو. بعد رفتم خوابیدم. تجربه‌ی جالبی بود. تازه فهمیدم خیلیایی که عادت دارن به این کار، چه لذتی می‌برن.

صبح با گوشی رفتم میل‌م رو چک کردم. دیدم آقای محترم دیروزی، دوباره ایمیل زده. سعی کردم به رو م نیارم. به زور صبحانه خوردم. بعد دیدم نمیشه. اومدم پای کامپیوتر ببینم چی نوشته دقیقاً.

کلی آسمون و ریسمون بافته بود بدین مضمون که فوق لیسانس گرفتن بهونه‌ی خوبی نیست و خیلیا بعد از ازدواج، ادامه‌ی تحصیل میدن.

نفهمید که منظورم به پسر ش بوده! براش نوشتم به هر حال نظر من، کماکان همون‌ه که گفتم.

الان ایمیل زده اصرار کرده به قول خودش. با یه سری تعارف و جملات کلیشه‌ای.

وقتی آدم کسی رو  نخواد، بند می‌کنه به تحصیل اول از همه.

اول، سیستر گفت به مامان بگو در جریان باشه.
گفتم نه! من قول داده‌م.
بعد دیدم همسر همین آقای محترم - که دوست مامان‌ه - تلفن زد گفت ما دیشب همینطوری نشسته بودیم. یهو گفتیم بیاییم یه سر به شما بزنیم!!!

فکر کن! اینها حتی دید و بازدید عید هم عادت ندارن خونه‌ی ما بیان یا ما بریم خونه‌شون.
مامان یه کم مشکوک شده بود! :دی گفتم مامان می‌دونی؟ یه چیزی هست که من قول داده‌م نگم اما ظاهراً همه می‌دونن جز شما. بهت میگم که شوکه نشی اگر شنیدی و بدونی چی بگی.

بعد براش خیلی خلاصه تعریف کردم ماجرا رو.
مامان گفت آهااااااان پس ماجرا این‌ه. بعد شروع کردم به نق زدن که من به پولدار بودن طرف اصلاً اهمیت نمیدم و این برام مهم‌ه و اون مهم نیست و فلان..
مامان حرف‌م رو قبول داشت هرچند عصر با کمک سیستر، یه کم سر به سر م گذاشتن. من هم که کلاً خنده توی مرام‌م نیست در این‌گونه موارد |-:

جالب‌ه که طرف نوشته از این حرف‌ها، جز من و شما کسی خبر نداره. می‌خواستم بگم یعنی تو از قول پسر ت هم تصمیم می‌گیری یا من شکل ملنگ‌هام که باور کنم چنین حرفی رو؟

قسمت خوب امروز، گزارش تصویری دوست‌م از مراسم خواستگاری دیشب بود که وقت نشده بود برام تعریف کنه (-: خدایا این دوستان خوب رو برام حفظ کن.

شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دیروز از ساعت ۸ صبح، مداااااااام تلفن زنگ می‌زد. به من باشه شب، حتماً تلفن رو از پریز می‌کشم. اصلاً در کل، میونه‌ی خوبی با تلفن ندارم. دوستام هم عادت دارن قبل از تماس گرفتن، حتماً مسج میدن می‌پرسن در چه حال‌م. بعد اگه اوضاع درست بود، زنگ می‌زنن. اصلاً من کلا‌ً آدم تلفنی حرف زدن نیستم و فقط وقتی به کسی تلفن می‌زنم که دقیقاً بدونم چی میخوام بگم.

خلاصه هر چی این تلفن زنگ زد، من عمراً به رو م نیاوردم و خوابیدم کماکان تا اینکه ساعت ۱۱-۱۰ اینا دوباره همون شماره زنگ زد و مامان جواب داد.

آقای پشت خط، همکار قدیمی بابا بود که خانوم‌ش هم دوست مامان‌م‌ه. این بنده خدا چند وقتی هست سرطان داره - خانوم‌ه رو میگم - و مدام بستری‌ه. مامان میره عیادت‌ش و تلفنی جویای حال‌ش هست. بعد دیگه عادی شده که مامان وقتی نگران بشه به موبایل آقاهه هم زنگ بزنه حال خانوم‌ه رو بپرسه.

حالا امروز آقاهه از محل کار ش زنگ زد و از مامان پرسید که چند تا فرم داره که میخواد من پر کنم و چطور می‌تونه فرم‌ها رو به دست‌م برسونه. مامان صدا م کرد خودم صحبت کردم.

گوشی رو گرفتم احوالپرسی کردم. آقاهه علیرغم سوالات من، اصرار کرد حتماً میخواد ایمیل‌م رو داشته باشه تا اینا رو بفرسته و خودم ببینم متوجه میشم و فلان.

ایمیل‌م رو بهش دادم. از شانس گند من، ارسال ایمیل‌ها به مشکل برخورد و خلاصه تا ساعت ۳ این آقاهه یه بند داشت میل مذکور رو فوروارد می‌کرد. پشت بند ش هم زنگ می‌زد می‌پرسید رسید یا نه.

دیگه داشت اون روی خوشگل‌م بالا میومد که ایمیل‌های تکراری، یکی پس از دیگری می‌رسیدن. ۴ ورق فرم بود.

آقاهه از توی فرم، شماره موبایل‌م رو برداشت. بعد هم ایمیل زد که ممنون. چقدر رزومه‌ت خوب بود و از این حرفا. در ادامه، بحث انداخت درباره‌ی تحصیل و ادامه‌ی تحصیل و علایق و آینده‌نگری. نصیحت دیگه.

می‌خواستم بگم "کی نظر تو رو خواست؟!"
گفتم بذار حالا گند نزنم به شخصیت فرهیخته‌ای که از خودم جلوه داده‌م :دی

خلاصه گذشت تا اینکه امروز مسج داد بدین مضمون که میخوام راجع به موضوعی باهاتون صحبت کنم که فعلاً بین خودمون بمونه. چطور این کار رو انجام بدم؟

در این لحظه‌ی فرخنده، دوزاری‌م افتاد که کل ماجرای روزمه، قصه بوده تا برسه به ایمیل و شماره موبایل‌م!
گفتم با ایمیل!

دقایقی بعد، دوباره مسج داد ایمیل‌ت رو چک کن!
انگار من شوخی دارم باهاش. جواب ندادم.
باز مسج داد چک کردی؟
گفتم انشالا تا امشب یا نهایتاً فردا صبح..
یعنی که روز جمعه‌ای، مزاحم اوقات من نشو.

خب راست‌ش حس کردم چی میخواد بگه. با بی‌میلی رفتم سراغ اینباکس‌م. حرف انداخته بود از ارادت‌ش به خانواده‌ی ما تا اینکه آیا من تا به حال!!!! به ازدواج فکر کرده‌م یا نه؟ و اگه بله، کلاً به چه نتایجی رسیده‌م و آیا فرد یا افرادی (دیدی توی فیلمای جنایی میگن قاتل یا قاتلین؟) در انتظار پاسخ من هستن یا نه؟ (کسی رو در آب‌نمک دارم یا نه؟)

خیلی فکر کردم چی بهش بگم واقعاً؟
خاله‌جان گفت اصلاً جالب نیست مسایل کاری رو ربط میده به موضوعات خصوصی زندگی.. ضمن اینکه وقتی از کسی خوش‌ت نمیاد، نباید اصلاً ذهن‌ت رو به خاطر ش مشغول کنی. یه نه بگو و خلاص.

خلاصه ایشون رسما گند زدن به آخر هفته‌ی ما. الان هم ایمیل زدم بهش. خیلی محترمانه گفتم که خیلی کار خوبی کرده ایمیل داده چون من حوصله‌ی تلفن و موبایل بازی ندارم.. یعنی که دیگه راه‌به‌راه، زنگ و اس‌ام‌اس نزن.

بعد هم گفتم متوجه نمیشم ربط رزومه فرستادن به ازدواج کردن چی‌ه اما چنین و چنان..
خلاصه در ۴ جمله، کلی کلاس گذاشتم. آخرش هم گفتم درباره‌‌ی این موضوع، به کسی نمیگم!

باشد که دیگه با تلفن و موبایل، مخغزم رو نخوره. انقدر هم احساس زرنگی نکنه. خیلی زشت‌ه برای آمارگیری از کسی، براش فرم استخدام محل کار ت رو بفرستی آقای محترمی که سن پدربزرگ‌م رو داری!

پ.ن: حالا هر کی جای من بود کلی شاخ و برگ می‌داد به این ماجرا که بله! من حتی وقتی سراغ ایمیل‌هام هم میرم، از دست خواستگارام راحت نیستم. هوووووووووووووع

جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*بعضیا هر جور دوست دارن حرف می‌زنن. اسم‌ش رو هم میذارن گفتگوی Adult

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*اه! باز هم جمعه! )-: خدایا چقدر می‌گیری جور کنی از پنج‌شنبه بپریم شنبه؟

جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*آقاهه دوباره ایمیل زده! فکر می‌کنه من تعارف می‌کنم میگم نمیخوام! خوب‌ه که براش نوشتم که من اهل تعارف و بازی با کلمات و اینها نیستم. یادم رفت جواب‌‌تون رو بدم.
الان دوباره نوشته اگه اجازه بدی زنگ بزنم با مامان بابات هماهنگ کنم دوشنبه که عید ه بیاییم برای صحبت‌های اولیه.

گفتم نه!

مامان گفته بود بگو فلانی رو مثل برادرم می‌دونم اما خواستین برای مهمونی همینطوری بیایین. این رو هم نگفتم راست‌ش :دی

آقاهه میگه از جریان ایمیل‌ها بی‌خبر ن خانواده‌ش! پس قاعدتا دلیلی نداره به کسی بربخوره! البته فکر می‌کنم دروغ میگه و به همه گفته. من به مامان اینا گفتم به هر حال. بد م میاد از آدمای دورو و ظاهرساز که حس می‌کنن خیلی باحال‌ن.

یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*دیدی آدم یه عالم کار داره، بعد حوصله‌ی هیچی رو هم نداره؟ خب دیدی دیگه.
دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*برای بعضیا فقط میشه متاسف بود. راستش من هر وقت می‌دیدم یه استادی سر کلاس، یه مساله رو 20 بار توضیح میده، می‌گفتم واااای. خب فهمیدیم. چرا انقدر تکرار می‌کنه؟

یا مثلا می‌دیدم توی فلان برنامه‌ی پزشکی یا حقوقی یا آشپزی صداوسیما، یه چیز ساده رو چند بار تکرار می‌کنن. همیشه می‌گفتم چه لزومی داره این همه توضیح و تکرار؟

اما الان می‌فهمم واقعا ضریب هوشی و اطلاعات و سواد همه‌ی آدم‌ها در یک سطح نیست. به بعضیا باید همه چیز رو توضیح بدی وگرنه چشم‌های قشنگ‌تون رو باز نمی‌کنن تگ خنده رو زیر پست‌های مذکور ببین. لحن متن رو هم که نمیشه ازشون توقع داشت درک کنن. عین این خاله‌خانباجی‌ها، می‌چرخن توی وبلاگستان ببینن کی چی نوشته، یه حرفی براش دربیارن. اسم خودشون رو هم گذاشته‌ن آدم متمدن شهرنشین تحصیل‌کرده!

تقصیر من نیست که ضریب هوشی بعضیا پایین‌ه یا کم‌سواد ن یا معنی شوخی رو از جدی و تفنن و سرگرمی رو از جدی گرفتن فلان ماجرا تشخیص نمیدن. تقصیر من نیست که شما فکر می‌کنید خدایی وجود نداره و دعا کردن بی‌معنی‌ه. تقصیر من نیست که کوته‌فکرانه خیال می‌کنید هر دعایی لزوما باید برآورده شه به شکلی که شما میخواین وگرنه همه‌ی اینها حرف مفت‌ه.

هیچ کدوم اینها تقصیر من نیست. تقصیر من فقط این‌ بوده که فکر کردم همه‌ی مخاطبین‌م، آدم‌های سالمی‌ن و به اندازه‌ی حداقل 70 واحد آی‌کیو رو حتما دارن که خب شواهد نشون میده توقع زیادی داشته‌م.

به هر حال، چه پشت سر م حرف مفت بزنن، چه جلوی رو م، من کاری رو انجام میدم که به نظر خودم، درست‌ه. هر کس اینجا رو دوست نداره یا ذهن محدود ش به درک مطالب اینجا قد نمیده، خب نخونه. تا دل‌تون بخواد وبلاگ زن‌های دوم روی نت هست با مطالبی آسون‌تر و کاربردی‌تر! تشریف ببرید اونها رو بخونید شاید چیزایی یاد بگیرید که به درد سبک زندگی‌تون هم می‌خوره. من نمی‌تونم همه‌ی آدما رو تغییر بدم.

واضح‌ه که کامنت‌های مزخرف، تایید نمیشن. یک‌راست میرن توی سطل آشغال. پس بیخود به خودتون زحمت ندید چیزی بنویسید که می‌دونید جا ش بین آشغال‌هاست. واقعا متاسف‌م.

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*استاد عزیز!

سواد تون عالی، 50 سال تجربه‌تون محترم، وجدان کاری‌تون 20، ولی سر جد ت، جون هر کس دوست داری، عقب وایسا. به قرآن، اگه موقع مثال زدن و توضیح دادن، توی صورت‌مون نیای، باز هم درس رو می‌فهمیم. حداقل بعد ناهار، مسواک بزن. امروز حال‌م به هم خورد از بوی پیاز کباب کوبیده‌ای که نوش جان کرده بودین. ضمنا اینکه شما 3 بار ازدواج کردین، جزو افتخارات محسوب نمیشه‌ها.

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*میگن هر آدمی، نسبت به باهوش‌تر از خودش، عقب‌مانده و نسبت به کم‌هوش‌تر از خودش، نابغه‌ست.

چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*یه شب نشسته بودیم، تلفن زنگ خورد. شماره‌ش آشنا نبود. البته من که دست‌م به گوشی تلفن نمی‌خوره. کلا با تلفن، پدرکشتگی دارم. البته موبایل‌م همیشه دست‌م‌ه اما ارتباط متنی رو دوست‌تر دارم. خیلی وقتا حال حرف زدن پای تلفن رو ندارم. باید به تک‌تک جمله‌هات فکر کنی و هر کلمه رو با دقت ادا کنی. متن، بهتر ه. حرفایی رو هم که جلوی بقیه نمی‌تونی بلند بگی‌، می‌تونی بنویسی.

 


ادامه‌ش
چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

**باید حتما باهاش صحبت می‌کردم. بیشتر از 20 بار تماس گرفتم، روزهای مختلف، ساعت‌های مختلف، اما همیشه خاموش بود موبایل‌ش. کلی هم مسج زدم که هر وقت روشن کرد، مسج‌ها برسه و متوجه شم اما نشد، هیچ‌کدوم بهش نرسید. کم‌کم نگران‌ش شدم.


ادامه‌ش
دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*اینجا منتظر

دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*یکی بیاد فرهنگ معرفی خواستگار رو برای من جا بندازه. انقد الکی ملت رو رد کردم، کم‌کم دارم عذاب وجدان می‌گیرم. یک سال اختلاف سنی، حساب نیست خب اصلا.

موضوع: |-:
Share

*دوستان عزیز! خواهش می‌کنم قبل از اینکه سوال‌های عریض و طویل بپرسید، متن‌های مرتبط با موضوع سوال‌تون رو به دقت بخونید. اگر باز هم به جواب سوال‌تون نرسیدید، کامنت عمومی بذارید با ذکر اسم و ایمیل‌تون. من واقعا نه وقت دارم، نه حوصله که دونه‌دونه برم این وبلاگ و اون وبلاگ، جوابا رو براتون بنویسم. مجبور م یا کامنت خصوصی‌تون رو عمومی کنم و جواب بنویسم زیر ش یا کلا جواب ندم. حداقل ایمیل‌تون رو بنویسین جواب براتون ایمیل شه. حالا اینکه سوال این پست رو زیر اون یکی پست می‌نویسین، فدای سر تون اصلا.

اون نوابغی هم که بدون اسم و ایمیل و آدرس، چرت‌وپرت می‌نویسن، خودشون رو مسخره کرده‌ن دقیقا که جواب هم میخوان تازه! کاش قبل از فروختن نت به یه عده ازشون تست آی‌کیو می‌گرفتن. واقعا چه جور آدمایی هستن بعضیا؟!

دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*به نظر م خنده‌دار ه آدم به خاطر فوتبال، سکته کنه بمیره.

- کجا ش خنده‌دار ه؟

من: اینکه جون کسی انقدر بی‌ارزش باشه که به خاطر اینکه فلان تیم به بهمان تیم، گل زد یا نزد، سکته کنه بمیره. البته شاید هم گریه داشته باشه جای خنده. نمی‌دونم.

- این خنده‌دار نیست. اسم‌ش تعصب‌ه.

من: تعصب بیجا هم خنده‌دار ه خب. تعصب سر شوت شدن یه توپ، خنده‌دار نیست؟

- نخیر نیست. اصلا شاید طرف دوست داره تعصب داشته باشه.

من: این هم از اون حرفاست! طرف به اعصاب و روان خودش مسلط نیست، اسم‌ش رو میذاره دوست داشتن!

- بله. دوست داره متعصب باشه به تیم‌ش.

من: شما هم الان داری تعصب بیجا نشون میدی که دفاع می‌کنی از کسی که دوست داره! به خاطر شون شدن یه توپ! بمیره.

- من هم دوست دارم تعصب داشته باشم.

من: پس شما هم مشکل روحی روانی داری انگار. بلند شو برو خونه‌تون، من حوصله ندارم جسد یه فوتبال‌دوست متعصب رو بکشم اورژانس و پزشکی قانونی.

 

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*سرعت نت، ایفتیضاح‌ه. مال شما هم اینجوری‌ه؟ چی‌ه نت‌تون؟

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*چند وقت پیش، یه آگهی استخدام توی روزنامه دیدم. قسمت نیازمندی‌ها نه. توی یکی از صفحات اصلی. یه آگهی بزرگ و رنگی. خوندم‌ش. به نظر، بد نمیومد. رزومه فرستادم.

چند وقت بعد ش تماس گرفتن که برم مصاحبه. رفتم. خیلی دور و بد مسیر بود. من هم که موشن‌سیکنس دارم. تقریبا جون‌م درومد تا رسیدم. ساختمون بزرگ و شیکی داشت. شبیه هتل تقریبا. همه‌ی کارکنان‌ش هم لباس فرم داشتن. لباس آقایون نرمال بود اما لباس خانوما واقعا نه. کفش پاشنه بلند و شلوار و سارافون تنگ. زیر ش هم بلوز سفید با یقه‌ی بزرگ. یه وجب مقنعه هم سر شون بود که داده بودن‌ش داخل بلوز. همه‌شون همین مدلی بودن.

فکر کردم یه وقت لباس فرم، مانتو ئه. یکی نرمال‌ش رو می‌پوشه، یکی خیلی تنگ، یکی خیلی گشاد. ولی بلوز و شلوار با یه سارافون رو ش یه جوری‌ه برای محیط کار. من خیلی از لباسام رنگی‌رنگی و کوتاه و مدل‌دار ه اما نه برای کار!

کلا از رفتن‌م پشیمون بودم اما گفتم حالا که اومدم، ببینم چطوری‌ه. چند تا آقا و خانوم دیگه هم اومدن و منتظر نشستن. با توجه به اینکه ساختمون مذکور، شمال تهران بود، اول همه رو جو گرفته بود و برای هم کلی ژست گرفته بودن. بعد که انتظار، طولانی شد، دونه‌دونه شروع به صحبت کردن.

نفر اول یه دختری بود که خیلی آرایش کرده بود اما کلا خوشگل هم بود. خیلی عصبی بود. انگار دیر ش هم شده بود. هی ساعت‌ش رو نگاه می‌کرد، در رو نگاه می‌کرد. بعد رو کرد به جماعت منتظر. کسی بهش روی خوش نشون نداد. من لبخند زدم. البته کلا خنده‌رو نیستم اما اون روز خواستم خوش‌اخلاق باشم.

دختره گفت شما خیلی وقت‌ه اومدین؟ گفتم ساعت 3 اینجا بودم.

دختره با نگرانی گفت بهتون گفتن چند اینجا باشین؟ گفتم ساعت 3.

گفت به من هم همین رو گفتم. اینجا چرا اینطوری‌ه؟ کجا ن پس؟ چرا کسی نمیاد؟

یکی از دخترا با خونسردی ساختگی گفت شاید دارن امتحان‌مون می‌کنن. میخوان ببینن چقدر صبر و تحمل داریم.

یکی دیگه گفت آره. من هم این رو شنیده‌م از کسی.

گفتم من هم شنیده‌م اما اینطوری نبود. میان تحویل‌ت می‌گیرن. میگن فلان جا منتظر بمون. بعد میرن. یه اتاقی هم بهت میدن که تو ش هیچی نباشه. اینجا کتاب و نت هست. این همه آدم هست. کسی حوصله‌ش سر نمیره که طاقت‌ش طاق شه!

دختره گفت حالا من چی کار کنم؟

گفتم خب اگه دیر ت شده پاشو برو صدا شون کن بگو من عجله دارم.

گفت از کجا فهمیدی دیر م شده؟! آره آره بهشون میگم.

می دونستم نمیگه. زن‌ها کلا از این حرفا زیاد می‌زنن اما اعتراض نمی‌کنن چون می‌ترسن براشون بد شه. نه اون اعتراض کرد نه هیچ‌کس دیگه. یکی از کارمندا اومد صدا م زد. بلند شدم برم برای مصاحبه.

3 تا مصاحبه‌گر آقا نشسته بودن که یکی‌شون فقط گوش می‌داد. سر ش پایین بود. 2 تای دیگه صحبت می‌کردن. بی‌نهایت هم مودب و خوش‌اخلاق بودن. وسط بحث یه دختر اخمو وارد شد. خودش رو انداخت وسط بحث. مدام هم سعی می‌کرد از یه چیزی ایراد بگیره.

با بقیه هم همین کار رو کرده بود. به یکی گفته بود حتما باید تایپ 10 انگشتی بلد باشی. دختره گفته بود شما نگفتین تایپیست میخواین! گفتین کارمند اداری.

دختره گفت کارمند اداری باید تایپ بلد باشه. جواب شنیده بود که بله اما نه الزاما 10 انگشتی. من همینطوری بی قاعده و قانون، تایپ می‌کنم و چون زیاد چت می‌کنم، تایپ‌م خیلی تند ه اما رفتم 10 انگشتی یاد بگیرم. بدتر شد. هر چی هم انگشت‌هام رو رنگی کردم، نشد که نشد. دیدم چه کاری‌ه؟ مهم این‌ه که کار م راه بیفته که راه میفته.

به یکی دیگه گفته بود دوره‌ی بایگانی گذروندی؟ اون گفته بود دوره‌ی بایگانی دیگه چی‌ه؟ بایگانی مگه دوره میخواد؟ چند جمله بگید چی باید کجا باشه، یاد می‌گیرم دیگه! دختره گفته بود مگه الکی‌ه؟ شما محل کار قبلی‌تون اینطوری کار می‌کردین؟ جواب شنیده بود که چطوری کار می‌کردم؟ هر جا روتین خاص خودش رو داره. فوق‌ش یک هفته جایی کار کنی، یاد می‌گیری. دوره نمیخواد که.

به یکی دیگه گفته بود اگه راست میگی لیسانس زبان داری، انگلیسی جواب بده. جواب شنیده بود من انگلیسی بگم، شما متوجه میشی چی دارم میگم؟ آقایون پادرمیونی کرده بودن که شما بفرمایید. ما متوجه میشیم.

به یکی دیگه گفته بود مدرک آی‌سی‌دی‌ال داری؟ جواب شنیده بود که نه. گفته بود پس چطور میخوای کار کنی؟ جواب شنیده بود که با مهارت‌م باید کار کنم، نه با مدرک. مدرکی که مال مثلا 10 سال پیش باشه معتبرتر ه یا مهارت من وقتی هر روز با فلان نرم‌افزار کار کنم؟

خلاصه نشسته بود اونجا که الکی ایراد بتراشه و شر به پا کنه. دخترا هم همگی جواب‌ش رو داده بودن. من اصلا کل‌کل نکردم باهاش چون نه قصد داشتم اونجا کار کنم، نه حرف‌ش به نظرم مهم اومد. تجربه‌م می‌گفت بهتره خیلی خونسرد بگم آره. تو راست میگی.

خلاصه اینکه بهم گفتن مایل‌ن باهاشون همکاری کنم اما می‌تونم هر روز 7 صبح اونجا باشم؟ پرسیدم 7 تا 2 هست ساعت کار؟

گفتن نخیر. 7 صبح تا 6-5 عصر. گاهی هم 8-7 شب!

گفتم به نظر تون خیلی زیاد نیست؟

آقاهه با تعجب گفت 12 ساعت زیاد ه؟! گفتم بله. با پایه حقوق 400 تومن و این مسیر طولانی، نصف‌ش هم زیاد ه.

توی آسانسور دوباره بهم تلفن زدن که حتما بیا. قبول نکردم.

ولی خوب شد اون روز رفتم. دخترها همه با حالتی کاملا حق‌به‌جانب می‌گفتن اومدیم ببینیم چی هست اصلا کار تون؟ آگهی‌تون که نصفه‌نیمه بود. بین‌شون من مث عقب‌مونده‌ها بودم از بس ساکت نشسته بودم و هیچی نمی‌پرسیدم. دل‌م سوخت واسه خودم.

بعد هم همه همون جا اعتراض کرده بودن و وایسادیم تبادل نظر. ولی جالب‌ بود که چون داشتن بدگویی می‌کردن، یواش حرف می‌زدن. می‌ترسیدن کسی بشنوه. اون موقع من برعکس همه، بلند حرف می‌زدم. دعوا نداشتم با کسی که مهم نبود بشنون. دروغ نمی‌گفتیم که. داشتیم حرفای چند دقیقه قبل‌شون رو تکرار می‌کردیم. بعضی رفتارهای دخترها رو واقعا درک نمی‌کنم. عادت هم نمی‌کنم بهش گویا.

هر چی فکر کردم بیکاری بهتر ه یا بیگاری، دیدم بیکاری بهتر ه. فکر کردم 6 روز هفته صبح تا شب، سر کار باشی یا در رفت‌وآمد، آخر ش هم انقدر درآمد ت کم باشه که همه‌ش رو خرج رفت‌وآمد و کفش و لباس کنی. چه کاری‌ه خب. بیکاری باز یه فایده‌هایی داره.

سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*از دیشب حرص خوردما
حححرص
حرررص
حرص‌ص‌ص
حححرررص‌ص‌ص
به خاطر ثبت نام اینترنتی مراکز پیام نور استان تهران!
کلی خودم رو هلاک کردم اما اکیپ ۱۰ نفره‌ی اکتشاف‌م نتونستن با شمار‌ه‌ی پیگیری‌م وارد شن و می‌گفتن نامعتبر ه! من هم ایرانی‌بازی درآوردم و امروز صبح، دوباره ثبت نام کردم! در کمال ناباوری شماره‌ی پیگیری جدید، دقیقاً همونی‌ه که قبلاً بهم داده بودن ولی این بار کار می‌کنه. کلاً انگشت به دهن مونده‌م از این همه  تکنولوژی و پیشرفت جهان سومی‌ها! تازه همین یه دونه کد پیگیری رو هم از «معجزه‌ی به‌به» دارم نه سیستم پیام نور!

خب حالا همه باید مشتاق باشن تا بگم معجزه‌ی به‌به دقیقاً چی‌ه.
معجزه‌ی به‌به یعنی در عین سرخوشی و بی‌خیالی، هر کار ت خراب شد، به زور هم شده یه نفس عمیق بکشی و در حالی که از حرص، قلب‌ت نزدیک‌ه وایسه و رگ‌های گردن‌ت قلمبه زده بیرون، بگی به‌به!

اصلاً مهم نیست چقدر روی خودت کنترل داری. باید بتونی بگی به‌به.
من دیشب ۳ ساعت حرص خوردم. با سردرد خوابیدم. با تب بیدار شدم. همه‌ی غم‌های عالم جمع شد روی هم اندازه‌ی کوه دماوند. همه‌ش هم مال من بود. چرا ش برمی‌گرده به کل پروسه‌ی درس خوندن اینجانب از دبیرستان تا الان و کلیه‌ی رویدادهای پیرو این قضیه که در این مقال نمی‌گنجد اما مثنوی هفت من کاغذ ه. نه گفتن‌ش خوشایند ه، نه شنیدن‌ش.

اون وسط هم کامپیوتر م قاطی کرد و الان کلیک می کردی، ۱۰ دقیقه‌ی دیگه هم به رو ش نمیاورد.

صبح دیگه دیدم اینطوری نمیشه. این ثبت نام من باید درست شه حتماً.
به زووووووور گفتم به‌به! واقعاً چه گند قشنگی خورد به ماجرا! کِیف کردم حسابی! به‌به!
بعد نشستم ویندوز نصب کردم. ورژن جدید فایرفاکس نصب کردم. در راستای ایرانی‌بازی فوق الذکر، دوباره ثبت نام کردم و این بار درست شد.

من کلاً مثبت‌اندیش‌م‌ها! الان اصلاً توی فکر این نیستم که باز قرار ه چه گندی بزنن؟ به ثبت نام کاغذی و مصیبت‌های انتخاب واحد هم فکر نمی‌کنم. ابداً..
کلاً فقط به‌به!

سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*عینک‌مان را داده‌ایم ۰.۲۵ نمره‌ش را ببرند بالا. سخت‌مان است بدون عینک، زیاد در نت بچرخیم.

دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*از بچگی‌ش همین مدلی بود. حتی دروغای شاخدار دوستاش رو هم باور می‌کرد. الان هم درباره‌ی خواستگاراش اینطور‌ی‌ه. 

شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*تفکرات مریمی در حال سشوار کشیدن موها ش : چقدر جوون بودن خوب‌ه و ما قدر ش رو نمی‌دونیم. سالمیم نسبتاً همه‌مون، زود یاد می‌گیریم، برای زیبا به نظر رسیدن هم کار مون زیاد سخت نیست چون صورت‌مون چین و چروکی نداره که برای پنهان کردن به ۱۰۰۱ روش متوسل شیم. می‌تونیم هر رنگی دوست داریم، لباس بپوشیم. یه کم بالاتر یا پایین‌تر از سن‌مون لباس بپوشیم و رفتار کنیم. آرزوهای دور و دراز داشته باشیم و با دیدن چهره‌مون توی آینه کِیف کنیم.

همون ۲ جمله‌ی اول رو به دوست‌م گفتم. انقـــــــــــــــــدر استقبال کرد: اوهوم
|-:

موضوع: |-:
Share

*ژانر اینایی که ناز کردن بلد نیستن. بدتر حال آدم رو به هم می‌زنن.

موضوع: |-:
Share

*شاید از اینجا برم. هر چی خواننده‌های بلاگ‌ت بیشتر میشن، احساس راحتی کمتری داری. مخصوصا درباره‌ی آشناترهایی که یواشکی می‌خونن و فرار می‌کنن. که چی واقعا؟

پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*همچنین طبق مصوبه‌ی کمیسیون، صدور گذرنامه برای خانم‌های مجرد زیر 40 سال با موافقت ولی قهری وی و در غیر این صورت، با حکم حاکم شرع امکان‌پذیر است.

یعنی خلاصه یا از یکی باید اجازه بگیری یا مجرد بالای 40 سال باشی که کسی کار به کار ت نداشته باشه. فکر کن!

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*خیلی درس‌خون تشریف داریم، این چیزا رو هم تبلیغ می‌کنن.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*کلا با وبلاگ‌ای دو ستونه اصلا نمی‌تونم ارتباط برقرار کنم.

موضوع: |-:
Share

*جمله‌ی بالا رو همه‌مون صد دفعه شنیدیم و معنی‌ رو هم خوب می‌دونیم. ایمان هم به نظر من، معنی‌ش جانمازآب‌کشیدن و رو گرفتن نیست. اگه کسی واقعا به ذات پاک خدا ایمان داشته باشه، توی رفتار ش کاملا مشخص میشه. اینا هیچی اصلا.

من شنیدم قدیما وقتی جنگ می‌شد، مسلمونا لباس فرم نداشتن که. از روی قیافه و ظاهر شون شناخته می‌شدن. هر کس خیلی تمیز بود، معلوم می‌شد مسلمون‌ه. مسلمونا هیچ‌وقت کثیف نبودن. حمام می‌رفتن. مسواک می‌زدن. عطر می‌زدن. لباسای روشن و تمیز می‌پوشیدن. انقد اهمیت میدن به تمیزی که کاملا از بقیه، قابل تشخیص بودن. تازه اینها مال 1000 سال پیش‌ه.

بعد امروز، دقیقا همین امروز، من بیرون بودم. صدای اذان رو که شنیدم، گفتم برم همین مسجد سر راه نماز بخونم، بعد برم خونه. یعنی شکری خوردم که دیگه در عمر م نخواهم خورد! چشم‌ت روز بد نبینه. به محض اینکه پا م رو گذاشتم داخل مسجد، بوی وحشتناکی زد توی صورت‌م که هیچ‌جوری قابل تحمل نبود.

من قبول دارم که مردها زیاد حساس نیستن. گاهی اگه بهشون تذکر ندی، نمی‌دونن باید دوش بگیرن یا لباس‌شون کثیف شده یا جوراب‌شون بو میده یا هرچی. اما زن‌ها دیگه چه توضیحی دارن برای این کثافت و بوی گند؟

اینا شوهر ندارن؟ بچه ندارن؟ کسی توی خانواده‌شون نیست به این بوی گند شون اعتراض کنه؟ واقعا گریه‌م گرفته بود. نفهمیدم چطوری اومدم بیرون فقط. دیگه هم اونجا نمیرم. دفعه‌ی اول و آخر م بود ایشالا.

یکی‌شون رو می‌شناسم. می‌گفت شما همسایه‌ی مسجدین. چرا توی خونه نماز بخونین؟ من همیشه میرم مسجد برای نماز. بعد خیلی ببخشید ولی هر بار من دیدم‌ش، واقعا بو می‌داد. موهاش چرب. سفید، مشکی، زرد، قهوه‌ای، همه رنگی روی سر ش بود. همیشه هم همینطوری بود.

یه بار گفت من هفته‌ای یه بار بیشتر حموم نمیرم. چه خبر ه هر روز برم حموم؟ اسراف میشه توی مصرف آب!

بابا گناه اسراف آب، گردن من! کدوم گناه؟ آدم بوی گند بده ثواب داره یعنی؟ مسلمونی توی سر م بخوره. آدم باش خب! آدما میرن حموم گریه

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*یه همکار داشتیم. پسر جوونی بود، از من کوچیک‌تر. لاغر و قدبلند و کر کثیف. همیشه مارک لباس زیر ش معلوم بود. دست‌هاش سیاه بود. موهاش آشفته. یه ریختی اصلا. بچه‌ی بدی نبودها اما اصلا تمیز نبود ظاهرش. خونه‌شون توی یه منطقه‌ی شیک غرب تهران بود. وضع مالی‌شون هم خوب بود. همیشه هدفن توی گوش‌ش بود و آهنگ گوش می‌داد. اغلب هم دربست می‌گرفت که راحت برسه شرکت. یعنی وصف‌ش رو می‌شنیدی، می‌گفتی چقد باکلاس‌ه اما امان از وقتی قیافه‌ش رو می‌دیدی. مثلا باید ازش خواهش می‌کردی لطف کنه شلوار ش رو بکشه بالا.

کلا هم زیاد حموم نمی‌رفت. فقط هرازگاهی با اسپری و ادکلن دوش می‌گرفت. همیشه می‌گفت من زیاد لباس نمی‌خرم اما لباس‌هام مارک‌ه. نمی‌تونم هر جا هر لباسی می‌فروشن، بخرم و بپوشم! یعنی لباس خارجی پوشیدن رو واجب می‌دونست اما حمام کردن رو نه.

من سعی می‌کردم اصلا بهش نگاه نکنم. راستش دل‌م به هم می‌خورد از دیدن‌ش. مثلا وقتی سرما می‌خورد، مدام دماغ‌ش رو می‌کشید بالا یا مث بچه‌ها با آستین‌ش بینی‌ش رو پاک می‌کرد! با همون دست‌های سیاه، خوراکی می‌خورد. تازه گاهی میومد کرم می‌خواست از من. خانوم همکار که عملا سر ش جیغ می‌زد که برو عقب وایسا. کرم ندارم من. یه روز هم گفت دارم ولی بهت نمیدم. اگه با اون دستای سیاه بهش دست بزنی، من دیگه حال‌م به هم می‌خوره بخوام بر ش دارم و استفاده کنم ازش.

دفعه‌ی اولی که دیدم اینجوری با اون پسره حرف می‌زنه، خیلی تعجب کردم اما بعدها دیدم هم حق‌ش‌ه، هم اصلا ناراحت نمیشه! می‌خنده حتی. خوش‌ش میاد صدای این خانوم همکار رو دربیاره.

بعد یه روز خانوم همکار بهش گفت فلانی! شب قشنگ برو حموم. این دست‌های کثیف‌ت رو قشنگ بشور با لیف و صابون. یه دست لباس تمیز بپوش. برو سلمونی. این چه قیافه‌ای آخه؟ دوست‌دختر ت حال‌ش به هم نمی‌خوره پیش تو میشینه؟

تا غروب هی بهش می‌گفت امشب حتما برو حموم! اون هم می‌خندید.

اون موقع گفتم چقد زشت! آدم به همکار ش بگه شب حتما برو حموم! ولی الان می‌بینم به بعضیا واقعا باید اینطوری بگی وگرنه از بوی گند، تهوع می‌گیری.

یه چیزی هم هستا. وقتی به یکی اینطوری بگی، بدتر رو ش باز میشه. بعد ممکن‌ه شوخی و جدی، هر چیزی بهت بگه. من هم آدمی نیستم که کلا زیاد به کسی رو بدم. ترجیح میدم همه مقادیری رودرواسی داشته باشن ازم. ولی تا حالا شوخی و جدی قاطی، به 2 نفر گفته‌م که باید برن حموم. هردو شون هم فامیل بودن البته.

ببخشید که رک میگم اما واقعا بو می‌دادن. یعنی اصلا نمی‌تونستم حضور شون رو توی اتاق تحمل کنم. مدام عق می‌زدم. آخر سر به یکی‌شون گفتم فلانی حموم ندارین توی خونه‌تون؟

گفت به خاطر همین هی میری عقب‌تر میشینی؟ خنده

گفتم چی‌ش خنده داره؟ حال‌م داره به هم می‌خوره. خجالت بکش خب. یه ژیلت هم با خودت ببر حتما. تشریف آوردی، این لباسا رو هم نپوش. عجب غلطی کردم. این دفعه خواستم بیام، حتما می‌پرسم حموم رفتی یا نه.

اگه به تو برخورد، به اون برخورد. گفت نمیرم. از آب خوش‌م نمیاد. فعلا که تعطیلات‌ه. حالا هر وقت خواستم برم سر کار، مجبور م برم حموم. اگه به خاطر کار م نبود، حموم که هیچی، مسواک هم نمی‌زدم.

بعد همین آدم رو باید توی خیابون ببینی. با ادکلن دوش می‌گیره. برای خودش مو درست می‌کنه آآآآآآآآآآه. ابرو نقاشی می‌کنه تااااا فرق سر ش. بدون گریم بیرون نمیره اصلا. بعد توی خونه نمیشه کنارش بشینی انقد که کثیف‌ه.

به جان خودم، تمام اینها عین حقیقت‌ه و ذره‌ای اغراق نکردم.

پ.ن: من واقعا آدم خیلی رک و راحتی نیستم اما به هیچ وجه، تحمل بوی بد رو ندارم. اغلب چیزی نمیگم اما سریعا محل رو ترک می‌کنم. توی غار و بیابون که زندگی نمی‌کنیم. مگه یه حموم رفتن، چقد وقت می‌بره؟ یه اسپری مگه چقد قیمت‌ش‌ه؟ مونده‌م این آدمای کثیف کجا زندگی می‌کنن که کسی بهشون اعتراضی نمی‌کنه؟

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*این پست ادمین، من رو یاد اخبار 20:30 چند هفته پیش انداخت. کامران نجف‌زاده، کارنامه‌ی کنکور یه بنده خدایی رو نشون داد که تمام درصد هاش یا صفر بود یا منفی. بعد قبول هم شده بود! نمی‌دونم خنده داره یا گریه دقیقا؟!

پ.ن: فلسفه‌ی ایرانی‌ها

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*گفت چرا رفتی اون مسجد دور؟ توی خیابون خودتون که مسجد هست!

گفتم خب هست ولی خیلی کوچیک‌ه. در واقع یک اتاق بزرگ‌ه که دو قسمت‌ش کردن. اکثرا هم پیرها میرن اونجا. نمیذارن ذره‌ای هوا از در و پنجره بیاد داخل. میگن سرما می‌خوریم. بوی عطر و ادکلن هم که نمیدن. من هم خیلی به این چیزا حساس‌م. تازه کاش فقط همین بود. سخنران‌شون خیلی بی‌سواد ه. اگر هم سواد داره، سخنرانی بلد نیست. مردم رو جذب نمی‌کنه. اونها هم یه ریز با هم حرف می‌زنن. صدای سخنران بین همهمه‌ی جمعیت گم میشه. 2 تا خواهر بی‌نزاکت هم هستن اونجا که داوطلبانه وظیفه‌ی برقراری نظم و انجام کارها رو قبول کردن اما همه‌ش دعوا می‌کنن با مردم. مثلا طرف سن مادربزرگ‌شون رو داره. اینها سر ش نق می‌زنن که چرا پا ت رو دراز کردی؟ درک نمی‌کنن طرف پیر ه و پادرد و کمردرد داره. چه کاری‌ه؟ یه کم دورتر میرم اما این حواشی حذف میشن دیگه. حالا یه چیز بانمک بگم...

گفت بگو.

گفتم آقای سخنران که بعد از نماز، احکام میگه 3-2 روز زوم کرده بود روی خمس. هی می‌گفت مردم! هدیه خمس نداره به فتوای اکثر مراجع. ارثیه هم همینطور. مهریه هم همینطور. شما که زحمت می‌کشید برای روزی حلال، برای کارهای نیک، برای زیارت رفتن، چرا می‌ترسید برید درباره‌ی خمس مشورت کنید؟ به خدا مال‌تون کم نمیشه. بابرکت میشه. وسط سخنرانی، 2 تا خانم، خیلی جدی، سر گونی لپه رو می‌گیرن میارن وسط. می‌ریزنتوی توی یه سینی خیلی بزرگ. بعد هم بشقاب بشقاب میدن دست هر کس که میخواد کمک کنه. هم لپه پاک می‌کنی، هم ارشاد میشی حسابی نیشخند فکر بدی هم نیست. خیلیا دوست دارن کمک کنن اما جایی رو ندارن. این بهترین کار ه.

گفت مریمی مطمئنی اینا برای غذاهای هیات‌ه؟

گفتم آره ولی من نمی‌دونم قرار ه مثلا ظهر عاشورا یهو خیلی قیمه بپزن یا اینکه هر شب شام میدن. من هیچ‌وقت تا 9-8 شب نمونده‌م راستش.

گفت نه. آخه حبوبات پاک‌شده کیلویی 300-200 تومن گرون‌تر ه. نکنه از مردم کار می‌کشن می‌برن می‌فروشن؟ نکنه حبوبات خونه‌ی خودشون رو میارن؟

گفتم چطور چنین فکری به ذهن‌ت رسید؟ واقعا مونده‌م با این همه بدبینی چطور زنده‌ای اصلا؟ خنثی

موضوع: |-:
Share

*شارژ نت خیلی زود تموم میشه توی خونه‌ی ما. هم من استفاده می‌کنم، هم سیستر، هم خان‌داداش. باز من که خوب‌م. خان‌داداش و سیستر همه‌ش توی صورت‌کتاب‌ن یا فایل دانلود می‌کنن.

بعد این وسط دوست‌م تلفن زده که مریمی میری سایت فلان، فلان چیز رو برام دانلود کنی؟ سخنرانی‌ه و خوب‌ه و اینها. گفتم میرم ببینم پیدا ش می‌کنم؟! الان رفتم پیدا ش کنم. یه آرشیو عریض و طویل‌ه با فایل‌های سنگین. تازه میگه فلش هم ندارم. برام بزن روی دی‌وی‌دی.

نمیخوام دل‌ش رو بشکنم اما این همه فایل رو واقعا دانلود کنم؟ خب برو کتاب‌ش رو بخر. بشین سخنرانی‌ش رو گوش کن. نت نامحدود ندارم من که. این همه دانلود با این سرعت‌های فضایی؟افسوس

پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*هر روز بیشتر از قبل بهم ثابت میشه اکثر آدما ارزش ندارن براشون وقت بذاری. حقیقت تلخی‌ه.کلا نباید دیگران رو خیلی جدی بگیری. یه روزی می‌فهمی هیچ‌وقت خوب نمی‌شناختی‌شون. رفتار آدم‌ها رو باید توی موقعیت دید. و متاسفانه اکثر آدم‌ها ناامیدکننده‌ن.

میخوام کمتر مهربون باشم.

چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*هرگز خودتان را برای من لوس نکنید. حوصله‌ی این مسخره‌بازی‌های کودکانه را ندارم. فقط یادتان باشد اگر بیرون رفتید، در را پشت سر تان ببندید و دیگر هرگز بازنگردید. ما همیشه یکی بهتر از شما برای خودمان پیدا می‌کنیم. جایتان خالی نمی‌ماند. خیال‌تان تخت!

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*تعریف می‌کنه که استراحت مطلق بوده و تازه چند روز ه برگشته سر کار.

فکر می‌کنم چقد سخت‌ه بارداری. بعد کارمند هم باشی. کارهای خونه هم به عهده‌ت باشه.

تعریف می‌کنه که کلی وام گرفته برای خرید خونه و وسایل نو. چون شوهرش به تنهایی نمی‌تونسته همه رو تامین کنه. برای همین همیشه به فکر این‌ه که قسط‌ها رو سر موقع بپردازه تا زودتر تموم شن بدهی‌هاش.

بعد میگه دارم فکر می‌کنم پول جور کنم ماشین بخرم.

میگم ماشین که دارین.

میگه شوهرم اون ماشین رو بهم نمیده. میگه تو نمی‌تونی باهاش رانندگی کنی. تیز ه. خطرناک‌ه. کار دست خودت میدی. از اول هم دوست نداشت من رانندگی کنم. باید بکی برای خودم بخرم. با کار بیرون و بچه‌ای که چند ماه دیگه به دنیا میاد، لازم‌م میشه.

میگم ول کن تو رو خدا. استرس بدهی‌های قبلی‌ت کم‌ه که میخوای یکی دیگه هم بهش اضافه کنی؟ مسئولیت کمتر، اعصاب آروم‌تر. اگه تو مامان‌ش هستی، شوهرت هم باباش‌ه. یعنی از الان داری بهش می‌فهمونی که دکتر بردن و مهد بردن و آوردن‌ش کاملا با تو ئه؟ ماشین هم داشته باشی دیگه واویلا.

گوش نمیده بهم. میگه نه. لازم‌م میشه.

میگم خب برو بخر پس. فقط نیای نق بزنی شوهرم خوش‌به‌حال‌ش شده و پدر من دراومده‌ها آخ

پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*لطفا هر ساعتی از شبانه‌روز یادم افتادید، بهم تلفن نزنید. ممنون که به یادم هستین ولی من هم آدم‌م. گاهی می‌خوابم. گاهی کار دارم. اغلب اوقات هم حوصله‌ی تلفنی صحبت کردن رو ندارم. خواهش می‌کنم. لطفا.

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*توی اتاق خواب داریم صحبت می‌کنیم. صدای قیژژژژژژژژژژ میاد. با تعجب برمی‌گردم سمت مامان: چی بود؟

- صدای در کمد همسایه بالایی!

من: مگه میشه؟ خنثی

- چرا نمیشه؟ در کمد شون رو باید روغن‌کاری کنن که نمی‌کنن.

من: خب بگیم بهشون.

- والا آخرین بار بهش گفتم که صدای قرآن گوش دادن ماه رمضون‌ش انقد بلند ه که نمیذاره من بخوابم. اخم‌ کرد و قیافه گرفت. من هم دیگه نمیگم.

من: خب بیخود کرد اخم کرد. اگه واقعا نمی‌شنوه، سمعک بگیره. نمیشه همه سرسام بگیرن به خاطر ضعف شنوایی یک نفر. تازه این طبقه هم نیست. طبقه‌ی بالاست.

چند ساعت بعد

قیژژژژژژژژژژژژژژژژ

من: مامان؟ باز در کمد شون بود؟

- نه. این در ورودی‌ه! نیشخند نشنیدی قبل‌ش در پارکینگ رو کوبید به هم و توی پله‌ها می‌دوید؟ (در اینجا نامبرده، پسر خانوم مذکور ه، نه خودش)

من: واقعا روغن‌کاری لولای در انقد سخت‌ه؟

چند ساعت بعدتر

قیییییییییییژژژ

من: مامان!

- هیچی نیست. در حمام‌شون‌ه منتظر

چند ساعت بعدترتر

قققققققققققققققیژژژژژ

من: خنثی

مامان: در اتاق خواب بود.

توضیح اینکه پسر شون تا 3 صبح در حال باز و بسته کردن درها بود. فکر کنم داشت جسدی چیزی رو توی کمد جامی‌داد وگرنه آدم چرا باید تا 3 صبح 300 بار در کمد رو باز کنه و ببنده؟

شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*کامنت میذارم. هی می‌نویسه "امکان درج کامنت تبلیغاتی وجود ندارد"!

جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*کلا توی مود نیستم...

پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*در راستای "به عمل کار برآید، به سخنرانی نیست"، توصیه می‌شود به لکچرهای دیگران، اهمیت چندانی ندهید. بلکه منتظر فرصتی باشید تا ببینید آنها در عمل، چند مرده حلاجند. به تجربه ثابت شده آنهایی که می‌گویند ما فلان‌طور نیستیم، اتفاقا خیلی هم فلان‌طور هستند. فقط موقعیت‌ش برایشان پیش نیامده.

 

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*فکر کن اتیکت زده هفتصدهزار ریال. روی یه مانتو. 700 هزار! روی یه کفش اتیکت زده 1 میلیون و 200 هزار ریال. یعنی "ریال" چقدر باارزش‌ه که برای یه کفش، باید بیشتر از 1 میلیون تا ش رو بپردازی.

دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*هر دفعه من رو می‌بینه، میشینه به درددل‌کردن. هم دل‌م برای اون می‌سوزه که انقدر دل‌ش پر ه که میخواد برای من حرف بزنه، هم دل‌م برای خودم می‌سوزه که مجبورم ناله‌های بی‌سرانجام‌ش رو بشنوم. از همه بدتر اینکه نه هم‌سن‌وسال هستیم، نه اصلا بد گفتن از شوهری که سال‌ها باهاش زندگی کردی، فایده‌ای داره!

ماجرا این‌ه که شوهر ایشون ظاهرا خیلی بدبین و شکاک‌ه. بی‌خیال هم هست. مثلا از مردم مقادیری سکه قرض گرفته اما حاضر نیست پس‌شون بده. میگه به قیمت قدیم بهشون پول میدم. خانوم‌ش حرص می‌خوره میگه مردم غلط کردن به تو قرض دادن؟

خانوم میگه پا م پیچیده و درد می‌کنه. میگم برو دکتر. میگه نه، خودش خوب میشه. میگم خب بله ولی شاید دکتر یه دارو بده که خیلی زودتر پا تون خوب شه. میگه شوهرم نمیذاره برم. بدبین‌ه. یواشکی هم برم و بفهمه دیگه هیچی.

گفتم دور از جون شما، دکتر برای اموات که نیست. برای زنده‌هاست ولی مریض میشن. یعنی چی که نمیذاره؟ مگه اسیر گرفته؟

میگه نمیذاره دیگه. به همه چیز بند می‌کنه و دادوفریاد راه میندازه.

می‌بینم نباید با اخلاقای گلادیاتوری‌م زندگی کسی رو براش زهرتر کنم. میگم آدما توی این سن‌وسال عوض نمیشن. شما هم معلوم‌ه خیلی حرص می‌خورید. سر تون رو یه جوری گرم کنید کمتر حرص بخورید و فکر و خیال کنید.

اول اصرار می‌کنه که داره آلزایمر می‌گیره. می‌خندم میگم سعی نکنید قبول کنم! مشکل شما فقط این‌ه که تمرکز تون روی اتفاقای بد گذشته‌ست. میگه آره آره. بعد دوباره تعریف می‌کنه که شوهر ش خیلی بدپیله‌ست و برای رفتن پیش دکتر مغز و اعصاب، بهش ماشین داده اما برای دانشگاه رفتن گفته ماشین رو میخوام و نمیدم.

با استیصال میگم با تاکسی رفتن بهتره. آدم توی ترافیک وحشتناک فلان خیابون نمی‌مونه. مجبور هم نمیشید دنبال جای پارک بگردید و احیانا جریمه بشید و فلان. و فکر می‌کنم چطور با مادر ش میره پیش دکتر مغز و اعصاب اما برای پیچ‌خوردن پا ش دکتر نمیره؟

بعد فکر می‌کنم شاید این آدم به 1001 دلیل، این ناله کردن رو دوست داره؟ شاید اصلا شوهرش اینجوری‌ها هم نباشه.

بعدتر فکر می‌کنم کم نیستن آدمایی که به اجبار به زندگی مشترک‌شون ادامه میدن. به خاطر اینکه مثلا بچه‌ دارن، خونه ندارن، شغل ندارن، نمیخوان مهر طلاق بهشون بخوره و هزار جور قصه‌ی دیگه.

این روزها برای دوست‌م خواستگار اومده. من هم آدمی نیستم که برای خواستگاری ذوق کنم. به جا ش یک بند نصیحت می‌کنم و نق می‌زنم. نذاشتم دوست‌م 2 دقیقه برای خودش ذوق کنه. هی میگم این رو بپرس. اون رو چک کن. فلان چیز رو باور نکن. به قول‌ها و وعده‌ها زیاد اعتماد نکن. مردها اینطوری‌ن. منظور ش فلان بوده.

هی میگم و میگم و میگم. جای دوست‌م بودم حتما کلافه می‌شدم. اون ولی تشکر هم می‌کنه طفلی. بد ه آدم زیادی حواس‌ش جمع باشه. کسی نمی‌تونه خر م کنه اینطوری آخ

یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*با ذوق میگه رفته‌م یه گردنبند بلند بدل خریده‌م عین طلا! میخوام از روی مانتو بندازم گردن‌م برم بیرون. بعد که یکی اومد کیف‌م رو به زور ببره، گردنبند ه رو دربیارم پرت کنم جلو ش. اون هم فکر کنه طلا ست. برداره و بره عینک

یعنی رفته پول داده گردنبند خریده برای اینکه دزد، جذب کنه. فکر کن فقط کلافه

یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*ژانر اینایی که منتظر ن ببینن اخلاق کی گه شده، بشن 100 بار گه‌تر از اون! خب 1% هم احتمال بده شاید طرف یه دردی داره. یه مرگ‌ش هست. میخوای بگی چی؟ من می‌تونم بی‌دلیل از تو هم گه‌تر باشم؟ خب خوش به سعادت‌ت واقعا. از هر کسی برنمیادها. قدر خودت رو بدون.

موضوع: |-:
Share

*اپیلاسیون و وکس صورت آقایان

موضوع: |-:
Share

*وقتی از اونجا رد میشم، حس فرشته‌های نگهبان رو دارم که باید اعمال ملت رو بنویسن. همیشه هم گیر می‌کنم روی پسر عطرفروش. یعنی باید ببینی‌ش. اگه با یه سیبیل‌کلفت بری خرید، خیلی جدی‌ه. کار ش رو انجام میده، پول‌ش رو می‌گیره و تموم. اما کافی‌ه چشم‌ش به 4 تا ضعیفه‌ی بزک‌کرده بیفتد. دیگه هیچی. فروش یه شیشه عطر رو 45 دقیقه طول میده!

انقدر مزه می‌ریزه، حرف می‌زنه، قصه میگه، تعریف و تمجید الکی می‌کنه، می‌خنده، شوخی می‌کنه و خودش رو برای دخترا لوس می‌کنه که بیا و ببین. من به گناه و صواب‌ش کاری ندارم. جلف‌ه این حرکات.

یه بار هم با سیستر رفته بودیم عطر بخریم. آقاهه یه عطر زد روی دست سیستر. گفت این بنفش‌ه. عطر توئه. تو بنفشی. عطر رو زد. بعد دست سیستر رو گرفت 6 دور توی هوا دایره‌وار چرخوند. گفت برو یه دور بزن بگو چطوری‌ه.

من هم که مطابق معمول خنثی بودم. یه کم به قیافه‌ی جدی‌م نگاه کرد. یه عطر دیگه رو روی گردن‌م اسپری کرد از دور. گفت تو قرمزی. این عطر توئه. یه دور بزن ببین چطوری‌ه.

اومدیم بیرون. گفتم مردک زور ش میاد 4 تا عطر بیاره بو کنی. یه دونه میاره میگه این عطر توئه، من کار م این‌ه و خودم بلدم! مردک جلف.

سیستر خندید گفت این کار ش با زن‌هاست. اگه این لوس‌بازی‌ها رو درنیاره مشتری‌هاش نصف میشن. گفتم من یکی که ازش کوفت هم نمی‌خرم.

بیچاره زن‌های اینها. لابد فکر می‌کنن شوهراشون قد کارگرهای معدن زحمت می‌کشن آخ

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*باز ترم جدید آقای همکار خوش‌اخلاق شروع شد، من بیچاره شدم. یکی دیگه دانشجو شده، من باید شب‌ها بیدار بمونم تحقیق و ترجمه بنویسم! انصاف‌ه اینجوری آخه؟ تا ۲ شب بیدار موندم ترجمه‌ها ش رو نوشتم، وسطاش هم تا دل‌م خواست دری وری!

چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*خاله‌جان چند سال پیش می‌گفت که سن دوست‌دختر/دوست‌پسر داشتن رسیده به سن دبستان ولی خب بعضی چیزا هست که آدم دوست نداره باور کنه. واقعا انگیزه‌شون چی‌ه یعنی؟

والا سنگین‌ترین خلافی که من در دوران راهنمایی شاهد ش بودم دخترای دبیرستانی‌ای بودن که دوست‌پسر داشتن، اون هم یواشکی کاملا. بعد که دبیرستان بودم، یه همکلاسی داشتیم که توی راه مدرسه با یکی دوست شد و کلی با هم می‌رفتن و میومدن و طبیعتا هدف‌شون ازدواج بود و صد البته به هم خورد شکر خدا...

پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

*سارا پیشنهاد داد که الان ساز نخرم. گفت بیا سنتور من رو امانت ببر، چند وقت پیش‌ت باشه. بعد اگه خوش‌ت اومد و خواستی ادامه بدی برو یکی برای خودت بخر.

امروز رفتم ازش گرفتم‌ش، اما هر چی می‌کوبم روی سیم‌هاش، صدا نمیده! من کلاً دست‌م سنگین‌ه اگه کسی رو بزنم! اما حتی با خودکار انقدر آروم و ملایم می‌نویسم که نوشته‌هام همیشه کمرنگ‌ن. برای همین معمولاً اگه بخوام متن‌م واضح باشه یا تایپ‌ش می‌کنم یا با خودکارایی می‌نویسم که پررنگ‌تر از معمول باشن. حالا فکر کن بخوام با همون ملاطفت ساز بزنم! خب صدا ش درنمیاد دیگه!

موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers