*مریمی یه چیزی شده!

من: چی شده؟

 

- یعنی یه کاری کردم. بعدش خیلی خجالت کشیدم.

شروع کرد به پیچوندن موهاش دور انگشت‌ش...

من: چی کار کردی؟

 

- قهر کردم باهاش.

من: باز هم؟

 

سر ش رو انداخت پایین. گفتم مشکل‌ت چی‌ه واقعا؟ یا حل‌ش کن یا این آدم رو کلا حذف کن. نه تو اذیت شی، نه اون.

- بهم گفت اخلاق‌م بد ه.

من: دقیقا همینجوری گفت؟

 

- نه. گفت این کار ت خیلی بد ه که وقتی از آدم عصبانی یا ناراحت میشی، کل رابطه رو می‌بری زیر سوال. اصلا چرا انقد سریع عصبانی میشی؟ من که کاری نکردم عزیزم. بهت گفته بودم اون تایم کشیک هستم و گوشی‌ اصلا دست‌م نیست که بتونم تلفن‌ت رو جواب بدم.

من: واقعا کشیک بوده؟

- آره.

 

من: تو به خاطر یه حرکت، همه چیز رو زیر سوال بردی؟

- آره. بار چندم‌ه این کار رو کردم. خودم خیلی خجالت کشیدم. دوست‌پسر قبلی‌م سر یه جریان مسخره یهو گفت اصلا نمیخوام ببینم‌ت و ممنون به خاطر همه‌ی خوبی‌هات. بعد هم تموم... فکر کنم من هم همین کار رو کردم الان. خواستم اگه قرار ه تموم شه من تموم‌ش کرده باشم.

 

من: دوست‌پسر قبلی‌ت از اول‌ش یه چیزی‌ش می‌شد. کسی هم که دنبال بهانه باشه بالاخره جور ش می‌کنه. ولی تو چرا اینجوری می‌کنی؟ این رو نمی‌فهمم.

- بد کردم دیگه. خودم می‌دونم. البته به رو م نیاوردما ولی خب دیگه... تازه من قهر کردم و دیگه تلفن هم نزدم. خودش معتقد ه قرار تلفنی مال کسانی‌ه که فقط میخوان اوضاع رو سمبل‌کاری کنن. فقط به دیدار حضوری معتقد ه. از تلفن فقط برای احوال‌پرسی سریع و قرار گذاشتن استفاده می‌کنه. دو روز بعد خودش تلفن زد گفت دل‌ش برام تنگ شده و نمی‌خواسته ناراحت‌م کنه. خواست همدیگه رو ببینیم.

 

من: تو چی گفتی؟

- من در حالی که خودم رو گرفته بودم براش، گفتم حوصله ندارم. بعد هم گفتم وقت ندارم.

 

من: برو گم شو با این اخلاق‌ت.

- خوشبختانه اون رو ش نشد این رو بهم بگه نیشخند گفت خودت رو لوس نکن دیگه. قرار گذاشت برای فردای اون روز. گفتم میام. وقتی هم رفتیم، من باز اخم کرده بودم. طفلی اصلا به رو ش نیاورد. فقط گفت این خوب نیست که یهو همه چیز رو می‌برم زیر سوال. بعد هم ادامه‌ش نداد. گفت برات هدیه گرفتم تا باهام آشتی کنی. یه سکه بهم داد.

 

من: پررو نشی‌ها. همین یه بار بود.

- مریمی تو چقد پررویی. کدوم مشاوری اینجوری با آدم حرف می‌زنه؟

من: حق مشاوره که نمیدی، زبون‌ت هم دراز ه؟ خب مشاور اخلاق گند تو رو نمی‌دونه ولی من که می‌دونم نیشخند

دیروز وقتی داشتم اجاق گاز رو پاک می‌کردم یاد این مکالمه افتادم. وقتی که به جای سابیدن سطح گاز با ابر و اسکاچ و ... از اسپری تمیزکننده استفاده کردم. نه دست‌م داغون شد، نه انرژی زیادی تلف کردم، نه سطح گاز خراب شد. خیلی سریع تمیز شد و تموم.

رابطه‌ها هم همین‌ن. گاهی آدم بیخودی خودش و دیگران رو اذیت می‌کنه فقط چون نمی‌دونه برخورد درست چی می‌تونه باشه.

یه بنده خدایی بود می‌گفت من روان‌شناسی نخوندم اما بلد م چطوری به دخترا مشاوره بدم تا از به هم خوردن روابط جلوگیری کنن. داشت برای خودش تبلیغ می‌کرد توی باشگاه. بهش گفتم وقتی کسی دنبال بهانه‌ست، دلیلی نداره مانع‌ش بشی. میخواد بره؟ خب بره. به زور نگه داشتن‌ش چه ارزشی داره؟

سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*بانوی بهمن ماه به نقل از یک برنامه‌ی رادیویی نوشته به توصیه دین (!!) ازدواج مجدد مردان، امری بدیهی (!!؟) است و باید سازوکار سیـ.ـاست‌گذاری‌های کلان برای حمایت از مردانی که قصد ازدواج مجدد را دارند ایجاد شود! ایشان با اشاره به 10 میلیون زن بی‌شوهر (مجرد و بیوه و مطلقه) فرموند که باید اینها را به مردان متاهل تجویز کرد تا فرصت بچه‌دارشدن را از دست ندهند.

از آقای جعفری پرسیدم یعنی شما حاضرید دخترتان همسر مرد متاهلی شود؟ ایشان گفتند: بله؛ اگر دخترم به 32 سالگی برسد و ازدواج نکرده باشد، بهتر است همسر دوم مرد متاهلی شود تا اینکه از افسردگی به بیمارستان برود.

... فکر می‌کنم ما همه‌ی این 10 میلیون دختر، حاضریم از افسردگی بریم بیمارستان ولی خودمون رو به بهانه‌ی افسرده نشدن و بچه‌دارشدن نندازیم وسط یک زندگی دیگه و وارد یک بازی دو سر باخت نشیم و یک زندگی نصفه‌نیمه رو تجربه نکنیم! تا به حال دیده شده زنی از خیانت شوهرش (شما بخونید ازدواج مجدد به توصیه‌ی دین) راهی بیمارستان و بعدش تیمارستان بشه اما ندیدم دختر مجردی رو که به قول ایشان از افسردگی بره بیمارستان...

از اون گذشته من نمیدونم چرا فقط این قسمت از دین رو بلد هستند؟ یعنی نمی‌دونن ازدواج مجدد با ذکر شرایطی توصیه شده؟ مثلا مرد استطاعت مالی داشته باشد! عدالت داشته باشد و از همه مهم‌تر همسر اول‌ش هم راضی باشد!

بعضی حرفا انقد یه‌جوری‌ن آدم می‌مونه چی بگه. خب فکر کن یکی با هدف افسرده‌نشدن و بچه‌دارشدن بره سر زندگی مردم - با فرض اینکه همه لزوما باید بچه‌دار شن - فکر این رو می‌کنه که همسر اول اون آقا هم از افسردگی میره بیمارستان؟ یا فقط اونایی که در 32 سالگی مجرد ن مهم‌ن، گور پدر روحیه‌ی اونایی که در سن کمتری ازدواج کرده‌ن؟

ضمن اینکه من فکر نمی‌کنم هیچ زنی در شرایط عادی به این ماجرا راضی باشه قلبا و هرگز هم نمیشه هم‌زمان به یک اندازه عاشق دو نفر باشی و عدالت! رو اجرا کنی چون قلب آدم برای یک نفر جا داره. همین که رفتیمیری سراغ دومی، یعنی اولی برات به قدر کافی عزیز نبوده...

 

سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*چند وقت پیش رفته بودم از مربی قالی‌بافی‌م نخ بخرم که دیدم یه خانوم و آقایی اومدن برای سوال کردن درباره‌ی کلاس. من بودم و مربی‌م و مدیر آموزشگاه. مربی‌م توضیح داد براشون اما خانوم‌ه نگران بود مبادا نتونه یاد بگیره.

مربی‌م گفت مریمی هم چیزی از قالی‌بافی نمی‌دونست اما الان بلد ه. از خودش بپرسین. خانوم‌ه با نگاهی پرسش‌گر برگشت سمت من. بهش اطمینان دادم که با کمی دقت، حتما می‌تونه خیلی خوب یاد بگیره. خانوم‌ه با تردید برگشت به شوهر ش نگاه کرد. خودش حدودا 35 ساله بود و شوهر ش خیلی پیرتر. شاید مثلا 20 سال بزرگتر از خانوم‌ه بود. مربی‌م گفت اگر بخوای می‌تونی الان جلسه‌ی رو بشینی یاد بگیری و فردا بیای برای ثبت نام و غیره. اما شوهر ش گفت بعدا مدارک میاریم. مربی‌مون لبخند زد گفت هرجور راحت هستین. رفتن...

مدیر آموزشگاه گفت خوب تبلیغ می‌کنیا. چه می‌کنه شوهر ت از دست زبون تو؟ گفتم دیدین‌ش، سلام من رو هم برسونید نیشخند

امروز رفتم آموزشگاه بپرسم چطور قالی رو از روی دار میارن پایین. دیدم 2 نفر نشسته‌ن دارن حرف می‌زنن! قالی‌هاشون رو هم خیلی خیلی تمیز و شکیل بافته بودن. مربی‌م گفت مریمی این خانوم رو یادت میاد تشویق‌ش می‌کردی بیاد کلاس؟

دیگه سر صحبت باز شد و کلی از کار شون تعریف کردم و درباره‌ی مدل‌های تابلوفرش حرف زدیم و اینا تا اینکه خانوم‌ه گفت 25م عروسی دخترم‌ه! بهش گفتم شوخی می‌کنید؟ گفت نه. جدی میگم. گفتم آخه مگه شما چند سال‌تون‌ه؟

گفت دخترم 18 سال‌ش‌ه. سن خودم رو حدس بزن. گفتم شاید 36-35. گفت آره 35. گفتم من اصلا چشم‌م شور نیست ولی بهتون نمیاد دختر به این سن داشته باشین. گفت دخترام دوقلو ئن. پسر م از دخترا بزرگتر ه ولی!

هنوز این واقعیت رو هضم نکرده بودم که اون یکی خانوم‌ه که اصولا لاغراندام و قرتی‌تر بود، گفت مریمی من چند سال‌م‌ه؟ گفتم شما فکر کنم 2-1 سال از ایشون کوچیک‌ترید. گفت آره آفرین. حالا دختر م چند سال‌ش‌ه؟ گفتم دبستانی باید باشه به نظرم.

گفت دختر کوچیکه‌م 6 سال‌ش‌ه. بزرگ‌ه که 18 ساله‌ست. هرجا با هم میریم فکر می‌کنن من خواهرش‌م. گفتم حق دارن واقعا. اصلا بهتون نمیاد. گفت تو چند سال‌ت‌ه؟

گفتم به نکته‌ی خوبی اشاره کردین نیشخند یه حدس هم شما بزنید. گفتن 26-25. گفتم نع. البته راه نداشت دروغ بگم و تمام دت داشتم فکر می‌کردم الان چشم‌م بزنن چه غلطی کنم؟ نه که خیلی تحفه باشما ولی خب یه لحظه‌ست دیگه. البته زیاد هم طول نکشید چون 2 ساعت بعدش نزدیک بود بین درهای آهنی آسانسور مترو کلا پرس شم! از ترس‌م موقع برگشتن کلا سمت آسانسور نرفتم دیگه.

خلاصه خانوما خداحافظی کردن و رفتن دنبال کلاس انرژی‌درمانی! و البته قبل‌ش هم کلی نصیحت‌م کردن مبدا گول بخورم شوهر کنم. مدیر آموزشگاه می‌گفت یعنی چی که مردا 5-4 تا زن می‌گیرن اما هر زنی حق داره فقط یه شوهر داشته باشه؟ به نظر من که با قانون اینجا ازدواج کردن کلا اشتباهه. دخترا باید فقط صیغه رو قبول کنن. هر وقت هم نخواستن، ول کنن برن. چی‌ه هی این دادگاه اون دادگاه التماس و گریه و زاری؟ مگه عقل آدم کم شده خودش رو بندازه توی دردسر؟

اون خانوم‌ لاغر ه گفت مردای اینجا لیاقت ندارن. هرچی هم باشی چشم‌شون دنبال یه چیز دیگه‌ست. گفتم مگه چی شده؟ اون یکی خانوم‌ه گفت الان این! خوش‌تیپ‌ه. خوشگل هم هست. شاگرد اول دانشگاه‌شون هم هست. خیلی هم سرزبون‌دار و تر و فرز ه. بعد شوهر ش رفته یه زن دیگه گرفته. این هم طلاق گرفته.

مربی‌مون گفت خب همه که مث هم نمیشن. مدیر آموزشگاه گفت مرد بد داریم، زن بد هم داریم. زن خوب داریم، مرد خوب هم هست اما آدم خودش نباید خودش رو گرفتار کنه.

مربی‌م گفت چرا دوباره ازدواج نکردی؟ خانوم‌ه گفت یه خواستگاری داشتم وضع‌ش خیلی خوب بود و ظاهر خیلی موجه و اینا. هر دفعه هم میومد خونه‌ی ما - ! - می‌گفت کارت‌م رو بگیر برو خرید کن برای خودت. خودش می‌موند خونه‌مون. من قبول نمی‌کردم یا فوق‌ش 60-50 تومن بیشتر رو م نمی‌شد خرید کنم. یه بار که باز خواستم برم خرید، دختر بزرگ‌ه‌م گفت مامان نرو خرید. ما کلا با هم درگیریم. این 70ای‌ها خیلی پرروئن. یه چایی بهش میگم دم کن گوش نمیده. فکر می‌کنه کلاس‌ش میاد پایین توی خونه کار کنه.

گفتم عیب نداره. بزرگتر بشه درست میشه. گفت دیگه کی آخه؟ هیچی من رفتم بیرون اما چند دقیقه بعد برگشتم دیدم همون آقای موجه باشخصیت رفته دختر م رو از پشت بـ.ـغل کرده.

البته وقتی اینا رو می‌گفت، تغییری در چهره‌ یا لحن‌ش ندیدم و بقیه‌ش رو هم نگفت. کلا باور نکردم حرف‌ش رو نمی‌دونم چرا. اینا رفتن، بعد دوباره تلفن زدن که آدرس رو پیدا نکرده‌ن. مربی‌م وقتی گوشی رو گذاشت گفت بیخود نیست شوهر ه رفته یکی دیگه رو گرفته. این کلا گیج‌ه. بعد هم خندید.

من فقط نگاه‌ش کردم. داشتم فکر می‌کردم آدم به کی می‌تونه اعتماد کنه؟ اون بنده خدا اومده یه دردلی کرده همینطوری، این خانوم داره مسخره‌ش می‌کنه. اصلا هم نگران نیست که من می‌شناسم‌ش و غیبت میشه یا ممکن‌ه به کسی بخنده و سر خودش بیاد همون ماجرا. حالا خدا می‌دونه پشت سر من چیا گفته. مهم هم نیست البته.

توی این فکرا بودم که گفت مریمی دیدی اون خانوم‌ تپل‌ه چقد قشنگ بافته بود قالی‌ش رو؟ اون روز که اومدن، شوهر ش بهش گفته بود اگه یه روزی تو بتونی قالی ببافی، من اسم‌م رو میذارم جمیله!

گفتم عوض تشویق کردن‌ش‌ بود این حرف؟ من بودم 1 ماه جمیله صدا ش می‌کردم دیگه زبون‌درازی نکنه. به خانوم‌ه گفتم چرا نرفتی امتحان بدی؟ گفت شوهر م گفته نمیخواد!!! نمیخواد امتحان بدی یعنی چی؟ سوال

بعدش یادم افتاد حرف تابلوفرش که بود، من گفتم آدم یه عکسی رو که خیلی دوست داره بده براش نقشه درست کنن همون رو ببافه. خانوم‌ه گفت آره. شوهر م گفته عکس مامان‌ش رو ببافم. صدای شیون حضار

باز توی فکر بودم که مربی‌م گفت این خانوم ازدواج دوم‌ش‌ه. این 3 تا بچه رو از شوهر اولی داره. همین شوهر ش قبلا 2 بار ازدواج کرده بوده. زن اول‌ش بیمارستان روانی بستری شد از اخلاق گند این. دومی هم فرار کرد رفت. این سومی هم 50 بار خودکشی کرده ولی نمرده.

گفتم اون خودکشی نیست. خودزنی‌ه. کسی واقعا بخواد بمیره، بلد ه چطوری تموم‌ش کنه اما کسی که خودزنی می‌کنه نمیخواد بمیره. امیدوار ه یکی پیدا شه نجات‌ش بده.

بد م میاد از آدمای بی‌فکری که چند بار بچه‌دار میشن و دختراشون رو در اولین فرصت، شوهر میدن. نتیجه‌ش میشه همین نارضایتی و طلاق و خودکشی و ... نمیگم هر کی ناراضی‌ و مطلقه‌ست و خودکشی کرده، زیر 18 سال بوده سن ازدواج‌ش ولی شوهردادن یه بچه‌مدرسه‌ای از نظر من، عین جنایت‌ه.

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*این پست، تقدیم می‌شود به حوا: اخطار: تماشای این فیلم، به افراد مجرد، متاهل ناراضی و این اِ ریلیشنشیپ‌هایی که خودشون رو گذاشته‌ن سر کار، توصیه نمی‌شود!

برید اینجا. دکمه‌ی "دانلود رایگان با سرعت پایین" رو بزنید. میره صفحه‌ی بعد. اونجا "ایجاد لینک دانلود" رو بزنید. میره صفحه‌ی بعد. دیکه‌ی دانلود آماده‌ست. بزنید صبر کنید تا دانلود تموم شه.

دوست‌م این فیلم رو با واتس‌اپ برام فرستاد و توضیح داد که واقعی‌ه، نه ساختگی. من 12 سال‌م نیست که با دیدن چنین چیزی خیلی جوگیر شم و به وجد بیام ولی انصافا از مقایسه‌ی خوش‌ذوقی بعضیا با هم‌وطنان خودمون، آدم دل‌ش میخواد بره سر بذاره به بیابون.

10 سال با یکی دوست‌ن. آخر به زور کتک میرن خواستگاری - چون با اینکه میگن طرف مقابل رو خیلی دوست دارن اما بد شون هم نمیاد تنوعی حاصل شه و فرد دیگه‌ای بیاد توی زندگی‌شون - قبل‌ش هم اتمام حجت می‌کنن که ضعیفه! این رو اینطوری بگو. اون رو کلا نگو. قبل از اومدن ما رضایت بابات رو بگیر خودت. میادا مامان‌ت مهریه رو فلان‌قدر بگه مامان من شاکی میشه‌ها.

چند بار هم میرن و میان در قالب آشنایی خانواده‌ها و باقی مراسم متداول. آخر سر هم یه بهانه‌ای پیدا می‌کنن برای اینکه لیست مخارج رو بزنن تو روی طرف. که بفرما. انقد پول گل دادم. انقد پول کیک و شیرینی دادم. انقد پول آژانس دادم. انقد خرج کردم. آخر سر به خاطر حرف فلان فامیل شما اینطوری شد. اصلا من دیگه نیستم. از اول هم تو شروع کردی اگه یاد ت باشه. تو اول توی دانشکده اومدی سلام کردی پرسیدی کلاس استاد فلانی کجا ست. تو اون روز اومدی گفتی بعد از کار بریم بیرون میخوای مشورت کنی باهام. تو اینجوری تو اونجوری. تموم.

متاسف‌م که انقد نگرش‌م منفی‌ه اما اینا رو دیده‌م که میگم. 1 مورد و 2 مورد هم نه. همیشه این برام سوال اومده که چه چیز چنین آدمایی انقد جالب‌ه که دخترای این سرزمین حاضر میشن هر جوری شده باهاشون ادامه بدن؟

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*40: پدر من با ازدواج ما مخالف بود. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم حق داشت به دلایل منطقی اما اون موقع خیلی از دست‌ش حرص می‌خوردم. شوهرم 2 سال تلاش کرد رضایت بابام رو برای ازدواج‌مون جلب کنه. بگذریم که برخورد بابای من هم منطقی نبود و برای پشیمون کردن خانواده ی شوهرم، هیچ رفتار بدی رو از قلم ننداخت.

زندگی‌مون بی‌مشکل نبود. هیچ زندگی‌ای بی‌مشکل نیست یعنی ولی هیچ‌وقت به هم بی‌احترامی نکردیم. همیشه هوای هم رو داشتیم. بعضی وقتا که می‌بینم جوونا توی خیابون سر همسر شون داد می‌زنن و با هم بد حرف می‌زنن، من جای اونا خجالت می‌کشم. خیلی بد شده‌ن جوونای الان. قدیما مردم احترام سر شون می‌شد. توی این همه سال زندگی مشترک، ما یک بار با هم اینطوری برخورد نکردیم. مشکلی هم اگر داشتیم، بیشتر به خاطر دخالت دیگران بوده، خودمون خوب با هم کنار میومدیم. شوهرم همیشه میگه تو رو آسون به دست نیاوردم. معتقد ه مردها قدر چیزی رو که آسون به دست بیارن، نمی‌دونن.

40. ما انقــــــــــــــدر عاشق هم بودیم. اصلا من هیچی حالم نبود. از هیچ کاری‌ش ناراحت نمی‌شدم. آخر سر هم انقد مامان‌م غر زد و ایراد گرفت و پر م کرد که این رو بگو، اون رو بگو طلاق گرفتم. یه وقتایی سیگار اینا می‌کشید اما مرد خوبی بود. الان زن‌ش انقد خوشبخت‌ه. خیلی هم خانوم‌ه. به خاطر بچه‌م، هرازگاهی هم رو می‌بینیم. بچه‌م پیش باباش زندگی می‌کنه. من دوباره شوهر کردم. الان هم خیلی دوست دارم شوهرم رو ولی خب می‌دونی؟ آدم نباید به حرف دیگران از این تصمیما بگیره. اگه عقل داشتم بیخودی ازش جدا نمی‌شدم اون موقع.

50: ازدواج ما کاملا سنتی بود. یه امروز مامان‌م گفت تو نمیخوای زن بگیری؟ بریم دختر خانوم فلانی رو ببینی؟ گفتم بریم. رفتیم یه کم نشستیم. من اسم و سن و شغل‌م رو گفتم. اون هم همینطور. حرف زیادی ردوبدل نشد. اومدیم خونه، مامان‌م گفت چطور بود؟ گفتم دختر خوبی به نظر میاد. قرار عقد گذاشتیم.

اشتباه کردم من. آدم مگه برای زندگی‌ش اینطوری تصمیم می‌گیره؟ الان که انقد آدمای رنگ‌وارنگ دیده‌م، تازه می‌فهمم کی به کی‌ه و چطور زنی باید می‌گرفتم. نمیخوام باهاش بداخلاقی کنم ولی خب، اونی نیست که من میخوام.

50. من قید ازدواج رو زدم. مردای خوب اونایی بودن که رفتن جبهه شهید شدن. کی مونده که سن و باورهاش به من بخوره؟ البته از اول اینطوری نبودما. خیلی دوست داشتم ازدواج کنم، مث همه‌ی دخترا. یه خواستگاری هم داشتم که همه‌جوره بهم می‌خورد. حتی قرار عقد هم گذاشتیم. بعد یکی ناشناس بهم خبر داد که این آقا قبلا ازدواج کرده. به من نگفته بودن. تلفن زدم هرچی از دهن‌م درمیومد بهش گفتم. گفت مساله‌ی مهمی نبوده و حالا بعدا می‌خواسته بگه. مردک شارلاتان! خوش‌ش میومد من هم یه بچه‌ رو بعد چند وقت می‌آوردم بچه‌م‌ه اما مساله‌ی مهمی نبوده که قبل عقد بخوام بگم؟

دیگه من هم بی‌خیال شدم. کلا پرونده‌‌‌ی ازدواج رو بستم گذاشتم کنار. پیش مامان بابام خیلی هم راحت‌م. آرامش دارم. باصداقت کنار هم خوشیم. صبح تا شب هم اگر کار می‌کنم برای این‌ه که به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نکنم. مردای خوب دیگه وجود ندارن. خدا بیامرزه همه‌شون رو.

60. وقتی بهم گفتن فلانی خواسته اجازه بدیم بیاد خواستگاری‌م، فوری گفتم نه. فکر کردم اختلاف سنی‌مون خیلی کم‌ه. کمتر از 2 سال. اما خیلی اصرار می‌کرد. می‌خواست یک ساعت بهش وقت بدم بیاد حرفاش رو بزنه. انقد گفت تا واسطه‌مون دیگه خسته شد. گفت چی میشه 1 ساعت یه مهمون رو بپذیری؟ بشنو حرفاش رو. خوش‌ت نیومد بگو بچه‌ست و سن‌ش کم‌ه و نمیخوام. قبول کردم.

وقتی دیدم‌ش نظرم کاملا عوض شد. گفتم عجب غلطی کردما. خوب شد این انقد اصرار کرد. قبول کردم باهاش ازدواج کنم. سر مهریه بابام داشت همه چیز رو به هم می‌زد. هرچی هم گفتم مگه خودت مهریه دادی که انقد رو ش اصرار داری، قبول نمی‌کرد کوتاه بیاد. باز شوهرم اومد نشست با بابام حرف زد. گفت من حقوق‌م انقدر ه. قیمت خونه‌م انقدر ه. قیمت سکه هم الان این‌ه. این تعداد سکه‌ای که شما میگین میشه خونه‌م به اضافه‌ی چندین سال حقوق‌م. به همون 200 تا رضایت بدین! که اگر خواست، بتونم بپردازم. بابام قبول کرد. گفت این مرد عاقلی‌ه. منطقی‌ه.

یه وقتایی از دست عصبانی میشیم اما خب من زیرسیبیلی رد می‌کنم. همین که آدم سالمی‌ه برام کلی ارزش داره. آدم مگه چی میخواد از زندگی‌ش؟

60. خواستگار برام اومده بود برج زهر مار. شروع کرد آیه‌ی یاس خوندن که شما سن‌ت بالاست دیگه کی‌ میخوای ازدواج کنی کی بچه‌دار شی؟ مهریه هم من ندارم بدم. همون 14 تا خوب‌ه به نظرم. این باید اینطوری باشه، اون باید اونطوری باشه. انقد باید نباید گفت که فقط به احترام مهمون بودن‌ش پرت‌ش نکردم بیرون از خونه.

بعدا شنیدم رفته خواستگاری یه دختر 70ای. با نیش باز هرچی گفته‌ن، گفته چشم. مهریه هم به سلیقه‌ی عروس. که راضی باشه. معتقد ه دخترای 70ای پررنگ‌ولعاب‌تر و شادتر ن. به نظرم یه 50ای برای یه 70ای پیر ه. نمی‌دونم دختر ه چطور قبول کرده.

70. قرار عقد گذاشته بودیم. دوست‌م بود. خیلی هم خوب بودیم با هم. چند سال بود می‌شناختم‌ش. یه شب بچه‌ها زنگ زدن خودت رو برسون زیر پل فلان. رفتم دیدم بله. چه دختر خوبی برای ازدواج انتخاب کردم. نامبرده تمایلی به تعریف کردن بقیه‌ی ماجرا نداشت.

70. ما خیلی عاشق همیم. همین مهم‌ه دیگه. از همه چیز مهم‌تره. اصلا همین که انقد برام طلا خریده یعنی خیلی براش مهم‌م. البته قرار شده همه‌ی خرجا با باباش باشه ولی خب جیب خودش و باباش نداره که. عاشق مهربونی و دیوونه‌بازی‌هاشم. خیلی خوشبخت‌م من.

نتیجه‌ی اخلاقی بحث رو از نظر خودتون بنویسید. کسی شعار نده لطفا. نظر واقعی‌تون رو بگید. کسی هم حق مسخره کردن نظر دیگری رو نداره. خودم عین شیــــــــر بالای سر کامنت‌دونی‌م نیشخند

سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*چرا خط‌ت رو عوض کردی باز؟ عین این جنایتکارا هی رد گم می‌کنی نیشخند

- ازدواج کردم خب!

من: چه ربطی داره؟

- آدم ازدواج می‌کنه، نباید شماره موبایل‌ش رو عوض کنه؟ حرفایی می‌زنیا مریمی!

سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*هیچ‌وقت اهل چت کردن با کسی که اصلا نمی‌شناسم، با هدف وقت‌گذرونی یا آشنایی و دوستی و ... نبوده‌م. البته خیلی پیش اومده کسی از خواننده‌های اینجا ازم کمکی خواسته و من هم سعی کرده‌م براش وقت بذارم و بهش گوش بدم و غیره ولی این فرق داره با چت کردن توی چت‌روم.

دیشب رفتم یک سری به چند تا روم زدم ببینم چطوری‌ه. از اسم‌های یک سری از روم‌ها که بگذریم، داخل‌شون خیلی جالب بود! یک عده بودن که مشخص بود پای ثابت اون روم هستن و حال همدیگه رو می‌پرسیدن و سراغ هم رو می‌گرفتن. بعد در لحظه یه چیزی پیش میومد. همون رو ادامه می‌دادن و کل‌کل می‌کردن. مثلا آی‌دی یکی اقیانوس بود. یکی اشتباه خوند آقایونس. 2 ساعت داشتن هی این رو براش دست می‌گرفتن و پشت هم پی‌ام می‌دادن.

یک عده‌ی دیگه هم بودن که تا می‌رسیدی، می‌خواستن ادد ت کنن بدون اینکه بدونن اصولا کی هستی! تز شون هم این بود که خب آشنا میشیم. بهتر از تنهایی‌ه که. این وسط چند نفر مذکر متاهل - حیف کلمه‌ی "مرد" واقعا - هم مشاهده شدن که معتقد بودن دوستی در حد نت و تلفن و اینها عیبی نداره که! و نمی‌خواستن فکر کنن اگه همسر شون همین کارا رو بکنه چه حسی خواهند داشت. بعضیاشون هم به دروغ متوسل می‌شدن مبنی بر اینکه همسر شون در جریان‌ه اما به دلیل اعتماد بی‌حدوحصر ایرادی ازشون نمی‌گیره.

یعنی یکی بیاد به من بگه اعتماد یعنی چی؟ اینکه من هر غلطی دل‌م خواست بکنم و تو روح‌ت هم خبر نداشته باشه یا خبر هم داشته باشی اما به رو م نیاری چون می‌دونی آدم‌بشو نیستم، اسم‌ش میشه اعتماد؟ آدم باید بیمار باشه که ازدواج کنه، بعد همه‌ش دنبال آی‌دی این و شماره موبایل اون یکی باشه. اسم‌ش رو هم جدیدا میذارن اجتماعی بودن! خدا آخر و عاقبت اینا و بچه‌هایی رو که زیر دست اینا قرار ه تربیت شن به خیر کنه.

Share

*سر کلاس یه پسره هست که دفعه‌ی قبل انقدر با دوست‌دختر ش حرف زد و خندید، همه‌مون کلافه شده بودیم. آخر سر خانوم آبی باهاش دعوا ش شد. هرچی می‌گفت هیس، آروم، ما نمی‌شنویم صدای استاد رو، پسر ه انگار نه انگار. استاد هم از دست‌ش عصبانی شده بود اما هیچی بهش نگفت.

این جلسه پسر ه بیشتر رعایت کرد و اگه تیکه مینداخت، بلند می‌گفت همه‌مون می‌خندیدیم. دل‌م تنگ شده بود برای خندیدن سر کلاس. بعضی وقتا جو یه‌جوری‌ه. آدم از ترک دیوار هم خنده‌ش می‌گیره. دیشب اونجوری شده بودیم همه‌مون. وسط درس و خنده، یهو پسر ه که داشت با دوست‌دختر ش کل‌کل می‌کرد، یهو بلند گفت "چشم‌ت رو بگیره". یکی هم زد به دختر ه.

استاد گفت آدم با یه دختر اینطوری رفتار می‌کنه؟ "چشم‌ت رو بگیره" یعنی چی؟ - کلا استاد روی مودب بودن با خانوما خیلی حساس‌ه. مثلا ما رو به اسم صدا می‌زنه: "مریم"، یا میگه "تو دختر زیبا!" سن بچه‌هاش رو داریم اکثرا - پسر ه گفت خب چی بهش بگم استاد؟ نیشخند بعد برگشت رو به دختر ه، گفت عزیزم! توجه کن!

بعد استاد گفت من وقتی امریکا دانشجو بودم، با یه خانواده‌ای زندگی می‌کردم که اینطور بودن و فلان... کلی ازشون تعریف کرد که آدمای خوبی بودن و من رو مث یه عضو خانواده پذیرفتن و غیره. بعد چند سال هم با دختر شون ازدواج کردم. یه روز رفتیم کلیسا و قول دادیم در شادی و غم، کنار هم باشیم. یه جعبه شیرینی هم بردیم تعارف کردیم و تموم.

خیلی خوش بودیم با هم. همه چیز خوب بود. بعد 6 سال، یه روز اومد گفت عزیزم من میخوام از اینجا برم. کس دیگه‌ای رو پیدا کرده‌م. میخوام با اون باشم. باید جدا شیم.

به اینجا که رسید، یه غمی اومد توی چهره‌ی استاد. فکر نمی‌کردم بعد گذشت این همه سال، هنوز براش مهم باشه اون خاطره‌ی تلخ. تصور م این بود که چون الان زندگی خوبی داره، با یادآوری اون اتفاق، ناراحت نمیشه اما اشتباه می‌کردم.

گفت خب اگر اینجا بود، پسر ه اول می‌گفت زنمی! طلاق‌ت نمیدم! انگار مثلا داره راجع به وسایل‌ش حرف می‌زنه. بعد هم یه چاقو میذاشت زیر گلوی دختر ه که حرف‌ش رو پس بگیره. قلدری دیگه... ولی اونجا اصلا اینطوری نیست. فکر کردم اون هم حق انتخاب داره. اون هم نظر خودش رو داره. یه زمانی دل‌ش خواسته با من باشه. حالا نظر ش عوض شده و دیگه نمیخواد. گفتم باشه. جدا میشیم.

بعد گفت چند دقیقه استراحت... سر ش رو کرد توی کیف و وسایل‌ش... 10 دقیقه بعد یکی از دخترا به استاد گفت آخه مگه میشه؟ اینجا طرف فلج هم میشه، زن‌ش ترک‌ش نمی‌کنه. استاد در جواب‌ش گفت می‌دونی؟ غربی‌ها تمام عشق‌شون توی چشماشون‌ه. همه‌ش همین‌ه. ولی شرقی‌ها عشق‌شون توی قلب‌شون‌ه...

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*ازدواج‌نوشت رو خیلی‌ها می‌خونن و هرازگاهی مطالبی از این دست و این نگاه رو. دیشب داشتم فکر می‌کردم رعایت چه نکته‌هایی باعث میشه رفتار یک مرد، از نظر یک زن، موقر و جذاب به نظر بیاد... رفتارهای خیلی کوچیکی که شاید اصلا مهم به نظر نیان اما واقعا خیلی مهم‌ن.

من چند تا می‌نویسم. شما تکمیل‌ش کنید. ضمنا کسی به کسی نخواهد خندید. راحت باشید.

همیشه تمیز باشه. مجبور نباشم بهش بگم برو دوش بگیر یا لباسات رو عوض کن یا جوراب‌های کثیف‌ت رو توی اتاق ولو نکن.

وقتی من رو می‌بینه، لبخند بزنه. فکر نکنه لبخند زدن، حرکتی رسمی و مختص مهمونی‌ه!

بد نگاه نکنه.

در ماشین رو برام باز کنه. در صورت ایجاد روابط صمیمانه، باز کردن در کافی‌ه و لازم نیست بعد ش بگه "بفرمایید". البته متقابلا ممکن‌ه من هم "متشکرم" رو حذف کنم.

خسیس نباشه.

قدرشناس باشه.

وقت‌شناس باشه.

دروغ نگه و فکر نکنه زن‌جماعت رو میشه راحت پیچوند چون واقعا نمیشه.

بتونه گاهی حرف‌هام رو ترجمه کنه مثلا وقتی میگم نمیخوام حرف بزنم و میخوام تنها باشم، بدونه معنی‌ش این‌ه: یه کم دیگه اصرار کن تا قشنگ برات تعریف کنم چی شده. نمیخوام تنها باشم. میخوام حرف بزنم!

وقتی دوست ندارم جایی برم، به زور نخواد توجیه‌م کنه که باید برم/بریم.

اگه از قیافه‌م تعریف نمی‌کنه، حداقل ایراد هم نگیره تندتند.

مسخره‌م نکنه. وقتی کاری رو خراب می‌کنم، مدام به رو نیاره.

از دستپخت‌م ایراد الکی نگیره. از اون بدتر، با دستپخت مامان‌ش مقایسه نکنه حتی اگه دستپخت مامان‌ش واقعا خیلی بهتر باشه.

وسایل‌م رو به هم نریزه. بی‌اجازه سر کیف‌م نره.

یادش بمونه مثلا فلان خوراکی رو خیلی دوست دارم یا اصلا دوست ندارم.

در حضور مردم، یهو جلف‌بازی درنیاره. مشاهده شده برخی مردان حتی با لباس محلی چین‌چینی اقدام به انجام حرکات موزون در عروسی هم نموده‌اند. (آیکون لب به دندان گزیدن)

موبایل‌ش مث 118 یه‌ریز زنگ نخوره. از اون بدتر این‌ه که پشت خط، دخترهای فامیل باشن همیشه!

توی مهمونی، قاطی زن‌ها ننشینه.

تفاوت شوخ و خوش‌مشری بودن با جلف‌بازی و لودگی کردن رو بدونه.

وقتی میخوام روسری بخرم، نگه "داری که!"

سرخود و بی‌خبر، مهمون دعوت نکنه.

با فروشنده‌ها بگوبخند الکی راه نندازه.

حالا تو بنویس

پ.ن: مینا وقتی کامنت خصوصی میذاری، ایمیل‌ت رو هم نمی‌نویسی چطوری من بهت خبر بدم عزیزم؟ آخ لینکی که فرستادی، عالی بود دختر! خیلی ازت ممنون‌م قلب

شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*دو تا از همکلاسی‌هام همون سال اول، کلی عاشق هم شدن و ازدواج کردن. امروز با هم بودیم همگی. این دو تا هم بودن. روی در کلاس نوشته بود امروز بیاین فلان جا. اونجا تشکیل میشه کلاس ولی عملاً توی ساختمون‌ه راه‌مون ندادن و آبدارچی‌ه گفت بهم گفتن از ۳:۳۰ دیگه تعطیل کنم اینجا رو... خب بیچاره کاره‌ای نیست اصلاً.

پسره وایساد با این آقاهه دعوا. لهجه‌ش رو مسخره کرد، بهش گفت سیگار ش رو خاموش کنه. هرچی به دهن‌ش میومد با توهین‌آمیزترین لحن ممکن گفت که مثلاً بگه من خیلی قاطی‌م و اعصاب ندارم! زن‌ش هم هرهر بهش می‌خندید و می‌گفت ول‌ش کن، بیا بریم.

داشتم فکر می‌کردم دختر ه دل‌ش رو به چی ِ این پسر، خوش کرده. اینکه باباش بهش خونه و ماشین داده کافی‌ه واقعاً؟
یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

*سر کلاس ما، هر کس، یه رنگ‌ه. یه آقای طوسی هست مثلا. هم موهاش طوسی‌ه، هم کت و شلوارهاش. رنگ‌ش، رسما طوسی‌ه.

یه خانوم آبی هست. چون همیشه مشکی یا سورمه‌ای می‌پوشه اما حتما سایه‌ی آبی می‌زنه!

یه خانوم بنفش هست چون موهاش رو کاملا بنفش کرده.

یه خانوم زرد هست که اون هم موهاش رو به کلی، زرد کرده.

من هم نمی‌دونم چه رنگی‌م سر کلاس. شاید بقیه من رو به رنگ خاصی نبینن اما من هر کدوم‌شون رو به یه رنگ خاص می‌بینم.

امروز استاد به شوخی به خانوم زرد گفت چرا دیر اومدی؟ ولنتاین و این حرفا؟ خانوم زرد خندید گفت نه استاد.

استاد گفت بابا یه خری رو پیدا کن شوهر کن خب تو هم. 2 سال بگردی یه خوب‌ش پیدا میشه. خانوم زرد گفت استاد! 20 سال هم بگردم، خوب‌ش پیدا نمیشه. پسرای الان به درد زندگی نمی‌خورن که.

خانوم آبی گفت استاد! من وقتی ازدواج کردم، 31 سال‌م بود. الان تقریبا 1 سال گذشته و من به جرات میگم که ازدواج، زمان‌ش اصلا مهم نیست. چیزی که مهم‌ه، این‌ه که شما با کسی ازدواج کنی که کنارش آرامش داری. صرفا ازدواج کردن، مهم نیست. دیر و زود ش رو هم که بعضیا میگن، من واقعا نمی‌فهمم یعنی چی؟ دیر یعنی چی؟ وقت‌ش، زمانی‌ه که خودت حس کنی زمان مناسبی‌ه و آدم دلخواه‌ت رو پیدا کردی.

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*بعد از این پست گلدونه، داشتم به سوال کذایی چرا ازدواج نمی‌کنی؟ فکر می‌کردم که عملا یک سری اتفاقاتی افتاد تا اینکه یکی از دوستان، اومد منزل ما. حرف از طراحی داخلی و چینش وسایل شد و رسید به جهیزیه و خرج عروسی. خودش جوون‌ه خیلی. شاید 35 ساله باشه. گفت دارم فکر می‌کنم الان یه بیچاره‌ای بخواد جهیزیه بده، باید چی کار کنه با این قیمتا؟ مخصوصا که دخترای الان، همه چیز میخوان و تا مثلا ماشین ظرف‌شویی براشون نخری، کوتاه نمیان.

 

یکی دیگه گفت دخترا بیخود کرده‌ن. منی که خودم ماشین ظرف‌شویی توی خونه‌م ندارم، چرا باید برای دخترم بخرم؟ مثلا بدون ماشین ظرف‌شویی نمیشه زندگی کرد؟

بانوی اولی ادامه داد که بابای من، مهریه‌ی همه‌ی ما رو کم گفت. عروسی رو هم آسون گرفت اما گرفتیم. نه اینکه کلا قید ش رو بزنیم. جهیزیه بردن هم بلدی میخواد. به جای چیزای خیلی بزرگ و گرون که استفاده هم نمیشن یا خورده‌ریزایی که کلی قیمت‌شون‌ه اما به چشم نمیان، واجب هم نیستن، آدم 4 تا وسیله می‌بره که هم لازم‌ه، هم به چشم بیاد نه که کلی خرج کنی، معلوم هم نشه.

مامان گفت مریمی که کلا این رسوم رو زیاد قبول نداره. مخصوصا جشن عروسی رو. بانوی دوم با تعجب نگاه‌م می‌کرد. احتمالا فکر می‌کرد افاده‌ای‌تر از این حرفا باشم. چون من کلا جدی و کم‌حرف‌م، بعید نیست خیلیا فکر کنن ژست می‌گیرم! بانوی اولی گفت واقعا مریمی؟ این کار رو نکنی‌ها. فلان فامیل ما جوگیر شد زمان عروسی‌ش گفت جشن نمیخوام. همینطوری وسایل‌ش رو برداشت رفت خونه‌ی شوهرش. الان 20 سال گذشته. هنوز صدای بوق ماشین عروس می‌شنوه، به پهنای صورت، اشک می‌ریزه. میگه به دل‌م مونده. اصلا این کار رو نکن چون چیزی نیست که بعدا بشه جبران‌ش کرد.

گفتم من کلا خیلی از رسم‌های ایرانی‌ها رو قبول ندارم مخصوصا شکل رایج‌ش رو که فقط باعث عذاب و دردسر ه و معلوم نیست چرا همه‌مون هم انجام‌ش میدیم. یهو گفت راستی مریمی! تو چرا ازدواج نمی‌کنی؟

گفتم شما یه آقای باشخصیت معرفی کن. نامرد ه هر کی ازدواج نکنه. من حوصله‌ی مرد خسیس بچه‌ننه‌ی بی‌نزاکت رو ندارم ضمنا. میخوای انتخاب کنی، یه‌دونه درست‌حسابی‌ش رو انتخاب کن نیشخند

گفت خب راست میگی. این هم حرفی‌هنیشخند

پ.ن: دوستانی که ازدواج‌شون اینترنتی بوده، مرقوم بفرمایند راستش رو به خانواده‌ها گفتن یا چاخان فرموده‌اند؟ ضمنا خیلی بی‌ذوقین. اون همه خودتون رو کشتین برای تموم کردن ماجرای خواستگاری. بعد آخرش نظر تون رو ننوشتین. تا من باشم برای شما سریال ننویسم منتظر

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*اولین مورد آشنایی اینترنتی که تقریبا میشه گفت شاهد ش بودم، دوست‌م بود که بعد از دبیرستان، شدیدا دنبال پسرها بود نمی‌دونم چرا! خودش قاری قرآن بود و خانواده‌ش هم سنتی و مذهبی. برای همین، این حرکت‌ش خیلی برام عجیب بود. حوزه‌ی فعالیت‌ش هم همانا یاهومسنجر بود.

اولین دوست‌ش پسری بود به غایت عوضی. قیافه‌ش داد می‌زد چه‌کاره‌ست. از دوست‌م هم کوچیک‌تر بود اما دوست‌م عاشق‌ش بود وحشتناک. البته خودش می‌گفت که پسره بددهن و بداخلاق‌ه و خانواده‌ی درست‌وحسابی هم نداره اما حاضر نبود ازش دست برداره تا اینکه طی مکالمه‌ای تلفنی، وقتی داشت به مادر پسره شکایت می‌کرد که پسرت دوست‌دخترهای دیگه‌ای هم داره، مادر ایشون فرمودن نکنه فکر کردی قرار ه جز تو با کسی نباشه؟

مورد بعدی‌ش یه پسر ه بود که یا شغل خفنی داشت یا خیلی بلوف می‌زد. احتمالا دومی! آدم ترسناکی بود در کل. تهدید کردن، خوراک‌ش بود. دوست‌م هم عین چی ازش می‌ترسید. یه روز بهش گفتم این چه وضعی‌ه برای خودت ساختی؟ یا از بددهنی و فحاشی طرف می‌ترسی یا از تهدید ش به اینکه لو ت میده؟ اینا قابل اعتماد ن که میخوای باهاشون مثلا ازدواج هم بکنی؟

ولی گوش دوست‌م به این حرفا بدهکار نبود. امکان نداشت قبل از پیدا کردن یه کیس جدید، با قبلی به هم بزنه. مورد سو‌م‌ش، خوب بود ولی. پسره رو دیدم چند دقیقه‌ای. خیلی متین و موقر و حتی خجالتی بود. طفلی خواستگاری هم اومد. سر ایرادای بنی‌اسرائیلی، خانواده‌ی دوست‌م رد ش کردن. نمی‌دونم اینا که از پسر به اون خوبی، ایراد می‌گرفتن، اگه اولی و دومی میومدن خواستگاری، چی کار می‌کردن؟

بعدتر یکی از دوستان اینترنتی‌م اعتراف کرد که وقتی بعد از 4 سال زندگی مشترک، طلاق گرفت، هیچ امیدی به آینده نداشت اما از طریق نت، با آقایی که مث خودش، تا حد زیادی مذهبی بود، آشنا بود و کم‌کم تلفنی و حضوری هم صحبت کردن و وقتی دیدن مشترکات زیادی دارن، آقای مورد نظر، اومد خواستگاری. دوست‌م از ازدواج دوم‌ش خیلی راضی بود و می‌گفت نشده حتی یک بار، یکی از فامیل شوهر، ازدواج قبلی‌م رو به رو م بیاره و ناراحت‌م کنه.

مورد بعدی، یکی از دوستان خارج از کشور بود که همسر ش از خواننده‌های دائمی بلاگ‌ش بوده و بارها درخواست ازدواج‌ش رو مطرح کرده بوده اما دوست‌م اصلا جدی‌ش نمی‌گرفته. بالاخره اصرارهای ایشون، دوست‌م رو وادار می‌کنه جدی‌تر بگیره مساله رو. در نهایت هم ازدواج کردن و کلا از انتخاب‌ش خیلی راضی‌ه.

نفر بعد، یکی از دوستان وبلاگی بود که اول بهم گفت از طریق یک معرف، با همسرش آشنا شده. بعد که دید جنبه دارم، گفت اسم معرف مذکور، سایت همسریابی بوده!

مورد بعدی، یکی دیگه از دوستان وبلاگی‌ه که دیشب اعتراف کرد از طریق بلاگ با شوهرش آشنا شده. خیلی هم بابت این قضیه، راضی‌ه خدا رو شکر.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه مهم نیست چطور با کسی آشنا شی. مهم این‌ه که طرف مقابل، چطور آدمی باشه.

حالا بگو چطور با همسر ت آشنا شدی؟ یا دوست داری چطور این اتفاق بیفته؟

سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*مریمی یه نصیحتی بهت کنم. یه دونه که نه. چند تا...

اول اینکه خیلی کار خوبی کردی که زود ازدواج نکردی. زود، برای یکی میشه 17 سالگی. برای یکی میشه 24 سالگی. خود آدم می‌فهمه وقت‌ش کِی هست. نباید به حرف دیگران توجه کرد در این زمینه. باید ببینی خودت چه موقع، واقعا آمادگی‌ و تمایل داری وگرنه حتما به مشکل برمی‌خوری. ازدواج مشکل‌دار، نبودن‌ش خیلی بهتر از بودن‌ش‌ه.

بعد اینکه واقعا آدما رو نمیشه شناخت. یعنی زیاد فرقی نمی‌کنه 6 ماه با کسی نامزد باشی یا 6 سال. اگه قرار باشه چیزی درباره‌ی کسی بفهمی، همون روزهای اول یا نهایتا ماه‌های اول نفهمی. ابعاد پنهان شخصیت مردم رو هم نمیشه در روزهای گل و بلبل نامزدی کشف کرد. باید موقعیت‌ش توی زندگی پیش بیاد. یه جورایی در مقابل عمل انجام شده قرار می‌گیری. تنها کاری که از دست‌ت برمیاد، دعا کردن‌ه. دعا کن یه آدم درست‌وحسابی سر راه‌ت قرار بگیره. هر قدر هم زرنگ و آدم‌شناس باشی باز ممکن‌ه گول بخوری.

دیگه اینکه در مورد ازدواج، هیچ‌وقت به پایین‌تر از خودت راضی نشو. اگه تا حالا ازدواج نکردی، با کسی که قبلا ازدواج ناموفقی داشته، همراه نشو. اون در حد تو نیست. باید بره سراغ یکی مث خودش. اگه تو مهندسی، طرف مقابل‌ت نباید دیپلم باشه. باید از تو بالاتر باشه مدرک‌ش. البته از نظر ظاهری بهتره مرد از زن‌ش جذاب‌تر نباشه به نظرم.

اگه تو الان سطح زندگی‌ت این‌ه، بعد از ازدواج، باید بهتر شه، نه بدتر. نباید از شهر بری توی ده زندگی کنی. نباید پایین بیای. باید بودن با اون آدم، تو رو بالا ببره. از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، شخصیتی، همه چیز... کسی که از نظر اقتصادی از تو پایین‌تره به هر دلیلی، نگاه‌ش به زندگی با تو فرق داره. شاید بگی درست میشه اما شاید هم نشه یا بشه اما برات گرون تموم شه.

همیشه خودت رو دست بالا بگیر. چرا پایین بیای؟ من رو که دیدی. تمام این اشتباهات رو مرتکب شدم به خاطر عشق! عشق فقط حرف‌ه. کشک‌ه. وقتی به خاطر عشق، مجبور شی خیلی پایین بیای و از خودت دور شی، کم‌کم دلزده و افسرده میشی. از خودت بد ت میاد که عاشق کسی شدی که باعث شده تو بی‌کلاس و سطح پایین شی.

مردها خیلی پررو ئن. البته شوهر من رو هر کس می‌دید، می‌گفت وای چه مرد ایده‌آلی. تمیز، مودب، خوش‌اخلاق، گشاده‌رو، به وقت‌ش جدی. اهل کار. تحصیل‌کرده. خودساخته. مهربون. روزی رو که ازم خواستگاری کرد، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. گفت من عاشق زندگی مشترک‌م. مهم‌ترین چیز برام آرامش‌ه. آدم باید توی زندگی‌ش متعهد باشه کاملا. اعتماد کنه. زندگی رو رفاقتی دوست دارم. بی‌ دروغ، با گذشت. با صداقت.

گفت خانواده‌ی تو میشن خانواده‌ی من. دیگه "من" معنی نداره. باید بگیم "ما". تمام زندگی‌مون بر اساس همین "ما" باشه. منفعت هردومون رو در نظر بگیریم. بزرگ‌ترین آرزوی من، بودن با توئه. هرگز فکر نمی‌کردم بتونم عاشق شم.

انقدر زیر گوش‌م خوند تا قبول کردم. اوایل همه چیز عالی بود. یعنی من خیلی ذوق داشتم. انگار روی ابرها راه می‌رفتم. البته کم‌کم داشتم متوجه تفاوت‌هامون می‌شدم اما فکر کردم هیچ 2 تا آدمی، عین هم نیستن. به هر حال ما تربیت و فرهنگ و زندگی‌مون، خیلی متفاوت بوده. زمان می‌بره تا با هم هماهنگ شیم.

برخلاف تصور من، شوهرم خیلی سخت، پول خرج می‌کرد. مثلا رستوران رفتن براش مراسم خیلی خاصی بود! بعد فهمیدم خانوادگی دنبال تفریحات بی‌خرج‌ن. پارک هم می‌رفتن، هیچی نمی‌خریدن بخورن. من چند بار با خودم خوراکی بردم. گفتم بذار یاد بگیره و بدونه من اینطوری عادت دارم اما به رو ش نیاورد. باهوش‌تر از این بود که بگم نفهمیده. به رو ش نیاورد که همیشه من خرج کنم.

از نظر ش خرید عید حتما باید انجام می‌شد و خریدهای مواقع دیگه، فقط در موارد ضروری انجام می‌شد و لاغیر. نمی‌فهمید من چرا همه‌ی سال ممکن‌ه برم خرید کنم. توی دوران کودکی‌ش متوقف شده بود انگار. یه روز بهم گفت خیلی ولخرج‌م. من هم بهش گفتم خیلی خسیسی.

کاش مشکل همین بود. تعریف تعهد از دید من و اون، خیلی متفاوت بود. از نظر من، دلیلی نداشت مرد متاهل، شماره‌ی تمام زن‌های فامیل و دوست و همسایه و همکار و آشنا رو توی گوشی‌ش داشته باشه و براشون مدام ایمیل، فوروارد کنه. چی کار داره با زن‌های مردم؟ شوهرم می‌گفت تو مردم‌گریزی. کسی من رو نمی‌خوره اگه بشینیم مث آدمیزاد، صحبت کنیم. تو به حرف زدن من با زن‌های دیگه هم حسودی‌ت میشه؟ می‌ترسی مخ‌م رو بزنن؟ بهم اعتماد نداری اصلا.

اوایل می‌گفتم به تو اعتماد دارم. به زن‌ها اعتماد ندارم. یه روز خیلی حرص‌م گرفت. گفتم نه. به تو هم اعتماد ندارم. چی کار کردی برای جلب اعتماد من؟ گفت اگه مشکل‌ت 4 تا شماره تلفن‌ه، تو هم برو 40 تا شماره سیو کن توی گوشی‌ت. اصلا زنگ بزن به خواستگارهای قبلی‌ت حال‌شون رو بپرس. من بهت اعتماد دارم. ناراحت هم نمیشم.

کم‌کم فهمیدم بی‌خیال‌تر از این حرفاست. حتی حجاب من هم براش مهم نبود. یه بار از دهن‌ش پرید گفت لخ.ت نگردی، کافی‌ه. ولی می‌دونی مریمی؟ من دوست داشتم شوهرم این چیزا یه کم براش مهم باشه. نه اینکه هر روز باهام دعوا کنه موهات رو بپوشون. اما خوش‌م نیومد مثلا من با تاپ بگردم و برای شوهرم مهم نباشه.

یه خط در میون، نماز می‌خوند. وقتایی که مهمون داشتن مامان‌ش اینا، روزه‌ش رو می‌خورد به خاطر مهمونی. اگه نمی‌تونست روزه بگیره یا می‌گفت دل‌م نمیخواد و نمی‌گیرم، عیب نداشت. اما اینکه به خاطر مهمونی این کار رو می‌کرد، این معنی رو داشت که خیلی براش مهم نیست این چیزا. بیشتر محض تفنن‌ه همه چیز. و این با تصویری که قبلا از خودش ساخته بود، خیلی فرق داشت.

چند بار فهمیدم بهم دروغ گفته یا یه چیزایی رو نگفته. به رو ش آوردم. گفت وقتی می‌دونم نق می‌زنی و اعصاب‌م رو داغون می‌کنی، کلا نمیگم که هردومون راحت باشیم.

من رو که دیدی. توی خونه هم ترتمیز می‌گردم همیشه، حتی وقتی تنها باشم. باز شوهرش چشم‌ش دنبال زن‌های دیگه بود. مث ندیدبدیدها بود. من رو پر از عیب‌ و ایراد می‌دید و بقیه به نظرش ایده‌آل بودن.

کاری ندارم چقدر پول دادم به مشاور و روان‌شناس. اون باید درست می‌شد که نشد. از نظر خودش، کار ش درست بود و نیازی به اصلاح نداشت.

کم‌کم چند تا ماموریت! رفت. امید ش به زندگی و آینده بیشتر شده بود. مث روزای اولی که با هم بودیم اما اون دیگه با من نبود. برای خودش زندگی می‌کرد. زندگی رفاقتی از یادش رفته بود. یه روز هم اومد گفت ما به درد هم نمی‌خوریم. پول هم ندارم مهریه‌ت رو بدم. میخوای بمون. میخوای برو. هر وقت داشتم مهریه‌ت رو میدم.

دیگه از گریه و زاری خسته شده بودم. مشاوره هم بی‌فایده بود. گفتم اصل بد، نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است... ذات‌‌ت حقیر و پست‌ه.

مریمی جمع کن این کتابای روان‌شناسی رو. من خودم روان‌شناس‌م این شد زندگی‌م. روان‌شناسی کیلویی چند ه؟ دعا کن گیر آدم نااهل نیفتی. به روضه‌های مردم هم اهمیت نده. مردم، حرف زیاد می‌زنن. به من گفتن بهترین ازدواج، ازدواج با همکار ه چون آدما توی کار، خود واقعی‌شون‌ن.

برای همین من فکر می‌کردم شوهرم رو خیلی خوب می‌شناسم اما الان می‌بینم که نه. آدما توی محیط کار، یه آدم‌ن، توی خونه‌ی پدری، یه آدم دیگه و توی زندگی مشترک، یه آدم متفاوت از قبلی‌ها. من عاشق مهارت‌های شغلی و برخورد اجتماعی شوهرم بودم. فکر می‌کردم وقتی با مردم انقدر منصف و مهربون‌ه، توی خونه با زن‌ش حتما عالی‌ه اما کاملا برعکس بود. بهانه‌ش هم این بود که انرژی ندارم و خسته‌م. گیر نده!

خیلیا هستن که رفتار بیرون و خونه‌شون واقعا فرق داره. فکر نکن وقتی رفتار اجتماعی کسی عالی‌ه، لزوما همسر خوش‌اخلاقی‌ه. اصلا فرق نداره همکلاسی باشی یا همکار یا همسایه. دعا کن گیر آدم متظاهر نیفتی.

یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*به دوست مامان تلفن زدم با اینکه رو م نمی‌شد - کلا یه کم خجالتی‌م - حال‌ش رو پرسیدم. خیلی هم تشکر کردم بابت اینکه برام یه ظرف ترشی خونگی ریخته بود و داده بود مامان برام بیاره. ترشی‌ش عالی بود اما از اون بهتر، محبت‌ش بود. اینکه من رو یادش بود. یادش بود چقدر ترشی دوست دارم.

صبح که تنها نشسته بودم، خاله‌جان تلفن زد. گفت عزیزم دیدم چند روز ه پیداتون نیست، گفتم حال‌تون رو بپرسم. خوبی تو؟ چی کار می‌کنی؟ چرا اینجا نمیای؟

به دوست مامان گفتم اگه برام طلا خریده بودی، انقدر خوشحال نمی‌شدم. به خاله‌جان گفتم خیلی خوشحال شدم وقتی شماره‌ش رو دیدم روی گوشی‌.

اینا رو که برای دوست‌م تعریف کردم، آه کشید و چشماش پر اشک شد. گفتم دل‌ت برای صدای خاله‌ت تنگ شده یا هوس ترشی کردی؟

گفت می‌دونی مریمی؟ خیلی درد ه که کسی رو خیلی دوست داشته باشی و بعد بفهمی اون، جز تو به خیلی‌های دیگه هم فکر می‌کرده در حالی که تو خواستگارهات رو به خاطر اون رد می‌کردی.

مردها همه مث هم‌ن. نباید براشون استثناء قائل شی یا دل‌ت براشون بسوزه. همه‌شون مث هم‌ن. باید فقط به فکر خودت باشی. من با کسی دوست شدم که همه‌جوره ازم پایین‌تر بود. خام حرفاش شدم. فکر کردم چه طرز فکر متفاوتی!

چسبیدم به همون "طرز فکر متفاوت و عالی" و بقیه‌ی کارها یا بهتر بگم، کم‌کاری‌هاش رو ندید گرفتم. هر چند کم‌کم فهمیدم اون طرز فکر عالی هم فقط در حد شعار بوده.

اگه من مرد بودم و دوست‌دختر داشتم و انقدر هم ادعا می‌کردم دوست‌ش دارم، حتما ماهی یه بار می‌بردم‌ش یه گردش درست و حسابی که دل‌ش باز بشه و بدونه خوشحالی‌ش برام مهم‌ه.

یواشکی یه رینگ ظریف براش می‌خریدم حتی اگه نتونه دست‌ش کنه.

براش عیدی و هدیه‌ی تولد می‌‌بردم.

وقتی می‌خواستم برای خودم لباس بخرم، می‌بردم‌ش تا با سلیقه‌ی اون خرید کنم.

همیشه زودتر از اون می‌رسیدم سر قرار که منتظر نمونه. بعد هم می‌بردم دم خونه‌شون می‌رسوندم‌ش.

به خانواده‌ و دوستام معرفی‌ش می‌کردم‌.

اون برای من هیچ‌کدوم این کارا رو نکرد. فقط وعده داد و زبون ریخت و بهانه آورد و دلیل تراشید. اما من دوست‌ش داشتم. نشد یک بار، آهنگی رو که دوست دارم بذاره پای تلفن، گوش بدیم با هم. یا بیاد بگه فلان خوراکی رو که خیلی دوست داری، برات خریده‌م. جز عیدی و هدیه‌ی تولد، هیچ‌کدوم از هدیه‌های ریز و درشت‌م رو جبران نکرد! آره جبران. آدم وقتی محبت می‌کنه، دوست داره محبت ببینه. شاید لوس‌م اما توقع نداشتم انقد خشک باشه رفتار ش باهام. اوج محبت‌ش، قربون صدقه رفتن بود. کم‌کم دیگه همون رو هم تعطیل کرد چون می‌دونست دوست‌ش دارم و لازم نیست برای به دست آوردن دل‌م، تلاش کنه.

شاید توقع هدیه‌ی گرون‌قیمت، توقع زیادی باشه ولی توقع محبت که زیاد نیست. هست؟ می‌دونی کِی ازش متنفر شدم؟ وقتی بهم گفت با محبت‌هام گذاشته‌ بودم‌ش توی رودرواسی وگرنه هیچ‌وقت دوست‌م نداشته! می‌دونستم داره دروغ میگه. هم به خودش، هم به من. ولی دل‌م شکست. شخصیت‌م خورد شد. می‌خواستم بذارم به حساب اینکه دیوانه شده. می‌خواستم فکر کنم با یه دیوانه نمیشه زندگی کرد. ترک‌ش کردم اما بعدا فهمیدم با کس دیگه دوست‌ه. قبول نکرد به خاطر اون، با من اونطوری برخورد کرده. حتی درباره‌ی من، هیچی بهش نگفت بود چون مساله‌ی مهمی نبود.

من بدون ثبت در شناسنامه بهش متعهد بودم اما اون خیلی راحت، کل ماجرا رو "بی‌اهمیت" قلمداد کرد. بهش گفتم خوشحال‌م که فهمیده‌م چقد کثیف و وقیح‌ه. خواست توضیح بده اما ازش خواستم خفه شه و حرف نزنه. ساکت شد.

دل من شکست. به خاطر عدم تعهد اون. الان نه هدیه میخوام، نه محبت. فقط آرزوم‌ه شکستن‌ش رو ببینم حتی اگه دل‌م براش بسوزه. می‌تونی این رو بفهمی؟

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*چند وقت پیش توی یه سایت مشاوره، یه آقایی با لحن خیلی حق‌به‌جانب، کامنت گذاشته بود بدین مضمون: از کجا بفهمم کسی که میرم خواستگاری‌ش، قبلا با کسی دوست بوده یا نه؟

مشاور در جواب‌ش نوشته بود کسی که شما میری خواستگاری‌ش، از کجا بفهمه قبلا با کسی دوست بودی یا نه؟

پسر ه نوشته بود خب من مرد م! این مساله برام مهم‌ه.

مشاور نوشته بود اگه مهم باشه، مهم‌ه. مرد و زن نداره. و به نظر من، اشکال این مساله، برای مردها بیشتر ه تا زن‌ها - مشاور خودش مرد بود - چون زن‌ها وقتی با کسی دوست میشن، خیلی بهش دل می‌بندن و قصد شون، موندن و ازدواج و زندگی‌ه. حالا اگه جور نشه به هر دلیلی، لطمه می‌خورن. اما اکثر پسرها قصد شون فقط خوش بودن و وقت گذروندن‌ه هرچند در ظاهر بگن قصد ازدواج دارن! و احتمال‌ش زیاد ه که بعد مدتی به بهانه‌های مختلف، برن سراغ یه دختر دیگه.

در واقع اونی که به هم می‌زنه، اغلب، پسرها ن. پس توی یه رابطه، دخترها باید حساس‌تر و دقیق‌تر باشن. بعد جالب‌ه که پسرها مدعی هم هستن.

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*گفت مریمی! می‌دونم دعوا م می‌کنی اما میخوام بهت بگم. کلا تو یه طوری‌ای. هم آدم می‌دونه دعوا ش می‌کنی اگه بگه، هم میخواد بهت بگه به هر حال.

گفتم خب بگو ولی ممکن‌ه دعوا ت کنم.

گفت دوست‌پسر سابق‌م رو دیدم چند روز پیش. توی یه رستوران قرار گذاشتیم. یعنی اون خواست. من هم رفتم ببینم‌ش.

گفتم مگه نگفتی ازدواج کرده؟

گفت آره.

گفتم پس چرا هنوز باهاش قرار میذاری؟

گفت قرار اونطوری نبود که. 2 ساعت رفتیم همدیگه رو دیدیم.

گفتم چرا اون وقت؟ زن گرفته و خیال‌ش راحت شده، حالا فیل‌ش یاد هندوستان کرده؟ اون وقت که باهاش دوست بودی چرا قدر ت رو ندونست رفت با یکی دیگه ازدواج کرد؟

سر ش رو انداخت پایین: خب زن‌ش مدرک تحصیلی خیلی بالایی داره. مث خودش. نه یه فوق دیپلم ساده.

ناراحت شدم: عزیزم! آدم بخواد کسی رو دوست داشته باشه برای یه عمر زندگی، با معیار مدرک دانشگاهی طرف رو نمی‌سنجه. اینها بهانه‌ست. اگر هم واقعا این‌ بوده طرز فکر ش، چرا حالا باز اومده سراغ تو؟ مگه تو فوق تخصص داری الان؟

گفت نه. راستش خیلی دل‌ش پر بود. گفت از ازدواج‌ش پشیمون‌ه. گفت فکر می‌کردم این زن، دیگه همه‌چی‌تموم‌ه اما اصلا اینطور نبود. اعصاب نداره. محبت نداره. خودخواهه. روزگار م رو سیاه کرده.

گفتم خیلی ناراحت‌ه طلاق بگیرن. چرا اینا رو به تو میگه؟

گفت داشت درددل می‌کرد.

گفتم اینجور مردا رو می‌شناسم. هم میخوان زن و زندگی‌شون سر جا ش باشه، هم با دوست‌دختر سابق‌شون بگردن و خوش باشن. می‌دونم دوست‌ش داری. فهمیدن‌ش سخت نیست اما اون برای تو ارزشی قائل نشد. مگه مسخره‌ش هستی که هر وقت خواست باشه، هر وقت نخواست نباشه؟ اون شب که فهمیدی ازدواج کرده و 3 روز توی اتاق‌ت خودت رو حبس کردی و زار زدی، کجا بود به درددل‌ت گوش بده؟ بعد 2 سال اومده میگه انتخاب‌ش غلط بوده؟ فدای سر ت. به جهنم. چشم‌ش کور. چرا با اعصاب تو بازی می‌کنه؟

گفت می‌دونستم دعوا م می‌کنی.

گفتم آره. چون داره از حس تو سوء استفاده می‌کنه. اون بد کرد که تو رو پیچوند. بد کرد که رفت ازدواج کرد با یکی دیگه. بد کرد که ازت خواست همدیگه رو ببینید. تو هم بد کردی رفتی دیدن‌ش. اگه تو ازدواج کنی، بعد بفهمی شوهرت با دوست‌دختر سابق‌ش قرار گذاشته، می‌بخشی‌ش؟ ناراحت نمیشی؟

گفت آخه زن اون هم با یکی قرار میذاره.

گفتم اون در حق تو نامردی کرد، درست. اما این دیدار، نامردی تو در حق زن‌ش بود. اون شاید به شوهرش خیا.نت کنه اما به تو که بدی نکرده. حالا منتظری طلاق بگیره بیاد با تو ازدواج کنه؟

گفت راستش هم دوست‌ش دارم، کلی باهاش خاطره دارم، هم اپسیلونی بهش اعتماد ندارم چون ممکن‌ه با دخترای دیگه هم قرار بذاره. برای من مهم نیست طرف قبلا با چند نفر بوده و چه جوری و در چه حدی اما بعد از ازدواج، حق نداره هر کار دل‌ش میخواد بکنه.

گفتم تو با اون، همیشه مث یه اولویت رفتار کردی. اون با تو مث یه گزینه رفتار کرد. تا دید رابطه‌تون داره جدی میشه، بهانه کرد که تو بداخلاقی و تحصیلات‌ کم‌ه و فلان. اخلاق تو قبلا هم همین بود. اگر هم بد شدی، اون گند زد به اخلاق‌ت. تحصیلات‌ت رو هم از اول می‌دونست. بعضی مردا بهترین دختر دنیا هم کنارشون باشه، باز چشم‌شون می‌گرده دنبال یکی بهتر. همیشه یکی هست که از تو جوون‌تر، زیباتر، خوش‌تیپ‌تر و پولدارتر باشه. همیشه کسی هست که تحصیلات‌ش بالاتر باشه و هنر ش بیشتر. اما تو نمی‌تونی همیشه طرف مقابل‌ت رو کنترل کنی. بعضی مردها نمی‌تونن مث آدم رفتار کنن.

بیشتر ناراحت شد.

گفتم به خدا حس‌ت رو می‌فهمم اما نذار بار اذیت‌ت کنه و غیب شه. این آدم فقط به فکر خودش‌ه. کسی که دوست‌دخترش رو دوست داره، نمیره سراغ یکی دیگه. وقتی رفت، دیگه نذار بگرده. مطمئن باش بهت خیا.نت می‌کنه دوباره. تعهد، تعهد ه. فرقی نداره شفاهی باشه یا توی شناسنامه. اون به زن‌ش خیا.نت می‌کنه، از دوست‌دختر ش خجالت بکشه؟ عمرا!

پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*به نظرم فشار روانی طلاق، از مرگ هم بیشتر ه. البته نظر روان‌شناسا متفاوت‌ه. اونا میگن وقتی کسی از همسرش جدا میشه، همیشه یه امیدی داره که شاید طرف آدم شه و برگرده و فلان. اما وقتی کسی رو قهرا ازت جدا می‌کنن، حال‌ت خیلی خراب میشه.

من میگم وقتی کسی مرد، می‌دونی دیگه مرده. دیگه تموم شده. اما وقتی کسی بهت بد می‌کنه و ازش جدا میشی، ته دل‌ت خاطرات‌ت همیشه زنده‌ست. همیشه یه امید کمرنگی داری برای معجزه. برای اینکه همه چیز مث روز اول‌ش درست شه. وای به روزی که اینطوری نشه.

سن‌ش خیلی کم بود وقتی ازدواج کرد. بچه‌دار هم شدن. بعد فهمید شوهرش معتاد شده. چرا و چطور ش رو نمی‌دونم اما معتاد شده بود. ازش جدا شد.

بچه رو هم با خودش نبرد. یه جا کار پیدا کرد و خودش رو زد به بی‌خیالی. توی یه عروسی دیدم‌ش. از همه بیشتر کل می‌کشید و می‌خندید و می‌رقصید. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی ته چشماش یه غمی بود که نمی‌تونستم نبینم. اون غم رو ته چشمای همه‌ی اونایی که طلاق رو تجربه کرده‌ن، دیده‌م. خوب می‌شناسم‌ش.

چند روز پیش فهمیدن شوهرش ترک کرده. پدرشوهر و مادرشوهرش اومدن واسطه شدن که ما ضمانت می‌کنیم پسر مون آدم شده. بیا باهاش ازدواج کن دوباره.

قبول کرد. شاید اگه کم‌سن‌تر بودم، می‌گفتم ول کن بابا. مردی که معتاد شده، دیگه قابل اعتماد نیست. دیگه به درد زندگی نمی‌خوره. البته الان هم به شکل دردناکی فکر می‌کنم وقتی کسی معتاد شه، احتمال اینکه باز بره سراغ اعتیاد، خیلی زیاد ه. اما کی می‌تونه تضمین بده کسی که الان سالم‌ه، فردا معتاد نمیشه؟

اون برگشت سر زندگی‌ش. من دارم فکر می‌کنم گاهی زندگی در عین سادگی، می‌تونه چقدر دردناک و پیچیده و تلخ باشه. اون دوباره ازدواج کرده. من هنوز دارم فکر می‌کنم چقدر برای طلاق‌ش رنج کشید. این همه سال. این همه روز. زن‌ها خیلی بدبخت‌ن. چون همیشه پای احساس‌شون درمیون‌ه.

پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*داشتیم درباره‌ی دانشگاه و انتخاب واحد و اساتید حرف می‌زدیم. یهو شوهرش با عصبانیت گفت بچه جا ش رو خیس کرده. پاشو برو بشور ش.

انقد تعجب کرده بودم از این تذکر خشن و ناگهانی که هیچی نمی‌تونستم بگم. خانوم‌ش با بغض بلند شد بچه رو بغل کرد رفت سمت دستشویی.

بعدا پرسیدم تحصیلات شوهر فلانی چی‌ه؟ و جواب شنیدم که "دانشگاه نرفته". بارها بهم ثابت شده که درک و مدرک هیچ ربطی به هم ندارن ولی چرا مردی که همین الان هم حاضر نیست بره دانشگاه و درس بخونه، با زنی ازدواج می‌کنه که تحصیل‌کرده و شاغل‌ه؟ جالب‌ه که حتی موقع خواستگاری، تاکید کرده بود خانوم‌ش حتما باید شاغل باشه و درآمد داشته باشه! بعد به همین زن تحصیل‌کرده‌ی شاغل مهلت نمیده 4 کلمه از خاطرات دانشگاه‌ش حرف بزنه با کسی.

خب لعنتی! یا تو هم بشین جون بکن، درس بخون، مدرک بگیر یا اگه برات اهمیتی نداره، حسادت نکن پس. تا طرف حرف می‌زنه، جلوی مردم بهش یادآوری می‌کنه باید بره کهنه‌ی بچه بشوره؟

هر کی هر جور دوست داره برداشت کنه ولی من یکی تا حالا ندیدم تحصیلات زنی از شوهر ش بیشتر باشه و به مشکل برنخورن! مردها کلا نمی‌تونن بالاتر از خودشون رو ببینن. منتها همه‌شون سعی نمی‌کنن خودشون رو بالا بکشن. ترجیح میدن دیگران رو پایین بیارن. حتی شده با توهین.

درباره‌ی جامعه‌ای که خیلی از مردها ش نه دوست دارن درس بخونن، نه چشم دارن درس خوندن زن‌شون رو ببینن، چی باید گفت؟

یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*به یکی از دوستان گفتم چرا میشینی وبلاگ این زن‌های دوم رو می‌خونی؟

راستش فکر کردم آمار بالا و لایک و کامنت، اینجور زن‌ها رو تشویق می‌کنه. حرکتی هم که تشویق شه، حتما تکرار میشه! فکر کردم اگه یه روزی یکی از ما بفهمیم همون زن دومی که برای وبلاگ‌ش مشتاق بودیم و لایک می‌زدیم و کامنت میذاشتیم، هووی خودمون‌ه، چه حالی میشیم؟ باز هم ذوق می‌کنیم برای آپدیت شدن بلاگ‌ش؟

یکی از اقوام ما که الان مرد خیلی پیری‌ه، وقتی جوون بود، زندگی خیلی خوبی داشت. خونه‌ی بزرگ، ماشین خوب، درآمد مناسب، زنی که واقعا فرشته بود، زیبا و خوش‌پوش. یه زن اجتماعی و مهمون‌نواز که ماشالا هنوز هم سرزنده و خوش‌پوش و تمیز ه.

این بنده‌ی خدا همون سال‌های جوونی‌ش، یه بار رفت برای یکی از درس‌های یکی از بچه‌هاش، معلم خصوصی بگیره. معلم مذکور، زن مطلقه‌ای بود که 6 متر هم زبون داشت.

راستش من نگاه بد جامعه به زن مطلقه رو اصلا نمی‌پسندم. همیشه میگم وقتی زن و مردی از هم جدا میشن، یعنی با هم - به هر دلیلی - زندگی خوبی نداشته‌ن. بعد چطوری‌ه که اون زن رو خطرناک می‌دونیم و ازش دوری می‌کنیم اما به اون مرد، خیلی احترام میذاریم و دل‌مون براش می‌سوزه حتی؟

یکی از آشناهای ما آقایی بود که برای طلاق‌ش، وکیل گرفت. وکیل‌ش خانوم میانسالی بود از این زن‌های زبر و زرنگ و کارکشته. دیگه دم به دقیقه به این آقا تلفن می‌زد که بیا کار ت دارم. پاشو بیا فلان مدرک‌ت رو بیار. بیا پول بریز به حساب‌م. بیا بیا بیا... راستش نمی‌دونم این کارها دونه‌دونه پیش میومد یا یهو تکلیف کار مشخص بود و خانوم‌ه عمدا طول‌ش می‌داد اما 100 دفعه این آقا رو برد و آورد.

انصافا سرعت کار ش بالا بود و خیلی زود، تکلیف رو مشخص کرد. روز دادگاه هم با آقای موکل‌ش رفته بود. وقتی امضا کردن و تموم شد، طبیعتا همه اعصاب‌شون داغون بود و حال‌شون گرفته! توی اون هاگیر واگیر به یکی از اقوام نزدیک آقای موکل گفته بود من یه دختر جوون دارم که خیلی خوب‌ه و فلان و بهمان‌ه. اگه یه وقت این آقای موکل خواست زن بگیره، شما دختر من رو بهش یادآوری کن!

یعنی هنوز مهر طلاق مرد خشک نشده، مادر دختر اصرار می‌کرد بیا دختر من رو بگیر! فکر کرده بود مثلا چه مورد خوبی یافته برای دختر ش. اصلا هم این پیشنهاد رو بد نمی‌دونست. فکر هم نکرده بود مردی که سال‌ها زندگی مشترک و بعد هم طلاق رو تجربه کرده، حتما با یه دختر مجردی که چنین تجربه‌هایی نداشته به مشکل برمی‌خوره!

ولی فکر نکنم کسی خوش‌ش بیاد بره خواستگاری یک زن مطلقه! خیلی‌ها اصلا کار ندارن دلیل ازدواج چی بوده، مدت‌ش چقدر بوده، چرا به طلاق رسیده. فقط میگن دختر ه طلاق گرفته؟ پس پرروئه به درد زندگی نمی‌خوره!

البته من متاسفانه این پررو شدن رو قبول دارم اما نه فقط برای زن‌ها. هم زن، هم مرد. شاید پررو شدن کلمه‌ی مناسبی برای توصیف این حالت نباشه اما بارها دیده‌م. وقتی کسی میخواد ازدواج کنه، حتی دوست نداره اسم طلاق بیاد وسط. خیلیا لب‌شون رو می‌گزن و میگن قباحت داره و شگون نداره. البته بعضیا هم فیلم‌ش رو بازی می‌کنن که عروس مذکور رو ش نشه یا جرات نکنه مثلا حق طلاق بخواد. یه برچسب هم آماده دارن که: زنی که از اول میگه حق طلاق میخوام، یعنی با فکر طلاق داره میاد برای ازدواج!

این آدما یا احمق‌ن یا ساده. والا اگه همون موقع برگردی به داماد مذکور بگی "در صورت ازدواج با این زن، هرگز نمی‌تونی ازش جدا شی مگه اینکه اون ترک‌ت کنه" به جون خودم قسم می‌خورم که امکان نداره مرد مذکور قبول کنه اون ازدواج رو اما توقع دارن زن‌ها قبول کنن و اعتراضی هم نداشته باشن. اینها رو بارها گفته‌م و دیگه هم حوصله ندارم تکرار شون کنم ولی نمیشه اثر تجربه‌های قبلی رو روی رفتارهای بعدی کلا ندید گرفت.

معلم خصوصی مطلقه‌ی قصه‌ی ما هم هی رفت و اومد و دلبری کرد و خندید و تلفن زد و عشوه اومد تا دل پیرمرد قصه رو که اون زمان جوون بود، برد و کار رسید به ازدواج مجدد!

زن زیباروی قصه که همسر اول بود، خیلی دل‌ش شکست اما زیادی بزرگوار و عاقل بود. به خاطر بچه‌هاش موند. گفت اون زن، شوهرم رو فریب داده. مطمئن‌م خیلی زود پشیمون میشه.

اینها گفتن‌ش آسون‌ه، تحمل‌ش نه! چند سالی گذشت و مرد جوون قصه از زن دوم‌ش صاحب یه بچه هم شد. بعد اختلاف‌ها بالا گرفت و زن دوم اظهار پشیمونی کرد. گفت وقتی زن اول‌ت مونده و ازش بچه داری و خونه و زندگی‌ت سر جا ش‌ه یعنی من این وسط، زیادی‌م! چند صباحی خوش بودی. تقی به توقی بخوره، من رو رها می‌کنی و برمی‌گردی سر زندگی‌ت.

یه روز این بچه‌ت مریض‌ه، یه روز مدرسه‌ی اون یکی جلسه‌ی اولیا مربیان گذاشته. یه روز زن‌ت تلفن می‌زنه کار ت داره، یه روز برادر ش اینها دارن میان خونه‌تون، باید بری بشینی کنار شون. هیچ‌کس هم عشق اول نمیشه. حرف هم بزنم، میگی ناراحتی برو همونجا که بودی. پس من میرم!

بچه‌ش رو گذاشت و رفت. زن اول خیلی تحت فشار بود اما با رفتن زن دوم، جون تازه‌ای گرفت. لبخند فاتحانه‌ای زد و گفت بچه‌ی زن دوم رو مث بچه‌های خودش بزرگ می‌کنه و واقعا هم این کار رو کرد و خود من تا مدت‌ها نمی‌دونستم اون بچه، بچه‌ی زن اول نیست و یادگار هوو ش‌ه!

بچه‌ی زن دوم، سال‌ها بین خونه‌ی پدر و مادر ش در رفت‌وآمد بود. بچه‌ها باعث میشن پدر و مادر همیشه به هم وصل بمونن. یه روز خبر داد که مادر ش مریض شده. مدام اونجا بود. از کسی پولی نخواست اما شاید توقع داشت کسی که روزی شوهر ش بوده، حمایت‌ش کنه. حمایت عاطفی.

زن اول گفت گناه داره. بیارش خونه، ازش پرستاری می‌کنم. مرد قصه مخالف بود اما زن اول، اصرار کرد. فکر نکنید آدم خیلی مومن و مذهبی‌ای‌ه. نه. واقعا نه. از این‌هاست که هم جا بی‌حجاب می‌گرده و به خودش هم می‌رسه. الان هم که پیر و مریض‌ه، همینطور ه.

زن دوم اومد خونه‌ی زن اول، خوابید و پذیرایی شد. چند ساعتی قیافه گرفت. بعد نشست به گریه کردن. که من بهت بد کردم. اگه می‌خواستم ازدواج کنم، باید زن یکی مث خودم می‌شدم. یه مردی که زن‌ش رو طلاق داده یا زن‌ش فوت شده. بد کردم که هووی کسی شدم. این مریضی و فلاکت هم تاوان غلطی‌ه که کردم و نباید می‌کردم. شال‌ها زجر ت دادم. حرص‌ت دادم. عشق‌ت رو ازت گرفتم. خدا هم زده پس سر م. چوب خدا که صدا نداره.

زن دوم به علت همون بیماری فوت شد. زن اول سال‌هاست داره کنار شوهر ش زندگی می‌کنه. من جوون تحصیل‌کرده‌ی امروزی! واقعا نمی‌دونم این عشق بود یا عقل و منطق که باعث شد زن اول بمونه. فکر نکنم در موقعیت مشابه، لحظه‌ای تحمل می‌کردم اون زندگی رو. واقعا نمیشه گفت. باید رفتار آدما رو توی موقعیت دید. برای همین ه که شناخت آدما به این آسونی نیست و زمان زیادی می‌بره. گاهی حتی به بلندی یک عمر زندگی...

الان هر وقت فامیل جمع‌ن و حرف ازدواج میشه، پیرمرد قصه من توی جوونی‌م یه غلطی کردم. پنهان‌ش هم نمی‌کنم. غلط کردم. چشم‌چرونی کردم. هوس‌بازی کردم. سر خودم رو هم کلاه گذاشتم. گفتم ازدواج رسمی‌ه و اشکالی نداره. با دست خودم، شخصیت و اعتبار و زندگی‌م رو نابود کردم. زن و بچه‌م رو عذاب دادم.

زن‌م فرشته بود. خانومی کرد. بزرگواری کرد. موند و من رو جمع‌وجور کرد. همه‌ی زن‌ها مث زن من نمیشن. حق هم دارن. سر تون رو بندازید پایین، مث آدم زندگی‌ کنید. چشم‌تون نچرخه این‌ور و اون‌ور. زنی که میاد هوو ی کس دیگه میشه، خوب نیست. اون زندگی، خوب نمی‌مونه. من یه غلطی کردم، شما نکنید.

اینجا و اینجا رو بخونید. درباره‌ی چندهمسری.. بر سر دوراهی

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*کامنت‌های پست یک سوال از متاهل‌ها رو که دید، عصبانی شد. گفت خیلیاشون حرف می‌زنن مریمی! من با اطمینان بهت میگم خیلی از اینها که میان میگن فقط عشق و ایمان و اخلاق، مهم‌ه، یا مجرد ن و دروغ میگن که متاهل‌ن یا از اول، خونه یا ماشین یا حداقل، پس‌انداز داشته‌ن و دروغ میگن که هیچی نداشته‌ن.

گفت من با تجریه‌ی 10 سال زندگی مشترک دارم بهت میگم. یکی از مسائلی که درباره‌ش خیلی بحث و جدل پیش میاد، مسائل مالی‌ه. شوهر من، اول زندگی، خونه داشت. خیلی کوچیک بود آپارتمان‌ه. خودت دیدی که. ولی داشت به هر حال. همون اول هم که اومد خواستگاری، توی شرایط‌ش، این رو هم گفت. به هر حال، عاشق چشم و ابرو ش که نبودم. اون به خاطر شرایطم اومد جلو. دید محجبه و خانواده‌دار و تحصیل‌کرده‌م. از قیافه‌م هم خوش‌ش اومده بود. اومد خواستگاری.

برای من، ایمان و اخلاق‌ش خیلی مهم بود اما نمیگم مسائل مالی مهم نبود. فکر کن من با کلی عشق، ازدواج کردم. بعدش چی؟ نباید شوهرم اندازه‌ی یه جشن عروسی خیلی ساده، پس‌انداز داشته باشه؟ اصلا عروسی هم نخوام. نباید بتونه یه جای معمولی رو رهن یا اجاره کنه؟ من که قبول نمی‌کردم خونه‌ی مادرشوهر زندگی کنم. خونه‌ی مامان و بابای من هم که نمی‌شد. کجا باید می‌رفتیم؟

گفت بهت قول میدم اینا که میان میگن بعد عقد یهو! فهمیدم خانواده‌ی شوهرم قرار ه بهمون کمک مالی کنن و خونه و ماشین بدن، دروغ میگن. از قبل می‌دونستن که قبول کردن. خیلی از اینا که میگن شوهرم اگه هیچی هم نداشت، قبول‌ش می‌کردم، دروغ میگن. نفس‌شون از جای گرم درمیاد. خیلی از اینا که میان می‌نویسن ما مستاجریم، دیگه صدا ش رو درنمیارن که خونه‌شون رو داده‌ن اجاره تا زودتر قسط‌هاش تموم شه. غیر از این باشه، باید به عقل‌شون شک کرد. فکر نکردن کجا باید برن زندگی کنن؟

بله. اونایی که 15-10 سال قبل ازدواج کردن، حق دارن. راست میگن. اون موقع همه چیز، جور دیگه‌ای بود. قیمت خونه، انقدر نجومی نبود. خدا کمک می‌کنه به آدم. برکت میده به زندگی. اما دلیلی نداره آدم بخواد برای خوب جلوه دادن خودش، انقد راحت، دروغ بگه.

تازه مگه فلانی نبود؟ آرزوهاش رو در قالب واقعیت به خورد مردم می‌داد توی دانشگاه. یادت‌ه می‌گفت خونه‌مون بالای ولی‌عصر ه؟ چند روز پیش خونه‌شون بودم. البته ته ته ولی‌عصر بود نه اون بالا. 50 متر هم بود، نه 150 متر. شیرینی هم داد بابت اینکه بالاخره تونستن خونه بخرن. مردم خیلی راحت دروغ میگن مریمی. بشنو و باور نکن.

پ.ن: لطفا حرفای دوست‌م رو پای من ننویسید. بخواید اینطوری برخورد خشن کنید، مجبورم بعضی مطالب رو رمزی کنم متاسفانه.

Share

*پست قبل، علاوه بر کامنت‌هایی که تایید شدن، کلی هم کامنت خصوصی داشت و خب راستش مضمون اون کامنت‌ها، اغلب، اصلا عشقولانه نبود.

کامنت‌ها رو که می‌خوندم، فکر کردم خط‌کش آدما با هم فرق می‌کنه. مثلا من دوستی دارم که مهریه‌ش 14 سکه‌ست و به نظر ش خیلی هم زیاد ه و شوهر ش بهش لطف کرده. خب؟ ولی مثلا توی خانواده‌ی ما مهریه‌ی 14 سکه‌ای یه جور توهین‌ه بیشتر. خانواده که میگم، منظورم فامیل‌ه، نه مثلا خودم و پدر و مادرم. اغلب فامیل. حالا یه بار تعریف می‌کنم مفصل.

بعد دوست دیگه‌ای دارم که مهریه‌ش 250 سکه بود. گفت بابا م 500 سکه گفت ولی شوهر م براش استدلال کرد که من با وام و پس‌انداز و فلان، فقط همین‌قدر می‌تونم بپذیرم. البته ماجرا مال سال‌ها پیش‌ه که سکه انقدر گرون نبود. اون زمان حساب کرد می‌تونه 250 تا سکه رو هر طور شده، بخره. البته نخریده مسلما! بعد، سر عقد، جوگیر شد و 50 تا سکه اضافه کرد. شد 300 تا. من گفتم 50 تا مال خودت. جا ش بنویس وکالت طلاق. اون هم گفت نه. زن چرا باید بتونه طلاق بگیره؟

دوست‌م گفت من ناراحت شدم اما فکر کردم باید این مساله رو زودتر می‌گفتم، نه سر عقد. گفتم پس بنویسین 313 تا. گفت باشه. همون رو نوشتن.

الان، دوست‌م به نظر ش 313 سکه‌ی طلا زیاد نیست و پشیمون‌ه که چرا هیچ شرطی برای ازدواج نذاشته. هرچند از زندگی‌ش راضی‌ه در کل و مشکل خاصی نداره.

برای همین میگم خط‌کش‌ها فرق می‌کنه. بعد هم اینکه من واقعا این برخورد تون رو دوست داشتم که همه با اسم واقعی‌تون نوشتین، هرچند باور کنید من الان حفظ نیستم کی، چی گفت - مخصوصا کامنت‌های خصوصی - اما کل مبحث، توی ذهن‌م‌ه. بعد توی دنیای واقعی چه دروغ‌هایی که از یک سری دوست‌نما نشنیدم!

مثلا دوستی داشتم که اینجا رو یه زمانی می‌خوند - حوصله کردم لینک مطلب‌ش رو پیدا می‌کنم از آرشیو - و وقتی 18 سال‌ش بود ازدواج کرد. توی دانشگاه دور افتاده بود که ازدواج آسان رو تبلیغ کنه! حالا چرا و به چه انگیزه‌ای، نمی‌دونم! ولی به همه گفت که شوهر من یه شغل نیمه‌وقت داره و دانشجوئه. ما داریم با هم از صفر شروع می‌کنیم. بدون تجملات و ریخت‌وپاش اضافه.

همین خانوم مذهبی‌نما، مهریه‌ش 200 و خورده‌ای سکه بود! جشن نامزدی و عقد و حنابندون و عروسی و پاتختی گرفت مفصل. طوری که مثلا برای عقد ش، لباس عروس پوشید و ماشین عروس و عکاس و آتلیه. بعدها دیدم ماشین خریدن. بعدتر از کسی شنیدم که از همون اول، خونه هم داشتن.

ازش هم بپرسی، یا میگه چرا اسرار زندگی‌م رو به همه بگم؟! یا میگه اینها که چیزی نیست و گفتن نداره!

اینها گفتن نداشت ولی واجب بود دروغ بگه!

هر وقت حرف ازدواج میشه، امکان نداره یاد اون آدم و دروغ‌های شاخدار ش نیفتم.

چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*این سوال رو صادقانه جواب بدید. مطمئن باشید قرار نیست کسی قضاوت‌تون کنه. حتی اگه دوست ندارین اسم‌تون رو بنویسین، بدون اسم، کامنت بذارید ولی لطفا حتما جواب بدید.

اگر شوهر شما، اون زمان که اومد خواستگاری‌تون، خونه نداشت - حالا به اسم خودش یا طبقه‌ی بالای خونه‌ی مامان‌ش یا هر چیزی شبیه این - حاضر بودید باز هم باهاش ازدواج کنید؟

این رو می‌پرسم چون هر کس دور و بر م ازدواج کرده، شوهر ش حتما خونه داشته. کم‌کم پیش‌فرض ذهنی‌م داره میشه اینکه کسی که خونه نداره، نباید ازدواج کنه.

من هم دارم توی همین تهران زندگی می‌کنم و قیمت خونه و اجاره و پول پیش و رهن رو می‌دونم. میخوام ببینم زندگی شما چطوری بوده. هر دلیلی هم داشتین، محترم‌ه.

یکی میگه من عاشق بودم و این آدم رو می‌خواستم. حالا با هر شرایطی. اگه مجبور باشیم بریم توی بیابون چادر بزنیم هم میرم باهاش. چون عاشق‌ش‌ هستم.

یکی میگه اگه کسی من رو دوست داره، باید شان‌م رو در نظر بگیره. من نمی‌تونم مستاجر باشم. هر دقیقه استرس اجاره و صاحبخونه داشته باشم. نمیخوام هر سال اثاثیه‌م رو توی اسباب‌کشی داغون کنم. مجرد بودن بهتر از ازدواج و یه زندگی سخت‌ه. سختی‌های زندگی باعث میشن عشق، یادت بره.

یکی میگه خونه برای شروع زندگی لازم‌ه. حالا عیب نداره که 40 متر ه و مال پدرشوهرم‌ه.

یکی میگه تا 3 دانگ خونه رو به اسم‌م نزده بود، بله رو نگفتم.

یکی میگه خونه رو مامان من داد، شوهرم حتی پول پیش هم نداشت.

تو چی میگی؟ دوست نداری اسم‌ت رو ننویس اما ته دل‌ت چی میگه؟

چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*شیوع این خواستگارهای تلفنی توی مشهد هم داستانی‌ه‌ها. یعنی چی که "من یه پسر دارم. پاشم بیام دختر تو رو ببینم. اگه خوش‌م اومد، پسر م رو هم بیارم ببینه." یعنی چی واقعا؟ خاله‌بازی‌ه؟ متفکر

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*داشتم دستبند رو می‌خوندم. روی این جمله‌ش موندم: فلز به خودی خود ارزشمند نیست. این ما هستیم که به آن ارزش می‌بخشیم.

کامنت آلما هم تامل‌برانگیز بود: اما من به شخصه به این نتیجه رسیدم که نباید از این جور چیزها گذشت... دو تا خواهر من عروسی نداشتن و به خاطر همسران‌شون گذشتند... بعد از چند سال همین شد چماق روی سر شون که: "چون رو دست بابا تون مونده بودین، انقدر ساده زن ما شدین!!!!"
به شخصه اگر بخوام ازدواج کنم، حتما عروسی میخوام. حتما طلا میخوام... اگر عقد هم باشم و طرف آه و ناله کنه، طلاق می گیرم. من اشتباه خواهرهام رو تکرار نمی‌کنم. ابدا.. گر چه پدر م معتقد ه نباید انقدر زود نتیجه‌گیری کنم و عشق به این حرفا نیست... با اینکه از عروسی گرفتن متنفر م و از آتلیه رفتن... اما تحمل‌شون می‌کنم و ازشون نمی‌گذرم.

یک نفر پنجم: عروس خانوم بعدها می‌فهمن که نباید این کار رو در حق یه جنس مذکر می‌کردن! نه اینکه طلا مهم باشه. نه، همچین لطف‌هایی رو مرد جماعت قدر ش رو نمی‌دونه. چون به تجربه دیدم که جماعت ذکور، چقدر نمک‌نشناس‌ه. این رو چند سال پیش از بزرگترا می‌شنیدم می‌گفتم نه! تعداد کمی از مردا اینجوری‌ن ولی الان به این نتیجه رسیدم که تعداد بسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار زیادی از مردا قدر نشناس‌ن و عکس اسم‌شون: نامرد ن!

کامنت مشابه زیاد بود. می‌دونم در کل، به طرف مقابل‌ت بستگی داره اما آدما همیشه زوایای پنهانی دارن که تو ازشون بی‌خبری. کی درست میگه واقعا؟ متفکر

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*چی‌ه باز؟

گفت هیچی. بهش گفتم شما نماز جمعه میرین؟ یهو چشماش گرد شد. برگشت خواهرش رو نگاه کرد. خواهرش دوست‌م‌ه. خواهرش هم برگشت من رو نگاه کرد. من هم پسره رو نگاه می‌کردم.

پسره گفت والا.. نه. تا حالا نرفتم یعنی. ولی خب اگه قسمت بود با هم زندگی کنیم، اگه دوست داشتین، باشه. گاهی میریم.

گفتم یعنی تا حالا نرفتین؟ پسره گفت نه... خواهرش گفت عزیزم حالا نماز جمعه که مساله‌ی پررنگ زندگی روزانه‌ی دو نفر نیست. راجع به یه چیز دیگه سوال کن.

گفتم شما خمس میدین؟ پسره چای پرید توی گلو ش: خمس؟

اخم کردم: بله! خمس!

گفت والا من انقدری پول نداشتم که جمع بشه تا سال بعد و بلا استفاده بمونه. یعنی هر چی جمع کردم، برای این بوده که باهاش چیزی بخرم یا مخارج عروسی و هزینه‌های شروع زندگی‌م رو داشته باشم. در همین حد می‌دونم. حالا اگه فکر می‌کنین این مال کم، خمس بهش می‌خوره، چشم. بعدا اگه قسمت بود، میریم سوال می‌کنیم.

دوست‌م زیرچشمی چپ‌چپ نگاه‌م کرد. اشاره کرد یه چیزی تعارف کنم بحث عوض شه. من هم اخم کرده بودم. شوهر بی دین به چه درد من می‌خوره؟

گفتم به خدا خفه‌ت می‌کنم. بابا اینا چی بود اول بسم الله سوال کردی آخه؟

گفت خب دوست‌م یه روز تلفن زد گفت برادرش قصد ازدواج داره. خواست اجازه بدم بیان همدیگه رو ببینیم. گفت خواستگاری اونطوری هم راه نمیندازم. مث مهمونی یه روز با داداش‌م میام مثلا بهت سر بزنم. ببین‌ش. یه کم حرف بزنین. شاید هم رو پسندیدین. داداش‌م پسر خوبی‌ه. از تو هم بدی ندیده‌م من. فکر هم می‌کنم عقاید و اخلاق‌تون به هم می‌خوره. حالا باز هرجور خودت صلاح می‌دونی. بعد اومده‌ن اینجا میگن ما خمس نمیدیم! منتظر

گفتم پسر خوبی بود. راست‌ش رو گفت. الکی می‌گفت من همیشه خمس میدم و هفته‌ای 3 روز میرم نماز جمعه، خوب بود؟

- مریمی یه چیزی بهت میگما.

گفتم مثلا چی میخوای بگی؟ خب دختر جان! اولین سوال‌هایی که از اون آدم می‌پرسی، مهم‌ترین مسایل زندگی تو هستن. یعنی هیچی مهم‌تر از نماز جمعه نبود برات؟ یعنی یکی بره نماز جمعه، بعد 20 تا اخلاق بد داشته باشه، برات مساله‌ای نیست؟

گفت گرفتم ماجرا رو. بذار این دفعه یکی بیاد. حظ می‌کنی.

دفعه‌ی بعد که براش خواستگار اومد، در بدو ورود، یقه‌ی پسره رو گرفت که: شما تا حالا جایی خواستگاری رفته بودین؟

پسره یه کم فکر کرده بود، گفته بود نه.

این هم ذوق می‌کرد که آخ جون! این تا حالا جایی خواستگاری نرفته.

گفتم اون وقت این چی رو ثابت می‌کنه دقیقا؟ اتفاقا اگه رفته بود، بهتر بود. حداقل چند تا دختر جورواجور دیده بود. باهاشون حرف زده بود. عقاید مختلف رو شنیده بود. برخوردای مختلف رو دیده بود. فهمیده بود چه تیپ همسری میخواد. بعد اگه تو رو می‌پسندید، مطمئن بود همونی هستی که همیشه می‌خواسته. اما پسری که تا حالا با هیچ دختری صحبت نکرده، همون اولین نفر رو که ببینه، هیجان‌زده میشه و میگه همین خوب‌ه. 5 سال بعد، 10 سال بعد، بزرگتر میشه. توی فامیل، محل کار، دانشگاه، دخترهای دیگه رو می‌بینه. بهشون دقیق میشه. باهاشون هم‌صحبت میشه. بعد می‌فهمه که فلان تیپ زن رو بیشتر می‌پسنده. اون وقت میخوای چی کار کنی؟ این ذوق کردن داره؟

گفت برو بابا. خیلی خوش‌سلیقه‌ست که من رو پسندیده!

گفتم آخه چرا چیزی ازش می‌پرسی که احتمالا مجبور میشه دروغ بگه؟ خب اون می‌بینه تو به این ماجرا حساسی، فکر می‌کنه اگه راست بگه، ناراحت میشی. این‌ه که میگه نه و خلاص.

گفت یعنی بهم دروغ گفته؟

گفتم من نمی‌دونم اما اگه دروغ هم گفته باشه، مقصر خودتی. من یه زمانی مث تو فکر می‌کردم اما اون موقع 16 سال‌م بود. بچه بودم. الان که دیگه نباید اینطوری فکر کنیم. این چیزا به خودش مربوط‌ه. ازش سوال نکن.

دفعه‌ی بعد:

شما تا حالا دوست‌دختر داشتین؟

خنثی وقتی بهم گفت این رو پرسیده، قیافه‌م همین شکلی شد.

گفت خب چی‌ه؟ من خوش‌م نمیاد شوهرم قبلا با کسی دوست بوده باشه.

گفتم لعنتی مگه خودت قبلا دوست‌پسر نداشتی؟ بعد دیدی مناسب هم نیستین، به هم زدین و تموم. حالا 100 سال گذشته. خوش‌ت میاد هی بهت یادآوری کنه کسی؟

گفت توی رو م نزن. من توبه کردم.

گفتم به من چه توی رو ت بزنم؟ چه کاره‌م؟ ولی میگم شاید اون هم کسی رو داشته و مناسب هم نبودن و به هم زدن. شاید اصلا پشت دست‌ش رو داغ کرده دیگه با کسی دوست نشه. چرا میخوای گذشته‌ش رو شخم بزنی؟ از بچگی هر غلطی کرده باید بیاد پیش‌ت اعتراف کنه؟

تازه بد هم نیست یه دوست‌دختر داشته باشه قبلا. حداقل می‌دونه با دخترا چطوری باید رفتار کنه. آزمون و خطا نمی‌کنه روی رابطه‌تون. این چیزا هم یادگرفتنی‌ه. الهام نمیشه به آدم.

گفت یعنی تو از خواستگارات این چیزا رو نمی‌پرسی؟

گفتم نه. چون دونستن‌ش فقط روی اعصاب‌م میاد اما فایده‌ای نداره. حالا اگه چیزی بوده که همه می‌دونستن، یه اشاره‌ی کوچیک بکنه، از نظر من کافی‌ه. ولی نگه بهتره. چون زن‌ها عاشق دونستن جزئیات‌ن.

گفت اگه قبلا زن داشته باشه چی؟

گفتم والا روان‌شناسا میگن اول اول این چیزا رو نگید. مثلا نگید اسم‌ش این‌ه، سن‌ش انقدر ه، شغل‌ش این‌ه، قبلا هم یه بار عقد کرده. اینطوری ذهن مخاطب میره سمت تمام آدمایی که طلاق گرفتن با تمام بدی‌هاشون. ناخودآگاه آدم یه گاردی می‌گیره. میگن باید خود طرف رو ببینی. باهاش حرف بزنی. اگه خوش‌ت اومد، بعد بهت بگن که یه ماجرای اینطوری هم بوده. اینطوری تو فرصت داری خوبی‌های طرف رو هم ببینی و فقط با طلاق‌ش قضاوت‌ش نکنی.

ولی من چون کلا اخلاق‌م یه جور خاصی‌ه، ترجیح میدم همون اول بدونم و مشکلی هم ندارم اما اگه بعدا بهم بگن، حس می‌کنم بازی‌م دادن و ناراحت میشم. برای همین میگم آدم باید اخلاق مخاطب‌ش رو بشناسه یه کم.

دوستی می‌گفت عملکرد آدما رو باید بعد از ازدواج دید! دوران تجرد هر کس به خودش مربوط‌ه. نمیگم آدم، کاملا بی‌بندوبار باشه اما لزومی نداره توی جلسه‌ی خواستگاری، توضیح بدی چند بار عاشق شدی و چند جا خواستگاری رفتی و چند تا خواستگار برات اومده. اگه خواستگاری رفتن برای مرد بد ه، اومدن خواستگارهای متعدد هم برای دختر و هم‌کلام شدن با مردان نامحرم! براش امتیاز منفی محسوب میشه. مگه اینکه رابطه‌ی خاصی داشته‌ن که من میگم باید بگن. ولی بعضیا میگن اگه امکان لو رفتن نداره و توبه کردین دیگه از این کارا نکنید، همون رو هم نگید.

آدما در طول زمان، عوض میشن، بزرگ میشن. هیچ‌کدوم ما اون آدم 3 سال پیش و 13 سال پیش نیستیم. اگه باشیم، باید ناراحت بشیم. والا سنگ‌های کف رودخونه هم به مرور با جریان آب، صیقلی میشن، تغییر می‌کنن.

تجسس کردن در گذشته‌ی دیگران، کار قشنگی نیست. این خیلی بچگانه‌ست که بگیم طرف مقابل من باید جز راه خونه و مدرسه جایی نرفته باشه و جز مامان و خواهر ش کسی رو ندیده باشه. من با بی‌قیدی 100% مخالف‌م اما هر کسی یه زمانی دوستی از جنس مخالف داشته، لزوما دیو دو سر نیست.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یکی از دوست‌هام وقتی 18 سال‌ش بود، با پسرعمه‌ش ازدواج کرد. توضیح اینکه اینها کلا خانواده‌ی مذهبی‌ای هستن. نه اینکه جانماز الکی آب بکشن. کلا خیلی آدم‌های خوبی‌ن. خیلی مودب، خیلی مهربون. نمیشه دوست‌شون نداشت اصلا.

یه بار حرف شد. گفت من فلانی رو دوست داشتم. اما هرچی منتظر موندم، نیومد خواستگاری‌م. - توضیح اینکه فلانی، یکی از دوستان خانوادگی‌شون بود. - من هم دیدم این خواستگار م - پسرعمه‌م - خیلی پسر خوبی‌ه. گفتم چرا رد ش کنم؟ قبول کردم. ولی می‌دونی مریمی؟ اصلا نمی‌تونم بگم اگه تا الان ازدواج نکرده بودم، هیچ‌وقت با کسی دوست نمی‌شدم. اصلا کار دنیا اینطوری نیست که آدم بگه من؟ نه! من هرگز فلان کار رو نمی‌کنم. یعنی خدا نکنه کسی رو منع کنی و خودت رو ازش بالاتر ببینی. چنان خدا می‌زنه پس سر ت که حال‌ت جا بیاد. بد هم نیستا. آدم حواس‌ش رو جمع می‌کنه.

بعد تعریف کرد که خواهر بزرگ‌ش که سنتی ازدواج کرده بود، بعد از چند سال، از شوهر ش جدا شده و چند سالی رو تنها بوده و الان هم با دوست‌ش ازدواج کرده.

برای من خیلی جالب بود که توی یه خانواده‌ی مذهبی هم ازدواج اینطوری ممکن‌ه پیش بیاد. البته کل خانواده، یعنی دوست من و پدر و مادر و خواهر و برادرهاش، از تیپ و رفتار خواهر بزرگ‌ه زیاد راضی نیستن. ولی بخوای منطقی فکر کنی، به اون هم میشه حق داد. مثلا میگه من دوست ندارم چادر مشکی سر م کنم. دل‌م میخواد لباس رنگی بپوشم. یا می‌گفت من 1 بار ندیده و نشناخته ازدواج کردم و آخر ش شد طلاق! چرا دوباره همون کار رو انجام بدم؟ مهر طلاق روی پیشونی من هست. هر کسی راضی نمیشه باهام ازدواج کنه. خودش هم راضی شه، خانواده‌ش راضی نمیشن. یه جورایی حق هم دارن.

حالا که یکی بهم علاقمند شده، از دست بدم‌ش؟ یا زود عقد کنم مبادا از دست بره؟ خب اگه بعد فهمیدم این آدم به درد م نمی‌خوره، چی کار کنم؟ میشه 2 بار طلاق! دیگه خودم هم باشم، با کسی که 2 بار طلاق گرفته، راضی نمیشم ازدواج کنم.

خانواده‌ش هم آدمای منطقی‌ای بودن. با اینکه براشون سخت بود واقعا اما پذیرفتن که این آدم، طرز فکر ش این‌ه. می‌تونستن مث خیلی از خانواده‌های دیگه داد و دعوا راه بندازن اما این کارا رو نکردن. چند وقت پیش هم خواهر بزرگ‌ه ازدواج کرد با دوست‌ش. تا همین الان هم خیلی شاد ه و از انتخاب‌ش کاملا راضی‌ه.

شاید اگه من الان مثلا 20 سال‌م بود، کلی منع و ملامت و نچ‌نچ وای‌وای می‌کردم که این دختره کلا یه چیزی‌ش میشه! چرا با شوهر اول‌ش نساخت؟ چرا به عقاید خانواده‌ش احترام نمیذاره؟ چرا با کسی دوست شده؟ چرا ازدواج سنتی رو غلط می‌دونه؟

اما الان من دیگه بچه نیستم. فهمیده‌م که هر چی من فکر می‌کنم، لزوما درست نیست. تنها گزینه‌ی ممکن نیست. حتی بهش حق هم میدم. چون سعی کردم خودم رو بذارم جای اون. دیدم بی‌انصافی‌ه که یه آدم، به خاطر یک اشتباه، یک عمر از آرامش و زندگی خوب محروم بشه. اتفاقا ازدواج‌های دوم، معمولا ازدواج‌های بهتری هستن چون دفعه‌ی اول خیلیا با عجله و توی جوگیری تصمیم می‌گیرن. ازدواج می‌کنن چون عاشق شده‌ن، چون دوست دارن متاهل باشن، چون می‌ترسن ماجرا رو طول بدن و طرف از دست‌شون بره. خودمونیم دیگه. خیلیا اینطوری ازدواج می‌کنن. حالا شاید هم شانس بیارن و طرف مقابل‌شون خیلی هم خوب باشه اما همه خوش‌شانس نیستن. این هم واقعیت‌ه.ولی برای بار دوم، می‌دونن از زندگی چی میخوان و چی چقدر براشون مهم‌ه یا مهم نیست. برای همین، بهتر انتخاب می‌کنن.

مسیر کج رو که خوندم، براش کامنت دادم. به نظرم نقد ش زیادی بی‌رحمانه‌ست. واقع‌بینانه نیست. نمیگم دوست شدن، تنها راه ازدواج‌ه. چون واقعا اینطوری نیست. اما اینجوری هم نیست که هر کس با دوست‌ش ازدواج کنه، لزوما بدبخت شه و آخرش طلاق بگیره. نارضایتی از زندگی، دلایل خیلی زیادی می‌تونه داشته باشه. کی گفته آمار سرسام‌آور طلاق به خاطر نوع آشنایی قبل از ازدواج‌ه؟

خیلی از اختلاف‌های زوجین، به خاطر نارضایتی چنصی‌ه! قهقهه - ای خدا! آدم جرات نمی‌کنه دو کلمه بنویسه اینجا - به خاطر مسایل مالی‌ه. به خاطر دخالت‌های بیجای خانواده‌هاست. آدم آمار هم که میده، باید رو ش کار کنه.

یه چیزی رو هم بگم. من نه با کسی دعوا دارم، نه خوش‌م میاد کسی رو خدای نکرده ضایع کنم. ولی واقعا دوست دارم بدونم طرز فکر م اشتباه به نظر میاد؟ متفکر سوال خاصی رو مطرح نمی‌کنم الان. نظر کلی‌تون رو بنویسید.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*کلی جلوی همه با هم دعوا کردن. پشت سر هم، همدیگه رو فحش دادن. خانواده‌ی طرف مقابل رو هم بی‌نصیب نذاشتن البته. این به اون می‌گفت سیاه‌سوخته‌ی پشت کوهی. اگه پول‌های من نبود، نمی‌شد ریخت‌ش رو نگاه کرد. تابلو بود اومده تهران فقط به قصد شوهر پیدا کردن. اون به این می‌گفت کچل سگ‌اخلاق.

حالا عقد کرده‌ن. ناگهان زندگی شیرین شده. میان میگن من درباره‌ی اخلاق فلانی اشتباه می‌کردم. شکر خدا اونطوری که می‌گفتم، نبود. خیلی از چیزی که برات تعریف کرده‌م، بهتر ه.

دوست‌م می‌گفت 6 ماه اول، همه خوب‌ن. همه فرشته‌ن. هر وقت زنگ بزنی، برات وقت داره، حوصله داره. هر وقت دعوت‌ش کنی‌، بدوبدو میاد. اخلاق‌ش هم خوب‌ه. سر سفره‌ی پدرزن چرا باید بداخلاق باشه؟ وقتی چیزی ازش نخواستی، دلیلی نداره اوقات‌ش تلخ بشه.

اما وقتی میری سر زندگی‌ت، وقتی همه چیز جدی میشه، اون وقت می‌فهمی اخلاق واقعی‌ش چطوری‌ه. اگه خیلی توی هپروت بوده باشی، حسابی می‌خوره توی ذوق‌ت.

وقتی می‌فهمی یک من ماست، چقدر کره داره که تا آخر برج، چند روز مونده باشه و پول کم بیارین. وقتی اون بخواد پس‌انداز کنه و تو بگی باید فلان چیز رو بخریم. همین الان هم وقتی میریم سفر و به قدر کافی، پول همراه‌مون هست و بچه‌مون ساکت و آروم‌ه، زندگی شیرین‌ه. اما این فقط 3-2 روز ه. زندگی واقعی، این اداها نیست مریمی.

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قدبلند و درشت‌اندام بود تقریبا. بهش نمیومد اما صدای لطیفی داشت. زن خوبی بود. انرژی‌ش خیلی مثبت بود.

گفت ما 10 سال با هم زندگی کردیم. من دوست‌ش داشتم. بهش اعتماد داشتم. زندگی‌مون خوب بود. یه پسربچه هم داشتیم. اون زمان خیلی کوچولو بود.

بعد نمی‌دونم چطور شد. شوهرم معتاد شد. توهم داشت. یهو فریاد می‌زد اون مرد کی بود یواشکی رفت توی اتاق؟ تو اینها رو میاری توی خونه.

بهش می‌گفتم جز من و تو و این بچه، کسی اینجا نیست. چی داری میگی؟

باهام دعوا می‌کرد. تا می‌شد، من رو می‌زد. تمام تن‌م رو سیاه و کبود کرده بود. آدم وقتی معتاد میشه، دیگه اون آدم سابق نیست. دیگه نمی‌تونی دوست‌ش داشته باشی. زندگی‌م رو به باد داد. پول‌های من رو هم به باد داد حتی. من خیاط‌م. درآمد م زیاد نیست اما به هر حال زحمت می‌کشیدم براش.

دیگه نتونستم تحمل کنم. رفتم درخواست طلاق دادم. گفتن ثابت کن شوهرت معتاد ه و ثابت کن نمیشه باهاش زندگی کنی. نتونستم ثابت کنم. بهم گفتن معتاد هم که باشه، میشه باهاش زندگی کرد. معتاد، بیمار ه. آدم باید با بیماری شوهر ش بسازه اما تو ناسازگاری. بیخودی میخوای جدا شی.

رفتم پزشکی قانونی. کبودی‌های تن‌م رو نشون دادم. تونستم طلاق بگیرم. البته مهریه‌م رو بخشیدم. عملا چیزی نمونده بود که بخواد بهم مهریه بده. یه مبلغی هم من دستی بهش دادم. که فقط از شر ش راحت شم. ولی بچه‌م رو بهم ندادن. گفتن بچه مال پدر یا جد پدری‌ه.

من خیلی ناراحت شدم خب. ولی می‌دونی؟ درآمد من اونقدری نیست که بتونم یه بچه رو بزرگ کنم. اونها هم به هر حال، پدربزرگ و مادربزرگ‌ش‌ن. چشم‌شون کور. از نوه‌شون نگه‌داری کنن. بچه‌ی خودشون رو که جمع‌‌وجور نکردن.

به هر حال اون پسر، بچه‌ی من‌ه. یه روزی برمی‌گرده پیش‌م. این، امیدوارم می‌کنه. ولی می‌دونی؟ اون سال برای من خیلی سال بدی بود. خیلی سخت بود. چند ماه قبل از طلاق‌م، پدر م فوت شد. بعد طلاق. از دست دادن زندگی و بچه‌م. بعد یک ماه و نیم هم مادر م فوت شد. خواهر و برادر دارم اما آدمی نیستم که دست‌م رو جلوی کسی دراز کنم. گاهی بهم سر می‌زنن اما زندگی خودشون رو دارن.

تو مث خواهر کوچیکتر منی. اجازه بده یه نصیحتی بهت بکنم:

هیچ‌وقت بدون شرط، فقط با مهریه، راضی نشو ازدواج کنی. حتی اگه طرف مقابل‌ت رو خیلی می‌شناختی. حتی اگه عاشق‌ش بودی. حتی اگه خیلی بهش اعتماد داشتی.

آدم از فردا ش خبر نداره. من به خواب هم نمی‌دیدم یه روزی به خاطر اعتیاد، از شوهرم جدا شم. اگه مردی برات یه مهریه‌ی سنگین هم گذاشت، قبول نکن. همه‌ش دروغ‌ه. یک سکه هم نمیدن این مردها، چه برسه به 1000 سکه یا بیشتر. حتی اگر هم بدن، برات آرامش نمیشه. برات خوشبختی نمیشه. شخصیت نمیشه.

من خیلی به شخصیت‌م توهین شد. چون موقع ازدواج، اصلا فکر نکردم. خوشحال شدم که طرف‌م انقد بهم علاقه داره که فلان قدر سکه، مهر م کرده. اما آخر ش چی شد؟ هیچی. خیلی اذیت شم. کتک خوردم. برای نجات زندگی‌م مجبور شدم کلی تحقیر شم.

اگه مردی تو رو دوست داشته باشه، انسان به حساب‌ت میاره. برات حقوق یه انسان رو قائل میشه. اگه این کار رو نکرد، بدون مرد قابل اعتمادی نیست. گول زبون‌شون رو هم نخوری. مردها خوب بلدن چطور ما زن‌ها رو بلانسبت، خر کنن. منطقی برخورد کن. سکه و مهریه، تضمین هیچی نیست. نبوده و نیست و نخواهد بود. من اگر حق طلاق داشتم، همون بار اولی که بهم تهمت زد و رو م دست بلند کرد، مث یه انسان می‌رفتم سراغ زندگی خودم. به شخصیت خودم احترام میذاشتم و یه معتاد رو تحمل نمی‌کردم.

آدم از فردای خودش خبر نداره. دل‌ت رو به مهریه خوش نکن. ببین چقدر دارم تاکید می‌کنم. تو مث خواهر منی. اول از همه، خودت برای خودت احترام قائل شو. مردی که قبول نمی‌کنه، ارزش یک روز زندگی با تو رو نداره. بره به جهنم.

اشک‌هاش رو پاک کرد و ایستگاه بعد از قطار مترو پیاده شد.

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*شما چقدر می‌ارزید؟

کامنت‌هاش

پست‌های مرتبط: جواب کامنت خصوصی جنابعالی

اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر

نکاتی درباره‌ی مهریه

شروط ضمن عقد به جای مهریه‌های سنگین

میزان مهریه

درباره‌ی پرداخت مهریه

خب نکنن. به جهنم!

اگه من، مرد بودم!

Share

*گفت مریمی! من که خواهر ندارم. دوست صمیمی هم ندارم. تو بهم آرامش میدی. مسج‌هات رو که می‌بینم، باور ت نمیشه چقدر حال‌م خوب میشه.

بعد، کلی حرف زدیم. درباره‌ی سیسمونی بچه‌ش مثلا.

گفتم می‌دونی؟ من واقعا اعتقادی به خیلی از رسم‌ها ندارم. مثلا هیچ‌وقت نرفتم جهیزیه‌ی کسی رو تماشا کنم. حتی صمیمی‌ترین دوست‌م. به نظرم وسایل خونه‌ی دیگران، دیدن نداره. مگه اینکه کسی خودش دوست داشته باشه بری فلان وسیله‌ای رو که با ذوق خریده، بهت نشون بده. سیسمونی هم همینطور. بچه مال هر کی هست، وسایل‌ش رو هم می‌خره. مگه بچه رو از خونه‌ی مادر ت آوردی که حالا وسایل‌ش رو مادر ت بخواد بخره؟

گفت من هم مث تو فکر می‌کنم اما یه چیزی میگی. نمیشه. حالا ایشالا توی موقعیت‌ش باشی، می‌بینی که نمیشه. فامیل شوهرم چی میگن؟

دوست نداشتم باهاش بحث کنم الکی. گفتم آره. به موقعیت، بستگی داره.

ولی به نظرم واقعا بعضی رسم‌های ما خیلی بی‌معنی‌ن. یعنی چی آخه؟ دو نفر میخوان بچه‌دار شن. بعد مادر دختر بره تا سن 7 سالگی هرچی بچه ممکن‌ه لازم داشته باشه، بخره و بار کنه بیاره بچینه توی اتاق نوه‌ی نیومده‌ش و بقیه هم صف بکشن تماشا کنن؟

جالب‌ه که هرچی می گذره، جای اینکه متحول شیم و هب‌روزتر فکر کنیم، فقط چشم‌وهم‌چشمی‌مون بیشتر میشه. که مثلا همه چیز رو خارجی بخریم و مارک‌دار باشه و فلان.

حالا درست‌ه که همه برای نوه‌شون هدیه یا سوغاتی می‌برن به هر حال اما فرق داره با اینکه فامیل شوهر متوقع باشن و منتظر، تا ببینن پدر و مادر عروس‌ش چی میارن برای سیسمونی!

هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم این سیسمونی از کجا اومد دیگه؟! وقتی چیزی رو دوست نداری، نمی‌پسندی، به نظر ت غلط‌ه،

چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*دیشب داشت برام تعریف می‌کرد که براش خواستگار اومده. کاملا هم غریبه‌ست. خودش خیلی اتفاقی دوست‌م رو دیده و کلی ازش خوش‌ش اومده. چند بار هم صحبت کرده‌ن با هم.

کلا بحث، خوب پیش رفته بود. فقط یه چیزی‌ش به نظر م مشکوک اومد. من کاری ندارم که جک ساختن پشت سر فلان قوم و حرف زدن درباره‌ی فرهنگ فلان طایفه بد و غیره اما این رو می‌دونم که واقعا اقوام و طوایف مختلف کشور ما، فرهنگ‌های بسیار متفاوتی دارن و گاهی یه مسایلی خیلی براشون مهم یا بی‌اهمیت‌ه که من نوعی کم مونده شاخ دربیارم فقط! برای همین ازدواج‌های این مدلی با یه قومیت متفاوت و فرهنگ متفاوت رو واقعا به کسی توصیه نمی‌کنم چون در خیلی از موارد، واقعا دیده‌م که نتیجه‌ی جالبی نداشته! مگر اینکه شما خیلی آدم آسون‌گیر و فداکار و باگذشتی باشی که تحمل کنی یک سری مسائل رو.

چون مسلما نمی‌تونی با 4 کلمه حرف و استدلال به یه خانواده تفهیم کنی که مثلا فلان رسم‌شون بی‌مورد ه از نظر ت! یا فلات توقع‌شون بیجا ست. یا باید باهاشون هماهنگ شی و به دل‌شون راه بیای که معمولا بعد چند سال، کم میاری و کلافه میشی یا باید باهاشون بجنگی که خب چه کاری‌ه؟ داری زندگی‌ت رو می‌کنی الان. ازدواج کنی برای اینکه اره بدی و تیشه بگیری 24 ساعت؟

در بعضی فرهنگ‌های خاص، مردسالاری کاملا جاافتاده. یعنی مثل روز روشن‌ه که مرد خانواده، رییس‌ه. اون باید تصمیم بگیره و بقیه اجرا کنن. وقتی مادر خانواده یک عمر اینطوری زندگی کرده، بچه‌هاش رو هم اینطوری بار آورده. این مساله برای همه‌شون کاملا جا افتاده و بدیهی‌ه.

بعد یکی از همین خانواده میاد خواستگاری شما. توی مراسم خواستگاری باید خیلی دقت کنید و چیزی از چشم‌تون دور نمونه. مثلا می‌بینین دیر اومدن. سوال می‌کنید. جواب میدن پدر خانواده گفتن اول نیم ساعت بخوابم. بعد بریم. نیم ساعت شد 2 ساعت. ایشون گفتن عیبی نداره با 2 ساعت تاخیر بیاییم.

یا مثلا جای گل، شیرینی میارن. شما تعجب می‌کنید. پسر شون توضیح میدن: پدر م گفتن فعلا خوب نیست برای دختر مردم، گل ببری. بعد مثلا شما میگی: ولی من دوست دارم برام گل بیارید. و جواب می‌شنوید: یه وقتی که بابا م باهام نبود، چشم!

یعنی من اینها رو شنیده‌م که دارم میگم.

یا مثلا حرف برگزاری مراسم میشه. شما هرچی میگید، کل خانواده‌ی طرف مقابل چشم می‌دوزن به دهن پدر خانواده. ایشون هم توی چشم شما نگاه می‌کنن میگن نع! باید اینطوری باشه و فلان روز باشه و مهمونا اینها باشن و ...و شما هرچی مخالفت می‌کنید، همه نشنیده می‌گیرن چون نظر پدر خانواده، چیز دیگه‌ای‌ه!

در حالی که توی خانواده‌ی شما معمولا پدر تون انتخاب رو میذاره به عهده‌ی مادر تون. یا کلا دموکراسی در زندگی شما حکمفرماست و شما با رعایت حدود و شان خانواده‌تون، آزادی فردی قابل قبولی دارید و هیچ‌وقت محکوم نبودید که مثلا فلانی هرچی بگه، شما بگید چشم!

مسلما وقتی شما اینطوری بزرگ شدی، حالا نمی‌تونی مدام نظر خودت رو ندید بگیری و یک‌سره بگی چشم. 1 سال، 2 سال، 10 سال هم تحمل کنی، بالاخره کاسه‌ی صبر ت لبریز میشه. بعد هم دعوا و اختلاف. چون همسر شما توقع داره زندگی شما هم مردسالارانه باشه. پس نمی‌پذیره که شما روی حرف‌ش حرفی بزنید. حرف ایشون هم چی‌ه؟ هرچی بابا ش گفته!

فهمیدن اینها کار سختی نیست. البته معمولا اگه شما بپرسی "تصمیم‌گیری توی خانواده‌تون چطوری‌ه؟"، معمولا همه جوابای باکلاس و شیکی میدن. حتی میگن من بزرگ شده‌م و برای خودم تصمیم می‌گیرم وگرنه نیومدم خواستگاری!

اما در عمل، اصلا اینطوری نیست و همه‌ی اینها شعار ه. از کجا بفهمید؟

کاری نداره. خانوادگی دعوت‌شون کنید و به الگوهای رفتاری‌شون دقت کنید. ببینید کی اول حرف می‌زنه. عادت دارن بپرن وسط حرف هم؟ ایما و اشاره دارن بین‌شون؟ کسی به کسی چشم‌غره میره؟ حرف آخر رو کی می‌زنه؟ کسی هست که ساز مخالف بزنه و حرص بده بقیه رو؟

بعضیا واقعا میخوان رفتار شون مطلوب و باکلاس باشه اما عادت ندارن، نمی‌تونن. مثلا تفکرات سنتی خاصی دارن اما رو شون نمیشه صاف توی چشم شما بگن خوش‌م نمیاد بری کلاس موسیقی مخت.لط! یا بری فلان شرکت، کار کنی یا بری دانشگاه.

برای همین یه جورایی جواب رو می‌پیچونن: کار که وظیفه‌ی خانوما نیست اما به قصد سرگرمی، نیمه‌وقت، اگر نزدیک باشه و محیط‌ش هم زنونه باشه و به کارای خونه هم برسی و ... و ... و ... اشکالی نداره اما من میگم چه کاری‌ه؟ جا ش غیر حضوری درس بخون! موسیقی هم که کلا تکلیف‌ش معلوم‌ه. حالا ایشالا بعدا پولدار شدیم، براتون معلم خصوصی خانوم می‌گیرم.

من نمیخوام بگم این طرز فکر، خوب‌ه یا بد. درست‌ه یا غلط. اما این آدم عملا داره به شما نشون میده چطوری فکر می‌کنه منتها رک نمیگه مبادا ازش برنجید. مخصوصا اگر بهتون علاقمند شده باشه قبلا.

بعد هم وقتی شما می‌دونی فلان قوم ایرانی، فلان اخلاق خاص رو دارن و تربیت‌شون به شیوه‌ای هست که نمی‌پسندی، بیشتر دقت کن. من واقعا با بعضی افکار سنتی اصلا نمی‌تونم کنار بیام. برای همین خیلی راحت میگم طرز فکر ما شبیه نیست و بحث رو ادامه نمیدم. چون معمولا وقتی کسی هی بره و بیاد و بهت اصرار کنه، ممکن‌ه دل‌ت نرم شه اما توی مغز ت چیزی تغییر خاصی نمی‌کنه. 6 ماه گل و بلبل که تموم شد، علی می‌مونه و حوض‌ش.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*این ماجراهای ازدواج دوست‌م من رو کاملا مطمئن‌ کرد که کنار اومدن با فرهنگ‌های خیلی متفاوت اصلا کار آسونی نیست. حداقل برای من یکی ممکن نیست.

مثلا فکر کن کسی بیاد خواستگاری‌ت که اصلا نمی‌شناسی‌ش. اون هم تو رو ندیده. از اون بدتر اینکه اول مامان‌ش اینا بیان، بعد اگه پسندیدن، خود پسر رو بیارن. که خب توی شهر اونها خیلی رایج‌ه و کلا کار زشتی محسوب نمیشه.

یا اینکه با فرد مذکور فقط توی خونه صحبت کنی و اجازه نداشته باشید با هم برید بیرون و مثلا توی یه فضای سرسبز یا یه کافه بشینید حرف بزنید.

یا اینکه برای بله‌برون، داماد نیاد و مادر و پدرش بشینن با خانواده‌ی عروس، توافق کنن.

یا اینکه برای آزمایش، خانواده‌ها هم با آدم بیان آزمایشگاه.

یا اینکه برای اصلاح و اپیلاسیون و این قرتی‌بازیای قبل از عقد، مادرشوهر و جاری‌ت هم همراهی‌ت کنن.

این چیزا توی شهر اونها خیلی رایج‌ه. معمولی‌ه. رسم‌ه و لابد انجام ندادن‌ش، عجیب‌ه و بی‌احترامی. ولی برای من، قابل هضم نیست. اون هی تعریف می‌کنه. من هی نق می‌زنم که آخه این چه وضعی‌ه؟

واقعا نمی‌دونم چرا باید با نق‌نقویی مث من دوستی کنه؟ نیشخند صبر ایوب داره!

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*به جای گفتن ۲۰۰ تا «دوست‌ت دارم» در دقیقه، می‌تونی وقتی طرف مقابل‌ت روی چیزی حساس‌ه، رعایت‌ش کنی. اون وقت ثانیه‌ای ۲۰۰۰ بار خودش می‌فهمه دوست‌ش داری.مساله اینجاست که چرخوندن زبون، راحت‌تر از رعایت بعضی چیزای به ظاهر کوچیک‌ه.

Share

*این سخنرانی‌های من انگار قرار نیست تموم شن نیشخند در جواب یکی از کامنت‌های  این پست باید بگم مشکل فقط عروس یا مادرشوهر نیست. مشکل کلا ریشه‌دارتر از این حرفاست.

وقتی از قدیم می‌گفتن مهر رو کم بگیرین و اگه وضع مالی خوبی دارین، در قالب هدیه به زن‌تون چیزی بدین، نه مهریه، برای این روزای ما بوده. که هی به بالاتر از خودمون نگاه نکنیم. هی سعی نکنیم به زور مهریه‌ی بالا بشیم مث فلانی که برای زن‌ش فلان قدر خرج کرد. خب اون داشته، دل‌ش خواسته بده به زن‌ش. ولی وقتی شوهر تو انقدر ثروتمند نیست، چطوری باید اون کار رو بکنه؟ دروغ بگه؟ دروغ بنویسه؟ امضای الکی بده بهت؟

ولی مساله اینجاست که زن‌ها در جایگاه مادرشوهر، همه مسلمون و عابد و زاهد میشن و در جایگاه مادرزن فقط چشم‌وچشمی می‌کنن و میخوان از بقیه کم نیارن. مثال‌ش رو هم همه‌مون دیده‌ایم.

فرض کن شما میگی میخوای مهریه‌ام یه چیز معقول باشه و داماد هم قصد داشته باشه پرداخت‌ش کنه. نمیخوام مجبور ش کنم دروغ بگه بهم یا بیشتر از توان‌ش بهم تعهد بده.

بعد مثلا مامان شما میگه بچه مگه تو باید مهریه تعیین کنی؟ ما چه کاره‌ایم؟ یه عمر بچه بزرگ کردیم، انقد حق نداریم 2 کلمه حرف بزنیم توی مراسم خواستگاری؟ تو کاری نداشته باش. ساکت بشین، فقط گوش بده. وقتی مهریه‌ی فلان دوست زشت‌ت، 200 سکه بوده، تازه اون هم 3 سال پیش.. و مهریه‌ی دخترعمه‌ت که نصف تو سواد نداره، 400 سکه بوده، پس برای تو من میگم 700 تا.

وقتی این رو مطرح می‌کنن، مادر داماد جیغ‌ش میره آسمون که اووووه چه خبر ه؟ از کجا بیاره بچه‌م؟ مهریه که خوشبختی نمیاره!

و اصلا هم به رو ش نمیاره که مهریه‌ی دختر خودش 800 سکه‌ست. به رو ش هم بیاری، میگه دختر من، فرق داره! یا میگه اونا خودشون دل‌شون خواست بگن 800 تا اما ما نمی‌تونیم.

جالب‌ه که مامان شما هم اگه احتمالا بخواد برای پسر ش بره خواستگاری، زیر بار مهریه‌ی سنگین نمیره چون نه برادر تون چنین ثروتی داره، نه خانواده‌تون می‌پذیرن پولی رو که براش زحمت کشیدن، دودستی تقدیم عروس خانواده کنن به عنوان مهریه. به هر حال هر کس میخواد ازدواج کنه، خودش باید مهر زن‌ش رو بپردازه.

خب این وسط چی میشه؟ همه چیز الکی به هم می‌خوره چون مرد قبول نمی‌کنه زیر بار یه تعهد سنگین بره و به نظر ش مهریه‌ی بالا، ظلم و بی‌انصافی‌ه. مهریه، هدیه‌ست. پس باید هم در شان عروس باشه، هم در توان داماد.

حرف مخارج عروسی که میشه، خانواده‌ی داماد با اعتمادبه‌نفس کامل میگن مهریه‌ت فلان قدر سکه‌ست. باید جهیزیه‌ت هم همونقدر باشه. بعضیا حتی لیست میدن به دختر. که خانواده‌ت باید اینها رو بخرن!

حالا انگار تمام مثلا 200 تا سکه‌ی طلا رو نقد پرداخته‌ن، که لیست میدن و منتظر ن پول‌شون برگرده. یادشون میره که جهیزیه، لوازم ضروری زندگی‌ه و هدیه‌ی خانواده‌ی عروس‌ه نه وظیفه‌شون.

خانواده‌ی عروس هم میگن حالا که ما باید جهیزیه‌ی جانانه بدیم، سر خرید عروسی و جشن، تلافی می‌کنیم.

یعنی فقط در حال گرفتن حال همدیگه‌ن. عین میدون جنگ میشه ماجرا.

من خیلی بد م میاد از بعضی رسم‌های ایرانی‌ها. از اینکه قبل از خواستگاری، راه میفتن میرن دختر رو ببینن و بپسندن. انگار میخوان مجسمه و دکور بخرن برای خونه‌ی پسر شون.

از اینکه سر مهریه، چونه می‌زنن عین بازار برده‌فروش‌ها. از اینکه با نیش و کنایه، خانواده‌ی عروس رو مجبور می‌کنن حتی اگه شده زیر بار وام و قرض و قسط برن، جهیزیه رو کامل و مدرن و خارجی! تحویل بدن.

از اینکه عین طلبکارا راه میفتن جهیزیه ببینن! وسایل خونه‌ی مردم، دیدن داره؟

از اینکه عروس‌ها می‌گردن دنبال آرایشگاهی گرون‌تر از آرایشگاه عروسی فلان دوست‌شون. نه فقط آرایشگاه. خیلی چیزا رو اینطوری انتخاب می‌کنن. من خودم دیدم دختری رو که از یکی از توابع فلان شهرستان دور اومده بود و عروسی‌ش تهران بود. بعد 2 سال پیش، آرایشگاه دیده بود 1 میلیون و 500 تومن برای یه شب. می‌گفت خوب نبود. یه جای بهتر باید باشه. یه جای گرون‌تر منظور ش بود! قیافه‌ش داد می‌زد به این خرجا عادت هم نداره و فقط میخواد از بقیه کم نیاره و بتونه پز بده.

کامنت فوق، نکته‌ش این بود که دامادها شروط ضمن عقد رو قبول نمی‌کنن.

اگه از من بپرسی، میگم خب نکنن. به جهنم!

می‌دونی؟ بستگی داره به اینکه اولویت‌هات توی زندگی چی باشن. یکی میگه من باید ازدواج کنم. حالا هرجوری شده. برای من فقط این مهم‌ه که یه شوهر داشته باشم و 4 تا بچه. این ایده‌آل من‌ه. حالا شوهره میگه بیرون از خونه کار نکنم؟ چشم. میگه دیگه اجازه نمیده درس بخونم؟ چشم. برای من، متاهل بودن مهم‌ه. حالا به هر قیمتی. درس و کار رو میخوام چه کنم؟

یکی دیگه میگه برای من درس خوندن خیلی مهم‌ه. دوست دارم توی محیط دانشگاه باشم و پیشرفت کنم. فلان مدرک رو بگیرم و مثلا استاد دانشگاه بشم. مردی که جلوی پیشرفت من رو بگیره و جای بال، وبال بشه به چه درد می‌خوره؟ باید یه کاری کنه من کبوتر جلد ش بشم، نه اینکه پرهام رو قیچی کنه. اگه آدم این مدلی یافتم، ازدواج می‌کنم. اگه نه که هیچ.

یکی دیگه میگه من از وقتی خودم رو شناختم، عاشق کار کردن و پول‌درآوردن بودم. هویت اجتماعی و استقلال مالی برای من خیلی مهم‌ه. دوست دارم وقتی پیر میشم، یه دنیا خاطره و تجربه داشته باشم. بیمه و حقوق بازنشستگی داشته باشم. برای خودم، خونه و ماشین داشته باشم. و چیزی که من رو کنار شوهرم نگه می‌داره، عشق باشه، نه نیاز مالی. مردی که میخواد من رو توی خونه حبس کنه، شوهر نیست، زندان‌بان‌ه. همه‌ی محیط‌های کاری که بد نیستن. کسی که فکر می‌کنه همه‌ی مردها بد ن، خودش مشکل داره که همه رو بد می‌بینه و به همه شک داره. ببین خودش زن‌ها رو چی! می‌بینه که حاضر نیست اجازه بده زن خودش بیرون از خونه کار کنه؟

می‌بینی؟ همه‌ی دخترا مث هم فکر نمی‌کنن. مسلما هیچ‌کس دوست نداره تنها بمونه. کسی بد ش نمیاد از یه ازدواج خوب. ولی بستگی داره که این آدمی که اومده سراغ تو، چقدر شبیه تو فکر کنه و چقدر شبیه خواسته‌های تو باشه. نمیگم ایده‌آل چون هیچ احدی ایده‌آل نیست اما وقتی طرف مقابل، اصلا به تو نمی‌خوره، چه اصراری با یه ازدواج بی‌ریخت، آینده‌ت رو خراب کنی؟ و به تمام نداشته‌هات و خواسته‌هات، یه شناسنامه‌ی خطخطی و اعصاب داغون هم اضافه شه؟ چه اصراری‌ه واقعا؟

من قصد ندارم اینجا برای زندگی بقیه، نسخه بپیچم و فکر می‌کنم هر کس، صاحب‌اختیار زندگی خودش‌ه. ولی خودم، به هر قیمتی حاضر نیستم ازدواج کنم. خیلی جالب‌ه که برای ازدواج، توافق و رضایت زن و مرد لازم‌ه اما برای فسخ ازدواج، رضایت زن اهمیتی نداره و فقط تصمیم مرد مهم‌ه.

من نمی‌دونم قانون چرا اینطوری‌ه و بهش هم کاری ندارم. در تخصص من نیست. اما خودم، مردی رو که چنین طرز فکری داره، 3 دقیقه هم تحمل نمی‌کنم، چه برسه به یک عمر. مردی که به من میگه بهت وکالت طلاق نمیدم، عملا داره میگه اگه قبول کنی همسر من بشی، دیگه هر اتفاقی افتاد و هر جوری رفتار کردم، باید بمونی، حق طلاق نداری.

یعنی عملا داره میگه اگه من معتاد شدم، اگه دوست‌دختر/زن داشتم، اگه مجرم باشم، اگه.. اگه.. اگه.. تو باید بمونی.

خب این آدم ظالم نیست؟ بی‌انصاف نیست؟ خودخواه و زورگو نیست؟ در بهترین حالت ممکن، پس از وقوع یکی از همین فجایع، من مجبور میشم مهریه‌م رو هر قدر هم زیاد باشه و براش چونه زده باشم، ببخشم‌، حتی بهش باج بدم تا لطف کنه تشریف بیاره طلاق‌م بده.

خب مگه من دیوانه‌م آزادی فردی‌‌م رو دودستی تقدیم یه آدم دیگه کنم، بعد مجبور شم بهش التماس کنم؟

یا کسی که میگه من اجازه نمیدم تو ادامه‌ی تحصیل بدی یا شغل و درآمد داشته باشی.. به نظر من، آدم باید با کسی زندگی کنه که پر پرواز باشه، نه قفس. کسی که باهاش خوش باشی. زندگی‌ت بهتر شه، نه بدتر. حالا اگه دست کشیدن از حقوق اجتماعی، برای کسی به معنی بدتر شدن اوضاع زندگی نیست، خب بره با این شرایط ازدواج کنه. ولی با عقل من جوردرنمیاد.

پ.ن: متاهلین قدیم از شرایط‌شون ناراحت نشن. تا همین چند سال پیش، خیلی چیزا فرق داشت. آدما انقد خطرناک نشده بودن. الان دیگه هیچ‌کس و هیچ‌چیز، مث سابق نیست.

Share

*اگر شیربها جزء مهر نباشد بلکه مقداری باشد اضافی که والدین دختر می‎‌خواهند آن را برای خودشان و به عنوان حق‌الزحمه از داماد بگیرند تا در ازدواج کارشکنی نکنند، البته چنین قراردادی باطل ولی اصل عقد، صحیح است. والدین دختر حق ندارند به عنوان شیربها چیزی را از داماد مطالبه نمایند و اگر بدون رضایت، چیزی از او بگیرند حرام است و غیر مشروع.

حضرت رضا(ع) فرمود: «اگر مردی با زنی ازدواج کند و مهر او را بیست هزار (دینار یا درهم) قرار دهد و شرط کند که ده هزار هم به پدرش بدهد، مهر جایز است ولی آنچه را برای پدر دختر قرار داده فاسد می ‎باشد.

ولی اگر مرد با طیب خاطر و رضایت کامل بخواهد مبلغی را به والدین همسرش ببخشد اشکال ندارد، چه قبل از عقد باشد چه بعد از عقد.

نویسنده: آیت الله ابراهیم امینی
منبع: کتاب انتخاب همسر

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*در بعضی از شهرها و از جمله در شهر یزد به آن"صِداق" گویند و این کلمه انتخابی قرآن است که در آیه‌ی "وءاتُو النِّساءَ صَدُقاتِهِنّ نِحلَه" (سوره‌ی نساء آیه‌ی 4) آورده است. صَدُقَه (به ضم دال) از صدق و علامت راستین بودن مرد است در اقدامی که در صدد انجام آن می‌باشد...

صِداق که به دستور قرآن، باید از طرف داماد به خود عروس پرداخت شود، نشانی از صدق اقدام و صدق خواستگاری و صدق در خواست تشکیل خانواده از طرف مرد است و پیشنهاددهنده را دلیل بر صدق عشقی، صداق نشانی است و اضافه شدن نحله به دنبال آن آیه که کاری همانند زنبور عسل (نحل) را می‌رساند...

زنبور عسل به طور متوسط روزانه 250 پرواز دارد که عسل تهیه می‌کند و اگر برای رفع نیازمندی‌های خودش بایست پرواز کند، روزانه ده مرتبه پرواز کافی بود و این معجزه‌ی قرآن است که می‌فرماید "وحی بر او شد" از جمله عسل برای مردم تهیه نماید. و 240 مرتبه زیادی‌ش، اطاعت از وحی برای خدمت به مردم است به طریق تهیه عسل.

این صداق پرداختی از طرف داماد نیز وجهی است که صادقانه و صداقانه پرداخت می‌گردد و داماد چون زنبور عسل، جز شیرین‌کامی از این پرداخت، توقعی دیگر ندارد و زنبور عسل تنها حیوانی است که از طرف خودش استبراء می‌شود و مأمورانی در کنار سوراخ کندو  آماده‌اند که اگر بر پلیدی نشست، کمر ش را دو نیم کنند و نحله‌ی داماد نیز به وسیله‌ی خودش تهیه شده و از وجهی و تمکّنی است که هیچ خیال بر پلیدی نشستن و آلوده ساختن و دامنی را لکه‌دارنمودن در آن راه ندارد. و بر فامیل است که همانند مأموران کندو از صداق مراقبت نمایند که صادقانه عمل شود و نحله باشد.

نحله، کلمه‌ی بسیار شیرینی است و شیرین‌تر از آن اینکه نشان می‌دهد نحل با عسل دادن‌ش به انسان، وی را تحقیر نمی‌کند و فقر انسان را نمی‌رساند و توهینی به انسان نمی‌نماید و این صداق نیز که نحله است و مرد به زن می‌پردازد، نباید توهین به زن تلقی شود.

زنبور و عسل که بیست و چهار برابر آنچه برای خود پرواز می‌کند، برای آدمی پرواز می‌کند و بر آدمیان منتی نمی‌نهد و عمل‌ش بر فطرت است و صداق داماد نیز نه منتی است و نه جز صداقت و فطرت به کلمه‌ی دیگری مخالف و مغایر آن نزدیک می‌باشد.

چه جالب است که قرآن با یک کلمه‌ی «نحل»، کلمه‌ی "صَدُقاتِهِنّ" را تفسیر می‌کند و نقاب از چهره‌اش برمی‌دارد تا با دلیل و منطق همه بدانند فرق بین یک نفر که سوء نیت و خباثت در عطیه فرستادن‌ش مستتر است، با آنکه صداق می‌فرستد و صداق‌ش، نحله است، چیست؟...

در ضمن توجه فرمائید که پرداخت مهر، مسئله را از سادگی به در خواهد آورد و تشریفات اسلامی، خطبه، عقد و صداق و سفره و حجله و همه و همه برای آن است که کار از سادگی درآید که هر چه به سادگی دست آید، به سادگی از دست می‌رود و این جمله را به خاطر اهمیتی که دارد، بارها تکرار خواهم کرد.

... اگر در ازدواج نامی از مهر نبردند، مهری معادلِ مهرِ زنانی امثال وی برای همیشه به عهده‌ی مرد است و زن می‌تواند از مرد ش بگیرد... به همین قیاس و بخش که از مهریه‌های سنگین بد گفته اند و ابراز انزجار نموده‌اند، از پائین آمدن مهر از حد متعارف و متعادل هم نکوهش گردیده است و معلوم می‌گردد این مهر، یک نوع پشتوانه ای - بلکه بهتر بگویم نوعی بیمه کردنی - برای زن محسوب می‌گردد.

 و دلیل بیمه‌گری آن که دختر اگر خودش بدون دخالت ولی‌اش عاشق شود و در این صورت، مهر را نادیده بگیرد، پس از برداشت‌های تمتعی از همسرش و به خاموشی گرائیدن غرائز جنسی و برگشتن عقل از دستگاه تناسلی و مغزش! می‌فهمد که اشتباه کرده است...

شما خیال می‌کنید دختری که دروغ نگفته و عفت ورزیده و ایمان و عمل صالح داشته کمتر از فلان امام زاده است. به خدا قسم همین الان در میان شیعه، افرادی هستند که از بسیاری امام‌زاده‌ها که مرقد و ضریح دارند، نزد خدا گرامی‌ترند. و مگر چنین دختری که گفته شد و بدون شک به علت مخالفت اسلام با پرداخت مهر سنگین ،به او مهریه‌ای متعادل برای ازدواج با او منظور می‌شود، این وجه ناقابل، خرید این دختر است؟...

حضرت علی علیه السلام فرموده است: لاتَغالوُا بِمُهُورِ النّساءِ فَتَکونَ عَداوَة

در مهرهای زنان غلو نکنید و برای زنان، مهرهای سنگین قرار ندهید که این ایجاد عداوت می‌کند.

چه بسا بعدها پسر بیدار شود که این چه کار بود کردم؟ آری پسرها حتی در روزهای اول ازدواج هر چه را عروس بخواهد ولو باید قرض بگیرند، گرفته و انجام می‌دهند و از گرمی بازار ازدواج، نه مقدار مهر را متوجه‌اند، نه اندازه‌ی خرید را و از حضرت باقر(ع) است:

 زنان بابرکت، زنانی هستند که مهر آنان کم باشد و زنان شوم، آن‌ها که از حد متعارف مهری بیش داشته باشند.

در قرآن است که حضرت موسی چون از ترس فرعون گریخت تا مبادا وی را برابر کشتن یک قبطی که پیرمردی از بنی‌اسرائیل را به ناحق کشته بود و به دست حضرت‌ش به قتل رسید، گرفتار شود، روی به بیابان نهاد تا به مدینه رسید. خارج از شهر، چوپانان را دید که گوسفندان خود آب می‌دهند و دخترانی معصوم نیز برای همین کار آمدند. موسی با کمک به دختران به خانه‌ی پدرشان، حضرت شعیب وارد شد و چند سال در قبال خواستگاری از دختر شعیب، تعهّد خدمت کرد یعنی قرآن زمانی را اشاره می‌فرماید که برای خواستگاری پدر دختر را خدمت می‌کردند...

کم‌کم مسئله‌ی خرید و فروش و طرح اقتصاد و ثروت را بشر یاد گرفت و به عوض آن که پدر زن را خدمت کند و عمر تقدیم کند، تقدیم کالا یا وجه کالا پیشنهاد گردید و مهر بدین وسیله پیدا شد.

در اسلام مهر به خود زن که عنوان عروس را دارد، داده می‌شود و زن، صاحب و مالک تمام آنچه دارد می‌باشد و بدون اجازه‌اش نمی‌توان اموال وی را مورد دخل و تصرف و خرید و فروش قرار داد. به علاوه زن را نمی‌توان به خانه آورد و به کار کردن گماشت و حتی نمی‌توان به شیردادن کودک‌ش که نصف نوزاد از آن پدر است، مجبور ساخت. و باید پدر این قسمت خود را پایاپای یا با خرید جبران نماید به علاوه که زن در اسلام حق اجتماع خود را نیز مالک است و نمی توان وی را مجبور به انتخاب فلان شوهری کرد و این از جمله شاهکارهای اسلام است که اگر قبلا وجهی به پدر عروس می‌دادند و او را می‌گرفتند، دیگر اسلام دستور می دهد این مهر به خود دختر داده شود و در حالی که مالک حقوق اقتصادی و اجتماعی خود است، به خانه‌ی شوهر وارد شود. و بر شوهر است خانه‌ی تازه وارد، غذای تازه‌وارد، لباس تازه‌وارد حتی اگر اندکی هم هست، از خانه پدری عروس بهتر باشد تا تصور نکند بر افراد زندگی سخت‌تر و بدتری پیش آمده است و اینجاست که ما به جبران آنچه گفتیم که زن نصف ارث می‌برد و نصف شهادت می‌دهد، اما در اینجا با آنکه مهر می‌گیرد و حق کار کردن و حقوق شیر دادن می‌گیرد و صاحب همه چیز خودش است، باز هم می بینیم اسلام وی را واجب‌النفقه‌ی مرد نموده است و لذا باید در قبال وضع اقتصادی مرد در اینجا گفت که به زن ستم نشده، بلکه به مرد ستم و توهین شده است!

آری به مرد ستم شده است که زن در برابر آن همه قدرت‌های تغییر دهنده طبیعت، جنس لطیف مانده است و به مرد ستم شده است که در طول تاریخ آن قدر مردها به خاطر زن ها تغییرات داده‌اند که زن ها به خاطر مردها حتی یک ذره نداده‌اند. به حدی که همه می‌نویسند اگر کلئوپاترا بینی‌اش شکل دیگری داشت، نقشه‌ی جغرافیای فعلی هم شکل دیگری داشت، یعنی در طول تاریخ بشر از آن روز که حکومت مادر شاهی برقرار بود، تا به امروز که نام آن عوض شده است اما قدرت‌ش هنوز عوض نشده است و نشانی از آن، مسئله‌ی خواستگاری است که مرد باید بدود و تابع باشد و زن بنشیند و متبوع.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*براساس قوانین مدنی ایران، حقوق و تکالیف به صورت برابر بین زن و شوهر تقسیم نمی‌شود. زن به موجب عقد ازدواج، بسیاری از حقوق مدنی و معنوی خود همچون حق سفر، اشتغال، انتخاب مسکن، ولایت بر فرزندان و جدایی از همسر را از دست می‌دهد و در قبال آن حقوق مادی مانند مهریه و نفقه را به دست می‌آورد که در بسیاری از موارد دستیابی به این حقوق مادی هم با مشکل همراه است...

...برای رفع نابرابری میان زن و مرد و برای اینکه یک تعادلی بین این حقوق و تکالیف برقرار شود، می‌توانیم از شروط ضمن عقد استفاده کنیم...

...شروط ضمن عقد می‌تواند شامل هر خواسته‌ی مشروع و معقول و معینی باشد. با استناد به ماده‌ی 1119 قانون مدنی، طرفین می‌توانند تمامی شروطی را که مخالف مقتضای ذات عقد نباشد، برای یکدیگر بگذارند. البته شروط نباید مخالف مقتضای ذات باشد. بنابراین اگر زنی حین عقد شرط کند که از همسرش تمکین نکند شرط هم باطل است و هم عقد را باطل می‌کند.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*1. مهریه هدیه‌ای است صادقانه. پس بهتر است صادقانه نوشته شود.

2. مهریه‌ی سنگین باطل نیست؛ امّا نکوهش شده و عامل بی‌برکتی زندگی است.

3. مقام معظم رهبری: مهریه‌ی سنگین مربوط به دوران جاهلیت است. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آن را منسوخ کرد. پیامبر از یک خانواده‌ی اعیانی است. خانواده‌ی پیغمبر تقریباً اعیانی‌ترین خانواده‌ی قریش بودند. خود ایشان هم که رئیس و رهبر این جامعه است، چه اشکالی داشت دختر به آن خوبی که بهترین دختران عالم است با بهترین پسرهای عالم که مولای متقیان علیه السلام است می‌خواهند ازدواج کنند مهر ایشان زیاد باشد؟!

4. مقام معظم رهبری: بالا بردن میزان مهریه احترام نیست، بی‌احترامی است؛ چون مقام دختر مسلمان را با پول نمی‌توان سنجید بلکه با بالا بردن مهریه، جنس این معامله‌ی انسانی را تنزّل می‌دهید به قدر یک کالا و یک متاع. هیچ ثروتی نمی‌تواند معادل سر انگشت یک زن مسلمان باشد.

5. مقام معظم رهبری: اینکه می‌بینید ما گفتیم 14 سکّه بیش‌تر را عقد نمی‌کنیم، برای این است که آن جنبه‌ی معنوی ازدواج غلبه پیدا کند به جنبه‌ی مادی؛ مثل یک تجارت و معامله نباشد .

6. مهریه‌ی سنگین نه تنها مهر و محبّت را می‌برد بلکه باعث ایجاد کینه و بی‌اعتمادی می‌شود.

7. مهریه نباید کم‌تر از اجرت زنان بدکار باشد.

8. مهر السنه در جامعه‌ی امروزی ما شاید میزان پولی است که بتوان با آن یک زندگی مشترک را در حد ساده شروع کرد.

9. 14 سکه‌ی پیشنهادی مقام معظّم رهبری مصداق خوبی است برای مهرالسنه.

10. سفرهای زیارتی و یا آموزش قرآن و ... می‌تواند مهریه را بابرکت کند.

11. مرد با بالا بردن میزان مهریه، مقام زن را بالا نمی‌برد بلکه این تنزّل مقام و یک نوع فریب است.

12. اگر مهریه‌ی بالا، نشان‌دهنده‌ی مقام زن بود، باید مهریه حضرت زهرا علیها السلام گران‌ترین مهریه‌ها باشد.

13. آیا چشم و هم‌چشمی هم اکنون شما در میزان مهریه، می‌تواند ضامن خوبی برای آینده‌ی فرزند شما باشد؟!

14. مراقب باشید چشم و هم‌چشمی‌ها باعث نشود طبیعت زیبای پیوند تبدیل شود به بازار خرید و فروش.

15. اگر قرار باشد چشم و هم‌چشمی معیار تعیین مهریه باشد‌، پس جایگاه اعتماد و محبّت بین زن و شوهر کجاست؟

16. آیا بالا بودن میزان مهریه، نقص عدم شناخت داماد و خانواده‌ی او را جبران می‌کند؟!

17. با داشتن شناخت نسبت به داماد، مهریه را کم بنویسیم بهتر است یا با عدم شناخت، مهریه را سنگین بگیریم؟

18. پدر و مادری که مهریه‌ی سنگین را عامل خوشبختی فرزند خود می‌دانند، مطمئن باشند این خوشبختی دوامی ندارد.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قرآن و سنت، تأکیدات ویژه‌ای در مورد پرداخت مهریه دارند. از آن جمله:

1ـ مهر زنان را به طور کامل به عنوان یک بدهی (عطیه) به آن‌ها بپردازید و اگر آن‌ها با رضایت خاطر، چیزی از آن را به شما ببخشند، آن را حلال و گوارا مصرف کنید.

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: هر کس با زنی ازدواج نماید و قصد نپرداختن مهریه‌ی او را داشته باشد، زناکار می‌میرد. (توجه فرمودین؟)

و نیز تأکید کرده‌اند: کسی که ستمگرانه مهر زن را نپردازد، در پیشگاه خداوند، زناکار است...

حضرت علی علیه السلام نیز فرمودند: سزاوارترین شرطی که وفای بر آن لازم است، پرداخت چیزی است که به واسطه‌ی آن، زنان را بر خود حلال کرده‌اید.

حضرت صادق علیه السلام پلیدترین گناهان را سه چیز می‌دانستند: قتل نفس، خودداری از پرداخت مهر زنان، خودداری از پرداخت اجرت کارگر.

مهریه‌ی حضرت زهرا علیه السلام همان لحظه از طرف حضرت علی علیه السلام پرداخت شد؛ چون مطابق دارایی داماد بود.

2ـ مالکیت مهریه اینگونه است که بعد از جاری شدن صیغه‌ی عقد، زن مالک تمام مهر است؛ مگر اینکه قبل از زفاف قصد جدایی داشته باشد که در این صورت نصف مهریه به او تعلّق خواهد گرفت.

3ـ پسر می‌تواند شرط کند که تا چه زمانی مهریه را پرداخت کند.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*هرکسی باید بدونه سمعی‌ه یا بصری یا لمسی یا جنبشی. این مساله از همه بیشتر برای انتخاب همسر مهم‌ه. فکر کن یه آدم لمسی با یه جنبشی ازدواج کنه. توی خونه لمسی‌ه مدام دوست داره ولو شه روی کاناپه و از تابش آفتاب روی پوست‌ش لذت ببره و بخوابه. همسر جنبشی‌ش هی شلوغ می‌کنه و این‌ور اون‌ور میره. این به اون میگه پاشو چقدر می‌خوابی آخه؟ اون به این میگه 2 دقیقه آروم بگیر خب.

فکر کن اینها با هم برن گردش. لمسی‌ه خیلی آروم و ریلکس، دنبال لمس کردن چمن و برگ درختاست. دست‌ش رو می‌زنه داخل رود و از عبور آب لذت می‌بره. جنبشی‌ه پاچه‌هاش رو می‌زنه بالا و میره وسط آب و کلی آب می‌پاشه به لمسی‌ه یا اصرار می‌‌کنه بیا بریم کوهنوردی یا دنبال هم بدویم و بازی کنیم. لمسی‌ه ترجیح میده بشینه یه گوشه و از این اداها درنیاره.

خب نمیشه اینطوری زندگی کرد. این 2 گروه هیچ جوری نمی‌تونن با هم کنار بیان. یعنی کلا لمسی‌ها خیلی خاص هستن و فقط با افرادی مث خودشون، خوب کنار میان. جنبشی‌ها هم خیلی تحرک و هیوها دارن و شلوغ‌کاری‌شون بقیه رو کلافه می‌کنه در بلندمدت. مگر اینکه با افرادی مث خودشون باشن و با هم شلوغ کنن.

یا فکر کن یک بصری و یک سمعی بخوان با هم زندگی کنن. بصری‌ه دوست داره بشینه هی فیلم ببینه، هی سریال ببینه. سمعی‌ه دل‌ش میخواد موسیقی گوش بده. حتی موقع فیلم دیدن هم فیلم رو گوش میده! نه اینکه ببینه. این میگه بیا بریم سینما. اون میگه من سینما دوست ندارم. بریم کنسرت. این میشینه پای موسیقی. اون میگه پس تصویر ش کو؟ حوصله‌م سر میره از صدای بی‌تصویر.

این کلی به خودش می‌رسه. اون متوجه تغییر چندانی نمیشه. این دکور اتاق رو عوض می‌کنه. اون وارد میشه اما هیچ عکس‌العملی نشون نمیده چون عملا متوجه تغییری نمیشه اغلب. این به لحن و طنین صدا حساس‌ه. حرفا یادش می‌مونه. اون میگه وقتی باهات حرف می‌زنم بهم نگاه نمی‌کنی. ندیدی قیافه‌م رفت تو هم وقتی فلان اتفاق افتاد؟ این میگه تو چیزی نگفتی. من متوجه تغییر چهره‌ت نشدم.

اینها سوء تفاهم ایجاد می‌کنه. باعث دلخوری و بی‌حوصلگی میشه در بلندمدت. آدمایی که دنیا رو 2 جور مختلف می‌بینن، نمی‌تونن راحت با هم کنار بیان. زندگی براشون سخت میشه. مجبور میشن هی به خودشون فشار بیارن مبادا طرف مقابل رو برنجونن.

ترکیب‌های دیگه رو هم خودتون فکر کنید ببینید چطوری میشن با هم. اینطوری بهتر یادتون می‌مونه نشانه‌ها و تفاوت‌ها رو. آدم وقتی این چیزا رو یاد می‌گیره، می‌فهمه چرا بعضی بچه‌ها هیچ جوری با هم کنار نمیان. چرا بعضی آدما با اینکه هر دو بدرفتار نیستن اصلا اما نمی‌تونن با هم کنار بیان.

در بهترین حالت ممکن، هر کسی باید با همگروهی‌ش ازدواج کنه. 2 تا جنبشی با هم دیوار راست رو بالا میرن. 2 تا سمعی با هم تمرین موسیقی می‌کنن و لذت می‌برن. بصری‌ها با هم ساعت‌ها فیلم تماشا می‌کنن یا میرن عکاسی. لمسی‌ها هم خوش می‌گذرونن و متهم نمیشن به تنبلی.

فکر کنم باز سمعی‌ها و بصری‌ها بتونن یه جورایی با هم کنار بیان ولی من سمعی مثلا، اصلا حوصله‌ی جنبشی‌های پرسروصدا رو ندارم. اصلا صدای جیغ و خنده‌شون برام آزاردهنده میشه بعد چند دقیقه. مخصوصا اگه بخوام در سکوت، کتاب بخونم یا چیزی گوش بدم. اما مثلا می‌تونم سعی کنم به ظاهر اشیاء و آدم‌ها بیشتر دقت کنم تا جزئیات بیشتری به یادم بمونه.

اینها شاید مهم به نظر نیان اما در بلندمدت، داشتن درک مشابه از دنیا و تفریح‌های مشترک خیلی مهم‌ه برای حفظ یه رابطه.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*معلم سیستر: با کسی ازدواج کن که وقتی باهاش بری یه مهمونی باکلاس یا کافی‌شاپی جایی، از بودن باهاش خجالت نکشی و رو ت بشه راحت کنار ش بایستی و همه ببینن شما دو تا با همید.

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*مامان دوست‌م: شوهر رو باید بشه جلوی مهمون گذاشت.

ترجمه: با کسی ازدواج کن که رو ت بشه جلوی 4 نفر سر ت رو بالا بگیری بگی این، شوهر من‌ه.

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*مهریه انگار چیز مزخرفی‌ه /-: به نظر م 10 تا سکه هم دروغ‌ه چون آقای داماد/همسر محترم، واقعاْ اگه 10 تا سکه‌ی طلا به دست‌ش برسه حاضر ه همه‌ش رو دودستی تقدیم کنه؟ 100 تا چی؟ 500 تا چی؟ و اینطوری میشه که موقع تعیین مهریه، همه‌ میشن عابد و زاهد و میگن مهریه‌ی زیاد، دروغی بیش نیست و ما دروغ نمیگیم! بعد می‌فهمی کلی برات چاخان پاخان سر هم کرده‌ن‌ها! مهریه‌های اخیری رو که شنیدین بگین لطفاْ. 

 

Share

*بعضی وقتا آدم یه چیزایی می‌بینه که واقعاً مات و متحیر می‌مونه. مثلاً امروز داشتم تشریف می‌بردم مترو که تشریف ببرم دانشگاه - چه خودم رو تحویل می‌گیرم - اصولاً هم موقع قدم زدن، توی حال خودم هستم. به اطراف زیاد توجه نمی‌کنم. همینطور که داشتم می‌رفتم، شنیدم که یه نفر سلام کرد و از اونجایی معمولاً آدم به کسی که نمی‌شناسه، سلام نمی کنه، فکر کردم حتماً طرف آشناست، من سرم پایین بوده، ندیدم‌ش.

البته همه اینا در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. خلاصه برگشتم که ببینم کی بود سلام کرد. یه آقایی رو دیدم که نمی‌شناختم‌ش. مشخص بود که فقط می‌خواست یه حرفی زده باشه. گفت شما همون خانمی نیستین که توی هواپیمایی کار می‌کنین؟!!!

چه سوال مسخره‌ای! گفتم نخیر.
پیش خودم فکر کردم کاش بی‌اختیار بر نمی‌گشتم ولی خب بی‌اختیار بود دیگه.

حالا فکر می‌کنی حرف‌ش چی بود؟
- من خدای نکرده قصد مزاحمت ندارم ولی شما رو که دیدم، خیلی از چهره‌تون خوش‌م اومد. خواستم بپرسم شما مجرد هستین یا متاهل؟ چند سال‌تون‌ه و ...

بقیه‌ش رو دیگه نشنیدم ولی فکر کردم این دیگه چه جورش‌ه. فقط میشه به یه همچین اتفاقی خندید. نمی‌دونم چی بگم...

دوشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

*پدر مادرا همیشه میگن بچه‌هاشون ۱۰۰۰سال‌شون هم که بشه، بازم بچه‌ن! من هم به این نتیجه رسیدم که پسرا اگه ۲۰۰۰سال‌شون هم باشه، بازم بچه‌ن. «دوستت دارم» گفتن‌شون رو هم نباید باور کرد. از انواع و اقسام نامردی کردناشون که دیگه انقدر شنیدم که گوش‌م پر ه. اصلاً هم قصد ندارم بگم همه دخترا آخر وفاداری‌ن چون نیستن! ولی آخه چرا انقدر راحت خالی دروغ میگن؟ روزی رو که ازم خواستگاری کرد، یادم‌ه. فقط بهش خندیدم. از نظر همه مودب، تحصیل‌کرده، شبکه‌ی فرهنگ و ادب! و بچه مثبت بود ولی به نظر من، انقدر تکلیف‌ش مشخص بود که جای فکر کردن نداشت.

جدی میگم، کلی بهش خندیدم. به نظرم با۲۶ سال سن، خیلی بچه بود. مونده بودم که چطور چنین فکری به سرش زده ولی اون به قول خودش، تصمیم‌ش رو گرفته بود. یه طورایی هم مطمئن بود که من بهش نه نمیگم. حالا نمی‌دونم چرا!

ولی من گفتم. قبول نمی‌کرد. بحث فلسفی راه انداخت، چونه زد، اصرار کرد، انقدر که دیگه اسم‌ش رو می‌شنیدم، واقعاً عصبانی می‌شدم ولی از رو نمی‌رفت. من، دوست داشتن‌ش رو باور نمی‌کردم ولی اون اصرار داشت که عشق‌ش رو باور کنم. انقدر از طریق دوستام پیغام می‌فرستاد که دیگه دل‌م نمی‌خواست دوستام، بعد از سلام، حرفی بزنن چون جمله‌هاشون همه‌ش با «امروز استاد رو دیدم. بهم گفت...» شروع می‌شد.

دوست نداشتم توی دانشکده راه برم چون ممکن بود ببینم‌ش. دل‌م نمی‌خواست بیاد بهم سلام کنه و اونطوری تابلو نگاه‌م کنه. کاش همون استاد محترم باقی می‌موند، نه آدم سمج خودخواهی که دل‌م می‌خواست بزنم تو دهن‌ش.

شرایط‌ش رو بهونه کردم ولی اون همه رو تغییر داد که نتونم ایراد بگیرم. جواب منفی خانواده‌م رو چیزی غیر از نظر خودم می‌دونست. این رو به دوست‌م مریم گفته بود. به مریم گفتم بهش بگو من اصلاً دوست‌ش ندارم، اصلاً ازش خوش‌م نمیاد! اما اون می‌گفت مهم نیست؛ بعد از ازدواج بهم علاقه‌مند میشه!

چه شعارهایی هم می‌داد: توی دنیا هیچ‌کس مثل مریم نیست. اون تنها دختری‌ه که من در تمام عمر م بهش علاقه‌مند شدم. جز اون به هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌تونم فکر کنم. به خاطر کسی که دوست‌ش دارم، هر کاری حاضرم بکنم...

و۱۰۰۰ تا جمله‌ی دیگه که معنی‌شون، همین می‌شد.م ن مطمئن بودم که راست نمیگه. خودم هم نمی‌دونم چرا... خواستگاری کردن بد نیست ولی لزومی نداره آدم انقدر خودش رو بچسبونه و غش و ضعف بره. بعد از۶ماه، با کلی آه و فغان و حسرت و اینا بالاخره رضایت داد. به مریم گفته بود من در ایشون چیزایی می‌بینم که بقیه نمی‌بینن...

خلاصه دوستام حتی مریم، یه طوری برخورد کردن که یعنی برات متاسفیم که انقدر احمقی ولی هفته‌ی پیش، ثابت شد که حق با من بود. آدمی که اون حرفا رو می‌زد، یه ماه از اون اشک‌ها نگذشته، ازدواج کرد؛ با یکی از سال اولی‌های دانشکده.

متاسفانه من با دیدن یه آدم، می‌تونم بگم چند مرده حلاج‌ه؛ البته ایشون که نمی‌تونست به دختر دیگه‌ای فکر کنه! خبرش توی دانشکده پیچید و منم شنیدم.

من خوشحال شدم اما یه جورایی هم براش متاسفم چون مریم رو توی دانشکده دیده بود و کلی تلاش کرده بود که حلقه‌ش معلوم باشه و تعریف کرده بود که ازدواج کرده که مطمئن بشه منم خبردار میشم. لابد فکر کرده بود من حال‌م گرفته میشه. به خاطر همین کارای پسراس که میگم همیشه بچه‌ن!

امروز مریم تلفن زده بود، بهم گفت درباره‌ی این آدم، حق با تو بود...
دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

*دوستان فرمودن اگه میگی تساوی حقوقی، یعنی مهریه تعطیل دیگه؟

بله! مهریه تعطیل! در صورتی که همه‌چیز مساوی باشه نه اینکه زن یه عمر کار کنه و صرفه‌جویی کنه و پدر خودش رو دربیاره. بعد ماحصل‌ش به نام شوهرخان بشه. بعدتر  ایشون به دیار باقی بشتابن و ارثیه اینطوری تقسیم شه:

در صورت نبود هیچ وارث دیگری به غیر از زوج، شوهر از تمام ترکه زن متوفای خود ارث می‌برد، لیکن زن فقط نصیب خود را ارث می‌برد و بقیه ترکه شوهر در حکم مال اشخاص بدون وارث خواهد بود.

اگه قرار ه همه‌ی دارایی به اسم شوهرخان باشه، زن باید مهریه داشته باشه تا حداقل دل‌ش خوش باشه اما وقتی همه چیز برابر باشه مهریه لازم نیست که. من که نمیخوام‌ش یعنی.

و اما اینکه اگه من مرد بودم، زن می‌گرفتم یا نه؟

باید بگم نه! چون من اگه مرد هم بودم، احتمالا همین اخلاقای الان‌م رو داشتم و نمی‌تونستم دسته‌گل‌به‌دست برم خواستگاری و ازدواج کنم. اگر هم ازدواج می‌کردم، حتما کسی رو انتخاب می‌کردم که سال‌ها می‌شناختم‌ش و بهش اعتماد داشتم و دوست‌ش هم داشتم. در اون صورت، اون رو هم اندازه‌ی خودم آدم به حساب می‌آوردم و دوست داشتم عرضه داشته باشه بدون من هم تصمیم بگیره.

می‌دونی؟ من کلا از آدمای مطیع خوش‌م نمیاد. یعنی رابطه‌ی سلطه‌جو-سلطه‌پذیر برام قابل درک نیست. اجباری هم نیست بپذیرم‌ش. اگه قراره اینطوری باشه ترجیح میدم نوکر خودم باشم و ارباب خودم. اما اگه بخوام با کسی زندگی کنم ترجیح میدم مث 2 تا دوست باشیم، نه کمتر، نه بیشتر.

پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*فهیم‌جان! انسان تمدن!

توی همون کشورهایی که شما دین و ایمون‌‌شون رو قبول نداری، 2 نفر، مثل 2 تا انسان!، تصمیم می‌گیرن با هم زندگی کنن. نه برای زن مهریه تعیین می‌کنن، نه مادر پسر حکم می‌کنه که مطابق مهریه‌ای که فقط در حد حرف‌ه، دختر باید جهیزیه ببره. نه دختر با ازدواج، قید همه‌ی حقوق انسانی‌ش رو می‌زنه و اختیار ش رو میده دست پسر، نه خانواده‌ی دختر سعی می‌کنن با شرط گذاشتن پول و طلا و مادیات، حقوق دختر شون رو حداقل توی ذهن‌شون، از دست رفته ندونن. کسی هم خودش رو هلاک نمی‌کنه برای پز دادن و چشم‌درآوردن توی جشن عروسی‌ش. اون 2 تا انسان تا هر وقت هر دو موافق بودن با هم زندگی می‌کنن. وقتی هم یکی‌شون راضی به ادامه نبود، مجبور نیست خیانت کنه یا دنبال راهی برای ندادن مهریه باشه یا مهریه‌ش رو ببخشه به جا ش جون‌ رو آزاد کنه. مثل 2 تا انسان اموالی رو که توی ایام با هم بودن‌شون به دست آوردن، نصف می‌کنن و جدا میشن.

اما من و شما اینطوری عادت کردیم که زن، نصف مرد ه! برای همین خیلی بهمون فشار میاد وقتی یه زن، خودش رو قدر 4 تا سکه‌ی طلا پایین نمیاره و حقوق انسانی‌ش رو با پول عوض نمی‌کنه.

ما عادت کردیم هرجوری رسم بوده، زندگی کنیم. فکر هم نکنیم به دلیل‌ش. اگه مهریه‌ی فلانی انقد بوده مال من باید بیشتر باشه. اگه بابای فلانی برای جهیزیه‌ش فلان قدر هزینه کرد، مال من باید طوری باشه که روی اون کم شه! اگه عروسی فلانی توی فلان خیابون بود، مال من باید فلان جا باشه. ذوق هم می‌کنیم که برامون خرج کردن و بهمون احترام گذاشتن!

از ازدواج همین چیزا ش رو می‌فهمیم فقط. بعد که می‌گذره و یه مشکلی پیش میاد، با چشم گریون التماس می‌کنیم همه چیز رو بدیم فقط مث آدم راحت و آسوده زندگی کنیم.

تو شاید دوست داری اینطوری زندگی کنی. شاید لایق چنین وضعی می‌دونی خودت رو. اما من نه. مهم نیست برام. اگه کسی در حد من نفهمه، نمی‌پذیرم‌ش. بره سراغ یکی در حد و اندازه‌ی خودش. راست میگن که اونایی که بیشتر می‌فهمن بیشتر هم عذاب می‌کشن.

پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*عزیزم! شما اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر رو بخون اگه برات زحمتی نیست. متن انگلیسی. یه کم بهش فکر کن. بعد خودت رو بذار جای زن‌ها! و برده‌ها! دوباره بهش فکر کن. ببین عقل‌ت بهت اجازه میده کلیه‌ی حقوق مدنی‌ت رو دودستی تقدیم یه آدم دیگه کنی فقط چون بهت ابراز علاقه کرده؟

بارها گفتم و باز هم میگم. مردی که قرن 21 زندگی می‌کنه اما عقایدش مثل اعراب و قبایل بدوی‌ه، ارزش عشق یه آدم رو نداره. مهم نیست تحصیلات آکادمیک داشته باشه، کت و شلوار بپوشه، ماشین شیک سوار شه و فلان قدر قیمت ادکلن‌ش باشه. مهم این‌ه که توی ذهن این آدم چی می‌گذره.

خیلی از مردها هستن که خودشون رو صاحب زن‌شون می‌دونن. زن، کفش و لباس نیست که پول بدی بخری‌ش. صاحب‌ش شی و براش تصمیم بگیری که نگه‌ش داری یا بندازی‌ش دور. باید با کسی زندگی کنی که تو رو هم مثل خودش، انسان می‌دونه و برات احترام قائل‌ه.

یه بار یه خواستگار محترمی اینجا بود. گفتم مرد متمدن، سعی نمی‌کنه زن‌ش رو به جبر قانون نگه داره. یا با دل خودش نگه‌ش می‌داره یا آزاد ش میذاره که اگه خواست، بره.

گفت بله! بله!

گفتم بله بله یعنی مشکلی ندارید به همسر تون حق طلاق بدین؟

باباش پرید وسط حرف ما که: اگه مرد معتاد شد و زن تونست ثابت کنه، خب طلاق می‌گیره مثلا.

گفتم شما می‌تونی ثابت کنی فلانی معتاد ه وقتی خودش نمیاد آزمایش بده؟ آدم باید چطوری ثابت کنه؟ بعد تازه توی قانون گفته‌ن اعتیاد مضری که به تشخیص دادگاه به اساس زندگی خانوادگی خللی وارد آورد و ادامه زندگی را برای زوجه دشوار کند مانند اعتیادی که منجر به بیکاری مرد...

یعنی مرد معتادی که بیکار نیست، اشکالی بهش وارد نیست. حالا اینکه زن چندش‌ش میشه از یه معتاد، دیگه مشکل خودش‌ه.

بابای مذکور، سیاه و کبود و شاکی با غضب نگاه می‌کرد. گفتم اینجور حق طلاق به درد می‌خوره؟ حق طلاق یا نباشه یا بی قید وشرط. مث حقی که آقایون دارن.

باباهه خودش رو روی مبل بلند می‌کرد می‌کوبید زمین!

پسرش گفت من حق طلاق نمیدم!

- چرا؟

- دوستام گفته‌ن نده!

گفتم پس برو از دوستات بپرس حالا باید چی کار کنی چون نظر من همین‌ه. کوتاه هم نمیام.

- یعنی حق طلاق بدم، خودم دیگه حقی ندارم؟

گفتم دیدی وقت حرف از حقوق خودت میشه، چقدر برات مهم‌ه و از کوره درمیری؟ من هیچی نمیگم. خودت برو از هر کی قبول‌ش داری، حسابی سوال کن.

پ.ن: خیلیا برای ازدواج فقط جنبه‌ی عاطفی و صمیمانه‌ش رو در نظر می‌گیرن. از جنبه‌ی حقوقی و قانونی ماجرا غافلند. اما وقتی خدای نکرده اختلافی پیش بیاد و پای قانون به ماجرا باز شه، همه یاد احقاق حقوق از دست رفته‌مون میفتیم. چه بهتر که از همون اول، نه با خودمون رودرواسی داشته باشیم، نه با دیگران.

اگر هم طرف مقابل از لحاظ فکری آدم بسته‌ای‌ه و کلا در حد و اندازه‌ی شما نیست و حرف‌تون رو درک نمی‌کنه و این رو بی‌احترامی به خودش می‌دونه، مشکل شما نیست. هیچ کس نمی‌تونه توقع داشته باشه از بدیهی‌ترین حقوق انسانی‌تون بگذرید به خاطر خوشایند دیگران.

پ.پ.ن: من باید وکیل می‌شدم.

پ.پ.پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*فکرهایمان را کرده‌ایم!

اگر قصد داشتیم به هر قیمتی شوهر کنیم، زن آن جوانکی می‌شدیم که وقتی 17 سال‌مان بود در سفر جنوب، عاشق ما شد و مادرش را فرستاد پیش مادر مان خواستگاری. و ما حتی برنگشتیم ریخت‌ش را ببینیم.

یا خیلی شیک و مجلسی زن آن دانشجوی دکترا می‌شدیم که در 19 سالگی شاگرد ش بودیم و خیلی ما را دوست می‌داشت و ما نق می‌زدیم 9 سال اختلاف سنی زیاد است و ایشان فکر کرده بچه گیر آورده و می‌تواند ما را مطابق میل‌ش تربیت کند. اگر فاکتور دروغگویی در جهت رسیدن به اهداف در ایشان نبود - ما به دروغگویی خیلی حساسیم - و مادر فولاد زره ایشان تحولی کلی می‌یافت - ما آدم سوختن و ساختن نیستیم - شاید گول اشک‌هایشان را می‌خوردیم و کلی ذوق هم می‌کردیم که شوهرمان قبل از 30 سالگی دکترا گرفته و حتما ما خیلی حوری و پری بوده‌ایم که از تمام دختران بزک‌کرده‌ی دانشکده دست گذاشته روی مای لاغر مردنی هایپر اکتیو!

البته راستش را بخواهید چهره‌ی ایشان چنگی به دل‌مان نزد و نصف ایشان کلا زیر زمین بود. اگر از همان اول رک و راست می‌گفت دخترجان! من عاشق‌ت شده‌‌ام اما مادرم شدیدا معتقد به ازدواج سنتی‌ست و آرزو دارد خودش برایم کسی را انتخاب کند، ما حتما خیلی از صداقت‌ش خوش‌مان می‌آمد و در تصمیم‌مان شاید تجدید نظر می‌کردیم اما آدم بی‌صداقت به هیچ دردی نمی‌خورد حتی اگر بورسیه‌ی بلاد کفر هم داشته باشد و همسری‌ش آرزوی تمام دختران دانشکده باشد. به جز ما البته.

یا اصلا می‌توانستیم عروس اون حاج خانوم روشنفکر داخل مترو شویم که در یک ظهر پاییزی وقتی بافت تنگ مشکی پوشیده بودیم و روی صندلی کوله‌مان رو بغل کرده بودیم و چشمان‌مان را بسته بودیم، کلی از ظاهر ساده و زیبایمان تعریف کرد و اصرار داشت حداقل یک بار پسرش را ببینیم، بعد بگوییم نه.

یا همسر آن آقای مو جو گندمی سامسونت به دست می‌شدیم - یه زمانی سامسونت خیلی باکلاس بود - البته اصلا ذوق نکردیم از اینکه وقتی در خیابان از کنار ما رد شد، برگشت و صدایمان زد و الکی پرسید آیا ما آن خانومی نیستیم که در هواپیمایی کار می‌کند؟ باید شهامت می‌داشت و می‌گفت یک نظر ما را دیده و همینطوری بیخودی از قیافه‌ی ما خوش‌ش آمده نه اینکه بی‌فرهنگی‌ش را به رخ‌مان بکشد و حرف‌های بی‌ربط بزند و ضمنا ما را مطمئن کند که هم دخترهای کارمند هواپیمایی را دید می‌زند، هم دختران عابر خیابان را.

یا می‌توانستیم عروس آن حاج آقای سوپرماکت‌دار شویم که ذوق نذری‌پزان‌های حاج خانوم‌ش را داشت و خیلی دل‌ش می‌خواست ما هم بشویم یکی از عروس‌های چادر گل‌گلی به سر خانه‌شان مخصوصا وقتی بروبیا زیاد بود و دور شان شلوغ.

یا همسر آن همکار مان می‌شدیم که کلا دوشخصیتی بود و فکر می‌کرد اینکه در حضور ما بگوید و بخندد و تعریف کند که در محل کار اول‌ش، خیلی ترشرو و اخمو و جدی‌ست حرکت قشنگی‌ست و ما هم که خیلی باور کردیم واقعا.

یا همسر آن یکی همکار مان می‌شدیم که کلا زبان به دهان نداشت و از بی‌عرضگی کفر همه را درآورده بود هرچند مخ‌ش خوب کار می‌کرد و آدم باهوشی بود.

یا همسر آن یکی همکار مان می‌شدیم که می‌گفت ما نظیر نداریم و خیلی به ما علاقه دارد و برایمان زندگی‌ای می‌سازد ورژن جدید بهشت اما نمی‌توانست به هیچ درخواست غیر منطقی در و همسایه و فک و فامیل و دوست و آشنایش نه بگوید و ساخته شده بود برای دق دادن ما.

یا عروس آن حاج خانومی می‌شدیم که برای پسر فرنگ‌نشین‌ش عروس ایرانی اصیل می‌خواست و نشسته بود چرتکه می‌انداخت کی چند سال‌ش است و چقدر برای چند شکم زاییدن وقت دارد.

یا عروس آن خانوم امروزی کنار سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس می‌شدیم که همینجوری الکی از ما خوش‌ش آماده بود - کجاست که ببیند ما 6 کیلوی دیگر هم کم کرده‌ایم - و خیلی صادقانه گفت ما ترک هستیم اما آنطوری که فکر می‌کنی احتمالا، نیستیم به خدا. و گفت هر جا خواستگاری رفتیم پسرم اصلا نپسندیده. و ما گفتیم اگر احتمالا فکر کرده‌اند ما کلا بی‌حجاب می‌گردیم، اشتباه کرده‌اند و ما همه جا باحجاب هستیم و حجاب‌مان در حد همین مانتوی کوتاه سفید و شال گل‌من‌گلی‌ست.

یا همسر فامیل دوست‌مان می‌شدیم که خیلی پسر خوبی بود! فقط تحصیلات‌ش جالب نبود.

یا عروس آن خانواده‌ای می‌شدیم که در کودکی با ما رفت‌وآمد خانوادگی داشتند و پسرشان مثل همان کودکی‌هایش گرد و قلمبه و عینکی بود. ما هم که کلا بدمان می‌آید از مردهای تپل عینکی.

یا عروس آن یکی خانواده‌ای می‌شدیم که تمام جملات پسرشان با من شروع می‌شد و زن از نظر شان زندانی بود و مادر و خواهر شان زندانبان. البته از حق نگذریم خواهر و مادر ش بسیار متین و مهربان و خوش‌سلیقه بودند و در برگزاری مراسم ازدواج کل فامیل، از خواستگاری تا عروسی یدی طولا و حضوری فعال داشتند اما پسرک در رویاهایش منزلی روبروی منزل پدری داشت و به هیچ وجه هم نمی‌پذیرفت ممکن است! دختری دل‌ش نخواهد در همسایگی مادر شوهر زندگی کند و دل‌ش زندگی مستقل بخواهد و اگر بنا به این کارها باشد، هر دختری در طبیعی‌ترین حالت ممکن دوست دارد به منزل پدری خودش نزدیک باشد.

فعلا موارد دیگر به ذهن‌مان نیست اما هر جور حساب می‌کنیم می‌بینیم ما باید همسر یک مردی بشویم که اندام‌ش را دوست داشته باشیم هرچند خیلی هم خوشتیپ نباشد، بهتر است. چهره‌اش را دوست داشته باشیم و سر فرصت به تصویر ایشان عادت کرده باشیم و اهمیتی هم ندارد که از نظر بقیه خوش‌قیافه محسوب نشود. ریش هم نگذارد که ما اصلا خوش‌مان نمی‌آید.

مردی که مثل بچه‌ننه‌ها برای شربت برداشتن و ساکت نشستن/حرف زدن و انتخاب لباس و چیدمان وسایل منزل، لنگ اجازه‌ی فک و فامیل‌و خوشایند مردم نباشد.

برای درس خواندن و کار کردن، کمی به خودش زحمت داده باشد و مثل دختربچه‌ها ساعت 2 بعدازظهر به خانه برمی‌گردیم راه نیندازد و اعصاب ما را به فنا ندهد.

ترجیحا زیاد برونگرا نباشد و از ما توقع نداشته باشد منزل‌ را تبدیل به مهمانسرا کنیم و برایمان آرامش و حریم خصوصی و اوقات فراغت درست و حسابی در نظر بگیرد.

خسیس و ناخن‌خشک یا ولخرج و بی‌فکر نباشد.

برای تامین مخارج جشن عروسی و منزل و غیره از خانواده‌اش کمک نخواهد. ما می‌توانیم قید جشن عروسی را بزنیم اما تحمل نداریم کسی بخواهد سر مان منت بگذارد یا خیال کند چون به پسرش کمک مالی کرده ما هم کنیز زرخرید ش شده‌ایم و هر وقت امر فرمود، وظیفه داریم در خدمت‌ش باشیم.

ترجیحا اهل جنگ و دعوا و کل‌کل با خواهر و برادر احتمالی‌ش نباشد چون ما دیگر حوصله‌ی بحث کردن با احدالناسی را نداریم و در کل، دنبال دردسر نمی‌گردیم.

از همه مهم‌تر اینکه بداند ما زنی سنتی نیستیم که کلیه‌ی حقوق انسانی‌مان را به مقادیری سکه‌ی طلای کی داده، کی گرفته بفروشیم. ما اصلا به مهریه اعتقادی نداریم اما به بردگی هم معتقد نیستیم. در صورت برابری حقوقی قبول می‌کنیم با ایشان زندگی کنیم. و اگر ناچارند از خانواده‌شان برای مسائل خصوصی زندگی هم کسب اجازه کنند، کلا دور ما را خط بکشند و وقت یکدیگر را نگیریم.

یعنی الان که فکر می‌کنیم، می‌بینیم 4 تا قطعه طلا و 2 تا جشن چیزی نیست که ما از زندگی می‌خواهیم. ما آرامش و امنیت فکری و آسودگی خیال و شادی و خوشبختی می‌خواهیم. که این مقولات فقط در حد حرف و سخن، وجود دارد. حداقل تا الان که اینطور بوده و حتی اگر مردی مثل خود ما امروزی فکر کند احتمالا خانواده‌ای دوستی آشنایی خواهد داشت که رای‌ش را بزند. ما مردی مستقل می‌خواهیم نه یک پسربچه‌ی نابالغ که هیچ‌رقم استقلال ندارد و معنای همسری را نمی داند.

اگر یافتید، مژدگانی هم می‌دهیم نیشخند

پ.ن: لطفا قبل از هرگونه نقد و انتقاد، یک بار دیگر متن را به دقت بخوانید. آنچه می‌نویسید پاسخ من باشد، نه شرح استنباط‌تان از نوشته‌هام. لطفا البته.

پ.پ.ن: آرزو بر جوانان عیب نیست. اگر یافتن یک عدد آدم درست و حسابی، رویای مضحکی‌ست، که خب فاتحه‌ی همه‌مان خوانده است که این هم خنده‌دار نیست البته.

پ.پ.پ.ن: فرق من با شمای نوعی این است که من شجاع‌ترم و با خودم روراست‌تر. وگرنه مثلا چه کسی دوست دارد همسر یک مرد لوس و مامانی باشد؟ خب طبیعتا هیچ‌کس. ظاهرا من واقع‌بین‌تر هم هستم. چون می‌تونم باور کنم دوام عشق، نهایتا 3 سال است و بقیه‌اش را اگر انتخاب‌ت نادرست بوده باشد، باید به حسرت خوردن بگذرانی یا به بالا و پایین رفتن پله‌های دادگاه خانواده.

پ.پ.پ.پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*در اینکه خیلی بی‌ادب شده‌م و صفات بد رو راحت به کار می‌برم، شکی نیست. پس کسی نیاد درس ادب و اخلاق بنویسه لطفاْ. یه ماجرایی رو براتون تعریف می‌کنم. چند دقیقه چت نکنید، تی‌وی تماشا نکنید، حواس‌تون اینجا باشه لطفاْ.

فرض کنید دختر مجردی هستین که توی محل کار تون با کسی آشنا میشین. ازتون خواستگاری می‌کنه و شما قبول می‌کنید چون معتقد ین پسر خوبی‌ه و شما هم خوب می‌شناسید ش. بعد از 2 سال که از زندگی مشترک‌تون می‌گذره، آقا تصمیم می‌گیرن خونه بخرن. حساب کتاب می‌کنن و طبیعتاْ پول کم میارن! اینجور وقت‌ها زن خونه‌دار رو که شکل جعبه‌ی طلا و جواهرات می‌بینن مردها، زن کارمند که شکل چک و پول و وام و پس‌انداز هم هست.

طبیعتاْ شما هر کاری از دست‌تون برمیاد انجام میدین. طلاهاتون رو میارید وسط. کادوهای سر عقد تون حتی. پس‌انداز تون - به هر حال شما همیشه دیرتر از شوهر تون میایین خونه و چون مجبورین اضافه‌کاری هم کنین، حقوق و پس‌انداز دارین به هر حال - خلاصه هر چی دارین. در عوض چی میخواین؟ 2-1 دونگ از خونه‌ای که قرار ه خریداری بشه چون دارید از پول و طلا و سرمایه‌تون میذارید و این حق طبیعی‌تون‌ه.

حتی اگه خونه‌دار هم باشید، تا وقتی از خرج‌تون و چیزایی که دل‌تون میخواد نزنید، پولی جمع نمیشه که بشه باهاش خونه خرید! پس باز هم این حق شما بوده که جمع شده و نهایتاْ شده یه پول قلمبه برای خرید خونه.

خب؟ حالا فکر کنید طرف مقابل، اون آقای گردن‌کلفت در پست‌ترین حالت ممکن برای اینکه حق شما رو بخوره و یه هل پوک هم به اسم‌تون نکنه چه جوابی می‌تونه بده؟ واقعاْ فکر کنید چه جوابی میشه داد؟ بنویسین برام..

بدترین چیزی که به ذهن من رسید این بود که «پول و طلای تو قد یک دونگ خونه نمیشه. پس اینا به عنوان قرض پیش‌م بمونه. بعداْ همینقدر پول و طلا بهت پس میدم اما سهمی از خونه بهت نمیدم.» این پست‌فطرتانه‌ترین جواب ممکن توی ذهن من بود.

شوهر نسبتاْ محترم دوست بنده فرموده‌اند «ما فقط 2 سال‌ه ازدواج کرده‌ایم و من خوب نمی‌شناسم‌ت! پس سهمی از خونه‌م بهت نمیدم.»

آدم نمی‌سوزه واقعاْ؟ بعد دوست خنگ بنده حتی نگفته «چطور من رو نمی‌شناسی اما طلاهام رو می‌شناسی؟!» حتی نکرده طلاهاش رو پس بگیره. کماکان کله‌ی صبح میره سر کار و شب برمی‌گرده. من نمی‌فهمم وقتی آدم داره زندگی‌ش رو می‌کنه، چه مرضی‌ه ازدواج کردن با مردایی که از مردونگی فقط قد دراز و صدای کلفت و ... رو بلدن؟!

یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers