*پدربزرگ‌م اینا توی حیاط‌شون چند تا درخت مو داشتن. من همیشه می‌گفتم این که انگور ه. چرا میگین مو؟! فکر می‌کردم به خاطر اون پیچ‌پیچی‌هاش‌ بهش میگن مو. کلا اون حیاط با باغچه و داربست و درختاش برام خیلی اسرارآمیز بود مخصوصا که می‌گفتن توی حیاط چاه هست و اجازه نداشتم تنها برم اونجا.

گاهی که خاله‌هام سبد و قیچی برمی‌داشتن برن انگور بچینن، من هم اجازه می‌گرفتم باهاشون برم. بیشتر خاله‌وسطی این کارا رو انجام می‌داد. من هم دنبال‌ش راه می‌افتادم.

چیزای جالب دیگه هم بود. مث درخت انجیر با اون صمغ مشکوک‌ش. اون گلدون توی تراس که گل‌های رنگی می‌داد و اجازه نداشتم به گرد‌ه‌هاش دست بزنم. سینی لواشک که کسی بهش ناخنک نمی‌زد و همیشه گوشه‌هاش جای انگشت ماها بود...

یکی دیگه‌ش هم دلمه بود. اصلا نمی‌فهمیدم چطور یکی به سر ش زده غذا رو بپیچه لای برگ درخت، بذاره بپزه و بعد بخوره.

الان هم خیلی انگور نمی‌خورم اما از تماشاکردن‌ش لذت می‌برم. و از اینکه این هفته دلمه پختن رو یاد گرفتم، خوشحال‌م.

چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

بعضی وقتا یه مانکنی رو می‌دیدیم که به نظر مون زیبا بود. بعد مثلا دخترخاله‌ می‌گفت چقد خوشگل‌ه.

من می‌گفتم نه بابا! کجا خوشگل‌ه این؟

خاله‌جان می‌گفت ای. بد نیست قیافه‌ش.

دخترخاله می‌گفت عوض‌ش اخلاق نداره! قیافه که مهم نیست. آدم باید اخلاق داشته باشه. ما هم تایید ش می‌کردیم.

بعد مثلا سیستر می‌گفت شماها که اصلا حسود نیستید! ما می‌گفتیم نــــــه! داریم نظر مون رو میگیم. بعد یکی ادامه می‌داد: تو فکر کردی این، زن زندگی‌ه؟ یه قورمه‌سبزی بلد نیست بپزه! خلاصه انقد چرت‌وپرت می‌گفتیم که اصل ماجرا فراموش می‌شد...

یه مدت خیلی دوست داشتم عکس تمام دوست‌هام رو داشته باشم. از هر عکسی خوش‌م میومد، چاپ می‌کردم یا برای خودم بلوتوث می‌کردم‌ش یا...

الان دیگه نه. قیسبوک هم اگه گذر م بیفته، شاید از هر کسی 2-1 تا عکس ببینم که یه تصوری داشته باشم فقط. خیلی هم بی‌دقت‌م. توی عکس سوم ممکن‌ه به زحمت بتونم تشخیص بدم دوست مذکور، کدوم‌ه!

الان توی ذهن‌م، زیبایی آدما ارتباط کاملا مستقیم داره با اخلاق‌شون! هر کس خوش‌اخلاق‌تر باشه، به نظر من مسلما زیباتر میاد. یه دوستی دارم که اگر ببینید ش شاید بگید چقد پوست‌ش تیره‌ست. چرا وقتی می‌خنده، تموم دندون‌هاش معلوم‌ه؟ چقد اعتمادبه‌نفس داره انقد عکس می‌گیره؟ شاید اگه نشناسید ش، هزار تا عیب روی عکسایی بذارید که با دلی خجسته گرفته ولی به نظر م اون، یکی از زیباترین دخترهای عالم‌ه. چون خیلی اخلاق‌ش خوب‌ه. نه که مدام حال‌م رو بپرسه و قربون صدقه‌ بره الکی و زبون بریزه و... نه. اما دوست خوبی‌ه. خیلی وقتا کلا سرگرم‌ه و نیست. بعضی وقتا هم با محبت‌ش حسابی شرمنده‌م می‌کنه. اما چه دور باشه، چه نزدیک، دوست عزیز من‌ه.

سال‌ها دوستی‌مون با تمام خاطره‌های خوب‌ش، باعث شده دوست‌ش داشته باشم. باعث شده واقعا باور داشته باشم اون، یکی از زیباترین زن‌های عالم‌ه...

Share

*دانشگاه اولی که رفتم، سال دومی بود که رشته‌مون راه‌اندازی! شده بود. طبعا مشکلات خاص خودش رو داشت. حتی سرفصل‌ها هم مشخص نبود. دائم برنامه تغییر می‌کرد. مشکلی داشتی نمی‌دونستی از کی و کجا کمک بگیری.

اما اون 4 سال، شاید بشه گفت بهترین سال‌های زندگی من بود. تمام لحظه‌هاش رو سخت یا آسون واقعا زندگی کردم. مث زندگی وسط یه باغ بزرگ خوش‌آب‌وهوا. زمستونا برف‌بازی. تابستونا آب‌بازی...

الان که این خبر رو دیدم، یاد اون عصر برفی افتادم که کنار بخاری ایستاده بودم، از پنجره‌ی قدی اتاق مدیر گروه، باغ سفیدپوش رو تماشا می‌کردم. مسخره‌ست اما فکر می‌کنم خیلی جوون بودم. دل‌م برای سرخوشی‌های اون روزا تنگ شده. هیچ‌وقت عین آدم راه نمی‌رفتم. همیشه در حال دویدن بودم. شاید الان هم همون مریم‌م اما یه چیزی درون‌م خیلی تغییر کرده. که نمی‌دونم چی‌ه...

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*همیشه برای امتحان نقاشی، یه خونه‌ای شبیه این رو می‌کشیدم.

پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*بچه که بودم، مطمئن بودم یه همچین جاهایی وجود دارن. توشون هم یه جادوگر بدجنس هست. جادوگرای بدجنس هم همیشه زن بودن و زشت و پیر!

الان دیگه از زن‌های پیر نمی‌ترسم. به نظرم زشت هم نمیان. تک‌تک چین‌وچروک‌های صورت‌شون قشنگ‌ه حتی. و یاد گرفته‌م برای بد بودن لازم نیست حتما همچین جایی زندگی کنی یا حتی جادوگر باشی.

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*این عکس، شبیه یکی از صدها منظره‌ی هزاررنگی‌ه که هر روز توی باغ دانشکده می‌دیدم...

سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*5 سال‌م که بود خیلی دوست داشتم حروف الفبا رو یاد بگیرم. خب مامان‌م مخالف بود. دوست نداشت زودتر از سن مدرسه، خوندن و نوشتن یاد بگیرم چون وسوسه می‌شدم جهشی بخونم و با اون هم مخالف بود. معتقد بود بچه باید به وقت‌ش کنار همسن‌وسال‌هاش درس بخونه و بازی کنه و یاد بگیره و بزرگ شه. من اینجوری فکر نمی‌کنم زیاد. میگم اگه بچه‌ای می‌تونه زودتر یاد بگیره، اشکالی نداره.

همه‌ی کتاب داستان‌هام رو حفظ بودم. طوری جمله به جمله از حفظ می‌خوندم و ورق می‌زدم، که همه اول‌ش فکر می‌کردن دارم روخونی می‌کنم! کتاب خوندن رو دوست داشتم اما کاردستی درست کردن رو اصلا.

کلاس اول، همون اوایل، یعنی از بعد لوحه‌ها و خط‌خطی‌ها، معلم‌مون خواست حروف رو به شکل‌های مختلف با نگین و مهره و حبوبات و برگ و هرچی به ذهن‌مون می‌رسه، درست کنیم وی مقوا بچسبونیم ببریم بزنیم به دیوار کلاس!

نمی‌دونم چرا از بچه‌هایی که الفبا رو بلد نبودن چنین چیزی می‌خواست؟ اومدم خونه گفتم. بابا گفت مریمی! من برات درست می‌کنم.

یعنی فکر می‌کنید بابا گفت "مریم! من برات درست می‌کنم" اشتباه می‌کنید. بابا گفت "مریمی! من برات درست می‌کنم." اولین کسی که مریمی صدا م کرد بابا بود. من هم خوش‌م اومد. الان همه جا اسم‌م رو میگم مریمی. حتی چند باز نزدیک بود توی فرم‌های رسمی اشتباهی به جای مریم بنویسم مریمی. جالب‌ه که دیگه بابا مریمی صدا م نمی‌کنه خیلی وقت‌ه.

خلاصه اون شب بابا نشست و با حوصله کاردستی مذکور رو که خیلی هم بزرگ و وقت‌گیر بود برام درست کرد. من هم خواب‌م میومد با چشمای قرمز نشسته بودم بالای سر ش. رو م نمی‌شد برم بخوابم وقتی می‌دیدم بابا داره تکالیف من رو انجام میده! خلاصه بابا راضی‌م کرد برم بخوابم و صبح که بیدار شم، کاردستی‌م کنار کیف‌م حاضر و آماده‌ست.

ولی من از معلم‌م دلخور بودم که چرا یه کاردستی‌ای میخواد که بچه خودش نتونه درست کنه؟ کلا دوم، معلم‌مون برای آموزش جمع اعداد - نمی‌دونم دورقمی یا سه‌رقمی - گفت پیش‌بند اعداد بدوزید. اصرار هم می‌کرد خودتون درست کنید! والا من الان‌ش خیاطی بلد نیستم چه برسه به 21 سال پیش!

دیگه مامانا کلی هنر و سلیقه به خرج دادن و پیش‌بندای رنگ‌وارنگ دوختن با کلی جیب در نقش یکان و دهگان و ... هر روز هم کلی نی می‌بردیم مدرسه که مثلا جای اعداد، نی بذاریم توی جیب‌ها. بعد اینا رو کم و زیاد کنیم جمع بستن یاد بگیریم.

روز دوم به معلم‌م گفتم من جمع زدن بلدم. نمیشه این پیش‌بندبازی رو انجام ندم؟ خندید گفت باشه به اونایی که بلد نیستن یاد بده. کلا معلم‌هام خیلی ازم کار می‌کشیدن در امر خطیر تدریس. نمی‌دونم هدف‌شون چی بود واقعا.

بعد کلاس اول دبستان بود به بچه‌ها خوندن ساعت رو یاد میدن یا کلاس دوم؟ یادم نیست کدوم بود اما معلم‌مون از همه‌مون خواست ساعت عقربه‌ای درست کنیم. من هم که چشمه‌ی استعداد، خشک! پرسیدم با چی درست کنیم؟ گفتن با کاغذ و مقوا و سوزن ته‌گرد و اینا. هر کاری کردم، مامان حاضر نشد برام درست کنه. مجبور شدم خودم کج‌وکوله یه چیزی درست کنم. هی هم غر می‌زدم که این بی‌ریخت شده. مامان می‌گفت همین که خودت تنهایی درست کردی، ارزش داره.

ولی نظر معلم‌م این نبود. ساعت‌هایی رو که خیلی خوشگل بودن و مشخص بود بزرگترا درست کرده‌ن نگه‌داشت. بقیه رو گفت ببرید خونه. من هم کلی خورد توی ذوق‌م به این نتیجه رسیدم که آدم باید مث فلانی دروغ بگه. بده مامان‌ش درست کنه، بگه خودم درست کردم!

یه بار دیگه یادم نیست کلاس چندم بودم. معلم‌مون گفت بادسنج درست کنید. باز من ماتم گرفتم چون از کاردستی متنفر بودم، مامان هم کمک نمی‌کرد اصلا یعنی ایده می‌داد اما انجام نمی‌داد که خودم مجبور شم یاد بگیرم. باز هم همون آش شد و همون کاسه. یکی از بچه‌ها داده بود نجاری براش بادسنج درست کنن. انقد شکیل بود که کور هم بودی می‌فهمیدی کار اوستای نجار ه، بعد معلم‌مون کلی تقدیر و تشکر و تشویق کرد و بادسنج‌ه رو گذاشت روی طاقچه که همه ببینن و بقیه هم مجبور بودن هنر شون رو برگردونن خونه. من هم همه رو ریختم دور، گفتم خانوم‌مون دوست داره بهش دروغ بگیم.

دیگه هم کاردستی درست نکردم تا جایی که یادم میاد. کلی عذر و بهانه می‌آوردم و کل‌کل می‌کردم اما درست نمی‌کردم. از هرچی کار عملی بود بدم اومده بود. گذشت تا درس حرفه و فن که اصلا راه نداشت پیچوندن‌ش. معلم‌مون زن مسن و خوبی بود. خیلی ما رو می‌برد بازدید. گردش هم می‌برد به اسم بازدید. می‌گفت چی‌ه همه‌ش بشینید درس بخونید؟ با هم بریم بگردیم. پیر بود خودش. دنبال ماها نمی‌تونست بدوئه.

یه آقای پیری هم بود راننده‌ی اتوبوسی بود که ما همیشه باهاش می‌رفتیم گردش علمی. ما بازی می‌کردیم. اینا هم می‌نشستن گپ می‌زدن. من که گیج بودیم .و حالیم نبود. بچه‌ها می‌خندیدن می‌گفتن باز ما اومدیم بیرون، اینا نشستن به حرف زدن. به نظر من خنده‌دار نمیومد. دل‌م براشون می‌سوخت بیشتر.

معلم حرفه‌وفن‌مون ازمون خواست پارچه‌ی سفید بگیریم و باهاش دفترچه‌ی خیاطی درست کنیم. گفت نمیخواد برید بدید کسی براتون بدوزه. خودتون پارچه‌ها رو یک اندازه ببرید. مثلا 10 تا پارچه‌ی یک‌اندازه. بذارید روی هم. وسط‌ش رو مث وسط دفتر که منگنه داره، بدوزید با دست. اگه کناره‌های پارچه‌ها داره ریش‌ریش میشه بهتون یاد میدم اونا رو هم چطوری با دست بدوزید. بعد انواع کوک و دوخت رو بهمون یاد دادن. از اسم‌ها فقط دندون‌موشی رو یادم‌ه. از شکل انجام‌شون هم هیچی یادم نیست اما خیلی اون خانوم رو دوست داشتم چون اصلا اهمیتی نمی‌داد دفتر خیاطی من کج‌وکوله‌ست یا کوک‌ها کوچیک و بزرگ‌ن و شکیل نیستن. می‌گفت مهم‌ این‌ه که خودت انجام دادی. سر امتحان هم وایمیساد می‌گفت چند تا کوک فلان بزن. هر قدر هم لفت می‌دادیم غر نمی‌زد. برخلاف بقیه‌ی معلم‌هامون هم خیلی خوب نمره می‌داد. مجبور نبودیم برای 0.25 خودکشی کنیم!

الان که بعد سال‌ها به خودم جرات داده‌م نقاشی‌های چشم‌چشم‌دوابرو بکشم و ذوق کنم، الان که عکس‌هاش رو نشون‌تون میدم و تشویق‌م می‌کنین، برام مث همون معلم‌مون هستید. هر وقت یادش میفتم، توی دل‌م ازش ممنون میشم که نشون داد هستن آدمایی که دوست ندارن دروغ بشنون و براشون مهم‌ه که فلان کار رو خودت تنهایی انجام داده‌ای حتی اگه بی‌ریخت و کج‌وکوله شده باشه. ازتون ممنون‌م.

چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*اولین مواجهه‌ی من با پدیده‌ی خرخونی وقتی بود که سمپاد قبول شدم. اول راهنمایی بودم یعنی. بعد بعضیا می‌گفتن برای آزمون ورودی، کلاس می‌رفته‌ن و تست و خودکشی خلاصه. من هم کلا از تمام مراحل زندگی پرت بوده‌م همیشه. نمی‌دونم به خاطر این‌ه که بچه‌ی اول‌م یا کلا همیشه توی حال خودم‌م و با چیزی مواجه نمیشم مگه اینکه پیش بیاد. به هر حال درک‌ش برام سخت بود که آدم برای ثبت نام یه مدرسه‌ی راهنمایی بخواد بره کلاس تست! سوال

اون دوران باز هم توی حال خودم بودم و معلوم نیست کلا به چی فکر می‌کردم که اصلا حواس‌م به اطراف‌م نبود. از خرخونی هم خبری نبود و حتی خاطراتی یادم میاد مبنی بر اینکه من و دوست‌م شریکی کوییزهای فیزیک رو با موفقیت، پشت سر میذاشتبم. کلا توی سمپاد، قسم خورده‌ن آدم رو دق بدن با درس‌های خارج از برنامه و کوییز و تحقیق و این اداها. لذا ما همیشه کلی تمرین برای انجام دادن و کلی درس برای خوندن و کلی امتحان پیش رو داشتیم. اوایل ماجرا رو خیلی جدی می‌گرفتیم بعد دیدیم نمیشه. بی‌خیال شدیم. مثلا خیلی راحت می‌کفتیم درس جلسه‌ی قبل رو نفهمیدم. نشد تمرین‌هاش رو حل کنم. یادم‌ه دبیر فیزیک‌مون همیشه می‌گفت غلط حل کردن تمرین، خیلی بهتر از این‌ه که کلا هیچی ننویسید. راه حل غلط یعنی اینکه به سوال فکر کرد‌ه‌ای اما وقتی صفحه‌ی دفتر تون کلا سفید ه، شاید اصلا دفتر تون رو باز هم نکردید ببینید چه تکالیفی دارید خنثی

یعنی وقتی یادم میاد تمام عصرهای اون سال‌هام به تمرین حل کردن می‌گذشت میخوام سر م رو بکوبم به دیوار. اگه برگردم به عقب، اصلا مدرسه نمیرم. با اون مانتوهای گل‌گشاد بلند طوسی‌رنگ. میشینم خودم می‌خونم آخر ترم‌ها میرم امتحان میدم. سمپاد هم نمیرم. یه مدرسه‌ی نرمال میرم. مث بقیه‌ی بچه‌ها. وقت آزادم رو هم میذارم برای انجام کارایی که دوست دارم. نه لزوما کار درسی و علمی. یه چیزی که ازش لذت ببرم و "خوش" باشم. این خیلی مهم‌ه ولی اکثر ماها اصلا بهش فکر نمی‌کنیم. دست کم می‌گیریم‌ش.

فکر کنم الان خیلی معلوم شد چقدر علاقه داشتم به مدرسه. واقعیت این‌ه که اصلا دل‌م نمی خواست برای آزمون ورود به دبیرستان قبول شم ولی خب شدم. عقل‌م هم نرسید امتحان‌م رو عمدا خراب کنم که قبول نشم (آیکون صداقت بی‌پایان ولو در جلسه‌ی امتحان) هیچی دیگه. قبول شدم خنثی

دبیرستان بیشتر خوش گذشت بهم. تازه یاد گرفته بودم دیوار راست رو برم بالا. یادم‌ه معاون‌های مدرسه همیشه می‌گفتن همه بزرگ‌تر میشن آروم میشن، مریمی بزرگ‌تر میشه شرتر! میشه تازه. خب من کار خاصی نمی‌کردم. مثلا از پنجره‌ی کلاس آویزون می‌شدیم از درخت حیاط پشتی، توت بچینیم هرچند من نمی‌خوردم اما خوش‌م میومد از اون هیجان و ترس که مبادا ناظم بیاد بگه چرا وایسادین لب پنجره خم شدین بیرون. میفتین‌ها! البته اینا خیلی حرکات خاصی نبود اما اونجا ممنوع بود! یه بار هم کلی کشیک کشیدیم تا تونستیم دفتر تلفن مدرسه رو بدزدیم. هر کی شماره‌ی هر کس رو می‌خواست برداشت اون روز. چند مورد بالا رفتن از درخت یا تیر دروازه هم داشتیم. قدم زدن بین پنجره‌های طبقه‌ی سوم ساختمون هم یادم اومد الان. واقعا خیلی هم شر نبودیم ولی جایی که صحبت کردن سر مراسم صبحکاه، جرم محسوب میشه، این حرکات معمولی، شر محسوب میشه خب.

از همون سال اول هم مدام بهمون یادآوری می‌شد که اگه درس نخونید، کنکور قبول نمیشید. یعنی الان که فکر می‌کنم می‌بینم واقعا ماها که قبول شدیم کجا رو فتح کردیم؟ خیلی کم‌ن اونایی که از درآمد و شغل‌شون راضی‌ن. خیلی از شغل‌ها هم هست که واقعا به مدرک تحصیلی نیازی نداره و با یک دوره‌ی آموزشی میشه به راحتی انجام‌ش داد.

یک سری بحث‌های غیر منطقی بی‌خود و بی‌جهت هم داشتیم توی مدرسه. مثلا بعضی از ریاضی‌ها توهم باهوش بودن داشتن و فکر می‌کردن هر کس باهوش‌ه باید راضی بخونه، هر کس گیج‌ه میره تجربی. من تجربی بودم اما ریاضی‌م همیشه خیلی خوب بود. چند بار که پیش اومد براشون تمرین حل کردم، کلا دیگه حداقل در حضور من چنین چیزی نمی‌گفتن. البته تجربی‌ها هم کم نمی‌آوردن و بهشون یادآوری می‌کردن ما قد شما ریاضی و فیزیک بلدیم. اگر مردید بیایید زیست گیاهی و جانوری و سلولی ما رو بخونید. چه بحثی بود آخه؟ هیچ‌کدوم‌شون برای دل خودشون زندگی نمی‌کردن. از اون بدتر، بحث بین تجربی‌ها بود. که بعضیاشون معتقد بودن هر کس میره تجربی، باید پزشکی بخونه. دندان و دارو هم نه‌ها. فقط پزشکی. و هر کس میگه دوست نداره، در واقع داره میگه عرضه نداره.

که یادم‌ه یه روز یه سخنرانی‌ای کردم توی کلاس مبنی بر اینکه اون آدم که این حرف رو توی دهن بقیه انداخته بود، نباید همه را به کیش خود پندارد و چون خودش پزشکی دوست داره، چرا فکر می‌کنه همه باید همین باشه علاقه‌شون؟ بهتر ه آدم کمی بازتر بذاره ذهن‌ش رو. درک کنه علایق بقیه رو. که یادم‌ه دیگه دوست‌مون اون حرفا رو نگفت که نشه مایه‌ی خنده خنثی یعنی الکی درگیر بودیما...

سال کنکور که اصلا همه داغون بودن. بچه‌ها دو دسته شدن. یه دسته خیلی خرخونی می‌کردن و حال و حوصله نداشتن. یه دسته هم خیلی شیطونی می‌کردن و شاد بودن. این جماعت شاد، باز خودشون دو دسته بودن. یه دسته اونایی بودن که توی خونه حسابی خرخونی می‌کردن و حتی کلاس می‌رفتن و معلم خصوصی داشتن - که سال‌ها بعد لو دادن خودشون رو  - یه دسته که بنده هم جزو شون بودم، کلا زیاد سخت نمی‌گرفتن ماجرا رو و دلیلی نمی‌دیدن بخوان برای یه امتحان، انقدر خودشون رو به آب و آتیش بزنن. گفتنی‌ست همه فقط به دانشگاه تهران فکر می‌کردیم و کلا حتی بهشتی رو هم قبول نداشتیم. آزاد که توهین بود اصن. یعنی کسی می‌گفت، مدیر مون بهش چشم‌غره می‌رفت!

من خودم تا سیمای نوجوان رو نمی‌دیدم اصلا روز م شب نمی‌شد. فیلم و سریال هم هیچ‌کدوم رو جانمینداختم. گاهی پیش میومد مثلا ساعت 12 شب می‌رفتم درس بخونم برای امتحان فردا. نهایتا 2 ساعت می‌خوندم و می‌خوابیدم بعدش. از اول‌ش هم درس خوندن توی شب برام خیلی آسون‌تر بود. یه دوستی داشتم. صمیمی هم بودیم مثلا. یه روز بهم گفت تو واقعا خودت این سریال‌ها رو می‌بینی؟ گفتم خودت می‌بینی یعنی چی؟ گفت آخه من که خودم نمی‌بینم. خواهرم می‌بینه برام تندتند تعریف می‌کنه که صبح بین بچه‌ها حرف فیلمای یدشب شد، بگم من هم دیده‌م وگرنه من تمام اون مدت دارم درس می‌خونم. مگه دیوانه‌م سال کنکور بشینم فیلم ببینم؟

گفتم ولی من خودم می‌بینم. چه کاری‌ه یکی دیگه برام تعریف کنه؟ مث مجبورا... گفت تو دروغ میگی روزی 2 ساعت درس می‌خونی. نمره‌های ما یا عین هم‌ه یا نهایتا من نیم نمره از تو بیشتر می‌گیرم. یادم‌ه بهش گفتم انقد راحت تهمت دروغگویی نزن. بعد هم حرف‌مون شد خنثی

خلاصه اونجا بود که بنده با پدیده‌ی خرخونی مواجه شدم و هنوز هم هضم‌ش برام غیر ممکن‌ه که چطور یکی می‌تونه روزی 16 ساعت درس بخونه؟ مغز آدم، صندوق نیست که اطلاعات بچپونی تو ش. باید تحلیل شده. طبقه‌بندی شه. تکرار شه. 16 ساااااعت؟ تعجب

از همه فاجعه‌تر ش این بود که بعضی دوستان، انقدر حمام نمی‌رفتن که صدای بقیه درمیومد. بعد خیلی شیک می‌گفتن وقت نشد!!! حالا اینکه چطور حال خودشون به هم نمی‌خورد بماند ولی مگه حمام کردن چقدر وقت می‌بره؟

تازه یکی از دوستام یه روز یواشکی بهم گفت قرص اعصاب می‌خوره برای اینکه از استرس نمیره. البته دارودرمانی واقعا گاهی لازم‌ه اما اضطراب امتحان چیزی نیست که آدم بخواد به خاطرش انقد دارو بخوره. یه وقتایی فکر می‌کنم دهه شصتی‌ها خیلی گناه داشته‌ن همیشه. همه کار مون با استرس پیش رفته همیشه. تازه اگه پیش رفته باشه... برای همین وقتی حرف از افزایش جمعیت! میشه نمی‌تونم حرص نخورم. من خیلی خوشبخت‌ و آسوده‌م که بخوام 3 تا بچه هم داشته باشم؟ یکی‌ش هم زیاد ه به نظرم.

یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه معلم ورزش داشتم. اون موقع که ما دبیرستان بودیم، 20 و خورده‌ای سال‌ش بود مثلا. خب اگه بخوام خیلی خلاصه توصیف‌ش کنم باید بگم خوشگل بود و خیلی لات! به مفهوم واقعی کلمه لات بود. و البته نه تنها این رو بد نمی‌دونست، خیلی هم بهش افتخار می‌کرد. شاید اگه خوشگل نبود، آدم انقد دریغ‌ش نمیومد. خب واقعا حیف‌ه دختر به اون زیبایی، اون شکلی باشه رفتار و حرکات‌ش.

بعد یه بار داشت با بچه‌ها والیبال بازی می‌کرد. من بیرون زمین ایستاده بودم. هیچ‌وقت ورزش‌های جمعی با کلی هیجان و حتی استرس رو دوست نداشتم. یهو نمی‌دونم چی شد. داااد زد یه چیزی بهت میگم نتونی سر ت رو بلند کنیا!

نمی‌دونم مخاطب‌ش چه حالی داشت و چی جواب داد. اصلا جواب داد یا نه. اما اون صحنه همیشه توی ذهن‌م موند. همون موقع فکر کردم حرف بد رو داری می‌زنی، مخاطب‌ت باید خجالت بکشه؟

چند وقت پیش با یکی حرف‌م شد. خب می‌دونید که من خیلی وقت‌ه با کسی بحث نمی‌کنم بیخودی. یا حرف هم رو می‌فهمیم. یا زود تموم‌ش می‌کنم. بیخودی بحث کردن، جز اینکه وقت و انرژی و آرامش آدم رو بگیره، هیچ فایده‌ای نداره. گفتم من بحث نمی‌کنم باهات. گفت اگه به خاطر فلان چیز نبود یه جوابی بهت می‌دادم که دلیل خیلی خوبی باشه برای اینکه دیگه هیچ‌وقت با من بحث نکنی!

من نمی‌فهمم توانایی بد حرف زدن، کجا ش انقد افتخارآمیز ه؟ امروز که این رو خوندم، یادش اون دو نفر افتادم.

از مترسکی سوال کردم آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای؟ پاسخ‌م داد در ترساندن دیگران برای من، لذتی به‌یاد‌ماندنی‌ست. پس من از کار خود راضی‌ هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!گفت تو اشتباه می‌کنی! زیرا کسی نمی‌تواند چنین لذتی ببرد مگر آنکه درون‌ش مانند من با کاه پر شده‌ باشد... جبران خلیل جبران

پ.ن: برای همه پیش میاد عصبانی شن و حرف تندی بزنن. خیلیا بعدش پشیمون میشن اما اینکه بهش افتخار کنی، یه ماجرای دیگه‌ست...

پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*خوابگاه سال اولی‌های دانشگاه، برای هر 12 نفر، یه اتاق نسبتا بزرگ بود که دورتادور ش تخت‌های 2 طبقه بود. وسط هم اندازه‌ی یه فرش 6 متری، فضای خالی بود. میگم فضای 6 متری چون فرش 6 متری رو داشتم می‌دیدم! نیشخند وگرنه مریمی و تخمین مساحت؟

اونجا که می‌رفتم، حس می‌کردم دارم دیوانه میشم. روتختی‌ها هر کدوم یه رنگ. روی تخت‌ها پر وسیله. دیوارها پر عکس و پوستر. همه جا کتاب ولو بود. اتاق، کثیف و نامرتب. یکی می‌رفت. یکی میومد. یکی تلفن صحبت می‌کرد، یکی از بیرون میومد با پاهای کثیف و لباس بیرون، خودش رو مینداخت روی تخت. یکی خواب بود می‌گفت ساکت باشید. یکی یه ماجرای مهیج رو تعریف می‌کرد برای دوستاش. یکی غذا گرم می‌کرد...

من می تونستم خوابگاه بگیرم که هر روز این راه رو در مجبور نباشم برم و بیام اما واقعا خونه رو ترجیح می‌دادم. تحمل شلوغی و کثیفی و برخوردهای خودخواهانه‌ی دخترا رو نداشتم و ندارم.

در کل به این نتیجه رسیده‌م که کنار اومدن با آقایون واقعا راحت‌تره. حداقل برای من اینطور ه. چون منطق سر شون میشه اغلب. من یه همکاری داشتم شدیدا معتاد به سیگار بود. روزهای اول که داخل اتاق، سیگار می‌کشید، بهش گفتم این کار ش مزاحم من‌ه. من اگه سیگار دوست داشته باشم، خودم میرم سیگار می‌کشم. چرا بشینم دود سیگار یکی دیگه رو استنشاق کنم ریه‌هام رو اذیت کنم؟

گفت خب من عادت دارم زیاد سیگار بکشم. گفتم این یه مساله ی شخصی‌ه و به من مربوط نمیشه ولی قرار نیست عادات شما من رو اذیت کنه. گاهی یادش می‌رفت باید بره بیرون سیگار بکشه، گاهی هم عمدا به رو ش نمی‌آورد ببینه من کوتاه میام یا نه. من هم کوتاه نمیومدم.

زمستون، می‌رفتم پنجره‌ی بزرگ اتاق رو کاملا بازمیذاشتم. همکارا می‌گفتن مریمی یخ زدیم. ببند ش. می‌گفتم از بوی سیگار حال‌م بد میشه. به ایشون بفرمایید هوا رو آلوده نکنن، چشم. من پنجره رو می‌بندم.

انقدر باهاش جنگیدم تا یاد گرفت اتاقی که مردم تو ش نفس می‌کشن جای دودراه‌انداختن نیست. یه بار ازش عصبانی شدم گفتم شما خودت بشین فکر کن ببین این نرمال‌ه که پول بدی یه چیزی بخری که باهاش هوا رو کثیف کنی، مردم رو از خودت برنجونی، خودت رو مریض کنی، عین اژدها دود از سروکله‌ت بلند شه؟

گفت خب اعصاب‌م خراب‌ه. با سیگار حس بهتری پیدا می‌کنم. گفتم برو دکتر برادر من! برو یه مدت دارو بخور اعصاب‌ت آروم میشه. باید به قیمت سرطان ریه، اعصاب‌ت رو آروم کنی؟ شما شاید به سلامتی خودت اهمیت ندی - که اشتباه می‌کنی - اما من قرار نیست مریض شم به خاطر خودخواهی شما. و البته بهش گفتم این دفعه اگه به حرف‌م گوش نده، میرم سراغ مدیر.

خندید. می‌دونست میرم. خب من هم رفتم نیشخند مدیر مون خودش سیگار می‌کشید منتها تا من رو می‌دید، سیگار رو میذاشت کنار. می‌گفت رفتار مودبانه‌ای نیست در حضور خانوما. مخصوصا که مریمی خیلی روی دود حساس‌ه.

نتیجه‌ی نطق من شد اینکه سیگار کشیدن توی دفتر، ممنوع و در واقع، محدود شد به یک اتاق خاص. البته همکار م هرازگاهی غر می‌زد که نمیشه من هی برم یه اتاق دیگه سیگار بکشم. از کار م میفتم. من هم شونه‌هام رو مینداختم بالا می‌گفتم شما به زودی از زندگی هم میفتی باید دنبال مداوای ریه‌هات باشی. کار که چیزی نیست!

انقدر ترسوندم‌ش که یه روز اومد توی اتاق اما سیگار همراه‌ش نبود. روی میز ش هم نبود. نرفت توی اون یکی اتاق‌ه هم. گفت میخوام کم‌ش کنم. با بی‌تفاوتی گفتم خوب‌ه...

گفت چرا محل‌م نمیذاری؟ گفت آقا شاهکار که نمیخوای کنی! یه عادت خیلی بی‌معنی رو قرار ه ترک کنی. حالا هر وقت موفق شدی شاید ازت یه تقدیری به عمل بیاد! البته فکر نکنم بتونی. عمدا اینطوری گفتم راستش. نه از سر بدجنسی. خواستم برای اثبات به من هم که شده، سعی کنه بتونه.

گفت من بخوام می‌تونم. گفتم من فکر نکنم بتونید. حالا معلوم میشه. ولی واقعا تونست. 2 پاکت سیگار ش شد روزی 2 تا سیگار. اون هم نصفه. سیگار رو اول نصف می‌کرد، بعد روشن می‌کرد. یا اول روشن می‌کرد، وقتی به نصف می‌رسید خاموش می‌کرد.

چند وقت بعد با خوشحالی اومد گفت همیشه از مترو تا اینجا رو می‌خواستم پیاده بیام حس می‌کردم نفس‌م بالا نمیاد. امروز تندتند اومدم. حال‌م هم بد نشد. حس می‌کنم کلی اکسپژن توی هوا هست. دست‌ت درد نکنه. اگه باهام دعوا نمی‌کردی و انقد حرص نمی‌خوردی، الان من این حال خوب رو نداشتم. گفتم من همیشه بالای سر شما نخواهم بود. امیدوارم بتونی سر تصمیم‌ت بمونی. هرچند زیاد مطمئن نیستم! عمدا اینطوری گفتم. راستش وقتی می‌بینم حرف‌م روی کسی خیلی تاثیر داره، از این ماجرا استفاده‌ی ابزاری می‌کنم گاهی. به نفع خود اون آدم. هرچند شاید موقتا ازم ناراحت شه.

اما در کل، تحمل خودخواهی و بی‌ملاحظگی رو ندارم. شاید پرخاش نکنم اما اذیت میشم. توی خوابگاه دوست‌م اینا قرار بود هر روز یه نفر اصطلاحا شهردار باشه. اتاق رو تمیز کنه. ناهار بپزه. ظرفا رو بشوره و چای دم کنه. کلا اون روز تمام کارهای اتاق با اون بود و بقیه کاری نمی‌کردن. البته توی جمع کردن سفره اینا کمک می‌کردن ولی خب اصل کارها اون روز با شهردار بود.

اینکه کی چه روزی شهردار باشه هم توافقی بود. هر کس روزی رو انتخاب می‌کرد که درس‌هاش سبک بود و کار خاصی نداشت. یه دختر یزدی بود توی اتاق. طفلی روزایی که نوبت‌ش بود از صبح، اتاق رو جارو می‌زد. می‌گفت مو زیاد می‌ریزه روی فرش. وسایل هر کس رو از اقصی نقاط اتاق جمع می‌کرد میذاشت روی قفسه‌ یا تخت‌ صاحب‌ش. گردگیری می‌کرد وسایل رو. به موقع غذا رو آماده می‌کرد. با روی خوش، کارها رو انجام می‌داد. ظرفا رو می‌شست. چای می‌آورد. خودش استکان‌ها رو جمع می‌کرد می‌برد می‌شست. دریغ از یه اخم. دوست جنوبی‌م هم همینطور بود.

اینا رو هرازگاهی که می‌رفتم دیدن‌شون، برام تعریف می‌کردن. همه‌شون خوب بودن تقریبا جز یکی‌شون که کمی خورده‌شیشه داشت! اتاق رو که تمیز نمی‌کرد می‌گفت تمیز ه! ناهار رو گاهی انقدر نمی‌رفت سراغ‌ش که بچه‌ها از رو می‌رفتن پامی‌شدن می‌رفتن خودشون درست می‌کردن. بعد میومد می‌گفت وای یهو برامون امتحان گذاشتن. مجبور شدم برم درس بخونم. اولین نفری هم بود که می‌نشست غذا ش رو می‌خورد و می‌رفت. گاهی قول می‌داد جبران کنه. گاهی فقط یه تشکر می‌کرد و خداحافظی. دوست یزدی‌م هیچی بهش نمی‌گفت. دوست جنوبی‌م هرازگاهی یه تشری بهش می‌زد اما دختر ه پرروتر از این حرفا بود. بعد همین دخترا رو بیرون ببینی، میگی خدا بهتر از اینا نیافریده. تمیز و مرتب. خوش‌قول. خوش‌برخورد. مهربون. در حالی که رفتار شون کلا یه جور دیگه‌ست خنثی

من خودم واقعا پررو نیستم. خیلی ملاحظه‌کار م. یادم نمیاد حتی به مامان‌م گفته باشم فلان غذا رو دل‌م میخواد برام درست کن. اصلا نمی‌تونم بفهمم بعضیا چطوری می‌تونن انقد راحت برای دیگران مزاحمت ایجاد کنن، عین خیال‌شون هم نباشه؟

به همین دلیل، از اکثر محیط‌هایی که کاملا زنونه‌ست تا حد امکان، دوری می‌کنم چه سالن مطالعه باشه، چه خوابگاه. واگن‌های مخصوص خانوما توی مترو رو هم مجبورم بس که واگن آقایون شلوغ‌ه. هرچند توی واگن خانوما اکثرا بلندبلند حرف می‌زنن، بدون هدفن، آهنگ گوش میدن! بدون توجه به جمعیتی که جا نیست بایستن، روی زمین میشینن میگن خسته‌م و شاهکارای اینطوری.

ولی چند باری که رفته‌م واگن آقایون، نه کسی بلندبلند صحبت می‌کرد، نه روی زمین می‌نشست، نه حتی با هم دعوا می‌کردن سر چیزای الکی. والا زمان دانشگاه اولی هم وقتی می‌رفتم از سلف آقایون خرید کنم، آقای مسئول سلف که به اکثریت خیلی سخت می‌گرفت، به من هیچی نمی‌گفت، حتی تعارف می‌کرد از میزها استفاده کنم و نرم بیرون. من هم عین بچه‌ی آدم، همون ردیف اول می‌نشستم پشت به سالن، رو به بوفه و آقای مسئول سلف. اون بنده خدا هم کلا میذاشت می‌رفت کارهاش رو انجام می‌داد.

پ.ن: عکس‌ها تزئینی‌ست.

پ. پ.ن: باید یکی از این یادداشت‌ها ببرم برای دوستان کتابخونه نیشخند

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*سال‌ها پیش، دوست‌م رفته بود شهرستان، دانشگاه. می‌گفت توی خوابگاه‌شون اکثر بچه‌ها یه دوست‌پسر دارن که خیلیاشون هم از چت همدیگه رو پیدا کرده‌ن. یعنی زمانی بود که این مدل دوستی‌ها تازه داشت رایج می‌شد و هنوز عجیب به نظر میومد.

یکی از دوستاش با یه پسری دوست بود که هر روز با هم حرف می‌زدن. پسر ه تلفن می‌زد احوال‌پرسی و امروز چه کلاسی داشتی؟ چه کردی؟ این چی شد؟ اون چطوری شد؟ کلی صمیمی بودن با هم. همدیگه رو هم ندیده بودن.

دوست‌م می‌گفت پسر ه صدای خیلی جذاب و گیرایی داره. سن‌ش مثلا 26 سال‌ه. شغل‌ش و فلان‌ه و غیره. تابه‌حال هم همدیگه رو ندیده بودن. نمی‌دونم چرا. بعد یه جوری شده بود که فهمیده بودن این پسر ه در واقع یک مرد زن و بچه‌دار ه که سن‌ش خیلی بالاتر از چیزی‌ه که گفته. شغل‌ش رو هم دروغ گفته و کلا هویت دیگه‌ای داره. تنها واقعیت‌های موجود، صدای گیرا ش بود و محبت‌های کلامی‌ش.

دوست مذکور هم به واسطه‌ی همین محبت‌ها دوری از خانواده و درس‌های سنگین رو راحت‌تر تحمل می‌کرد و خوش بود. دوست‌م گفت مریمی به نظرت بهش بگیم هویت واقعی دوست‌پسر ش چی‌ه؟

گفتم من باشم، میگم! چون خودم ترجیح میدم حقیقت رو بدونم حتی اگه اصلا از دونستن‌ش خوشحال نشم. دوست‌م گفت ولی ما هر چی با بچه‌ها فکر کردیم، دیدیم نگیم بهتر ه. خب چه کاری‌ه؟ هر دو راضی‌ن. ضرری هم براش نداره. اینا همدیگه رو نمی‌بینن که هیچ‌وقت.

من کماکان مخالف بودن. اینا هم بهش نگفتن حقیقت رو. دیگه نمی‌دونم آخر ش چی شد. بعد دیروز یه کسی درباره‌ی یه بنده خدایی یه حرفایی بهم زد که نزدیک بود روی سر م اسفناج سبز شه. واقعا هنگ کرده بودم. از یه طرف، نمی‌خواستم باور کنم چون خیلی وحشتناک بود، از یه طرف، راوی ماجرا هی قسم می‌خورد که داره حقیقت رو میگه. من هم هیچ راهی برای فهمیدن راست و دروغ ماجرا ندارم واقعا. هیچ راهی! جز اینکه یا گوی بلورین داشته باشم یا صاف برم از خود طرف بپرسم که نمی‌دونم راست‌ش رو میگه یا نه یا اصلا چه حالی میشه از شنیدن اون حرف درباره‌ی خودش.

بعد دارم فکر می‌کنم کاش هیچ‌وقت اون حرفا رو نشنیده بودم. شاید اگه برگردم به عقب، به دوست‌م بگم می‌تونن حقیقت رو به دوست‌شون نگن. زیاد اشکالی نداره. بعضی مسائل از فرط سادگی، خیلی پیچیده به نظر میان.

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*برای دیدن گلاب‌گیری رفته بودم فرهنگسرای این سینا. که خیلی ریلکس فرمودن روز آخر ه و برامون گل نیاوردن. گلاب هم بی گلاب. این شد که بنده با یک عدد دیگ! و مقادیری قاقالی‌لی سنتی مواجه شدم و چند تا عکس! عکس‌ها قشنگ بودن. گذاشتم شما هم ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج

گفتم حالا تا اینجا اومده‌م، برم خود فرهنگسرا رو ببینم. بعد می‌دونی با چی مواجه شدم؟ نمایشگاه ویترای! خیال باطل

عکاسی توی همه‌ی نمایشگاه‌ها ممنوع‌ه یا فقط خانوما اینطوری‌ن؟ کلا بعضی رفتار زن‌ها رو اصلا دوست ندارم. حالا نه فقط در مورد نمایشگاه. در کل اکثرا یه جوری‌ن. همه‌ش نگران‌ن کسی چیزی یاد بگیره. کسی ازشون جلو بزنه. کسی جاشون رو بگیره. یه منشی داشتیم توی شرکت. همیشه از من بد ش میومد و سعی می‌کرد زیرآب‌زنی کنه فقط چون حس می‌کرد من موجود خطرناکی‌م. مثلا بیشتر از اون بلد م یا بیشتر به خودم می‌رسم یا حتی جوون‌تر م!

فکر کن! خب هیچ‌کس نوزاد نمی‌مونه که. مسخره‌ست آدم از کوچیکتر از خودش شاکی باشه به دلیل اینکه دیرتر به دنیا اومده. آخر یک روز از در دوستی باهاش در اومدم. یعنی خصومتی نداشتم باهاش. هم دل‌م براش می‌سوخت، هم ازش لج‌م می‌گرفت. بهش گفتم اگه هر روز یه چیز تازه یاد بگیری، حس بهتری داری.

یه جوری نگاه‌م می‌کرد که شک داشتم دارم فارسی میگم یا نه. چند دقیقه بعدش، چند برگ نامه براش آوردن که تایپ کنه. 2-1 برگ‌ش انگلیسی بود. اونا رو که کلا گذاشت کنار، گفت من نمی‌تونم. بلد نیستم. گفتم مگه توی دبیرستان زبان نداشتین؟

گفت خب یادم رفته. گفتم خب بنویس کم‌کم یادت میاد. گفت ول کن بابا. بذار مجبور شن خودشون بنویسن. گفتم این کار توئه. بندازی گردن یکی دیگه؟ گفت چی‌ه مریمی؟ لابد پول‌م اینطوری حلال نیست. من همینکه این تلفن‌ها رو جواب میدم، خیلی هم زیاد ه. دیگه چی کار کنم؟ هم تلفن جواب بدم، هم نامه تایپ کنم؟ یه "نمی‌تونم" میگم و خلاص.

عصر وقتی داشتم می‌رفتم خونه، گفتم نمیای؟ گفت نه. من خیلی کار دارم. وقت نکردم کارهام رو تموم کنم. گفتم چه کاری؟

گفت بایگانی و تایپ‌م مونده کلی. تایپ مذکور، 5 خط نامه بود. بایگانی هم حدود 15 تا برگه بود که باید پانچ می‌کرد میذاشت توی زونکن‌های مربوطه. گفتم این کار 10 دقیقه‌ست. کمک کنم 5 دقیقه دیگه بریم بیرون؟

گفت وای دختر! چه خبر ه؟ این خودش یک ساعت کار ه. همینطوری کار می‌کنی هی بهت کار بیشتر میدن دیگه؟ من فقط موندم تو به این زرنگی چطور تا حالا شوهر نکردی؟

خنثی جهان‌بینی‌ش کشته بود من رو.

شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*همون ماه‌های اول، یکی از اساتید سر کلاس حرف انداخت. بعد یهو گفت بچه‌ها راستی کسی بلد ه پیچ امین‌الدوله کجاست؟

خب من که کلا شهرشناسی‌م داغون بوده و هست. پس طبیعتا هیچی نگفتم. چند نفر گفتن اسم‌ش رو شنیده‌ن اما نمی‌دونن دقیقا کجاست. 2-1 نفر گفتن از اونجا رد شده‌ن! یکی هم می‌گفت دقیقا اونجا رو بلد ه و حتی تابلوی خیابون‌ش رو هم دیده!

بعد استاد گفت به این گیاه رونده‌ی خوشبویی که جلوی ساختمون فلان خیلی زیاد دیده میشه، میگن پیچ امین‌الدوله. بعضیا هم میگن یاس امین‌الدوله. کلا خیلیا میگن یاس اما اسم درست‌ش پیچ امین‌الدوله هست با اسم علمی ـ LONICERA (لونی سرا جاپونیکا) از خانواده کاپری فولیاسه CAPRIFOLIACEAE. حالا این یاس گفتن هم از اون غلط‌های مصطلح‌ه که اگه بخوای درست‌ش رو بگی، هم باید کلی توضیح بدی هم به دل خودت نمی‌چسبه. به هر حال ضمن تشکر از اطلاع‌رسانی به‌جای دوستان، صرفا جهت اطلاع، پیچ‌های دیگه‌ای هم وجود دارن:

پیچ گلیسین. Wisteria sinensis. پیچ معین‌التجار.Clerodendrum Verbenaceae. پیچ تلگرافی. Vinca minor

عکس‌هاشون رو تماشا کنید. قشنگ‌ن.

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*بچه که بودم، یه مدت مد شد همه‌ی بچه‌های همسایه، جوجه خریده بودن. صبح تا نصف شب صدای جوجه میومد! هم می‌ترسیدم، هم دل‌م می‌خواست، هم رو م نمی‌شد به مامان بگم من هم میخوام! این عادت سوم کماکان در من باقی‌ست. کلاً هرگونه درخواست کردنی برام خیلی سخت‌ه.

طبق معمول، سیستر گفت و ما علیرغم بی‌میلی مامان، صاحب ۲ تا جوجه‌ی زرد شدیم. جوجه‌ی من لاغرتر و فرزتر بود خیلی.

خدا می‌دونه چقدر دوست‌ش داشتم. وظیفه‌ی مراقبت از یه موجود زنده، به آدم انگیزه و امید میده. منتظری صبح شه ببینی امروز چه ادایی برات درمیاره! مجبوری دنبال‌ش بدوی، باهاش بازی کنی و بهش غذا بدی. تمیز ش کنی و مراقب‌ش باشی.

اون جوجه برای من دقیقاً مث یه دوست بود. دوست صمیمی‌ای که خونه‌شون نزدیک ما بود. همه‌ش پیش هم بودیم و خوش بودیم با هم. دوستی که هیچ وقت نداشتم.

حتی صدای جیک‌جیک‌ش رو هم دوست داشتم. وقتی ساکت می‌شد می‌فهمیدم خواب‌ش برده.

خنده‌دار ه اما دل‌م تنگ شده براش امشب.. 

 

پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

گفت می‌دونستی من یه بار قبلا عقد کرده بودم؟

- بله. بهم گفته بودی. ولی انقدر ناراحت نباش. یکی مث یه مرد میره خواستگاری. بعد می‌فهمه طرف، آدم مناسبی نیست. به هم می‌زنه. بهتر از این‌ه که مث بعضیا 20 تا دوست‌دختر داشته باشی، آخر ش هم خودت رو قدیس جا بزنی.

گفت دوست‌ش داشتم.

- خب اگه دوست‌ش نداشتی که نمی‌رفتی خواستگاری‌ش.

گفت ولی اون تا وقتی پول داشتم، دوست‌م داشت. تا وقتی هر روز براش کادو می‌خریدم، دوست‌م داشت. نزدیک عروسی که شد، کمتر ولخرجی کردم که پول جمع کنم. اون هم شاکی شد و کمتر میومد دیدن‌م. آخر هم همه چیز رو به هم زد. گفت از این وضع، خوش‌ش نمیاد. طلاق گرفت.

- مسلما شما نمی‌تونستی هر روز براش هدیه بخری. پس بهتر که رفت. اون زمان نمی‌رفت، 2 سال بعدش می‌رفت. چه فرقی داشت؟ هر چی زودتر، بهتر.

گفت من بعدش کاملا افسرده شدم. کلی دارو خوردم. تازه چند وقت‌ه خوب شده‌م. اون بلافاصله رفت ازدواج کرد.

- انگار کادو، بهانه بوده. کسی که بلافاصله میره ازدواج می‌کنه، از قبل، کسی رو داشته. اینطور فکر نمی‌کنی؟

گفت نمی‌دونم اما دل‌م براش تنگ شده. میخوام هر طور شده ببینم‌ش.

- ببینی‌ش بگی چی آخه؟

گفت نمیخوام حرف بزنم. فقط میخوام از دور ببینم‌ش. میخوام ببینم حال‌ش خوب‌ه. چه شکلی شده. فقط چند لحظه.

- مطمئنی دروغ نمیگی؟

گفت بابا چه دروغی دارم بگم؟ اون اگه من رو می‌خواست که می‌موند. حتما شوهر فعلی‌ش رو ترجیح می‌داده دیگه. فقط میخوام از دور ببینم‌ش.

- خب برو ببین‌ش. ولی لطفا جلو نرو. اگه تو رو می‌خواست، می‌موند.

گفت برام یه کاری می‌کنی؟

- چی کار کنم؟

گفت شماره‌ی خونه‌ی پدری‌ش رو بهت میدم. زنگ بزن. بگو دوست قدیمی‌ش هستی. یه طوری حرف بزن باور کنن. بعد آدرس محل کار ش رو بگیر. بده به من. برم از دور ببینم‌ش. تو رو خدا.

- بس کن خواهش می‌کنم. آخه این چه کاری‌ه؟

گفت تو رو خدا مریمی. تو رو خدا. خواهش می‌کنم. به پا ت بیفتم؟

- باشه. ولی قول بده جلو نری. از دور ببین‌ش و بیا.

گفت باشه. قول میدم. بفرما. این شماره‌ی خونه‌ی پدری‌ش. این هم اسم خودش و مامان و بابا و برادر ش. حالا زنگ برنی چی میگی؟

- بذار فکر کنم... خب احوالپرسی می‌کنم. اسم‌م رو میگم و اینکه دوست قدیمی دختر شون هستم. بعد میگم می‌دونم فلانی ازدواج کرده. شماره‌ش رو هم دارم ولی میخوام سورپرایز ش کنم. این‌ه که نمی‌تونم آدرس محل کار ش رو از خودش بگیرم. آدرس و ساعت کار ش رو می‌گیرم.

گفت به نظر ت میشه؟

- متاسفانه دروغ قابل باوری‌ه. خدا من رو ببخشه.

دو روز بعد:

گفت رفتم دیدم‌ش. قبلنا خوش‌تیپ‌تر و سرحال‌تر بود. الان مث زن‌ها شده.

- از چشم‌ت افتاد؟

گفت دیگه چشم‌م دنبال‌ش نیست...

یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7و 8 و 9: آقای همکار، در رو به ضرب باز کرد و رفت سمت اتاق‌شون. از دم در، کیف‌‌ش رو پرت کرد روی صندلی‌ش. با توپ پر اومد توی اتاق ما. کف دست‌هاش رو گذاشت روی میز، خم شد جلو، گفت شما زن‌ها چرا اینطوری هستین؟

صندلی‌م رو قل دادم عقب، از میز، فاصله گرفتم: علیک سلام. چطوری هستیم؟

آقای همکار گفت نمی‌دونم چرا تو مث بقیه‌ی دخترا نیستی. فرق تو با بقیه‌شون همین‌ه. همین دخترای طبقه‌ی بالا رو ببین. فقط توی فکر مدل ابرو و آرایش و توی چشم بودن و قر و غمزه اومدن‌ن. حرفایی که می‌زنن، بماند.

- چی شده؟

گفت هیچی. خانوم - منظور ش، عروس خانوم بود - زده توی خط بازارگرمی برای خودش.

- بازارگرمی؟ کدوم بازار؟ خرید و فروش راه انداخته؟

گفت بازارگرمی برای خودش. دور افتاده بین همکاراش جار زده که من ازش خواستگاری کردم. کلی هم برام تبلیغ کرده! گفته آقای فلانی که خواستگار‌م‌ه، کلی زمین داره فلان جا. خونه داره. کارمند فلان‌ جا ست. فلان قدر درآمد داره. خلاصه کلی پز داده و برای خودش، بازارگرمی کرده که جلوی بقیه بگه خواستگارای خوبی داره. همه مث تو نیستن که سر شون رو بندازن پایین به کار شون برسن. خبر نداشتی؟

- شما از کجا شنیدی اینا رو؟ مطمئنی منبع‌ت موثق‌ه؟

گفت آره. نمیگم کی گفته اما موثق‌ه. بهش هم میاد حرف دهن خانوم فلانی - عروس خانوم مذکور - باشه. تو خبر نداشتی؟

- تو نه و شما. نخیر. من با طبقه بالایی‌ها رفت‌وآمدی ندارم. صحبت‌م با این خانوم هم در حد همون چیزی بود که ازم خواسته بودی. پیشنهادت رو گفتم و شماره‌ش رو گرفتم برات. دیگه چی گفته و چه کرده رو خبر ندارم. حالا عصبانی هستی؟

گفت این دختر ه انگار واقعا قصد ش ازدواج نیست. فقط میخواد توی چشم باشه و سر زبون‌ها بیفته. ولی یه ریگی به کفش‌ش هست.آمار ش رو گرفته‌م. می‌دونی چرا بابا ش با اینا زندگی نمی‌کنه؟ طرف خلافکار ه. فرار کرده رفته خارج.

- مطمئنی؟

گفت آره. از یه جا آمار خانواده‌شون رو درآوردم کلا. نمی‌تونم بگم کجا ولی طرف، مطمئن‌ه. این رو پا ش رو کرده توی یه کفش که بره خارج اما نمیخواد بره پیش باباش.

- خب چرا؟

گفت د همین دیگه! همه که مث تو نیستن یا پیش مامان‌شون باشن یا باباشون. این میخواد بره خارج، دور از همه، راحت باشه. می‌دونی اون خواستگار هندی‌ش کی‌ه؟

شونه‌هام رو انداختم بالا: خب خواستگار ه دیگه.

گفت نخیر. دختر تو چقدر ساده‌ای. خواستگار کجا بود؟ اینا مثلا با هم دوست‌ن یعنی دختر ه فکر می‌کنه دوست‌ن. میخواد بره خارج پیش اون اما اون مردک، کار ش قاچاق انسان‌ه. دیگه تا ته‌ش رو بخون چه نقشه‌ای برای این دختر ه داره.

- بروووو. این قصه‌ها چی‌ه؟

گفت قصه کدوم‌ه؟ پدر م اومده تا این آمار رو درآوردم. حالا می‌دونی میخوام چی کار کنم؟ میخوام برم به مادرش بگم چه قصدی داره که مادر ش نذاره این بره. این میخواد بره اون ور هر غلطی دل‌ش میخواد بکنه.

- لحن‌تون خیلی خیرخواهانه به نظر نمیادا.

گفت خیرخواهی بماند. میخوام حال‌ش رو بگیرم. مادر ش رو خر فرض کرده. باباش هم که اون‌ ور ه از هیچی خبر نداره.

- راستش به صحت این اطلاعات اصلا اعتمادی ندارم اما حتی اگه درست هم باشه، به خودش بگو. نشد، تلفنی به مادر ش یه ندا بده. نری اونجا آبروریزی راه بندازی؟

لبخند ش پر از بدجنسی بود.

- اون به شما بدی نکرده. 4 خط پز داده برای بالا بردن خودش مثلا. شما هم آبرو ش رو نبر. کمک هم میخوای کنی، ضرر نرسون بهش. آبروی مردم رو نبر الکی‌الکی.

آقای همکار، متفکرانه از اتاق رفت بیرون.

چند وقت بعد، آقای همکار از اون شرکت رفت. بی‌سروصدا، بی‌خداحافظی. یکی از همکارا که کم‌سن‌وسال و راحت! بود بدوبدو اومد اتاق‌م: مریمی! مریمی! می‌دونی چی شده؟

- چی شده باز؟ کجا رو گند زدی؟

گفت گند نزدم. یه خبری شنیدم. آقای همکار که یهو رفت، خب؟ می‌دونی چی کار کرده بود؟

- کاری کرده بود مگه؟

گفت ای بابا. کجای کاری؟ یه پنج‌شنبه عصر که کسی نبوده جز نگهبان، با یه دختر ه اومده بوده شرکت. به نگهبان گفته من با ایشون، جلسه دارم! به کسی نمیگی ما اینجا بودیم. نه الان، نه هیچ وقت. بالا هم نمیای. فهمیدی؟

- جلسه؟

گفت جلسه که نه. غلط کرد. کدوم جلسه؟ اون هم وقتی کسی شرکت نیست. دیگه به کسی نگو و بالا نیا چی بود گفت؟ نگهبان تا الان حرفی نزده بود. الان که اون از اینجا رفته، جرات کرده لو ش بده تازه.

داشتم فکر می‌کردم آقای همکار کلی اصرار داشت بگه خانوم همکار - عروس خانوم - یه چیزی‌ش میشه. خودش که بدتر بود. نمردیم و معنی جلسه رو هم فهمیدیم.

پایان

شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7و 8: داشتم از جلوی میز خانوم منشی رد می‌شدم. نگاه‌ش مشکوک بود. با همون لبخند مرموز مخصوص وقتایی که آمار کسی رو درآورده بود یا حرف جالبی درباره ی کسی داشت.

 

گفتم چی‌ه خانوم فلانی؟

گفت مریمی بیا!

رفتم جلوتر. ادامه داد: بگو دیشب توی خیابون چه کسی رو دیدم؟

شخص خاصی توی ذهن‌م نیومد. با شناختی که ازش داشتم، فکر م رفت سمت آقایون جوون شرکت. یکی دو نفر رو اسم بردم اما حدس‌م غلط از آب در اومد. گفتم نمی‌دونم. خودت بگو.

گفت خانوم فلانی رو دیدم. (همون عروس خانوم پرحرف که آقای همکار ازش خواستگاری کرده بود.) گفتم خب؟

ادامه داد: حالا بگو با کی بود؟

چشماش از خوشحالی، برق می‌زد. نمی‌دونم چرا انقد براش جالب بود آمار زندگی این و اون رو دربیاره؟!

گفتم با کی بود مگه؟ با یکی از آقایون شرکت لابد!

گفت اگه با یکی از آقایون شرکت بوده باشه، عجیب نیست؟

گفتم خب نه. هیچی بعید نیست. حالا میگی چی انقد جالب‌ه یا نه؟

گفت با یه پسر ه بود. دم در شرکت دیدم‌شون. وقتی عصر، اضافه‌کاری‌م تموم شد و داشتم می‌رفتم. این دختره همیشه ساعت 4 و نیم میره اما اون روز 6 و نیم بود و این هنوز با یه پسری دم در شرکت بودن. پسره رو باید می‌دیدی. اوه اوه. از این موبلندای ژیگول. ته‌ریش. لباسای عجق‌وجق. اصلا یه حالی. این دختره ترتمیزه. از چی این پسره خوش‌ش اومده؟ کی‌ه اصلا این پسره؟ حالا چرا دم در شرکت بودن؟

گفتم شاید فامیلی آشنایی کسی بوده اومدن دنبال کاری. هر چیزی می‌تونه بوده باشه.

گفت نه بابا تو هم. از مدل ایستادن‌شون معلوم بود خبری‌ه! اونا که به هم حس خاصی دارن، نزدیک‌تر از حد معمول می‌ایستن به هم. به نظر شون هم نمیاد که زیادی نزدیک‌ن. براشون عادی‌ه.

گفتم پس حتما با هم دوست‌‌ن.

گفت خیلی کثیف بود پسره. نامرتب بود. خوش‌م نیومد ازش. میشه دختر به این تمیزی، عاشق همچینی پسری شه؟ البته آدم عاشق شه دیگه به این کارا کاری نداره. طرف هر طوری باشه، دوست‌ش داری. بعد دست‌ش رو زد زیر چونه‌ش و رفت توی عوالم رویا. که این نشونه‌ی خوبی نبود. چون معمولا ختم می‌شد به اینکه "چرا کسی عاشق من نشده؟ من چقدر بدبخت‌م" و غیره...

فقط سوالی که توی ذهن‌م بود، این بود که وقتی کسی دوست‌پسر داره، قصد ازدواج هم نداره، چرا باید خواستگار قبول کنه؟ حالا اگه از طرف خانواده اقدام کرده بود خواستگار مذکور، می‌شد بگی ماجرای دوست‌پسر من قصد ازدواج رو خانواده‌ش خبر ندارن. ولی وقتی طرف، همکار ه و میاد به خود دختر میگه، خیلی راحت می‌تونی بگی نه و بعد سر حرف‌ت بمونی. حالا باز قصد ازدواج رو میشه یه کاری‌ش کرد. مثلا اینطوری توجیه کنی که قصد نداشته اما من خیلی اصرار کردم و نظرش عوض شده یا از تیپ پسره خوش‌ش اومده و شک کرده به درستی تصمیم‌ش... اما وقتی دوست‌پسر داره... متفکر حالا واقعا دوست‌ش بود؟

می‌دونستم خانوم منشی پا ش بیفته خیلی راحت، دروغ میگه اما انقد می‌شناختم‌ش که بفهمم کِی دروغ میگه، کِی راست میگه. مطمئن بودم واقعا دختره رو با یکی دیده اما نمی‌دونستم جریان چی‌ه. یکی توی ذهن‌م می‌گفت باید جریان رو به آقای همکار بگم در جهت تکمیل تحقیقات‌ش. اما فکر می‌کردم من که چیزی ندیده‌م. فقط از خانوم منشی شنیده‌م. شاید اصلا هیچی نبوده یا جریان، طور دیگه‌ای بوده و خانوم منشی بد برداشت کرده. برم حرف الکی بزنم که چی بشه؟

شما جای من بودین، چی کار می‌کردین؟

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

**قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7: صدای در ورودی اومد. بعد هم صدای پا. آروم و سنگین و بی‌حوصله. یکی با خنده گفت فلانی! کشتی‌هات غرق شده؟ صدای آقای همکار رو شنیدم که با بی‌حوصلگی گفت گیر نده می‌زنم له‌ت می‌کنما. بعد در اتاق‌شون رو باز کرد. محکم، کلید برق رو زد. کیف‌ش رو پرت کرد روی میز. یه کم دور خودش چرخید. بعد یهو اومد بیرون، سمت اتاق ما. سر م رو انداختم پایین که یعنی متوجه ورود ش نشده‌م.

سلام مریمی.

- سلام. حال شما خوب‌ه؟ چرا این شکلی‌ای؟

خودش رو پرت کرد روی صندلی: باهاش حرف زدم. بابا اینا میخواد بره خارج که. تصمیم‌ش هم خیلی جدی‌ه. اول فکر کردم الکی میگه اما انگار نه. واقعا میخواد بره.

- من که بهتون گفتم.

از روی صندلی بلند شد. خنده‌ش گرفت: نمی‌شد حالا تلفن خونه‌شون رو بگیری؟

- پررو شدی‌ها. اول که می‌گفتی فقط برو یه صحبتی بکن. حالا که شماره موبایل هم داری، میگی تلفن خونه‌شون رو میخوای.

- خب ورشکست میشم اینطوری که. دیشب 2 ساعت و نیم حرف زدیم. 2 بار وسط‌ش قطع شد - هر 1 ساعت - هر بار هم باز من شماره گرفتم

گفتم قرار بود اون شماره بگیره؟ شما می‌خواستی باهاش صحبت کنی.

گفت برای همین میگم شماره‌ی خونه‌شون رو بده. چقدر من پول موبایل بدم؟

- خب زن گرفتن، خرج داره. البته ایشون که داره از ایران میره. نکنه باز هم میخوای تلفن بزنی بهش؟

گفت دیشب خیلی حرف زدیم. تازه از بیرون اومده بود. با مامان‌ش زندگی می‌کنه. مامان‌ش هم 2-1 بار اومد توی اتاق کار ش داشت. این هم خیلی عادی صحبت می‌کرد با من. فکر کنم به مامان‌ش گفته بود داره با من حرف می‌زنه. شاید هم کلا عادت داره با پسرا حرف بزنه و برای مامان‌ش هم عادی‌ه.

منتظر بود بهش جواب بدم. گفتم نمی‌دونم.

ادامه داد: کلی از خودش و زندگی‌ش گفت. یه خط در میون هم تکرار می‌کرد که ایران نمی‌مونه و از مردای ایرانی خوش‌ش نمیاد.

- آره. اتفاقا یه خواستگار هندی هم داره که هنوز بهش جواب نداده. می‌گفت پسر متشخصی‌ه. خانواده‌ش هم موافق‌ن با یه زن ایرانی ازدواج کنه.

گفت خواستگار هندی؟ هندی‌ه رو از کجا آورده دیگه؟

- نمی‌دونم. انقد تندتند حرف می‌زنه و همه چیز رو توضیح میده، من نصف‌ش رو یادم نمی‌مونه.

گفت آره. اتفاقا دیشب هم خیلی درباره‌ی خودش و طرز فکر ش و زندگی‌ش توضیح داد. اتفاقا من هم بد م نمیاد چند سالی خارج از ایران، زندگی کنم یا اصلا برم اون طرف، درس بخونم.

- می‌دونی چی‌ه؟ اون آدم کلا سبک زندگی‌ش و برنامه‌هاش یه مدل دیگه‌ست. شما انگار نمیخوای قبول کنی. همه‌ش داری فکر می‌کنی یه هماهنگی‌ای ایجاد کنی. این همه دختر توی این شهر هست. بند کردی به همین یکی که هم از مرد ایرانی بد ش میاد، هم نمیخواد ایران زندگی کنه؟ خودت رو سر کار نذار.

گفت مریمی؟ من اصلا به این دختر ه مشکوک‌م. مامان و بابا ش طلاق گرفته‌ن؟

شونه‌هام رو انداختم بالا: نمی‌دونم.

گفت پس شما این همه حرف می‌زنید، چی میگید؟ هیچی نمی‌دونی که!

- مگه فضول‌م؟ به من چه برم سوال کنم بابا ت کجاست که با شما زندگی نمی‌کنه؟

گفت من باید سر از کار این دربیارم. یه بار میگه میخوام برم پیش بابا م. بعد میگه میخوام برم خارج، درس بخونم. بعدتر ش میگه خواستگار هندی دارم. چی کار داره می‌کنه؟

- اگه دوست یا نامزد ت بود یا تمایلی برای ادامه‌ی رابطه نشون می‌داد، جواب این سوالا مهم می‌شد اما وقتی رسما کاری باهات نداره، شما چرا میخوای سر از کار ش دربیاری؟ ول‌ش کن. انرژی‌ت رو بذار برای یه آدمی که به درد زندگی‌ت بخوره.

گفت همه‌ش تقصیر توئه‌ها. نشستم همه‌ی رازهای زندگی‌م رو بهت گفتم که آخر سر بگی نمیخوای؟ اگه الان قبول‌م کرده بودی، این همه مصیبت نداشتم.

- فکر کنم داری پررو میشی دوباره. پاشو برو اتاق‌تون.

دم در گفت تو هم مشکوکی. همه‌تون مشکوکید نیشخند اون که معلوم نیست میخواد چی کار کنه، تو از اون بدتر. با کی می‌خندیدی اول صبحی؟ بالاخره من سر از کار جفت‌تون درمیارم. اون که خیلی مشکوک‌ه. باید بفهمم بابا ش کی‌ه؟ چرا با اینا زندگی نمی‌کنه؟ جریان اون خواستگار خارجی‌ه چی‌ه؟ شما دخترا همه‌جوره آدم رو به دردسر میندازین.

گفتم دردسر شما از فضولی‌ه. سر ت رو بندازی پایین به کار ت برسی، همه‌ی مشکلات‌ت حل میشه.

از دم در اتاق‌شون داد زد: آمار ش رو می‌گیرم بهت میگم!

یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6: آقای همکار با هول، در رو باز کرد و هنوز سلام‌ش به خانوم منشی تموم نشده، پرسید مریمی اومده؟

خانوم منشی اصولا شخصیت منفی و منفعلی داشت. نمی‌دونم چطور می‌تونست همیشه انقدر آماده‌ی عصبانی شدن باشه. از همون دفعه‌ی اول که برای مصاحبه رفته بودم شرکت و دیدم‌ش، فهمیدم حالا حالاها باهاش مشکل خواهم داشت یعنی کلا جز پیرمردهای شرکت که ازش حمایت می‌کردن و براش دل می‌سوزوندن، با همه مشکل داشت!

 


ادامه‌ش
چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5: گفت نه!

راستش من هیچ‌وقت درک نمی‌کردم چرا وقتی کسی برای خودش یا دیگری میره خواستگاری و طرف مقابل، جواب منفی میده، مردم ناراحت میشن! به خودم می‌گفتم هر پیشنهادی، جواب‌ش یا مثبت‌ه یا منفی‌ه. دیگه زور که نیست. ناراحتی نداره اما اون روز فهمیدم با دلیل یا بی دلیل، آدم ناراحت میشه حتی اگه توضیح منطقی هم براش نداشته باشه.


ادامه‌ش
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4: دختر لاغر مذکور کلا با اخم وارد شرکت می‌شد همیشه اما چشم‌ش به هر کسی میفتاد، می‌خندید و سلام و احوالپرسی می‌کرد. اینطوری بود که خیلی راحت، همه می‌تونستن سر صحبت رو باهاش باز کنن.


ادامه‌ش
چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قسمت 1 و 2 و 3: راستش ماجرای آقای همکار رو کلا جدی نگرفتم. خوش‌م نمیومد ازش در کل. من خیلی سخت می‌تونم کسی رو واقعا دوست داشته باشم و اون کسی!، مسلما ایشون نبود. 


ادامه‌ش
چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*قسمت 1 و 2: کلاس بذارم بگم برید ادامه‌ی مطلب؟ (آیکون کم‌جنبگی)


ادامه‌ش
چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*ادامه‌ی قسمت اول: تا 3-2 ماه، توی شرکت، هر طرف می‌چرخیدم، آقای مذکور روبرو م بود! اگر هم استثنائا روبرو م درنمیومد، به طور حتم، پشت سر م بود! مثلا صبح می‌رفتم. می‌دیدم نشسته کنار خانوم منشی. دست‌ش رو زده زیر چونه‌ش. زوم کرده روی در. اوج توجه لابد! عمدا یه جوری هم تحویل می‌گفت که یعنی ما یه جور دیگه‌ای با هم جوریم. من هم می زدم توی ذوق‌ش. یا محل‌ش نمیذاشتم یا علنا ابراز تعجب می‌کنم از احوالپرسی زیادی صمیمانه‌ش.

وقتی من هم زودتر می‌رسیدم، از در که میومد داخل، سراغ من رو می‌گرفت با صدای بلند. بعد میومد ببینه کجا م وایسه به حرف زدن. 3-2 بار هم صندلی‌ش رو برداشت آورد گذاشت اون طرف میز کار م، نشست روبرو م. فکر کن!

گفتم آقای فلانی دقیقا داری چی کار می‌کنی؟ گفت خب نشسته‌م دیگه. گفتم اونجا جای نشستن‌ه؟ پشت به همه، رو به من؟! گفت کسی نیست که. خودمونیم. بشینیم یه کم حرف بزنیم. آخر سر می‌دیدم زور م بهش نمی‌رسه، یکی از آقایون رو صدا می‌زدم با دست، ایشون رو نشون‌ش می‌دادم. طرف هم میومد که فلانی تو خجالت نمی‌کشی؟ اونجا چی کار می‌کنی؟ پاشو ببینم...

می‌رفتم ناهار بخورم، پشت سر م توی ناهارخوری بود. خیلی راحت سوال می‌کرد دستپخت خودت‌ه؟ یه کم بریز برام، این غذا رو دوست دارم. الان دیدم دل‌م خواست. می‌رفتم نماز بخونم. تا میومدم بیرون، می‌دیدم پشت در ه. می‌گفت قبول باشه {#emotions_dlg.e28}

با تلفن حرف می‌زدم، میومد بلند می‌پرسید کی‌ه؟ محل نمیذاشتم. انقدر حرف می‌زد که نمی‌فهمیدم چی دارم میگم. می‌گفت تو رو خدا بگو کی‌ه، من دیگه حرف نمی‌زنم. می‌گفتم خب فلانی‌ه - از همکارا - یا دوست‌م‌ه. بعد گیر می‌داد کدوم دوست‌ت؟ بده من هم حرف بزنم. خیلی زرپوستی با شوخی و خنده میخواست آمار دوستام رو داشته باشه.

اگه مسج میومد یا موبایل‌م زنگ می‌خورد که دیگه خودش رو می‌کشت. گاهی مجبور بودم برم توی اتاق اسرار، در رو قفل کنم که نتونه بیاد فضولی. بتونم بفهمم چی دارم میگم اصلا.

راستش از پررویی و سماجت‌ش گاهی حرص می‌خوردم، گاهی هم خنده‌م می‌گرفت. در کل خیلی خوب بلد بود چطور نرم رفتار کنه و دختر جماعت رو بلانسبت، خر کنه. ولی خب از اونجا که خر کردن من، کمی تا قسمتی سخت‌ه خیلی، موفق نشد.

چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یه دختر لاغر رو فرض کنید. خیلی لاغر. با قد متوسط، صورت استخونی و موهای کم‌پشت. به شدت خوش‌برخورد. از اینا که با هر غریبه‌ای وارد شرکت می‌شد، خیلی گرم، سلام و احوال‌پرسی می‌کرد، به همکارای جدید، خیلی روی خوش نشون می‌داد، اصطلاحا روابط عمومی‌ش، بالا بود!

دختر خوبی بود یعنی من ازش بدی ندیدم. اعتمادبه‌نفس‌ش خیلی برام جالب بود. من کلا آدم ساکتی‌م برخلاف چیزی که ممکن‌ه تصور کنید. خیلی دیر با کسی گرم می‌گیرم و خیلی دیرتر ممکن‌ه از خودم و زندگی‌م بگم. این دختر، نقطه‌ی مقابل من بود. زود دوست می‌شد. لیسانس زبان‌ش رو چنان قبول داشت که اگه نمی‌دونستی فکر می‌کردی واقعا فوق تخصص گرفته در یک زمینه‌ی خاص. جالب‌ه که اون‌جوری که اون انگلیسی صحبت می‌کرد، من و شما هم که رشته‌مون زبان انگلیسی نبوده، بلدیم حرف بزنیم اما 1% از اعتمادبه‌نفس اون رو من نداشته و ندارم و نخواهم داشت متاسفانه.

همه دوست‌ش داشتن مخصوصا آقایون خیلی اسوه می‌دونستن‌ش. یه بار نشستم فکر کردم چی در این دختر، جالب‌ه. از نظر ظاهری، واقعا خیلی معمولی بود اما بی‌نهایت از خودش و زندگی‌ش تعریف می‌کرد. از اینکه هر روز عربی می‌رقصه، از اینکه همیشه رژیم داره و کم می‌خوره. از پیاده‌روی‌هاش. یعنی انقدر توضیح می‌داد که دیروز چه کرده و امروز قرار ه کجا بره که هیچ نکته‌ی مبهمی برای کسی باقی نمیذاشت.

من هیچ وقت اینطوری نبودم. یعنی لزومی نمی‌دیدم بخوام همیشه به همه بگم برنامه‌م رو. اما تجربه نشون داده مردم دوست دارن از زندگی هم سر در بیارن و وقتی زندگی‌ت رو با جزئیات بگی، محبوب‌تری.

یه عادت دیگه‌ای که داشت، این بود که اولین نفر می‌رفت توی ناهارخوری و آخرین نفری بود که میومد بیرون. غذا ش رو پخش می‌کرد توی بشقاب، با چنگال بازی می‌کرد با غذا ش. و یه سره حرف می‌زد. از همه چیز تعریف می‌کرد. هر چیزی فکر کنی. مدام هم لبخند می‌زد. پسرها دونه‌دونه میومدن توی ناهارخوری. غذا شون رو گرم می‌کردن و می‌بردن یا همون جا می‌نشستن. انقدر طول‌ش می‌داد که همه می‌دیدن‌ش اونجا. دوست داشت دیده بشه کلا.

خوش‌تیپ و خوش‌پوش هم نبود خیلی. مثلا برای زمستون، 2 دست لباس داشت. یه بافت رنگی که با شلوار جین و کتونی می‌پوشید، یه پالتوی ساده‌ی کوتاه که با بوت بلند می‌پوشید. ولی همیشه می‌گفت که خیلی به انتخاب لباس حساس‌ه و هر چیزی رو نمی‌پوشه.

فکر کن مثلا 10 دقیقه، یک‌نفس، درباره‌ی اینکه فردا صبح قرار ه فلانی هلیم بخره و بیاره بخورن، حرف می‌زد. بعد مثلا فردا می‌دیدی دقیقا 1 قاشق هلیم ریخته توی یه کاسه‌ی ماست‌خوری و دور می‌چرخه توی شرکت و نمی‌خوره اون یه قاشق هلیم رو.

دختر خوبی بود. یه طوری باهات حرف می‌زد انگار 100 سال‌ه می‌شناسدت. خیلیا گارد می‌گیرن برای کسی که نمی‌شناسن. این دختر ولی اصلا این مدلی نبود.

یه دوستی داشت که همیشه با هم بودن. اون خیییییییییلی آرایش می‌کرد. از اینا بود که مثلا همیشه موها ش رو رنگ می‌کرد با خیلی سنی نداشت و موهاش سفید نبود اصلا. بعد موهاش رو مدل می‌داد و پوش می‌داد و تافت می‌زد. تا 6-5 روز هم حموم نمی‌رفت می‌گفت موهام خراب میشه. یه روز خودش رو برنزه می‌کرد به زور کرم‌پودر. یه روز، تیپ زمستونی می‌زد با شال و کلاه. قر می‌داد راه می‌رفت. به همه هم می‌پرید و تیکه مینداخت. کلا خیلی بد حرف می‌زد. فکر می‌کرد رنگ‌آمیزی دیگران! خیلی هنر محسوب میشه. دعوا داشت با همه.

این 2 تا گاهی با هم تیپ می‌زدن. مثلا یه روز کلی آرایش می‌کردن و با چکمه‌ی بلند میومدن شرکت. از شانس‌شون اون روز کاملا آفتابی بود و دریغ از 1 قطره بارون حتی. پسرها گاهی مثلا بهشون می‌گفتن "برف اومده تا کمر! فلانی هوا رو نگاه کن اینا رو بپوش!". دختر اولی می‌خندید و رد می‌شد، دومی اخم می‌کرد و جواب می‌داد، بعد می‌رفت.

یه روز یکی از پسرا بهم گفت مریمی! تو چرا مث فلانی و فلانی نیستی؟ (همین 2 تا دختر)

- یعنی چی؟

گفت خودت رو به اون راه نزن. قشنگ می‌فهمی از چی دارم حرف می‌زنم. اونا خیلی سعی می‌کنن توی چشم باشن. با تیپ و قیافه و آرایش. با مدل ابرو و رنگ رژ لب. با لبخند زدن و حرف زدن و توی چشم بودن. تو ولی یه جور دیگه‌ای. همسن اونایی تقریبا. چرا باید اینجوری باشه؟

- هر کسی اخلاق خاص خودش رو داره.

گفت یعنی برات مهم نیست خیلی توی چشم باشی؟

- نه. اتفاقا توی چشم باشم، معذب‌م.

گفت ولی می‌دونستی آقایون شرکت تو رو بیشتر قبول دارن؟ محبوب‌تر هم هستی.

- واقعا؟

گفت آره. به هر حال فقط زن‌ها نیستن که میشینن غیبت می‌کنن. ما هم گاهی میشینیم پشت سر دخترا حرف می‌زنیم. تو خیلی روراستی. همه میگن مریمی خیلی دختر خوبی‌ه ولی... بعضیا فکر می‌کنن اگه یه کم نرم‌تر باشی، بهتر ه. یعنی راحت‌تر میشه دوست‌ت داشت.

- شاید...

گفت از همین اخلاق‌ت خوش‌مون میاد دیگه. نظر کسی زیاد برات مهم نیست. زن من میشی؟

خنده‌م گرفت. انقد لحن‌ش خنده‌دار بود که کلی خندیدم همون جا. گفتم پاشو برو ببینم. باز من رو دادم بهت؟

گفت به خدا مشکوکی تو. دوست‌پسری نامزدی شوهری نداری که صدا ش رو درنمیاری؟ خب مگه من چه‌م‌ه؟

پاشدم رفتم سراغ پرونده‌ها. دنبال‌م اومد: نه واقعا میگم. راست بگو. خواهش می‌کنم.

گفتم نع! حالا میری سراغ کار ت یا تا شب میخوای وایسی من رو سین‌جیم کنی؟

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*دبیر زیست‌شناسی پیش‌دانشگاهی ما، پزشک بود. مرد فوق‌العاده باسواد و متین و مودبی هم بود. اصولا مدیر مدرسه‌ی ما اجازه نمی‌داد هر کسی به عنوان دبیر، اونجا مشغول به کار بشه. می‌گفت موضوع، فقط تدریس ادبیات و ریاضی و فلان و بهمان نیست. این رو خیلی‌ها بلد ن. یه معلم، الگو میشه برای شاگردهاش. خیلی زیرپوستی، عقاید ش تزریق میشه به بچه‌های مردم. نه همیشه، نه همه جا اما در کل، نمیشه سر کلاس کسی بنشینی و ازش تاثیر نگیری. حتی در حد یک جمله!

اون زمان، ما باهاش مخالف بودیم. می‌گفتیم فلانی قرار ه بیاد بهمون ریاضی درس بده. چی کار داریم چه عقاید و نگرشی داره؟ و جواب می‌شنیدیم که "تو مو می‌بینی و من، پیچش مو" و اعتراف می‌کنم خود من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی به اون مقوله‌ی پیچش مو برسم، اون هم به این زودی.

یه بار همین دبیر مون - آقای دکتر - داشت درس می‌داد. زیست سلولی-مولکولی بود. تموم که شد، گفت خانوما یه چیزی بهتون بگم. حس کردم باید این رو بگم حتما.

صحنه‌ش رو قشنگ یادم‌ه. به ما نگاه نمی‌کرد. کف دست‌هاش رو چسبونده به هم. سر ش کمی پایین بود، نیم‌رخ به جمعیت. داشت فکر می‌کرد.

بعد گفت همیشه یادتون باشه سواد و شعور، ربطی به هم ندارن. من خیلی دیده‌م آدمایی رو که دکترا دارن اما شعور ندارن. اما ممکن‌ه مثلا مادربزرگ ما، بی‌سواد باشه اما شعور ش از همون آقا یا خانوم دکتر، خیلی بیشتر باشه. سواد و مدرک دانشگاهی، برای کسی شعور نمیاره. فوق دیپلم، تکنسین، لیسانس، کارشناس، مهندس، فوق لیسانس، دکتر، متخصص فلان، فوق تخصص بهمان، استادیار، دانشیار، استاد، پروفسور، اینا همه عناوین و القاب‌ن. نهایتا رتبه‌ی شما در یک محیط آکادمیک رو مشخص می‌کنن. وقتی شعور نباشه، این القاب، هیچ ارزشی ندارن.

یه وقت فکر نکنید اگر پزشکی خوندین، اگر مهندس قابلی شدین، اگر ایکس و ایگرگ شدین، دیگه می‌تونین هر طوری خواستین، صحبت کنید. هر طوری خواستین، رفتار کنید با مردم. اگر آدم، شعور نداشته باشه، مدرک‌ش هیچ ارزشی نداره. باور کنید یه آدم بی‌سواد اما باشعور خیلی محبوب‌تر ه تا یه پروفسور بی‌ادب و بی‌شعور.

درس خوندن، خیلی خوب‌ه. خیلی ارزشمند ه. هر قدر می‌تونید درس بخونید. اما تا جایی که شادابی روح‌تون از بین نره. تا جایی که فکر نکنید به واسطه‌ی زحمات‌تون برای درس خوندن، دیگه اجازه دارید وجدان و اخلاق و ادب رو زیر پا بذارید. اگه قرار ه اینطوری باشه، نخونید بهتره. من 2 برابر شما از خداوند عمر گرفته‌م و الان می‌دونم سواد، برای کسی شعور نمیاره. همونطور که برای سواد تون دارید وقت میذارید و تلاش می‌کنید، برای درک و شعور تون هم باید وقت بذارید و تلاش کنید. همه‌مون باید اینطوری باشیم. میگم شما، فکر نکنید شامل خودم نمیشه. من هم همینطور م.

ما ساکت نشسته بودیم و فقط گوش می‌دادیم. الان نمی‌دونم مدیر مدرسه‌مون و آقای دبیر زیست‌شناسی کجا ن اما هر جا هستن، دعا می‌کنم سلامت باشن. بهترین‌ها رو براشون میخوام. مدیر مدرسه‌مون درست می‌گفت. خیلی از اون فرمول‌های فیزیک و بیت‌های ادبیات و قواعد ریاضی رو یاد م رفته اما درسی رو که از زندگی معلم‌هام گرفته‌م، فراموش نکردم. الان می‌فهمم این درس، از اون تدریس خیلی مهم‌تر بود. به بهانه‌ی پست رابطه‌ای بین سواد و شعور نیست و اینکه متاسفانه مد شده بی‌ادب‌های وبلاگستان، خودشون رو دکتر معرفی کنن. اگر فکر می‌کنن یدک کشیدن عنوان "دکتر" یعنی مجوز بی‌نزاکتی، سخت در اشتباهند.

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌ باشد، نه شعور لازم برای خاموش ماندن. ژان دلابرویه

چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

* پنج‌شنبه‌ها رو همیشه دوست دارم. نمی‌دونم چرا دقیقاً.. شاید چون یاد روزای بچگی‌م میفتم که مشق‌هام رو تند تند می‌نوشتم و ذوق داشتم واسه مهمونی آخر هفته. مخصوصاً وقتی مهمون قرار بود بیاد، بیشتر خوشحال بودم.

یادش به خیر...چقدر دنیا م کوچیک بود. از چه چیزای کوچیکی چقدر خوشحال می‌شدم.ی ه وقتایی دلم واسه آدم بزرگا می‌سوزه. انقدر دنیاشون به خیال خودشون بزرگ میشه که دیگه هیچی نمی‌تونه خوشحال‌شون کنه؛ تقریباً هیچی...

پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*امروز، آفتابی‌ه. نشسته‌م روی کاناپه، دارم بیرون رو نگاه می‌کنم. یاد خونه‌ی قبلی‌مون میفتم. روزی که کامپیوتر قبلی‌مون رو خریده بودیم. بوی نو بودن می‌داد. آقاهه برامون یه عالم عکس ریخته بود روی هارد. کار من شده بود اینکه صبح به صبح توی هارد می‌چرخیدم. عکسا رو تماشا می‌کردم. اونایی رو که دوست نداشتم، پاک می‌کردم. مگه تموم می‌شدن؟

خیلی عکسای خوبی بودن. گل، دریا، خونه، منظره‌های سرسبز. توی همه‌شون انرژی بود و شادی. آرامش و نور. یادم‌ه اون روزا هم هوا آفتابی بودن. عاشق نور م من. به قول یکی از دوستان، آفتاب‌پرست‌م به تعبیری!

چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*من نمی‌دونم این عکسا رو از کجا میاری آخه؟ با دیدن‌شون، پرت شدم به اون روزایی که من و سیستر، 7 صبح نشده با ذوق بیدار می‌شدیم میکرو بازی کنیم. سر نوبت، دعوا هم می‌کردیم تازه. یه بازی کاراته هم بود. انقد بعضی جاها ش، غول‌های بزرگ و ترسناک داشت که با هم متحد می‌شدیم برای شکست دادن‌شون! گاهی من بازی می‌کردم، به غول‌ش که می‌رسید، می‌دادم سیستر بازی کنه.

یه بازی رمبو هم بود. می‌نشستیم فکر می‌کردیم چطور بدون اینکه اون چنگال‌ها و چنگک‌های متحرک! له‌مون کنن، ازشون رد شیم. چنان هول می‌شدیم و تلاش می‌کردیم انگار قرار بود بهمون مدال بدن. ولی واقعا هیچ‌کدوم، قارچ‌خور! نمی‌شد. چقد خوش بودیم با همون 3-2 تا بازی. یادش بخیر...

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*شب‌ها قبل از خواب، با گوشی نگاه می‌کنم کدوم وبلاگ‌ها آپدیت شده‌ن. چند تایی رو می‌خونم و بعد می‌خوابم. دیشب که عکس‌های برف رو از جوگیریات نگاه می‌کردم، یاد بچگی‌هام افتادم.

وقتی من و سیستر بلند می‌شدیم و می‌دیدیم ساعت 9 شده و با هول دور و بر مون رو نگاه می‌کردیم و مامان با لبخند می‌گفت مدرسه‌ها تعطیل‌ه. بعد به پنجره اشاره می‌کرد. همونطوری هول‌وولا و خواب‌آلود می‌رفتیم پشت پنجره و می‌دیدیم برف، همه جا رو سفیدپوش کرده.

می‌رفتیم برف‌بازی و خیس و گلی و کثیف برمی‌گشتیم. مامان برامون شیرکاکائوی گرم می‌آورد و لباس‌هامون رو می‌شست و پهن می‌کرد تا خشک شن. دستکش‌هامون رو میذاشتیم روی شوفاژ. همونجا کنار شوفاژ یه روزنامه پهن می‌کردیم و کفش‌هامون رو میذاشتیم خشک شن.

انگار 100 سال از اون روزا گذشته...

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*دبیر ادبیات ما خیلی زن خوبی بود. یعنی الان می‌فهمم چقدر معلم‌های فهیمی داشتیم و قدر نمی‌دونستیم. یه بار داشت درس می‌پرسید. طفلی خیلی هم حرص می‌خورد و اهمیت می‌داد در حالی که بعضی معلم‌ها واقعا به خاطر یادگیری بچه‌های مردم، خودشون رو پیر نمی‌کنن.

می‌گفتم.. یه بار داشت درس می‌پرسید. همکلاسی‌مون درست و حسابی درس نخونده بود و پرت و پلا جواب می‌داد. دبیر مون بعد از چند تا سوال، گفت فلانی اگر نخوندی، همون اول بگو. نمی‌کشم‌ت که. یه منفی برات میذارم. میری میشینی سر جا ت. دفعه‌ی بعد هم خودت میای اینجا میگی که از اول از همه نوبت توئه که ازت درس بپرسم. حالا بفرما بشین.

بعد خواست یه نفر دیگه رو صدا بزنه، ازش درس بپرسه. یکی از بامزه‌!های کلاس گفت خانوم فلانی؟ یعنی شما همه چیز رو بلدین؟

دبیر ادبیات گفت یعنی چی همه چیز رو بلدم؟

همکلاسی‌مون گفت یعنی هر چی درباره‌ی ادبیات سوال کنیم، شما بلدین؟

معلم‌مون گفت همه چیز را همگان دانند. همگان هنوز از مادر نزاده‌اند. حالا پاشو بیا درس جواب بده ببینم تو چقدر بلدی.

Share

*امروز روز خوشبویی‌ه انگار خنثی + و +. یه چیزی افتادم. یه همکلاسی داشتم وقتی دبیرستانی بودم. دختر خیلی خوبی بودا. فقط متاسفانه بهداشت براش تعریف‌نشده بود. یعنی شاید فکر می‌کرد مثلا چادر سرش‌ه، دیگه لازم نیست گاهی مانتوی مدرسه‌ش رو بشوره. حالا نیاین بگین همه‌ی چادریا اینطوری نیستن! مگه من گفتم هستن؟ مگه همه‌ی اونایی که چادر نمی‌پوشن، لزوما خیلی بوی عطر و عنبر میدن؟ شک دارین به خودتون؟ گیر ندین خب.

واقعیت این‌ه که از نظر من، چادر همیشه پوشش خاصی بوده و خواهد بود. چون ظاهر یه آدم خیلی مذهبی رو بهت میده. اگه خیلی مذهبی نیستی، اگه به اون چادر اعتقاد نداری، اگه نمی‌تونی وظایف و مسئولیت‌های پوشیدن چادر رو بپذیری، چرا می‌پوشی‌ش؟

شاید همه دروغ بگن اما وقتی یه آدم چادری دروغ میگه، خیلی زشت‌تره. شاید همه خوشبو نباشن اما وقتی یه دختر چادری بوی بدی بده، خیلی زشت‌تره. من نمیگم آدم با عطر، دوش بگیره ولی لازم نیست آدم، بوی بد بده که.

از شانس گند من، این همکلاسی عزیز گیر داده بود نزدیک من و دوست‌م بشینه. یعنی هر ساعت، ماتم داشتم که وای باز این میاد کنار من میشینه. رو م هم نمی‌شد چیزی بهش بگم. چی باید می‌گفتم واقعا؟ نه واقعا آدم چی بگه؟ بگه فلانی برو حموم؟ فلانی لباس‌هات رو بشور. فلانی مام بزن؟ فلانی عطر بخر؟ چی بگه آدم؟

خلاصه روزها گذشت و من دیگه هیچی از درس نمی‌فهمیدم. واقعا هیچی نمی‌شنیدم. همه‌ش بوی گند توی دماغ‌م بود. آخر یه روز ماجرا رو به خاله‌جان گفتم. گفتم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. به نظرت چی کار کنم؟

خاله گفت خیلی قضیه حاد ه انگار. ببین من فقط یه راه به نظرم میاد. انتخاب درست و غلط‌ش با خودت.

گفتم گردن خودم. چی؟ بگو.

گفت شماره‌ی خونه‌شون رو داری؟

گفتم آره. رفتم از روی دفترچه تلفن‌م براش نوشتم دادم دست‌ش.

گفت من یه روز صبح که مدرسه هستین، تلفن می‌زنم با مادر ش صحبت می‌کنم. یه جوری میگم که براش بد نشه. ناراحت نشه یعنی. هرچند احتمالا مادرش هم زیاد حساس نیست. اگه خودش رعایت می‌کرد، نمی‌تونست تحمل کنه دختر ش با اون بوی بد هر روز بیاد و بره.

گفتم نامردی‌ه اما چاره‌ای ندارم.

گفت بابا شماها غلط نکردین همکلاسی این آدم شدین که. توی این دوره زمونه، نرمال‌ه آدم بو بده آخه؟ نه پیر و فرتوت‌ه، نه مریض و زمینگیر. یه دختر جوون 17 ساله‌ست. چه دلیلی داره انقد بو بده؟ اگر هم مریض‌ه و متوجه نیست، خب بره درمان کنه. دکتر رفتن که ننگ و عار نیست.

خلاصه یه روز خاله‌جان تلفن زد و با مادرش صحبت کرد. گفته بود من معاون مدرسه‌م و به دختر تون نگید من تماس گرفتم و فلان. بعد هم کلی تعریف کرده بود که بله. دختر شما خیلی متین و موقر ه. از بهترین شاگردان ماست از نظر اخلاقی. همه دوست‌ش دارن. ولی همکلاسی‌هاش از یه مساله‌ای ناراحت‌ن. رو شون هم نشده به خودش بگن. فکر کردن به غرور ش برمی‌خوره. به من گفتن. کار ما هم همین‌ه. به هر حال باید مسائل بین بچه‌ها رو حل و فصل کنیم. همه‌مون توی این سن و سال بودیم. خلاصه کلی آسمون و ریسمون بافته بود. آخر سر گفته بود لطفا ازش بخواهید به بهداشت شخصی‌ش اهمیت بیشتری بده. ما ایراد نمی‌گیریم اگر کسی عطر استفاده کنه. فقط خیلی تند نباشه. دبیر مرد داریم و غیره.

فردا ش همکلاسی‌م اومد. مشخص بود یه فکری به حال این قضیه کرده. به هر حال چاقی یه دلیل‌ش بود، حمام نرفتن یه دلیل دیگه. نشستن لباساش دلیل بعدی. مام هم اصلا نمی‌دونست چی‌ه.

یه همکلاسی داشتم. خیلی راحت صحبت می‌کرد. یه روز اومد گفت بچه‌ها مامان و بابا م مام خریدن. مال بابا م مشکی‌ه. مال مامان‌م فلان رنگ. طرز استفاده‌ش اینطوری‌ه. کارکرد ش اونطوری‌ه. خیلی تعریف کرد.

اون زمان 100 جور رول اختراع نشده بود و فقط همون مارک مام معروف بود و همه جا داشتن. خلاصه قائله ختم به خیر شد و خیال ما هم راحت. واقعا اگه لطف خاله‌جان و دوست‌م نبود، من الان دیپلم هم نداشتم از شدت عدم تمرکز به خاطر بوی بد!

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*شما خواستگار رو چی معنی می‌کنید؟ توی فرهنگ لغات من، خواستگار کسی بود که بهت علاقه داره و ازت میخواد باهاش ازدواج کنی. یه چیزی توی همین مایه‌ها.

بعدتر دیدم خیلی‌ها اینطوری نیستن. براشون خواستگاری یه بررسی‌ه فقط. یعنی یکی میخواد زن بگیره! یه دختر مجرد رو بهش معرفی می‌کنن تا همدیگه رو ملاقات کنن ببینن به درد هم می‌خورن یا نه.

این نوع خواستگاری از نظرم همچنان مضحک‌ه. مگه اینکه معرف مورد نظر، دو طرف رو بشناسه و فکرشده این کار رو انجام بده. مثلا بدونه مرد مورد نظر، چنین همسری دوست داره تقریبا و زن مذکور، چنان شوهری رو می‌پسنده. بعد به هم معرفی‌شون کنه.

این روشی هست که نه فقط توی ایران، خیلی جاهای جالب‌تر! از ایران هم انجام میشه و خوب‌ه. چون به هر حال شما اگه یه مرد باشین، احتمالا دخترهای خیلی محدودی رو می‌شناسین. و اگه هیچ‌کدوم برای همسری شما مناسب نباشن، مجبورین دست به دامن بقیه بشید. پس چه بهتر که کسی رو بهتون معرفی کنن که تا حدودی مطمئن باشن شبیه ایده‌آل‌های شماست. یا مثلا شما یه دختر هستین و پسرهای محدودی اطراف‌تون هستن که ممکن‌ه از شما درخواست ازدواج کنن و برای هم مناسب باشید. پس خوب‌ه که کسی بهتون معرفی شه که تا حدودی با ملاک‌هاتون همخوانی داره.

دبیرستانی که بودم، یه همکلاسی داشتیم برخاسته از خانواده‌ای به غایت خاله‌زنک‌وار. یکی از فعالیت‌های مهم مامان‌ش، جذب خواستگار برای دختر بزرگ خانواده بود. فکر کن دختر ه - خواهر همین همکلاسی‌م - سال آخر دبیرستان بود و سرگرم خوندن برای کنکور. مامان‌ش بدون اطلاع اون، همه جا اعلام کرده بود که دختر دم بخت! - صفتی باز هم خاله‌زنک‌وار - داره.

بعد اینها کلا خانواده‌ای بودن که خیلی ظاهر شون رو حفظ می‌کردن جلوی مردم. یعنی خیلی مودب صحبت می‌کردن جلوی بزرگتر، سعی می‌کردن همیشه مرتب باشن و چنان کلاسی میذاشتن که اگه نمی‌دونستی، دهن‌ت باز می‌موند از این تربیت خانوادگی!

بعد باید می‌دیدی صحبت‌های غیر رسمی‌شون چطوری بود. اولا که وقتی یکی‌شون می‌خواست پای تلفن، دیگری رو صدا کنه از همونجا که ایستاده بود، هوار می‌کشید. یا در حالی که داشت می‌رفت گوشی رو بده دست دیگری، می‌گفت باز هم فلانی‌ه! یا بیا این فلانی کار داره باهات! دیگه اینکه یه بار خواهر بزرگتر ش کلی پشت سر دوست‌م پیش من حرف زد! که من دهن‌م از تعجب باز مونده بود که اینا چی‌ه داره برای من میگه چون اصلا باهاش صمیمی نبودم.

اینها کلی هم ادعای پولداری داشتن. مثلا دوست‌م اگه سفر می‌رفتن، همه جا جار می‌زد. که آره ما فلان وقت رفتیم فلان جا. یه سری پز می‌داد با هواپیما رفتیم. دفعه‌ی بعد می‌گفت با قطار رفتیم. دفعه‌ی بعدتر، از مزایای اتومبیل شخصی می‌گفت. حتی تعریف می‌کرد که مثلا توی راه شمال، نفری یه دونه لواشک بزرگ می‌خرن همیشه.

یه روز دیگه میومد می‌گفت رفته بودیم رستوران. بعد می‌گفت رفته بودیم فلان جا خرید کنیم. کل خریدهای عید ش رو دونه‌دونه اسم می‌برد تا حسابی توی ذهن همه بمونه.

با همه‌ی اینها منی که خوب می‌شناختم‌ش، می‌دیدم که نه خریدهاش خیلی خاص‌ه نه سطح تربیت خانوادگی‌شون، نه حتی سر و شکل زندگی‌شون. مثلا فکر کنم دیگه همه‌مون یه شلوار جین آبی-سورمه‌ای رو داریم. همه دارن. ولی این وقتی یه شلوار جین می‌خرید، کلی ازش تعریف می‌کرد. بعد می‌دیدی که هیچ جور خاصی هم نبوده و یه شلوار خیلی معمولی بوده. ولی انقد می‌گفت که واقعا امر به بعضی‌ها مشتبه شده بود که فلانی کلا سلیقه‌ش خاص‌ه.

یا یه روز داشت تعریف می‌کرد که ما همه‌ی ایران رو گشته‌ایم. یه بار رفتیم فلان جا. انقد سرد بود داشتیم توی چادر یخ می‌زدیم. یه پتو هم داشتم اما اصلا کافی نبود.

الان نمیخوام بگم خوابیدن توی چادر، خوب‌ه یا بد. اما اینی که تا سر کوچه هم با هواپیما می‌رفت و هتل رزرو می‌کرد، سر از چادر و بیابون درآورد! بعدتر فهمیدم که هتل‌های مذکور، در واقع مهمان‌سراهایی بوده که محل کار پدر ش بهشون می‌داده مجانی یا با یه مبلغ خیلی کم. صحت بقیه‌ی حرفاش هم در همین حد بوده لابد.

یا کلی پز داد  که خونه‌مون کلی بزرگ‌ه و فلان قدر قیمت داره و بازسازی‌ش کردیم و فلان. ولی وقتی رفتم خونه‌شون، دیدم یه خونه‌ی قدیمی بود با اتاق‌های کوچیک. حتی داخل اتاق‌ها طاقچه داشت از این سسسسسسسسسسسسر تا اون ته! یعنی انقد مدل‌ش قدیمی بود! فرش‌های لاکی. مبل‌های خیلی خیلی معمولی. ولی یه جوری برای همه تصویر می‌کرد انگار توی یه قصر دارن زندگی می‌کنن.

یکی از افتخارات‌ش هم این بود که خواهر م کلی خواستگار داره! بعدا یه روز که عصبانی بود، گفت مامان‌م مدام به خواهرم میگه کمتر بخور لاغر شی یکی بیاد تو رو بگیره. مدام هم برای خواهرم لباسای تنگ می‌خره میگه دختر با لباس تنگ، جذاب‌تره. پدر مون در اومد انقد به بهانه‌های مختلف با مردم رفت‌وآمد کردیم و با روی خوش، وایسادیم به سلام علیک. بابام برای افطاری همکارایی رو که پسر دارن، حتما دعوت می‌کنه...

بعد بچه‌ها می‌پرسیدن فلانی! خواستگار خواهرت چی شد؟ می‌گفت هنوز که خواهرم رو ندیدن اما مامان‌م گفته شغل‌ش باکلاس نیست. یا دانشگاه نرفته. یا فلان... بچه‌ها می‌گفتن اگه خواهرت رو ندیدن چطور میگی خواستگار ن؟ می‌گفت خب چی‌ه؟ مامان‌م رو می‌شناسن اومدن صحبت کردن دیگه! یعنی ما مونده بودیم این چه خواستگاری‌ه که حتی نمی‌دونه دختر چه شکلی‌ه، چه برسه به اینکه از اخلاق و رفتار و عقاید و سلیقه‌ش بدونه.

یه روز دور هم نشسته بودیم حرف می‌زدیم، یهو این همکلاسی‌م بدوبدو اومد پرید وسط جمع، گفت ساکت! ساکت! خبر! یه چیزی! یه چیزی!

همه نگاه‌ش کردن که چی شده که اینطوری پریده وسط. گفت وای نمی‌دونین که. بعد یه سقلمه زد به من. گفت مریمی بیشتر از همه با تو ام که کلا توی حال خودتیا. خوب گوش کن. مامان یکی از بچه‌ها الان اومده بود دفتر. من هم اونجا بودم. گوش وایسادم ببینم چی کار داره. داشت به معاون می‌گفت برای پسر ش میخواد زن بگیره اما کسی رو سراغ ندارن. گفت اگر دختر خوب می‌شناسید، بگید.

معاون هم - بدون اینکه بپرسه دختر خوب دقیقا یعنی چی - یه کم فکر کرد گفت یه شماره بهتون میدم. اسم دختر ه فلان‌ه. دختر خیلی خوب بود. الان دانشجوئه. بهش بگید که شماره رو از مدرسه گرفتید.

بچه‌ها همدیگه رو نگاه می‌کردن. گفتیم خب یعنی چی؟

گفت وای. همین دیگه. یعنی از الان مراقب رفتار تون باشید. همیشه سلام علیک کنید. لبخند بزنید. خوش‌برخورد باشید. شاید معرفی‌تون کنین به کسی.

همه گفتن بررو باباااا. دل‌ت خوش‌ه‌ها. ببین جای کنکور، فکر چه چیزایی‌ه.

گفت بیچاره‌ها کنکور در نمیره. به هر حال من دیگه مواظب رفتار م هستم. بعد هم یه سر و گردن اومد و بلند شد رفت.

آخر سر هم از مدرسه و مدعوین مراسم افطاری و مهمونای عروسی فلانی و غیره کسی نیومد خواستگاری‌ش. یه دوست قدیمی مامان‌ش اومد که ای کاش نمیومد افسوس

دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*راهنمایی که بودیم، یه دبیر ادبیات داشتیم که اخلاقای خاصی داشت. از قدیم‌الایام، هر کس رو می‌خواستن بگن بداخلاق‌ه، می‌گفتن اخلاق‌ش خاص‌ه! نیشخند این بنده خدا اخلاق‌ش خیلی خاص بود.

یعنی الان که فکر می‌کنم، می‌بینم وجدان کاری‌ در این دبیر ما بیداد می‌کرد منتها ما نمی‌فهمیدیم باید قدر ش رو بدونیم. بعد هم راست‌ش چون زیاد اخلاق خوشی نداشت، حتی من عاشق ادبیات هم از کلاس‌ش فراری بودم.

یکی از اخلاقای خاص‌ش این بود که مجبور مون می‌کرد با 100 سال سن، با مداد بنویسیم. می‌گفت خودکار، خط‌تون رو خراب می‌کنه. بعد چطوری‌ی‌ی‌؟ به خط نستعلیق! فکر کن یه عمر عادت کردی خرچنگ و قورباغه بنویسی. بعد یکی بیاد بگه تحریری بنویس. با مداد هم بنویس.

از اون فجیع‌تر، این بود که تمام "بنویسید"‌های کتاب رو باید می‌نوشتیم. یعنی راه‌به‌راه کتاب‌مون تمرین داشت: درباره‌ی فلان چیز 3 بند بنویسید... درباره‌ی فلان چیز دیگر 2 بند بنویسید...

دبیر مربوط‌ه شدیدا شاکی بود که چرا به ادبیات کم‌لطفی میشه و حتما اصرار داشت اول هر جلسه، مچ ما تنبل‌ها رو بگیره. لذا چند نفر رو صدا می‌زد که بلند شن مثلا انشای مربوط به تمرین فلان صفحه رو بخونن.

اگه ننوشته بودی که واویلا. اگه نوشته بودی، کلی ایراد به محتوا و مضمون و جمله‌بندی می‌گرفت. بعد خط‌ت رو چک می‌کرد و از کثیفی و بدشکلی‌ش ایراد می‌گرفت. بعد هم یه علامتی توی دفتر ش می‌زد و نفر بعدی...

گاهی عین بچه‌های کلاس اولی، دفتر تمرین‌مون رو نگاه می‌کرد مطمئن شه تمرین‌ها رو کامل، بدون جا انداختن، با مداد، تحریری، تمیز نوشته‌ایم.

هر دفعه هم بهمون تحقیق می‌داد. می‌گفت هر کلمه‌ای توی این کتاب هست، از روی جلد تا آخرین صفحه، متن اصلی یا پاورقی، شعر یا متن، حتی اسم اشخاص، هر چی هست رو باید بلد باشید. اگه معنی کلمه‌ای رو نمی‌دونید و توی کتاب هم معنی‌ش نیومده، کتابخونه، لغت‌نامه داره. زنگ‌های تفریح برید معانی رو بنویسید و یاد بگیرید. وقتی درس می‌پرسم، نمی‌دونم و یادم نیست و توی کتاب نبود و این داستان‌ها رو نگید. جواب درست رو بگید.

دیگه اینکه ما حق نداشتیم تمام شعرها و متن‌ها رو یه جور و با یه لحن بخونیم. شعر عاشقانه رو باید یه جور می‌خونیم، شعر حماسی رو یه جور دیگه. می‌گفت وقتی دارید شاهنامه می‌خونید، از لحن‌تون و صلابت صدا تون باید مخاطب در دم بفهمه این شاهنامه‌ست. غزل سعدی نیست که فلان مدل بخونید ش. اون رو باید جور دیگه خوند.

خودش می‌خوند و ما از سر نادونی و خجالت گاهی، ریزریز می‌خندیدیم. بنده خدا خیلی سعی کرد بهمون بفهمونه این کار، خنده‌دار نیست. نمی‌فهمیدیم.

هیچ‌وقت هم غیبت نمی‌کرد. توی برف و بارون، سرما و گرما، وقتی پا ش شکسته بود، وقتی بینی‌ش ضرب دیده بود، هر جوری بود میومد مدرسه و درس می‌داد. حتی اگه مجبور می‌شد کلاس رو توی کتابخونه‌ی طبقه‌ی همکف برگزار کنه. حرص هم می‌خورد که چرا 2 تا طبقه پایین اومدن 15-14 تا دختر باید انقد با سروصدا باشه و انقد طول بکشه.

بعد ما چقدر قدرشناس بودیم! مدام غیبت‌ش رو می‌کردیم و دعا می‌کردیم یه طوری بشه نیاد یه جلسه. یکی از بچه‌ها بود برخاسته از خانواده‌ای مثلا تحصیل‌کرده اما به غایت خاله‌زنک‌وار! این دختر تمام مدت، آمار تاهل و تجرد معلم‌ها رو به‌روز می‌کرد. بعد هم مجردها رو مسخره می‌کرد. البته متاهل‌ها رو هم جور دیگه مسخره می‌کرد. حتی اون معلم‌مون که 2 تا بچه‌هاش رو در واقع به فرزندی پذیرفته بود، مسخره می‌کرد. کلا همه مسخره بودن جز خودش انگار!

این بنده خدا رو هم مسخره می‌کرد که قد ش بلند ه اما قشنگ نیست. اندام‌ش ظریف نیست. ته‌لهجه‌ی ترکی داره. عادت داره هر چند دقیقه کنار لب‌ش رو با دست پاک کنه. چرا پوست صورت‌ش صورتی رنگ‌ه؟ حتما یه ایرادی داشته که تا حالا شوهر گیر ش نیومده! اصلا کی میاد این رو بگیره؟

یعنی انقدر توهم زیبایی و هوش و خواستنی‌بودن داشت که به خودش اجازه می‌داد توی زندگی شخصی مردم سرک بکشه و هست و نیست همه رو ببره زیر سوال. چند تا ابله هم بدون که بهش می‌خندیدن. این بود که امر بهش مشتبه شده بود خیلی بامزه‌ست.

چند سال بعد، یه روز خبر رسید دبیر ادبیات‌مون ازدواج کرده و رفته یه شهر دیگه. امیدوارم هر جا هست، تن‌ش سالم و ذهن‌ش آروم باشه. خوشبخت و شاد باشه. خیلی برای ما زحمت کشید. حتی بهمون دیکته می‌گفت. بابت هر غلط هم 1 نمره‌ی کامل کم می‌کرد. حتی جرات نداشتیم تشدید ها رو جا بندازیم یا جدا/سرهم‌ها رو اشتباه بنویسیم. می‌گفت هر کلمه رو یا کاملا درست نوشتین یا کاملا غلط. چه معنی داره مثلا 0.25 کم کنم وقتی غلط نوشتی؟

نتیجه‌ش هم شد اینکه من کلاس رفتم و خط‌م رو نستعلیق نه، اما خوانا و تمیز کردم. سواد ادبی‌م بد نیست و حداقل شعر سعدی و فردوسی رو مث روزنامه نمی‌خونم! معنی شعرها رو می‌فهمم مگر اینکه کلمه‌ی خاصی رو ندونم. اون رو هم می‌تونم از لغت‌نامه پیدا کنم. و از همه مهم‌تر اینکه با این سن‌وسال، غلط دیکته‌ای ندارم!

اون همکلاسی مسخره‌کن‌مون هم با چند نفر دوست شد. ولی نشد با هیچ‌کدوم ازدواج کنه. همه‌شون بد درمیومدن هی. یکی شون خیلی پسر خوبی بود که خدا بهش رحم کرد و با اینکه خواستگاری هم رفت، اما جور نشد. از در و همسایه و فامیل و دوست و آشنا هم کسی خواستگاری‌ش نیومد و این دائم در تلاش و تقلا بود که مبادا بی‌شوهر بمونه و همونطور که همه رو مسخره می‌کرد، مسخره بشه و بهش بگن دختر ترشیده!

آخر یکی از دوست‌هاشون گفت یه دختر میخوان برای پسر فلانی! و قرار شد بیان خواستگاری این همکلاسی‌مون. توی 3-2 جلسه، جواب مثبت رو داد و عقد کرد. 3-2 ماه نشده هم فهمید کلی بهش دروغ گفته‌ن و خلاصه بعد از کلی درگیری، طلاق گرفت. البته قبل از طلاق باز با یه نفر دوست شد و می‌گفت طرف بهم گفته من منتظر م تو طلاق بگیری تا خودم بیام خواستگاری‌ت. که اون هم پیچید مسلما. آخر دیگه دست به دامن یکی از دوست‌های قدیمی‌ش شد که من مهریه نمیخوام و شرطی ندارم و جهیزیه میارم و فلان. فقط بیا من رو بگیر!

الان هم رفته شهرستان زندگی می‌کنه. عوض‌ش بی‌شوهر نمونده!

خب راست‌ش من واقعا براش ناراحت نشدم چون معتقدم این قانون دنیاست که از هر دست بدی، از همون دست می‌گیری. وقتی یه آدم به خیال خودش، بافرهنگ و تحصیل‌کرده از یه خانواده‌ی باکلاس!!! انقدر درک نداره که بفهمه ازدواج، یک انتخاب شخصی‌ه، بهتر از این هم نمی‌تونه بشه ماجرا.

البته خانواده‌ش هم بی‌تقصیر نبودن که مسخره‌کردن مردم، جزو هنرهاشون بود. یعنی حتی پیش میومد اینها دخترخاله‌ی خودشون رو مسخره می‌کردن که چرا چاق‌ه و براش خواستگار نمیاد؟ کاری کرده بودن که طفلی دست به دامن دعانویس هم شده بود که فقط ازدواج کنه و مردم نگن عیب و ایرادی داره.

بالاخره وقتی یک عمر، دل مردم رو بسوزونی و بهشون بخندی، یه جا چوب‌ش رو می‌خوری حتما. واقعیت این‌ه که من گاهی از اداهاش خنده‌م می‌گرفت اما وقتی فکر کردم، دیدم من هم دارم عادت می‌کنم که توی آدما فقط دنبال سوژه بگردم واسه مسخره کردن و خندیدن. این شد که دوستی‌م رو باهاش ادامه ندادم. هرچند می‌دونم از طریق دوستان مشترک، آمار م رو می‌گیره.

واقعا آدما چقدر با هم فرق دارن. اون روزها گاهی خیلی از اداهای این همکلاسی‌م می‌خندیدم اما الان اصلا نمی‌تونم به نیکی ازش یاد کنم چون واقعا از اون دسته آدمایی بود که در به گند کشیدن اخلاق من، نقش خیلی پررنگی داشت. همون روزها از دبیر ادبیات‌مون کلی شاکی بودم که چرا انقدر بیخودی سخت می‌گیره بهمون. ولی الان واقعا قدر زحمات‌ش رو می‌دونم و ازش ممنون‌م. و خیلی دل‌م میخواد بشه یه روز یه جا ببینم‌ش. دست‌ش رو ببوسم بگم ببخش که انقد اذیت کردیم. آدم وقتی بزرگ میشه، قدر بعضی چیزا رو می‌فهمه.

+

Share

*فکر می‌کنید خیلی قشنگ‌ه که توی کوچه و خیابون با کسی دوست شید، اون هم بگه دیگه خواستگاری رفتن قدیمی شده، خودت برو خانواده‌ت رو راضی کن؟

نخیییییییییییر! مرد باید بره خواستگاری. شده 100 بار بره تا رضایت خانواده‌ی دختر رو بگیره. مردی که خواستگاری نره و همه چیز براش راحت جور شه مطمئن باشید قدر تون رو نمی‌دونه. باید مرد برای به دست آوردن‌تون زمان بذاره، چند بار بره و بیاد، مجبور شه التماس کنه! چی فکر می‌کنید که توی کوچه‌ی پشت مدرسه با پسر فلان همسایه‌ی مدرسه دوست میشید؟ من خودم در جریان‌م.

بدیهی‌ست کل سخنرانی و معطل کردن اون همه آدم به جهت تنبه دخترک بازیگوشی بود که یه خبطی کرده بود عاشق پسر همسایه‌ی پشتی مدرسه شده بود. انقدر هم ساده و راحت بود که برای خیلیا تعریف کرده بود. اون خیلیا هم به همدیگه گفته بودن و یه جورایی انگار همه می‌دونستن.

بماند که همون خیلیا خودشون بعدها چند تا دوست‌پسر عوض کردن و چندتاشون با بعضی از دوست‌پسرهاشون هم بله. ولی آخر سر همه شدن قدیس و همون یک نفر اسم‌ش بد در رفته بود وسط. کلا آدمی که شانس نداره، نداره. چه توی تابلو شدن، چه توی عاشق شدن حتی.

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یاد روزی افتادم که مامان دوست‌م موقع جارو زدن اتاق‌شون، کیف پشت تخت رو پیدا کرده بود و دفتر خاطرات داخل‌ش رو دیده بود و طبیعتا خونده بودش و فهمیده بود پسر برادر ش چند بار صبح زود اومده سر کوچه تا به دوست‌م بگه بهش علاقه داره و ببیندش و باهاش حرف بزنه.

دوست‌م هم گفته بود سر کوچه جای گپ زدن نیست. دیگه این کار رو نکن. اون هم گوش نداده بود.

این زن به جای اینکه مساله رو ادالت بررسی کنه یا به بچه‌ی برادر ش بگه اینطوری مزاحمت ایجاد نکنه یا با برادر ش بشینه صحبت کنه چی کار کرده بود؟

به دوست‌م گفته بود دفتر رو پاره کن بریز دور یه وقت بابات نفهمه. این طفلی هم کلی خاطره و کارت تبریک و گل‌هایی رو که خشک کرده بود با اون دفتر از دست نداد. اون موقع الکی بهش گفتم عیبی نداره و حس درونی آدم مهم‌تر از 4 تا تیکه کاغذ ه اما واقعیت این‌ه که فکر کردم یه دختر چقدر بدبخت‌ه که از ترس قضاوت دیگران حتی حق نداره دفتر خاطرات داشته باشه.

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*هرچی تلفن زدم جواب نداد. بلند شدم رفتم دم خونه‌شون. پدر ش در رو باز کرد. با لبخند، حسابی احوال‌پرسی کرد و تعارف کرد برم داخل. تشکر کردم گفتم با دختر ش کار دارم. با احترام گفت منتظر بمونم و رفت داخل. صدای "عزیزم! دخترم!" گفتم‌ش میومد.

دوست‌م اومد دم در. گفت چرا وایسادی؟ بیا داخل.

گفتم هر چی تلفن زدم جواب ندادی این چند روز. نگران‌ت شدم. می‌دونم وسط مدرسه سفر نمیرید.

گفت مگه بهت نگفتم؟ بابا م تلفن خونه رو قطع کرده. موبایل رو هم برمی‌داره همیشه می‌بره با خودش. تلفن نداریم اصلا.

- واسه چی؟ مزاحم دارین؟

گفت نه. میگه من نمی‌دونم وقتی خونه نیستم، مامان‌تون هم بیرون‌ه، با کی تلفنی حرف می‌زنید؟

توضیح اینکه پدر دوست من، جوان، خوش اخلاق‌،مودب، تحصیل‌کرده و کاملا موجه بود از نظر رفتاری. مادر ش زن آروم و مظلومی بود و البته کمی عافیت‌طلب. حاضر نبود یک کلمه بحث کنه با شوهر ه. نمی‌دونم می‌ترسید یا براش مهم نبود یا چی. به هر حال اینطوری بود.

دوست‌م و خواهر ش هم واقعا دخترای آروم و نجیبی بودن. خواهر ش کوچیکتر و شیطون بود اما طفلک دوست‌م خیلی درسخون و ساکت و محجوب بود. آدم مومنی هم بود. حتی چادری هم بود - اکثر دوستای من چادر می‌پوشن - یعنی رفتار و ظاهر اینها ایرادی بهش وارد نبود. پدر ش بدگمان بود و خیلی مستبد.

بگو آخه مردک! برو بیماری‌ت رو درمان کن. تو چه حقی داری تلفن رو از مردم دریغ کنی؟ اومدیم و یکی قلب‌ش گرفت. باید بمیره چون تو از تلفن خوش‌ت نمیاد؟

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*پست بوهای نوستالژیک گلدونه مصادف شد با شبی که رفته بودم عطر بخرم و خیلی اتفاقی - می‌دونم توی دنیا هیچ چیز اتفاقی و تصادفی نیست - عطر ماگنولیا رو توی قفسه‌ی پشت سر آقای فروشنده دیدم و خریدم. بو ش من رو می‌بره به نوروز سال‌های کودکی‌م. وقتی من و سیستر، دامن رنگی و کفشای سفید می‌پوشیدیم. عطر مامان رو خالی می‌کردیم روی سر و گردن‌مون و شاد و خندون می‌رفتیم عید دیدنی.

الان همون عطر روی میز م‌ه. می‌زنم‌ش به گردن‌م. چشمام رو می‌بندم و میرم به نوروز سال‌های دور. خونه‌ قدیمی‌ه. پنجره‌های بزرگ. نور. هوای تمیز عید. لباسای عید. مهمونی و ذوق عیدی گرفتن. یاد کودکی بخیر. چقدر خوب بود. چرا انقد هول بودیم بزرگ شیم؟

 

Share

*یه مدت مد شده بود وقتی کلاسای دبیرستان تموم می‌شد و زود از کلاس میومدیم بیرون، می‌رفتیم پشت در کلاسای دیگه گوش وایمیستادیم ببینم کدوم کلاس، معلم مرد دارن یا معلم زن خیلی جدی!

بعد هر کی در طول روز رو ش رو زیاد کرده بود رو نشون می‌کردیم. در اقدامی ضربتی در کلاس مذکور رو باز می‌کردیم، فرد مورد نظر رو گیج و سراسیمه هل می‌دادیم داخل و در رو سریع می‌بستیم و یه نفس می‌دویدیم. بعد هم یه دل سیر می‌خندیدیم.

الان فکر می‌کنم چی‌ش خنده‌دار بود واقعا؟

ولی خب راستش از یادآوری این همه حرکات احمقانه‌ی دسته‌جمعی خنده‌م می‌گیره.

پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*چند وقت بود اول نوشته‌هام * نمی‌زدم. الان ویندوز ۷ دارم و خب اصلاً نمی‌دونم نیم‌فاصله‌ش رو چطور درست کنم. این‌ه که توی لامپ ادیتور می‌نویسم و طبق عادت * می‌زنم اول نوشته‌ها دوباره (-:

*۲۰۰ بار توی فیس‌بوق به شوهر معلم زبان‌م که اون زمان، مدیر آموزشگاه بود مسج دادم که از خانوم‌ت چه خبر؟ یه اکانتی ایمیلی شماره موبایلی چیزی ازش بهم بده. امروز توی ایمیل‌هام دیدم شماره موبایل معلم‌م رو نوشته.

راستش شک کرده بودم شاید از هم جدا شده‌ن که جواب‌م رو نمیده. بعد که دیدم شماره‌ش رو نوشت و تشکر هم کرد بابت احوال‌پرسی، خوشحال شدم اما نمی‌دونم زنگ بزنم بگم چی؟

بگم نه زبان رو درست و حسابی ادامه دادم، نه درس درست و حسابی خوندم، نه کار درست و حسابی پیدا کردم؟ به آبروریزی‌ش نمی‌ارزه. شاید بعدها زنگ زدم بهش. الان نمیخوام.

دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

بعضی وقتا که خیلی بهم سخت می‌گذره، میگم عیبی نداره. چند سال دیگه دل‌‌م برای این روزا هم تنگ میشه. گاهی این حرف رو صرفاْ برای خوش کردن دل‌م در اون لحظه‌ی خاص میگم، گاهی هم واقعاْ فکر می‌کنم اینطوری‌ه.

الان دل‌م برای نگهبان پرحرف محل کار قبلی‌م تنگ شده. برای مسخره‌بازی‌های آبدارچی‌هاش. مخصوصاْ اون که موقع طی کشیدن اتاق مدیر عامل، می‌رقصید. می‌گفتیم چه دل خوشی داره. خوش به حال‌ش.

برای پچ‌پچ‌های خانوم همکار سابق سر ناهار. برای رخوت و سکوت بعدازظهرهای گرم و کشدار اونجا. برای همه‌ی آدمایی که اومدن و رفتن. می‌دونی؟ گاهی به خودم میگم کاش هیچ‌وقت پا م رو اونجا نذاشته بودم...

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

مردی که زن‌ش رو لوس نکنه، مرد نیست.

بابا اتی
سریال قهوه‌ی تلخ

سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

فکر کردم اگه خانوم فارسی1 رو دیدم، خوش‌رو باشم باهاش. دلیلی نداشتم برای بداخلاقی. امروز اومد. گفت تو دوست من نیستی؟ بعد دست دادیم و احوالپرسی. نه من به رو م آودم که دفعه‌ی قبل چقدر روی مخ‌م رفته بود، نه اون به رو ش آورد که من بداخلاق بودم خیلی.

فکر کردم متاهل‌ها اینطوری‌ن. برخوردشون نرم‌تر و باگذشت‌تر از مجردهاست. این رو مامان‌م همیشه میگه. من هم دیده‌‌م که اغلب اینطوری‌ه.

امروز داشتم فکر می‌کردم مردها همین تیپ زن‌ها رو دوست دارن. نرم و منعطف. هرچی بگی، بگن چشم. هیچی رو سخت نگیرن. ایراد نگیرن... بعد فکر کردم من اصلاْ اینطوری نیستم. نمی‌تونم باشم.

فکر کنم آدم ایده‌آلیست و کمال‌‌گرایی‌م. حداقل توی مسائل اخلاقی خیلی سختگیر م و خیلی حساس. هرچی طرف مقابل برام مهم‌تر و خاص‌تر باشه، سختگیری‌م بیشتر ه.

راستش 2-1 بار، نه بیشتر 40-30 بار سعی کردم رفتار م رو تغییر بدم اما نشد. یعنی دائمی نبود. چون طرز فکر م هنوز تغییر نکرده. در نتیجه تغییر رفتار م مقطعی‌ه.

دیشب داشتم عکس‌های دوستام رو توی فیص‌بوگ می‌دیدم. یاد اون پست‌ه افتادم که می‌گفت توی فیص‌بوگ همه رفته‌ن خارج. همه دارن دکترا می‌گیرن. همه خیلی خوشبخت‌ن. همه باسلیقه و ورزشکار ن و تفریح مورد علاقه‌شون رقـ.ـص‌ه. دوستای من هم اغلب همینطوری‌ن.

یه دوستی داشتم. سال‌ها قبل خیلی با هم صمیمی بودیم اما درک درستی از تفاوت‌های فردی نداشتیم هیچ‌کدوم‌مون. مثلاْ اون من رو مسخره می‌کرد که چرا زیاد اهل سفر نیستم. اگه عقل الان رو داشتم اون زمان، جای ناراحت شدن براش درباره‌ درونگرا و برونگرا بودن آدما توضیح می‌دادم. اونطوری لابد متوجه می‌شد چرا شکل تفریح کردن آدما با هم فرق داره انقد. مثلاْ یکی از عادت‌های اون، مسخره کردن مردم بود که خب من دوست نداشتم این حرکت رو واقعاْ.

خیلی از اون روزا گذشته. لابد اون هم مث من کلی تغییر کرده. نمی‌دونم. یه حرفی بهم زد اون زمان که هنوز نتونستم ببخشم‌ش. یه چیزی راجع به خانواده‌م گفت. البته آدما در حد شان و شخصیت‌شون برخورد می‌کنن. بگذریم. درخواست دوستی‌ش رو توی فیص‌بوگ نپذیرفتم اما با خواهر ش دوست‌م و می‌دونم از طریق اون پیج‌م رو می‌بینه.

این روزا خیلی یاد ش میفتم. نمی‌دونم چرا. یه اخلاق عجیبی داشت. تا مجرد بود، می‌خواست همه رو ادب کنه. به سن و سال و جایگاه طرف هم کاری نداشت. در مقابل اون، من خیلی آدم نرمی‌م. خیلی!

اما خیلی بدجور ازدواج کرد. یعنی اصلاْ اون آدم رو ندیده بود و نمی‌شناخت و فقط با شرایط‌ش ازدواج کرد که بتونه جلوی بقیه پز بده. خیلی اهل پز دادن بود.

اما تا جایی که من می‌دونم، نه مهریه‌ی خاصی داشت، نه شرطی برای زندگی‌ش گذاشت. بعد هم پسر ه توزرد از آب دراومد. به من گفت. گفتم مساله رو با خانواده‌ت مطرح کن. الان جدا شی بهتر از چند سال دیگه‌ست.

اول گفت نه. اما بعد گفت با خانواد‌ه‌م صحبت کردم و بهشون گفته‌م. بعد هم دیگه من رو پیچوند به زور بددهنی و توهین. می‌دونست هیچ توهینی رو تحمل نمی‌کنم.

چند وقت پیش دیدم توی فیص‌بوگ با شوهر ش عکس گذاشته اما این آدم اصلاْ اون شوهر اولی نبود! خیلی فرق داشت قیافه‌ش. فکر کردم اشتباه می‌کنم راستش چون اصلاْ روی قیافه‌ها دقیق نیستم. اما اسم‌ش رو که دیدم، شوکه شدم.

این دوست من، قبل از ازدواج‌ش یه دوست اینترنتی داشت. پسره شهرستان بود. این که خیلی ازش تعریف می‌کرد. نمی‌دونم. اما شوهر فعلی‌ش همون آدم‌ه گویا!

تنها چیزی که به ذهن‌م میاد این‌ه که از اولی جدا شده، قضیه رو برای دوست‌پسر مذکور تعریف کرده، اون هم گفته عیبی نداره و بعد با هم ازدواج کرده‌ن. یادم‌ه اون هم به یکی از فامیل‌هاشون علاقمند بود اما دختر ه هیچ‌جوری نمی‌پذیرفت‌ش.

راستش خوشحال شدم. خیلی خوب‌ه آدم با کسی زندگی کنه که دوست‌ش داره و خوب می‌شناسدش. اما دارم فکر می‌کنم جای حسودی کردن چه کاری ازم برمیاد؟ دارم فکر می‌کنم من می‌تونم انقد منعطف باشم؟

یادم‌ه این دوست‌م بعد عقد با اون پسر اولی مدام می‌گفت خانواده‌ش یه‌جوری‌ن، خونه‌شون تمیز نیست مثلاْ. گفتم خب وقتی شوهر ه نیست، تو نرو اونجا. مجبوری؟ یا از رفتار پسر ه ناراحت بود. می‌گفتم خب بهش بگو. می‌گفت نه. دیگه اگه حرف بزنم، زندگی خودم خراب میشه!

تز ش این بود که تمام گلادیاتوربازیا مال دوران تجرد ه و وقتی ازدواج کردی، هر کی هر رفتاری باهات کرد باید ساکت بشینی که فقط زندگی‌ت خراب نشه.

از اون آدم، این طرز فکر و رفتار خیلی خیلی عجیب بود. یه جورایی تفکر بی‌کلاسی هم هست راستش. ازدواج که بردگی نیست. شاید هم من خیلی نامنعطف‌م. نمی‌تونم جور دیگه‌ای باشم...

Share

Daisypath Happy Birthday tickers