*مستحضرید که من گاهی زیادی خجالتی‌م. سر چیزای خیلی الکی.

مثلا رو م نمیشه وقتی میرم کفش بخرم، در صورت لزوم، جوراب‌م رو عوض کنم یا دربیارم. از این جوک‌تر داریم اصلا؟

امسال تصمیم گرفتم تمام اینا رو بیخیال شم، هر کار دل‌م میخواد بکنم. حالا چنان میگم هرکار! یکی ندونه فکر می‌کنه میخوام چی کار کنم.

یک پدیده‌ای وجود داره به اسم کفش سیلیکونی. حس‌ش مث دمپایی‌ه ولی پرستیژ ش از دمپایی بالاتر ه منم تا این سن رو م نشده کفش تابستونی بخرم.

خلاصه امروز رفتم یه جا، ورژن قرمز ش رو خریدم.

یک وانتی گل‌فروش هم بود که چند باری توی خیابون دیده بودم‌ش. هی وسوسه بودم ازش گلدون بخرم. امروز بدوبدو رفتم یه گلدون ساناز! ازش گرفتم بغل کردم آوردم خونه.

الان دارم فکرمی‌کنم چقد خوب‌ه آدم جلف و سبک باشه. تا الان اشتباه زندگی کرده‌م نیشخند

دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت حسب‌الحال مشتاقی...

 

پ.ن: اینجا نوشتن مثل این‌ شده که با دیوار حرف بزنی. روبرو ت‌ه ولی نه نگاه‌ت می‌کنه، نه ری‌اکشن ازش می‌بینی.

اگر قرار ه فقط برای خودم بنویسم، ترجیح میدم جای دیگه بنویسم. از نو شروع کنم. تنهای تنها.

بهترین دوستان زندگی‌م رو از دنیای وبلاگ به دست آوردم. به خاطر بودن‌تون ممنون‌م.

دنیا م رو زیبا کردین.

همیشه دوست‌تون دارم...

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*چیزی شده؟

من: ها؟ نه!

- پس چرا این شکلی‌ای؟

من: دارم فکر می‌کنم.

- اینجوری فکر نکن آدم می‌ترسه.

 

فکر، ترس داره مگه؟

دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*الان، این لحظه، همه چیز مث سال‌ها پیش شده. مثلا 10 سال پیش. وقتی من خیلی جوون بودم. مامان و بابای اون هنوز با هم آشنا نشده بودن. خودش به دنیا نیومده بود. همسایه‌ی ما نبودن. خودش هم هم‌بازی من نبود.

دیروز از اینجا رفتن. موقع اسباب‌کشی اومده بود اینجا باهاش بازی کنیم که بهانه نگیره و بذاره بقیه به کار شون برسن. داشتم به گذشته فکرمی‌کردم. به اینکه اتفاقات زندگی، از این خانواده‌، آدم‌های متفاوتی ساخت. اینکه حتی وقتی ساعت 3 صبح در پارکینگ رو محکم به هم می‌کوبیدن، 12 شب با مهموناشون بلندبلند می‌خندیدن، بچه‌شون توی راهرو آواز می‌خوند و جیغ می‌زد ما اصلا حرص نمی‌خوریم. شاید خیلی پرسروصدا بودن اما ما رو ناراحت نمی‌کرد رفتار شون چون خیلی آدم‌های خوبی‌ن. چون دوست‌شون داریم. خاصیت دوست‌داشتن این‌ه انگار. حتی صداهای معمولی هم به جای اینکه کفر ت رو دربیارن شاد ت می‌کنن...

شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*از توی راهرو صدا مون می‌کرد. بابا رفت ببینه چی شده: زنگ زدم آتش‌نشانی داره میاد. خونه‌مون پر زنبور ه! بیایین ببینید.

ظاهرا توی خونه‌شون یهو چند تا زنبور دیده بودن. با اسپری بی‌بو - ی تارومار فکر کنم - اونا رو کشته بودن. بعد دیده بودن انگار اینا تمومی ندارن. هی بیشتر میشن. تلفن زده بودن به آتش‌نشانی. مامورای آتش‌نشانی هم اومدن با کلی منت که این کار ما نیست و نباید به ما تلفن می‌زدین و ... لابد مثلا باید افعی دو سر توی خونه‌تون باشه تا بتونید تلفن بزنید کمک بخواهید. بعد هم گفتن بالای پنجره‌تون از سمت بیرون، یه شکاف هست توی دیوار. اون رو با گچ بپوشونید.

همسایه‌مون می‌گفت گچ‌درست‌کردن چطوری‌ه؟ من بلد نیستم. خلاصه با بابام گچ درست کردن و سوراخ دیوار رو پر کردن موقتا. این وسط بچه‌ی همسایه وایساده بود با آقای آتش‌نشان عکس گرفته بود نیشخند

چند ساعت بعد مامان‌‌م رفت به همسایه‌مون سر بزنه. بنده خدا گفته بود باز هم ما چند تا زنبور کشتیم و واقعا نمی‌دونیم اینا از کجا میان. خلاصه مامان‌م بابا م رو صدا کرد و دوتایی شروع کردن به بررسی وضعیت پنجره‌ها و هود و ... دیدن بله! بالای پنجره و پرده‌ها، پشت یه دیوار کاذب تزئینی، دو تا شکاف توی دیوار ایجاد شده که به بیرون هم کمی راه داره. همونجا 2 تا کندو! بود و کلی زنبور. بنده خدا همسایه‌مون مات‌ومبهوت مونده بود که الان باید چی کار کنه و چطور آتش‌نشانی چنین چیزی رو ندیدن اصلا چون به هر حال وضعیت‌های مختلف رو دیده‌ن و برحسب تجربه، آدم بهتر می‌تونه مسائل رو موشکافی کنه در هر زمینه‌ای.

خلاصه فعلا با کمک اسپری و دستمال و پارچه و ... محیط، پاک‌سازی و شکاف دیوار، ماست‌مالی شده تا بعدا یه کارگر ساختمونی بیارن کلا درست‌ش کنه.

نتیجه‌ی اخلاقی: خودتون پیگیر کارهاتون باشید بهتر ه.

وقتی احتیاج به کمک دارید، راحت به دیگران بگید.

مشکلات رو ریشه‌ای حل کنید، ماست‌مالی نکنید بهتره اغلب.

یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*وسط حرف‌مون از جلوی دوست‌م رد شد، با دقت، ظرف میوه رو از روی میز برداشت گذاشت اون طرف. یه ظرف دیگه رو به جا ش گذاشت جلوی من. یه کاسه‌ی گرد که تو ش 3 تا انجیر بود. خودش از درخت توی حیاط چیده بود، شسته بود، گذاشته بود توی ظرف میوه.

من و دوست‌م هم‌زمان با جیغ: الهی قربون ت برم قلب

 

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*برام مسج اومده: حضرت محمد فرمود هر کس سوره‌ی فتح را در شب اول ماه رمضان 3 بار بخواند، خداوند درهای رزق و روزی را تا رمضان سال بعد به روی او می‌گشاید. (یعنی امشب. چون به گفته‌ی دوست‌م، ماه قمری از شب شروع میشه یعنی امشب که هلال ماه رویت بشه، رمضان شروع میشه. پس امشب میشه شب اول ماه رمضان)

فکر کردم قبل از رفتن، این رو بهتون بگم. میخوام یه چند وقتی نباشم. شاید چند روز یا چند ماه. 3 تا لیست دعا رو گذاشته‌م این کنار >>> که جلوی چشم باشه. دو تا ش رو تاریخ زده‌م که تا آخر این ماه تموم میشن تقریبا. لیست سوم یک سالی طول می‌کشه. اگر سرعت‌تون رو دو برابر کنین 6 ماه دیگه تموم‌ه حدودا.

چیزی هست که قول‌ش رو به کسی داده باشم؟ کاری، فایلی چیزی؟ من بدقول نیستم اما اگر فراموش کرده‌م، بگین، انجام میدم.

چند تا کتاب خریدم. میخوام روزهای تابستون رو تنها باشم، بشینم کتاب بخونم و خودم رو پیدا کنم. حال‌م خوب‌ه. اتفاق خاصی هم نیفتاده.

مراقب خودتون باشین

بعدا می‌بینم‌تون...

 

موضوع: امروز من
Share

*منهدم شده‌م روی کاناپه. هم سرد ه، هم تب دارم. از چشمام اشک میاد. گلو م درد می‌کنه و کلا از این وضعیت مسخره، خنده‌م گرفته. یهو یکی توی سر م می‌خونه:

شب چشم تو قیمتی‌ترین‌ه، به انگشتر عمر من نگین‌ه...

ذهن‌م بقیه‌ش رو اتوماتیک می‌خونه. من دارم فکر می‌کنم شعرهای قدیمی چقد خوب بودن...

 

 

 

شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*دیروز رفتم بنر ی رو که خان‌داداش سفارش داده بود، گرفتم. هر 10 دقیقه هم بهش یادآوری می‌کردم به دوستات بگو بیان کمک کنن این رو وصل کنن. اون هم می‌گفت چشم. گفته‌م. کاری نداره. زود انجام میشه.

بعد رفتم خونه‌ی دوست مامان. حوصله نداشتم تلفن بزنم. دیدم سر راه‌ه. رفتم. بنر رو نشون دادم و به خاطر اینکه به فکر بوده، تشکر کردم. معلوم شد قصد نداشته بده بنر بنویسن اما می‌خواسته به من یادآوری کنه و به قول خودش، قرار نبوده اون تعیین تکلیف کنه - ماشالا جذبه نیشخند - خواهراش هم مهمون‌ش بودن و همه نظر دادن که چقد قشنگ‌ه و کی وصل می‌کنین و اینا. گفتم قرار ه از این لامپ رنگیا هم وصل کنیم دم در. جیغ‌شون رفت آسمون که چه بهتر. چه فکر خوبی.

بعد ادامه‌ی تعیین تکلیف‌ها بدین شرح آغاز شد که مریمی اگر اسپند خونه ندارین، من دارم. حتما هم که خونه‌ مرتب‌ه و میوه که دارین. شیرینی هم از عید مونده! کی می‌رسن؟ اینا حتما امشب میان‌ها.

گفتم نه. مامان‌م گفتن 5 شنبه. هر 4تایی‌شون متفق‌القول گفتن نه تو داری اشتباه می‌کنی و اینا حتما امشب می‌رسن! برو تلفن بزن بپرس کی میان پاشیم بریم استقبال.

دیگه حوصله نداشتم دوباره بگم که مامان راحت‌تره خودشون بعد از تاخیر احتمالی و تشریفات پرواز بیان خونه. والا من خودم هم از سفر بیام، دوست ندارم بدونم کسی معطل من بوده. ترجیح میدم هر زمان رسیدم یه ماشین بگیرم برم خونه. بعد نمی‌دونم مردم چه اصراری دارن به من یاد بدن روش‌م غلط‌ه و حتما باید ساعت‌ها اونجا معطل شم تا به مامان‌م احترام گذاشته باشم. دیگه حساب نمی‌کنن مامان‌م خودش گفته نمیخواد بیای و واقعا اینطوری راحت‌تره.

به قول خاله‌جان، من رفتم آنتالیا برام بنر که نزدین هیچی، هیچ‌کس هم نیومد دنبال‌م. من رفته بودم سفری که دوست دارم. اونایی هم که میرن حج، رفته‌ن سفری که دوست دارن. چرا کسی من رو تحویل نگرفت پس؟ نیشخند

البته راستش بابای اینجانب از این قرتی‌بازیا خوش‌ش میاد و من در گوشی به مامان گفتم که این رو می‌دونم و پس‌فردا بابا پیش خودش میگه اینا چه بچه‌های بی‌خیری‌ن به خودشون زحمت ندادن یه بنر بزنن دم در.

خلاصه دیگه یه وقتایی آدم باید یه کارایی رو علیرغم میل باطنی انجام بده. ما هم وظیفه‌مون رو انجام دادیم که پس‌فردا وجدان‌درد نگیریم. و الان بنده یک عدد کوزت هستم در خدمت شما.

اصلا باور م نمیشه خودم روی میز 30 تا لیوان و فنجون چای رو ردیف می‌کردم و عین خیال‌م هم نبود و هیچ‌جوری حاضر نمی‌شدم برم سمت جاروبرقی. چون الان دائم این دست‌م جاروئه اون دست‌م دستمال.

از شما چه پنهون، دیدم هرچی جارو می‌زنم خونه تمیز نمیشه. آخر سر به این نتیجه رسیدم که باید سرامیک‌ها تمیز شن. بنده هم با اجازه‌تون تی کشیدن بلد نیستم و تا حالا هم این حقیقت رو نمی‌دونستم.

اول فکر کردم بی‌خیال. شروع می‌کنم یه جوری میشه دیگه. اما وقتی ماجرای آکواریوم افتادم، کلا بی‌خیال پروژه شدم و عین کوزت، همه جا رو با دستمال تمیز کردم. مدیونین بخندین فقط نیشخند بعد رفتم میوه و شیرینی خریدم. داشتم فکر می‌کردم چطوری بگم کل سیستم آکواریوم رو به فنا داده‌م که یادم اومد جاروبرقی هم آخراش درست کار نمی‌کرد. فکر کنم کیسه‌ش پر شده اما من ترجیح میدم اصلا به رو م نیارم چون راستش جاروشارژی - از این کوچولو دستیا - رو باز کردم خالی‌ش کنم. الان قطعه‌هاش وصل شده‌ها اما نیروی قبل رو نداره. چند بار باز کردم دوباره بستم‌ش اما انگار نه انگار. اون رو هم انداختم ته کابینت تا بعدها کم‌کم رو کنم وسایلی رو که خراب کرده‌م.

شکر خدا این چند روز فیوز نپرید، آب‌گرم‌کن طبق معمول خراب نشد، چاه دوباره نریخت، شیشه‌ها نشکست، گند دیگه‌ای هم نزده‌م تا جایی که حضور ذهن دارم نیشخند

فقط روز اول که رفته بودم پایین، گلدونا رو آب بدم کلی فکر کردم چطوری اینا رو آب بدم که یادم افتاد یه شلنگی رو چند بار دیده بودم اما نمی‌دونستم دقیقا کجاست. رفتم توی پارکینگ دنبال‌ش بگردم اما قبل‌ش هرچی فکر کردم چراغ پارکینگ چطوری روشن میشه و کلید ش کجاست چیزی یادم نیومد یعنی کلا چیزی نمی‌دونستم که بتونه یادم بیاد. گفتم عیب نداره. توی تاریکی میرم. بعد دیدم چراغ خودش روشن میشه! آخ

خیلی ریلکس شلنگ رو برداشتم کشیدم دنبال خودم. دیدم نمیاد. هرچی سعی کردم نمیومد. برگشتم دیدم چند دور پیچیده دور اون لوله‌هه. باز ش کردم بردم تا دم گلدونا. دیدم آب نداره که. برگشتم اون اهرم‌ه رو 90 درجه چرخوندم. قبل از اینکه اهرم سر شلنگ رو فشار بدم، نصف شلوار و مانتو م به فنا رفت! نگو این‌ور شلنگ‌ه خودش واسه خودش سیستم آبیاری قطره‌ای داره. روزهای بعد یاد گرفتم چطوری بگیرم‌ش که لباس‌م به فنا نره ولی مدیونین فکر کنین درست‌ش کردما.

دیشب رفتم گلدونا رو آب بدم دیدم زمین خیلی کثیف‌ه. گفتم جارو بزنم. کسی نیست الان که. اومدم جارو بردم از خونه، دیدم کلی کاغذای تبلیغ مرکز ترک اعتیاد ریخته روی زمین. من نمی‌دونم کی اینجا شکل معتاداست که اینا هی این کاغذا رو میارن. خلاصه هرچی شادی بود نثار روح‌شون کردم و کاغذا رو جمع کردم و جارو زدم. بعد هم گلدونا رو آب زدم و زمین رو شستم اومدم خونه. پله‌هامون رو هم جارو زدم اما بلد نیستم چطوری بشورم‌شون. کارگر آوردن هم کلا طبق قانونی نانوشته جزو وظایف ما ست و همسایه‌ی عزیز رسما بی‌خیال‌ش‌ن. حالا شاید تی رو اونجا امتحان کنم چون وقتی گند بزنم، جمع کردن‌ش بیرون راحت‌تره تا کنار فرش!

الان هم ناهار فردا رو گذاشته‌م بپزه چون خودم که فردا تشریف ندارم - امتحان دارم - یکی هم هی داره تلفن می‌زنه اما حوصله‌ی حرف زدن ندارم من. شرح ماوقع رو هم با کمی تلخیص برای مادربزرگ‌م تعریف کردم. باشد که خیال‌ش راحت بشه. دل‌م می‌سوزه وقتی میگن از من کاری برنمیاد. من هم می‌خندم میگم کاری نیست آخه. هیچ خبری نیست.

پ.ن بی‌ربط: این.

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*حکایت تابلوفرش بافتن من، هم خودم رو کشته، هم دیگران رو نیشخند دیروز رفتم یه جای دور که طبق تبلیغات خودشون، قیمتاشون قرار بود از همه جا کمتر باشه! خانه‌ی پدری رو با دار و نخ و نقشه و چله‌کشی و ضمایم و تعلیقات، گفت 700 و خورده‌ای. تحویل 3 روز ه! خب من قصد نداشتم انقدر هزینه کنم الان براش. و فکر کردم مربی خودم مبلغ کمتری گفته. سفارش ندادم. بگذریم که مسیر رو اشتباه رفتم و کلی هم توی راه بودم و حسابی خسته شدم و غیره.

امروز رفتم خدمت مربی‌م که بهم قیمت دقیق بده. گفت 680 تومن. تحویل 30-20 روز ه با همون ضمایم و تعلیقات و تضمین اینکه چله‌کشی بی‌اشکال باشه، نخ‌ها رنگ پس ندن و غیره.

گفتم اصلا یه نقشه‌ی کوچیک‌تر برمی‌دارم و البته ارزون‌تر. قرار شد درب گل رو برام بیارن.

الان لطفا بیایین بگین خوشگل‌ه. لوس ننر هم خودتی ضمنا نیشخند

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*دیروز ما به منزل آمدیم و دیدیم آکواریوم، بوی حوض‌های پارک را می‌دهد و آب‌ش بسیار کدر گشته. سیستر لطف کرد رفت سیم پمپ و لامپ آکواریوم را به برق بزند که یکی از سیم‌ها افتاد داخل آب و ما برداشتیم گذاشتیم به کناری و گفتیم این را به برق نزن. و سرگرم کار خودمان شدیم که صدایی شبیه ترکیدن لامپ به گوش رسید و بلافاصله سیستر جیغ کشید و ما فریاد زدیم "دست نزن!" و خیلی خونسرد آمدیم دیدیم سیستر کنار آکواریوم ایستاده و سیم مذکور را هم به برق زده.

گفتیم مگر من به تو نگفتم این را به برق نزن؟ و سیستر در حالی که شبیه 2 سالگی‌هایش شده بود گفت خشک شده بود خب! و ما الان نمی‌دانیم لامپ سوخت یا پمپ یا سه‌راهی و فقط فهمیدیم 2 تا از ماهی‌ها مرده‌اند و آب در آکواریوم را باز بگذاریم و البته آب‌ش را هم کلا تعویض کنیم. آیکون دودستی بر سر کوفتن

دیشب هیچ‌کس ما را محل نگذاشت و حرف آکواریوم که می‌شد، سیستر و خان‌داداش هر کدام سوت‌زنان به سمتی خیره می‌گشتند. و امروز دیدیم که دست خودمان را می‌بوسد و رفتیم که آب حوض بکشیم.

قبلا دیده بودیم که پدر مان با یک سیستم خاصی این کار را به راحتی انجام می‌دهند اما ما دقت نکرده بودیم. پس قاعدتا بلد هم نبودیم و خلاصه ما ماندیم و یک لیوان دسته‌دار که از فاصله‌ی بین بند و بساط سه‌راهی و سیم‌ها و دیواره‌ی این طرفی بالای آکواریوم می‌توانست وارد آب شود. چشم‌تان روز بد نبیند - صدای گریه‌ی حضار - از ساعت 4 تا یک ربع به 6 مشغول خالی کردن آب با استفاده از لیوان بودیم. اوایل فاصله‌ی 2 قدمی بین دست‌شویی تا آکواریوم را سریع می‌دویدیم اما کم‌کم رسید به سینه‌خیز رفتن. و در همان حال هم گاهی آب‌های ریخته شده روی زمین را با دستمال پاک می‌کردیم مبادا فرش خیس شود.

و پس از تلاشی مذبوحانه بالاخره حجم اعظم آب، خالی شد و داشتیم آب تمیز می‌ریختیم که دست‌مات از خستگی لرزید و مقداری آب روی لباس‌مان و زمین ریخت و خان‌داداش همان موقع به منزل برگشت و گفت مریمی ماهی‌ها بمیرند بهتر از این است که خودت را اینگونه به کشتن دهی. و ما گفتیم ماهی‌ها پیش ما امانت هستند و تو این چیزها سر ت نمی‌شود.

بعد خان‌داداش گفت بگذار به شما کمک کنیم و رفت یک پارچ آب برداشت آورد و اولین پارچ را در آکواریوم خالی کرد و رفت دومی را بیاورد، موبایل‌ش زنگ خورد و وی هم پارچ را همانجا داخل حمام!!! گذاشت و بیرون آمد. و دیروز هم توی ظرف پلاستیکی مخصوص شستن سبزیجات‌مان، تی‌شرت سفید ش را شست و همینطوری دارد ظرف‌های ما را به فنا می‌دهد.

و ما پس از پاک کردن زمین، از شدت خستگی همانجا به خواب رفتیم و سیستر که دید آبی از ما گرم نمی‌شود، رفته است شام بپزد. آیکون مریمی کلافه با تجربیات تازه! آخ

پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*رفته بودیم عید دیدنی. مادربزرگ و خاله‌وسطی از فرط سرماخوردگی، داغون بودن. گفتم قشنگ معلوم‌ه منتظرید ما بریم بدوید برید بخوابید. تندتند عکس دسته‌جمعی و دوتایی و پرتره گرفتم دویدیم اومدیم خونه.

عکس‌م رو نگاه کردم، سیستر رو نگاه کردم، دوباره عکس‌م رو نگاه کردم، به سیستر گفتم من چقد جدی‌م. دریغ از یه لبخند! این چه ریختی‌ه؟ گفت عزیزم این الان ورژن خوش‌اخلاق‌ت‌ه اگه میخوای بدونی نیشخند

جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*دیشب چهارشنبه‌سوری بود و ما از ترس‌مان در حبس خانگی به‌سرمی‌بردیم و تا شب، هر چه شادی! بود نثار روح بی‌وجدان‌هایی کردیم که از نعمت تعقل و تفکر بی‌بهره‌اند و شادی جشن‌های سنتی را با بمـ.ـب‌های دست‌ساز، به کام دیگران تلخ می‌کنند. خودشان به درک، مردم را هم زهره‌ترک می‌کنند و ای کاش در حد زهره‌ترک شدن بماند و به نقص عضو و سوختگی و مرگ نرسد.

ظاهرا در این جشن! 3 نفر جان خود را از دست داده‌اند و یکی از آنها کودکی 8 ساله بوده و ما می‌دانیم از آن بچه‌های شری بوده که دیگران را تا مرگ سکته می‌ترسانده یا خودش قربانی حماقت دیگران شده و در هر حال او بچه‌ای بیش نبوده و ای کاش حداقل اینجور وقت‌ها والدین، کودکان را در منزل حبس کنند ولو به زور کتک و بچه‌ی آدمی، چند ساعت در خانه گریه کند، خیلی بهتر است تا اینکه دچار نقص عضو شود یا جان‌ش را از دست بدهد.

البته بمـ.ـباران پس از تاریک شن هوا آغاز شد و آخر شب هم چنان صدای انفجاری در خیابان پیچید که مادر ما یک قد از جایش پرید و رنگ‌ش هموچون گچ دیوار شده بود و قلب‌ش درد گرفت و ما خیلی ناراحت شدیم اما به شوخی و خنده گذراندیم و یاد دوست عمه‌مان افتادیم که پس از سال‌ها درمان و البته غصه خوردن، موفق شده بود باردار شود و در یکی از همین جشن‌های ملی، با صدای انفجار خیلی ترسید و حال‌ش بد شد و البته برای همیشه از بچه‌دارشدن محروم گردید و ما فکر می‌کنیم چه کسی بهای زندگی‌های از دست رفته را می‌پردازد؟

شما را به خدا حس باحال بودن بهتان دست ندهد و برای فرزندان‌تان ترقه نخرید و یادشان بدهید که معنی چهارشنبه‌سوری، بمـ.ـب‌گذاری و ترساندن مردم و ایجاد خسارت مادی و معنوی نیست. بگذریم.

ما امروز در اقدامی نامعقول، راهی بازار تهران شدیم چرا که یادمان آمد قول داده بودیم برای نوروز، چند شمع بسازیم و از ترس جشن چهارشنبه‌سوری دیروز که نرفتیم خرید و فقط همین امروز را فرصت داشتیم. و خلاصه‌اش می‌شود اینکه در بازار، جا نبود راه بروی! و خیلی خیلی شلوغ بود و ما همیشه می‌گفتیم این خجسته‌دلانی که روز آخر برای خرید به بازار می‌روند چه کسانی هستند و امروز حساب کار دست‌مان آمد که آدمی نباید کسی را منع کند چرا که بدتر ش به سر ش خواهد آمد نیشخند و ما 2 قالب پارافین برای خودمان و 1 قالب هم برای خاله‌جان‌مان خریدیم و با احتساب قالب و سایر ملزومات، کلی خرید دست‌مان بود و تازه هوس پیاده‌روی هم کرده بودیم و حسابی خوش گذشت. جای دوستان خالی.

و بعدازظهر خاله‌جان به منزل ما آمدند و ما وسوسه شدیم برویم پیاده‌روی و خاله‌جان یک لباس کاملا تابستانی پوشیده بود و ما هم ذوق کردیم که می‌توانیم از شر لباس‌های زمستانی خلاص شویم. فلذا ما هم با لباس‌های مشابه رفتیم بیرون و ناگهان هوا سرد شد و باران باریدن گرفت ولی ما از رو نرفتیم و روسری‌های رنگی‌رنگی خریدیم و خاله‌جان گفت یکی دیگر بردار و عیدی شما باشد و ما هم عیدی مذکور را برداشتیم و برای دخترخاله‌ی گرامی و غیره نیز انتخاب کردیم و آخر سر خاله‌جان گفتند مریمی عیدی‌ت رو بده تا ما کادو کنیم و با عیدی دیگران به شما بدهیم و ما گفتیم نمی‌دهیم و فوق‌ش به شما رسید می‌دهیم که "عیدی دریافت شد" و خاله‌جان می‌گفت نمی‌شود و مادربزرگ مرا خواهد کشت که چرا به شما عیدی ندادم.

و مادربزرگ اینجانب شدیدا به یک سری مسائل حساس است و البته علاقه‌ی قلبی خاصی نیز به اینجانب دارد و مثلا اگر خاله‌جان به بنده بگوید بالای چشم‌ت، ابرو ست، تهدید ش می‌کنم که در حضور مادربزرگ می‌گویم مثلا دستپخت‌ت خوب نبود و من نتوانستم غذا بخورم و مزه‌ش را دوست نداشتم و آن وقت است که خاله‌جان کاملا کوتاه می‌آید و هرچه بگویم، جواب‌ش فقط چشم است چرا که اگر این رو بگویم، مادربزرگ بیچاره‌شان می‌کند که چرا غذایشان خوب نبوده و مریمی غذا نخورد و طفلک اذیت شد شیطان و البته خاله‌جان زیرزیرکی مرا نیشگون می‌گیرد و زیرلب ناسزا می‌گوید و اشاره می‌کند سر جد ت اینها را نگو ما یک‌جوری با هم کنار می‌آییم نیشخند

الان شمع‌های ما نصفه‌اند و هفت‌سین نچیده‌ایم و نمی‌دانیم چرا از اینجا دل نمی‌کنیم برویم به زندگی‌مان برسیم.

چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*روزها بلندتر شده‌ن - اذان مغرب اومده بعد از ساعت 6 عصر - هوا بهاری‌ه. هر روز نور خورشید، روح آدم رو نوازش می‌کنه انگار.

نشسته بودم روی صندلی، به صدای پرنده‌ها گوش می‌دادم. همه جا روشن و پر نور بود. تمام مغازه‌دارها، درها رو باز گذاشته بودن و از هوای خوب و آفتاب، لذت می‌بردن. آقای مغازه‌دار هم داشت موبایل‌هام رو درست می‌کرد.

یه گوشی قدیمی داشتم که دل‌م براش تنگ شده بود. رفتم سراغ‌ش دیدم باطری‌ش قلمبه شده. یه باطری دیگه خریدم اما دیدم اشکال نرم‌افزاری پیدا کرده روشن نمیشه. بردم اون رو برام درست کنه، وسوسه شدم بدم این یکی گوشی رو هم ویروس‌یابی کنه. ایشون هم کلا فرمت‌ش کرد خیال همه راحت شد.

این همه قصه تعریف کردم که آخر ش بگم مسج میدید آخر ش بنویسید اسم‌تون رو. هر کی هم فحش بده، خودش‌ه. گفته باشم نیشخند

پ.ن: عنوان پست، لقب جدید اینجانب است از طرف دوستان.

پ.پ.ن: رنگ‌آمیزی تخم مرغ با رنگ‌های طبیعی آیکون ذوق کردن برای بهار

شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*چه گویم که ناگفتن‌ش بهتر است...

جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*به دلیل سرماخوردگی در حد فاجعه، تب و لرز و استخون‌درد و این داستان‌ها، حال آپدیت کردن ندارم.

سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*یه وقتایی هم هست انقد سر ت پر از صدا ست که ترجیح میدی چیزی نگی، فقط نگاه کنی، زیبایی‌ها رو ببینی و ازشون لذت ببری...

مث همین بارونی که از دیروز، تقریبا داره بی‌وقفه می‌باره...

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*یه پالتو، شلوار و شال گرم وسط لباسای تابستونی داشتم برای چنین روزی نیشخند که مجبور نشم برای بیرون رفتن، اول برم سراغ لباسای گرم و کلی کار بیفته گردن‌م! حالا یه جوری میگم، انگار مثلا دارم به کسی لطف می‌کنم! لباسای خودم‌ه خب.

خلاصه پوشیدم‌شون و رفتم بیرون شاد و خجسته. بر همگان واضح و مبرهن است که من کلا خیلی بی‌دقت‌م و عملا تا چیزی رو نشون‌م ندی، نمی‌بینم‌ش اما دیروز 2 تا صحنه دیدم - خودم دیدم! آیکون افتخاربه‌خود عینک - که واقعا تکان‌دهنده بود:

یکی‌ش یه آقایی بود با اسلش و تی‌شرت نازک یقه‌باز آستین‌کوتاه! دومی هم آقایی بود بستنی یخی به‌ دست! اینجور وقتا آدم ملت رو ببینه نمی‌تونه بفهمه چه فصلی‌ه. هرکی هرچی دوست داره می‌پوشه. کلا من سرما رو اعلام می‌کنم هر سال! احتمالا اولین نفری‌م که توی این شهر، پالتو می‌پوشه.

یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*علاقه‌ی من به انواع شکلات، ریشه‌ی تاریخی دارد! هم شکلات نارگیلی، هم شکلات تخته‌ای.

الان هم تقصیر خاله‌جان‌ه. هی نشست با آب‌وتاب درباره‌ی شکلات حرف زد. از اون روز هی همه‌ش شکلات میخوام. الان از قیافه‌م معلوم‌ه نقشه‌م چی‌ه یا نه؟ نیشخند

 

 

 

موضوع: امروز من
Share

*کسی اینجا جرثقیل نداره؟ میخوام عکسای اینا رو بگیرم ولی اصلا حس‌ش نیست. این تب تموم نمیخواد بشه گریه خسته شدم انقد نقش میت رو بازی کردم خب نیشخند

موضوع: امروز من
Share

*اون شب حال‌ بدی داشتم ولی دیدن نوشته‌هاتون به مرور باعث حس بهتری داشته باشم. اوه این رو بگم! نیشخند من واقعا تشکر می‌کنم که نه اس‌ام‌اس زد کسی، نه بی‌سیم، نه ایمیل، نه چت. یعنی اشک شوق توی چشمام جمع شد وقتی دیدم هیچ‌کدوم‌تون برای حرف‌م تره هم خرد نکردید قهقهه حالا اون وسط یکی اومده میگه بلاگ‌ت رو رهن بده نیشخند یکی دیگه میگه تو اصلا بیخود می‌کنی تهدید می‌کنی. بلاگ خودمون‌ه! (صدای نعره‌ی حضار. صدای گریه رو هم رد کرده دیگه)

یه چیز نه‌چندان مرتبط هم بگم: بعضی وقتا هست داری یه چیزی رو تعریف می‌کنی. مثلا با غصه داری میگی نگرانی یا یکی اذیت‌ت کرده یا حرص‌ت داده یا هر چیزی شبیه این. بعد مخاطبت خیلی شیک، صحبت رو ادامه میده تا یه جایی که خیلی راحت میگه فلانی غلط کرد به تو اینطوری گفت. در اون لحظه‌ست که دل آدم چنان خنک میشه که چله‌ی تابستون باید دنبال پالتو ت بگردی نیشخند

هرچند مشکلات من اساسا حل نشده‌ن ولی حال دل‌م خوب‌ه خدا رو شکر و عیدی خوبی از امام رضا گرفتم. هر کس هم نمی‌تونه ببینه، چشم‌ش کور. مشکل خودش‌ه. والااا عینک

خلاصه اینکه چه خوب‌ه که برگشتم بغل آیکون دست دادن و روبوسی با کل استادیوم نیشخند

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*قطار، خلوت و خنک‌ه. بچه‌هه نشسته کنار دختر ه. به دختر ه نمیاد مامان بچه‌هه باشه. سن‌ش کم‌ه. شاید هم من عادت کرده‌م مادر و فرزندا اختلاف سنی‌شون زیاد باشه. دختر ه موهای بچه‌هه رو آروم از صورت‌ش می‌زنه کنار. از ته دل میگه الهی دور ت بگردم. الهی دور ت بگردم رو دخترای قرتی بگن، یه طور بامزه‌ای میشه.

قطار، خلوت و خنک‌ه. یاد حرفای خانوم دکتر روان‌شناس میفتم که از صبح، از تی‌وی شنیدم. می‌گفت 2 سال اول ازدواج، زمان مناسبی برای بچه‌دارشدن نیست. بچه‌دارشدن هم روش درستی برای حل مشکلات احتمالی مردم نیست. به کسی توصیه نکنید بچه‌دار شه. بچه‌دارشدن مسئولیت سنگینی‌ داره. آمادگی و امکانات میخواد. شاید اصلا یه خانومی دوست نداشته باشه فرم بدن‌ش برای همیشه به هم بریزه. چرا دخالت می‌کنید اصلا؟ هر آدمی حق داره برای زندگی‌ش تصمیم بگیره.

قطار، خلوت و خنک‌ه. دختر ه الگوی نرمال رویش موی ابرو رو کلا هیچی حساب نکرده، انتهای ابروها ش رو خیلی بالا کشیده. سعی می‌کنه برخورد ش خوب باشه اما خسته‌ و کلافه‌ست. یه کیسه‌ی بزرگ، همراه‌ش‌ه. گوشواره‌های برنجی. ست انگشتر و گوشواره‌های رنگی. فکر می‌کنم این بنده خدا کی ازدواج کنه، کی بخواد بچه‌دار شه اصلا؟ هر قدر هم بگن درآمد فروشنده‌های مترو خوب‌ه، من باز فکر می‌کنم کسی دوست نداره با اون سختی و رفت‌وآمد بخواد فروشندگی کنه. نمی‌دونم.

قطار، خلوت و خنک‌ه. بچه‌هه گیج‌ه. کوچولوئه. می‌دوئه سمت در. بازو ش رو نگه‌می‌دارم. مامان‌ش می‌گیرد ش. بچه‌هه داره بی‌خیال دنیا با لذت، سیب گاز می‌زنه.

قطار، خلوت و خنک‌ه. توی شیشه‌ی در قطار، به خودم نگاه می‌کنم. موها م نامرتب ریخته روی پیشونی‌م. عملا انگیزه‌ای برای مرتب کردن‌ش ندارم اما نمی‌دونم چرا این کار رو می‌کنم.

قطار، خلوت و خنک‌ه. مسیر رو برعکس سوار شده‌م. خیلی بی‌تفاوت پیاده میشم برمی‌گردم توی سالن اصلی. به دوست‌م مسج می‌زنم: زود خسته شدم. دارم برمی‌گردم خونه.

 

یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*انگار یه کامیون از رو م رد شده، یه دور هم دنده‌عقب گرفته محض محکم‌کاری. داغون اصلا. بدجور سرما خورد‌ه‌م.

از صبح، مفیدترین حرکتی که انجام داده‌م، تهدید دوستان با استفاده از وی‌چت بوده مبنی بر اینکه باید خیلی باشخصیت و متمدنانه، صبح به صبح بیدار که میشن، بیان سلام علیک کنن نیشخند تازه کلی هم عکس دیدم و صدای آدم‌های جدید رو گوش دادم.

 

 

 

چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*واقعا دلیل این همه تنبلی چی‌ه؟ مگه لباس پوشیدن و آماده شدن چقد سخت‌ه که من اکثر اوقات، عطا ش رو به لقا ش می‌بخشم؟

جالب‌ه که به محض خروج از خونه، آدم کاملا اکتیوی‌م و یکی باید بیاد من رو از برق بکشه. مثلا دیگه باید شب بشه یا کلا انرژی‌م تموم شه که راضی شم برگردم خونه نیشخند و اگه اینا رو برای مثلا همکارای سابق‌ یا دوستان جدیدم تعریف کنی، 100 سال دیگه هم باور نمی‌کنن مریمی که می‌شناسن، برای بیرون اومدن از خونه انقد تنبلی کنه. راستش خودم هم گاهی باورم نمیشه.

امروز نشستم یه لیست از کارای عقب‌مونده نوشتم. مسیر و زمان انجام‌شون رو هم به ترتیب چیدم توی ذهن‌م. بدین ترتیب که باید برم بانک. بگم انقضای کارت‌م تموم شده و البته گند زده‌م به تمام پسوردهای کارت و تلفن‌بانک و اینترنت‌بانک که خب اینا رو نمی‌دونم چطوری باید رو م بشه بگم گریه یادم هم باشه کپی کارت ملی‌م رو ببرم وگرنه برام تره هم خورد نمی‌کنن نیشخند

بعد برم آموزشگاه. کار م رو انجام بدم. بس‌ه هرچی امروز و فردا کردم دیگه. بعد ش با دوست‌م قرار گذاشتم همدیگه رو ببینیم با هم بریم بخشی دیگر از تنبلی‌هامون رو جبران کنیم. در مسیر بازگشت به منزل هم برم باطری بگیرم برای ساعت مچی‌م هرچند زیاد فرقی نداره. من اصولا به ساعت نگاه نمی‌کنم مگر در موارد خاص. الان هم برام نقش دستبند رو داره بیشتر، چون نگین زیاد داره نیشخند بعد برم اون عکاسی‌ه، بدم برام عکس پرسنلی چاپ کنن چون ته‌مونده‌ی عکسام رو دادم به اون کتابخونه‌ی ملعون. اوه یادم باشه فردا برم اونجا، نامه‌ای رو که نوشتم بدم به کتابدار. یه چرخی هم توی سالن مطالعه بزنم دوستانی که فکر کردن من رو از سر خودشون باز نموده‌اند، حال‌شون جابیاد نیشخند

با تشکر از اینکه به این خزعبلات گوش دادین، اینا رو بهتون گفتم که امروز دیگه رو م نشه گرمای هوا رو بهانه کنم

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*بدین‌وسیله اعلام می‌کنم در جذب خرت‌وپرت - با کمی اغراق - به درجه‌ی خدایی رسیده‌م. یعنی قشنگ سفارش میدم. مثلا نمیگم یه خوراکی خوشمزه میخوام. میگم شیرینی میخوام. نوع‌‌ش رو هم مشخص می‌کنم. در این حد عینک

بعدش روی اشیاء کوچیک کار کردم تا حدودی. مثلا این که شبیه اینا باشه (این پست و این پست)

در حوزه‌ی اطلاعات که اصلا دیگه هیچی! هرچی بخوام، میاد دست‌م به لطف دوستان. مثلا چند روز پیش گفتم کاش یکی بود بازار رو عین کف دست، می‌شناخت توضیح می‌داد برام که انقد گیج نزنم. بعد دیدم بیتا توضیحات مبسوط نوشته. یادم باشه ازش بخوام یه کروکی هم بکشه محض محکم‌کاری جهت شیرفهم‌شدن دوستانی مث من که جی‌پی‌اس‌شون کلا داغون‌ه.

الان هم قرار ه روی سایز 44-42 کار کنم قهقهه ولی کلا نمی‌دونم چرا زیاد برام مهم نیست سوال

جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*ماه رمضون، بهترین فرصت برای انجام کارای بانکی و اداری‌ه بس که همه جا خلوت‌ه. امروز بعد قرنی تنبلی رو کنار گذاشتم رفتم بانک، کارت عابر بانک‌م رو که تاریخ انقضاش گذشته بود، تمدید کنم.

من کلا خیلی آدم فعالی‌م اگر بتونی توجیه‌م کنی از جا م بلند شم فقط! یعنی نمی‌دونم چرا آماده شدن برای بیرون رفتن انقدر برام سخت‌ه. البته قبلا انقــــــــــــــدر سخت بود. الان انقدر سخت‌ه. ولی خب از اول امسال تصمیم گرفته‌م هر کاری رو لازم‌ه انجام بدم، سریع برم انجام بدم خیال‌م راحت شه و برام گره ذهنی نشه. به هر حال شما خودت رو 2 ساعت زحمت بدی بری یه کاری رو انجام بدی و برگردی خیلی بهتر ه تا اینکه 2 ماه الکی گوشه‌ی ذهن‌ت رو اشغال کنه و با عذاب وجدان انجام ندادن‌ش دست به گریبان باشی. آخر سر هم که مجبوری بری انجام‌ش بدی.

اصلا من کلا همیشه به یه هول دادن اولیه احتیاج دارم! تا آخر ش رو خودم میرم. فقط کافی‌ه گاهی کمی تشویق شم. دیگه کل ماجرا رو می‌تونی حل‌شده فرض کنی. گاهی هم خودم برای خودم تشویقی جور می‌کنم مثلا به خودم قول میدم اگه همین الان پاشم برم فلان کار رو انجام بدم، توی راه برگشت برای خودم پاستیل بخرم یا بستنی لواشکی. تشویق اغلب اوقات خیلی خوب جواب میده. کلی کار انجام دادم امروز.

یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*دست‌م رو میذارم روی پیشونی‌م. انگار تب دارم. آب سرد می‌ریزم روی پاهام. خنک میشم. تا برمی‌گردم توی اتاق، دوباره گرم‌م میشه. باز بلند میشم. آب می‌ریزم روی ساق پاهام. دست‌هام. پشت گردن‌م. برمی‌گردم توی اتاق. نمی‌دونم گرم‌ه یا تب دارم. سر م رو به بازی گرم می‌کنم.

میگن بعضی جاها آب قطع‌ه. جیره‌بندی شده در واقع. فکر می‌کنم زمستون میگن گاز کمتر مصرف کنید. خدا رو هم شکر کنید نزولات آسمانی امسال خیلی خوب بوده. تابستون که میشه میگن آب کم مصرف کنید. عملا تابستون باید از گرما هلاک شیم، زمستون از سرما؟

من نوعی اگر بخوام ماشین لباس‌شویی روشن کنم و آب قطع باشه، وقتی وصل شد روشن‌ش می‌کنم! یعنی عملا همونقدر آب مصرف می‌کنم. برای همه‌ی مصارف همینطوره جز کولر البته. دل‌م می‌سوزه برای اونایی که توی هوای بالای 40 درجه‌ی تهران، الان احتمالا آب خونه‌شون قطع‌ه و مجبورن گرما رو تحمل کنن یا فوق‌ش بشینن جلوی پنکه. فکر می‌کنم اونایی که استخر خونه‌شون رو پر آب می‌کنن چرا دل‌شون برای بقیه نمی‌سوزه؟ یاد فامیل خودم میفتم که دقیقا همین کار رو می‌کنن و عکس‌هاش رو با افتخار میذارن روی قیسبوک.

نمی‌دونم گرم‌ه یا تب دارم. کلا آدم کم‌جونی‌م. زود روبه‌قبله میشم. حال‌م خوب نیست. احتمالا تا آخر وقت اداری تابستون امسال! به دیار باقی می‌شتابم. نمیشه دعا کنیم بارون بیاد؟ دل‌م پیاده‌روی میخواد. دل‌م گرفته. حال‌م خوب نیست.

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*به علت مهمونی، بازم هم کارام رو عقب انداختم. راضی هم هستم. خوشگلی زندگی همین‌ه؛ که کاری رو انجام بدی که فکر می‌کنی درست‌ه. این لحظه، برای توئه. همون کارپه دیم!

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*بیرون کلی کار دارم اما حال ندارم تا سر کوچه برم حتی. انرژی در حد زیر صفر اصلا.

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*کلی داشتم می‌مردم. اول فکر کردم گرمازده شده‌م. بعد فکر کردم سرما خورده‌م. وقتی کلی کلی کلی خوابیدم، دیدم خواب‌م میومده. بس که مردنی‌م من!

*یه کتاب قلنبه‌ی گرامر گرفته‌م دارم می‌میرم که همه‌ش رو بخونم. با پگاه - معلم زبان‌م -هم شرط کردم که حالا که وقت نمیشه همه‌ش رو سر کلاس کار کنیم، پس هر وقت خواستم، خودم کار می‌کنم. شیرینی هم نمیدم به کسی. آخه جلوجلو تمرین نوشتن، جریمه داره. بگذریم که سر کلاس ما کسی عقب عقب هم نمی‌نویسه تمرین‌هاش رو! :دی

پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*شرق تهران رو اصلاً بلد نیستم - نیست حالا غرب رو مث کف دست‌م می‌شناسم! - و امروز، کمی حس کریستف کلمب بودن بهم دست داده بود. هر چند آدرس خیلی دقیق بود و عملاً طوری مسیر رو رفتم انگار دفعه‌ی هزارم‌ه! اون راه رو میرم.
منزل دوست گرامی بسیار خوشگل و مرتب بود و من اعلام کردم که هرگز باور نمی‌کنم تو همیشه انقدر مرتب باشی! و دوست گرامی هم خندید و گفت معلوم‌ه که نیستم! ظاهراً اصولاً هیچ‌کس خونه‌ش همیشه مرتب نیست :دی

قسمت جالب‌ش هم دیدن یکی از دوستان دوران دبیرستان بود - بعد از ۴ سال - و خب یا اون آدم خیلی فهمیده شده توی این مدت! یا من زیاد نمی‌شناختم‌ش.
قسمت جالب‌تر ش این بود که هر بحثی راه انداختیم، نظر همه‌مون مث هم بود و خب جای بحث نداشت :دی

نتایج اخلاقی:

۱. من امروز به خاطر دوست‌م مجبور شدم یه دروغ بگم ولی لازم بود. برای همین وجدان‌م زیاد درد نمی‌کنه.
۲. اگه میخوای رقصیدن یاد بگیری، از یکی از آشناها یاد بگیر. اصلاً سعی نکن از کلیپ‌ها و خواننده‌ها و این چیزا تقلید کنی چون اون وقت، مدل‌ت خیلی جلف میشه، عین رقاص‌ها. بعد خیلی زشت‌ه دیگه! تو که این رو نمیخوای! :دی
۳. آلبوم دیجیتال خیلی خوشگل‌ه چون عملاً کل صفحات آلبوم، عکس توئه - نه اینکه عکس رو بچسبونی روی صفحه‌ی آلبوم- ولی نمی‌دونم ۳۲۰ تومن می‌ارزه یا نه؟!
۴. مرسی برای کتاب. می‌خونم‌ش حتماً هر چند از م.حورایی زیاد خوش‌م نمیاد راست‌ش.
 
شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*زندگی‌م خیلی تکراری شده. آدم‌های تکراری، جاهای تکراری، حرفای تکراری. از این روزمرگی‌ها خسته‌ام. امروز رفتم آرایشگاه اما وقت نگرفته بودم. بی‌نوبت رفتن، برام این مزیت رو داشت که باید منتظر می‌موندم نوبت‌م شه.

۲ تا دختر جوون نشسته بودن پیش هم پچ‌پچ می‌کردن. حدس زدم همکلاسی‌ن و چقدر با هم خوش‌ن. یه خانومی که خییییییییییلی شبیه صاحب آرایشگاه بود با دختربچه‌ی ۶ ساله‌ش. گفتم واااااای. باز هم دختربچه و جیغ‌جیغ و لوس‌بازی‌های بچه‌های این سن. یه خانومی که داشت موهاش رو شرابی رنگ می‌کرد. پوست‌ش تیره و در عین حال بی‌رنگ بود یه جورایی. درباره‌ش نظری نداشتم. یه خانوم باردار هم بود. نمی‌دونم چرا تا حالا خانوم باردار بداخلاق ندیده‌م. همه‌شون با مهربونی لبخند می‌زنن بدون استثناء. جداً برام سوال‌ه!

یه کم گذشت. یه چیز دردناکی راجع به اون دخترا شنیدم. خواهر بودن، نه همکلاسی. بقیه‌ش هم مربوط به خانواده‌شون‌ه که نمیگم ناراحت نشه کسی. اون دختربچه، بی‌نهایت آروم و مودب و شیرین بود. طوری که کلاً نظرم رو درباره‌ی دختربچه‌ها تغییر داد اصولاً. اون خانوم رنگ‌پریده، موهاش رو شرابی کرد. موقع حساب کردن هم یه لیست بلند بالا کار انجام داده بود که اصلاً بهش نمیومد. پول‌ش رو داد و خوش و خندون رفت. یه کم به مامان اون دختربچه که می‌شد خواهر صاحب آرایشگاه، نگاه کردم. سرخوش و شاد نشسته بود با دخترش حرف می‌زد. فکر کردم خیلی از مادرا انقدر درگیر درس و دانشگاه و کار ن که فکر نکنم وقت کنن اینطوری به فراغ دل بشینن کنار بچه‌هاشون.

امروز کلی آدم دیدم، کلی فکر کردم...

دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*۱۰:۳۰ به زوووووور بیدار شدم که بریم عید دیدنی و توی راه که بودیم، خاله‌‌جان زنگ زده بود خونه، روی انسرینگ فحش داده بود که "پس چی شد این عید دیدنی مسخره؟ مردیم از گشنگی!" یه سری هم توی ماشین که بودیم، زنگ زد دوباره!

و بالاخره به میمنت و مبارکی رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌ه عید دیدنی و انقدر خندیدیم با هم که واقعاً خسته شدیم.

*شب تلفن زدم به یکی از دوستان مثلاً برای احوال‌پرسی و تبریک عید.. و خب یه جریانی بود توی زندگی‌ش که هم نگران‌ش بودم، هم نمی‌خواستم باهاش روبرو شم. نمی‌دونم. شاید از بلایی که سر دوست عزیزم اومده، انقدر می‌ترسیدم که حتی جرات نداشتم درباره‌ش چیزی بدونم... اول خیلی در مقابل‌م جبهه گرفت. شاید فکر می‌کرد منتظرم چیزی بگه تا مث بقیه‌ای که کم هم نیستن، مسخره‌ش کنم و هر چی متلک بلدم، ردیف کنم براش...اما بعد از چند دقیقه شد مث همیشه. انگار تازه من رو یادش میومد کم‌کم...

خیلی زجرآور ه که برات از دردی حرف بزنن که هم عصبی‌ت می‌کنه هم غمگین، بعد تو نه بتونی چیزی بگی، نه کاری ازت بربیاد، نه تحمل اشک‌های اون آدم رو داشته باشی... من اصلاً نگفتم گریه نکن. شاید حدود ۴۰ دقیقه داشت حرف می‌زد و گریه می‌کرد...

دونستن زیادی، یه جوری بده. ندونستن هم یه جور دیگه.
نمیگم خیلی عاقل‌م یا علم غیب دارم اما این تصمیمی نبود که حدس زدن‌ عاقبت‌ش چندان مشکل یا پیش‌بینی چند ماه آینده‌ش، خیلی دور از ذهن باشه. اون موقع‌ش هم برام سخت بود ولی بهش گفتم چی می‌بینم. همه چیز رو گفتم و اضافه کردم: با اینکه می‌تونی بهم بگی به من مربوط نمیشه، اما نکن این کار رو. شدیداً تاکید می‌کنم که به فلان دلیل، این کار واقعاً غلط‌ه...

اما آدمی هم نیستم که وقتی کسی اشتباهی کرد، هی بگم: من بهت گفته بودم. اشتباه کردی. باید به حرف‌م گوش می‌دادی.

شاید فقط تونستم بگم متاسف‌م.. تصمیم جدید ت کاملاً درست‌ه.. بعضی وقتا آدم تا یه کاری رو انجام نداده، نمیشه درستی یا غلطی‌ش رو دونست.. تقصیر تو نبوده.. و در مقابل تشکرهای اون، بگم این کمترین کاری‌ه که می‌تونم برات انجام بدم...

این رسم دنیاست که از همه‌ی چیزای خوب، کابوس و حسرت بسازه واسه آدما؟

چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*ما امروز مهمون داشتیم. قورمه‌سبزی - با لوبیا چشم‌بلبلی - و سالاد شیرازی هم داشتیم. کلی هم شیرینی خوردم. خیلی خوش گذشت. قول میدم به جای هر 1 روز پرخوری، 1 روز از آموزشگاه، پیاده برگردم خونه که وزن‌م زیاد نشه نیشخند راهی هم نیست. حدود 1 ساعت باید راه برم با یه کوله‌پشتی سنگین.

جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*والا من که نفهمیدم دیروز، از تحویل سال تا 12 شب، کِی بود اصلا ولی روز خوبی بود. صبح سرخوش و خجسته رفتم پیاده‌روی. مردم در حال خودکشی بودن توی قنادی‌ها و گل‌فروشی‌ها. وقتی برگشتم خونه، مامان و بابا رفتن بیرون. من هم تازه یادم افتاد که اوه! کشوی لباسام خیلی به‌هم‌ریخته‌ست. مرتب می‌شد خوب بودا. در حال گوش دادن به بگوبخندهای مجری‌های تی‌وی، یه نایلون بزرگ، وسایل به‌دردنخور، کشف و راهی زباله‌دان نمودم. چشم‌م هم به غذا بود که نسوزه.

خب من اصولا ماهی دوست ندارم. یعنی واقعا نمی‌ارزه 2 دقیقه غذا بخوری، بعد 2 ساعت تمام خوشبوکننده‌های ممکن اعم از عود و اسپند و عطر و شوینده‌ها رو به خدمت بگیری برای رفع بوی ماهی. دست خودم باشه روز عید، قورمه‌سبزی درست می‌کنم با لوبیاچشم‌بلبلی. بو ش هم عالی‌ه. بوی خوشحالی و مهمونی میده.

دم تحویل سال کلی سوت و دست و شلوغ‌کاری داشتیم جا تون خالی. بعد هم سیستر، برشی از کیک تولد بابا رو برد برای همسایه‌مون که دید به‌به. فرزندان و نوه‌ها همه اونجا جمعند. دوستان فرمودن که اینطوری قبول نیست و بدو برو خونه که ما الان میخوایم بیاییم اونجا!

این در حالی‌ه که کلا شاید 2-1 سال جوگیر شدیم و خونه‌ی هم رفتیم عیددیدنی. راستش من و مامان معتقدیم اینا مشکوک‌ن و این اومدن‌شون فقط و فقط محض عیددیدنی نبوده ولی سیستر ترجیح میده اینطوری برداشت نکنه.

بعدش رفتم گلدون خریدم بریم خونه‌ی مادربزرگ. هوا هم کلا ملت رو گذاشته بود سر کار. نقشه‌م این بود که با پالتوی رسمی تشریف ببرم اما در عکس مشخص‌ه چقدر لباس‌م رسمی و گرم بود! رگ‌های دست‌م هم اثرات باقیمانده از روزگار دمبل زدن‌های مکرر ه. به رو م نیارید نیشخند

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*می‌خواستم گرم‌شدن هوا و بلندشدن روزها رو خدمت آفتاب‌پرست‌های وبلاگستان، تبریک عرض کنم اما امروز انقدر گرم بود که عملا به غلط کردن افتاده‌م نیشخند

دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*من شنبه امتحان دارم دوبله‌نشده! استاد گفته اگر دیکشنری انگلیسی به فارسی بیارید، از 18 حساب می‌کنم. 2 نمره هم میدم به گردآوری کننده‌ی دیکشنری که زحمت کشیده وقت گذاشته. اگر هم دل شیر دارید، استفاده از دیکشنری انگلیسی به انگلیسی مجاز ه.

حالا با این اوصاف، من دارم چی کار می‌کنم؟ یا شیشه رنگ می‌کنم - ویترای - یا نقشه می‌کشم در این هوای خوب بهاری کجا برم گردش! حالا کی میخواد فردا درس بخونه خدا عالم‌ه!

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*قرار شد کشوها و کمدهای جدید، تقسیم اراضی! بشن و مقادیری وسایل داخل کمدهای قدیمی جابجا بشن و از این کارا... دست برقضا در هر کمد و کشویی رو باز کردن، کتاب‌های مریمی ریخت بیرون! و همه شاکی شدن که چی‌ه این کتابایی رو که سالی یه بار هم نمی‌خونی، چسبوندی به خودت؟ بریز دور جا مون باز بشه! یا بذار واسه چارشنبه‌سوری یا ببر شون توی انباری و بعد از مقادیری دعوا و جنگ و خونریزی و بمباران اتمی، مریمی و کتاب‌هاش تنگ دل هم موندن (:

فقط مشکل‌م این‌ه که هر کتابی رو بخوام، اول کلی باید فکر کنم توی کدوم کمد یا کشو گذاشتم‌ش، بعد باید یه خروار کتاب بریزم بیرون تا کتاب مورد نظر رو پیدا کنم! کتابخونه میخوااااااااااااااااااااااااااام.

جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*رفتم فرهنگ‌سرا. به جای اینکه خیلی شیک و مجلسی بشینم توی فنجون، چای بخورم، به خانوم‌ه گفتم توی لیوان یک‌بارمصرف بریزه برام. خب اگه قبلا بود اصلا رو م نمی‌شد این رو بگم حتی!

بعد رفتم بلیط خریدم و نشستم تا در سالن رو باز کنن. یه خانومی اومد کنارم نشست. بعد چند دقیقه گفت ببخشید میشه یه چیزی درباره‌ی خودتون بپرسم؟

خب اینجور وقتا آدم فکر می‌کنه میخوان بپرسن کفش‌ت رو از کجا خریدی؟ مانتو ت رو چند خریدی؟ شماره‌ی رژ لب‌ت رو بگو. از این سوالا که تا دل‌ت بخواد از مردم پرسیده‌م و خجالت هم نکشیده‌م نیشخند اما خانوم‌ه گفت شما پوست‌تون خیلی خوب‌ه! چی کار می‌کنید؟

گفتم بهتر آن است که به جای "به‌به! چه پوست خوبی!"، بگی "به‌به! چه کرم خوبی!" نیشخند

گفت آخه دست‌هاتون هم خوشرنگ‌ه.

گفتم والا دست رو نمی‌دونم ولی صورت‌م رو خوشرنگ کرده‌م. اسم کرم‌ها رو گفتم بهش که دیدم موبایل‌م داره زنگ می‌خوره. لایتراکان بود!

کلا فون‌بوک من دیدنی‌ه. گیلاس، آب معدنی، فلفل، مسافر... کلی اسم مشکوک هست تو ش نیشخند

گفت من دم در م! حالا کجا بیام؟

بلند شدم دویدم دم در. سر راه از کنار یه خانوم آبی‌پوش رد شدم - من هم که عاشق آبی‌سورمه‌ای - دیدم داره نگاه‌م می‌کنه‌ها. من هم نگاه‌ش کردم اما رد شدم. شکر خدا که عکس هم اختراع نشده آدم قبل از قرار گذاشتن، 4 تا عکس از طرف مقابل ببینه. خلاصه دیدم دم در کسی نیست که مشکوک باشه به قدر کافی. باز موبایل‌م زنگ خورد. صدا ش از پشت سر م بود: همون خانوم آبی‌پوش!

فلفل خانوم 2 هفته پیش بهم گفت فکر می‌کرده چاق باشم! امروز لایتراکان می‌گفت تصور می‌کرده من خیلی لاغر و قدبلند باشم. آخه دیدم با تعجب نگاه‌م می‌کنه. اصرار کردم بگه جریان چی‌ه. اون هم گفت. اعتراف می‌کنم خیلی از من، جدی‌تر ه. در مقابل اون، من لوس و ننر م اصلا نیشخند

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*ماهی قرمزی عید خریدم (-:

*ثبت نام یه خط تلفن، تمام صبح‌م رو ضایع کرد :دی مردم چی کار می‌کنن آخر سال توی این بانک‌ها؟ همیشه سوال‌ه برام..

دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*یکی از لذت‌های وصف‌ناپذیر دخترا این‌ه که بشینن ور دل هم. از خواستگاراشون بگن :دی بی هیچ بحث جدی‌ای. محض خوشی کلاً (-:
بحث جدی ازدواج معمولاً اشک آدم رو درمیاره!

سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*پست فال‌ها رو تکمیل‌تر کردم هرچند هنوز حرف دارم برای گفتن. اینجا رو هم بخونید منتظر

*خیلی حس خوبی داره که بعد مدت‌ها، توی هوای تمیز، زیر بارون قدم بزنی.

حس خوبی‌ه که آرایشگر ت بهت بگه موها ت خیلی خوشبوئه.

حس خوبی‌ه که چند وقت دیگه موهات بشه به همین بلندی که توی عکس می‌بینید لبخند

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*امروز سر کلاس استاد فرهنگ، یکی گفت استاد! جواب‌مون رو چطوری ازتون بگیریم وقتی سوال رو می‌نویسیم میدیم دست‌تون؟

دکتر فرهنگ گفت تا جایی که بشه، همین جا جواب میدم اما باور می‌کنید قد یه گونی یادداشت از مردم، توی خونه دارم؟ بعضیاشون سوال تکراری پرسیده‌ن که جواب‌ش توی سی‌دی‌ها هست. واقعا نمی‌تونم همه رو براشون تکرار کنم. بعضیاشون خیلی خاص‌ن. مشاوره میخوان یا شماره‌ی یه مشاور خوب.

اگه خیلی واجب‌ه، تلفن‌تون رو بنویسین. بهتون پیامک می‌زنن میگن برای گرفتن جواب باید کی تماس بگیرید. ولی خواهش می‌کنم اونایی که شماره‌ی من رو دارن، به بقیه ندن. مثلا یه روز برای من 500 تا پیامک میاد. چطوری جواب بدم؟

یا مثلا یکی پیامک می‌زنه از خونه فرار کرده! ساعت 10 شب... یا یکی پیامک می‌زنه میگه میخواد خودکشی کنه. افسرده‌ست. یکی دیگه هم می‌نویسه شوهرم مدام از غذا ایراد می‌گیره.

خب کدوم مهم‌تره؟ دختری که شب از خونه فرار کرده؟ کسی که میخواد خودکشی کنه؟ یا کسی که شوهرش از غذا ایراد می‌گیره؟

داشتم بهش نگاه می‌کردم. یهو دیدم چقد پیر شده نسبت به فیلمای چند سال پیش. همه‌مون پیر شدیم نسبت به چند سال قبل. ما غصه‌ی زندگی خودمون رو داریم و فوق‌ش عزیزان‌مون رو. یه روان‌شناس، جز اینها باید مشکلات مردم رو هم بشنوه و کمک‌شون کنه. نمیشه غصه نخورد. دل آدم از سنگ که نیست.

یه خانمی بهش گفت کاش شما همیشه انقد متواضع و بااخلاق بمونید. به هر حال آدمیزاد ه. علمی داره و مغرور میشه. میاد توی سالن برای این همه آدم، سخنرانی می‌کنه. مردم دور ش جمع میشن... خدا کنه همیشه انقد متواضع بمونید.

گفت خدا کنه. اخلاق از همه‌ی اینا مهم‌تر ه. تا حالا که خدا کمک کرده و مغرور نشدم. الان هم دیگه از اوج‌م گذشته. ولی شما درست میگین.

جلسه‌ی امروز و شنیدن اون حرفا، تمام انرژی‌م رو گرفت. غصه دارم. نپرسید چرا...

یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*باز بدجور سرما خوردم. باز باید برم کلاس استاد فرهنگ. باز هم نشستم اینجا تا حسابی دیر م شه و حال‌م جا بیاد نیشخند

یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*انقد سردم بود رفتم بلوز  یقه اسکی خریدم. الان هم پوشیده‌م‌ش. دست‌هام کاملا یخ زده بود با اینکه دستکش، دست‌م بود. چقد مونده تا بهار؟ به آفتاب‌پرست‌هایی چون من، رحم کن گاد!

موضوع: امروز من
Share

*از DVDهای استاد فرهنگ که نمیشه گذشت. دیشب روش نوینی پیدا کردم که روی صندلی کامپیوتر، جلوی کولر خشک نشم! فایل‌های DVD رو Convert کردم به Mp3. بعد همه رو کپی کردم روی گوشی‌م. الان راحت در حالت افقی می‌تونم گوش بدم. البته فعلاً فقط تکنیک‌های موفقیت رو تبدیل کردم چون دل‌م میخواد دوباره گوش بدم و کلاً خیلی انرژی‌ش مثبت‌ه. قبول هم ندارین، شاهد دارم. همون دوست‌م که DVDها رو خریدم براش - سریع هم پول‌ش رو پست کرد برام با هدایای بعدی‌ش البته! - مسابقه گذاشتیم فعلاً انگار. داریم دار می‌زنیم خودمون رو. شدیداً اکیداً توصیه می‌کنم حتماً این ۷ تا DVD رو نگاه کنید. از دست‌تون رفته‌هاااا
2 تای اول‌ش - خانواده‌ی موفق - برای همه خوب‌ه. متاهل و مجرد. فقط اگه خجالتی هستین، تنهایی گوش بدین.
سومی موفقیت‌ه که به درد اونایی می‌خوره که آرزو زیاد دارن (-: 
4 و 5 و 6 هم برای مجردهاست درباره‌ی معیارهای انتخاب همسر، جلسات خواستگاری و اینا.

پ.ن: استاد فرهنگ اجازه‌ی کپی همه‌ی فایل‌ها رو داده‌ن جز «خانواده‌ی موفق» - 2 تا DVD اول - چون اونا براشون هزینه‌ی فیلمبرداری داشته اما بقیه رو شهرداری فیلمبرداری کرده‌ن. گفت برای خودم چیزی نمیخوام اما DVDهای خانواده رو کپی نکنید. بخرید که هزینه‌ی خودمون دربیاد.

باز هم میگم. این 6 تا DVD رو از دست ندید!

جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*دارم جلسه‌ی بعدی‌ش رو میرم. این بار جلسه، 2 ساعت‌ه و من خوشحال‌م. از هفته‌ی قبل منتظر امروز بودم. دیشب داشتم فکر می‌کردم اگه همه‌ی مدرسین دانشگاه‌ها انقد با شوق و انرژی، درس می‌دادن و مطالب‌شون کاربردی بود، کمتر کسی از کلاسا جیم می‌شد.

بعد از 3 روز که از ترس سرما جایی نرفتم، قرار ه برم بیرون با زمستون مواجه شم! کلی لباس گرم آورده‌م گذاشته‌م اینجا. فقط یکی بیاد بگه اینا رو چطوری روی هم بپوشم؟ نیشخند از کلاس اومدم براتون میگم چی یاد گرفتم.

دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*دارم میرم سمینار، سخنرانی، همایش، نمی‌دونم اسم‌ش چی میشه دقیقا. اومدم تعریف می‌کنم. الان دیر م میشه.

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*عین پرروها! گفتم حرف رییس موقت جان = کشک! رفتم دانشگاه دنبال مدرک‌م؛ گفتنم آخر وقت آماده‌ست - که وقت نشد برم بگیرم دیگه - بعدش کلی کتابفروشی‌های انقلاب رو نگاه کردم. ۳-۲ تا کتاب هم گرفتم - نمی‌تونم نگیرم اصلاً - ۱۰۱" جک انگلیسی"، "فرهنگ اصطلاحات کوچه" و "نمونه سوال‌های ارشد آموزش زبان". مث فرانسه می‌مونه برام. هیچی‌ش رو بلد نیستم. من چطوری قرار ه امتحان بدم حالا؟ یه سری تابلوی طلاکوب؟! -یادم نیست اسم‌ش رو دقیق - دیدم که خیلی خوشگل بود. بزرگاش مخصوصاً. قیمت‌ش هم خوب بود؛ ۷ تومن اما انگیزه‌ای برای خریدن‌ش نداشتم :دی

خونه که اومدم، کتابا رو جلد کردم و کلی آهنگ گوش دادم (-: و خب رییس جان ۳۰۰ بار تلفن زد - گیره‌ کلاً؛ البته خودش معتقد ه پیگیر کلمه‌ی مناسب‌تری‌ه - که چرا نیومدی و بیا و از این حرفا.

توی راه کلی گم شدم خلاصه تا پیدا کردم اونجا رو بالاخره. یه کم صحبت کردیم و قرار شد فعلاً در خدمت هم! باشیم :دی

نمی‌دونم. دوست‌م گفت قبول کنم. من هم گفتم باشه..

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*فکر کن صبح با بدن کوفته و گلودرد بیدار شی. 2 ساعت این پهلو اون پهلو شی تا بتونی از تخت بیای بیرون. چند تا فنجون چای یا شیر و عسل بخوری با سوزش گلو ت کمتر شه. بعد ناگهان سیستر با بوی پیازداغ، گلودرد مذکور رو بدتر از روز اول‌ش کنه خنثی البته من ساکت ننشستم ولی شاهکار ش رو زد دیگه. چی کار کنم این گلودرد رو؟ با این هوای آلوده و بدن کوفته، حال ندارم دکتر برم.

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*امروز سیستر، من رو کشت. جمعه شب گفت فردا میای بریم کارنامه‌م رو بگیریم؟ کارنامه‌ی کنکور ش رو می‌گفت.
گفتم میام ولی فردا که نیست. پس‌فرداست؛ یکشنبه.
گفت نه! دوستام از اخبار شنیده‌ن که ما فردا باید بریم.
گفتم آخه تو پیک سنجش رو ندید می‌گیری، به حرف بچه‌ها گوش میدی؟ نمیشه که توی روزنامه یه چیزی بگن، توی اخبار یه چیز دیگه! همون یکشنبه‌ست به جون خودم!
گفت نه!
خلاصه قرار شد شنبه بریم.

خواب خواب بودم. یه صدایی میومد که نمی‌دونستم چی‌ه. فقط اعصاب‌م رو خورد می‌کرد. صدای زنگ ساعت بود! 6صبح!!!

کلی با چشمای بسته چونه زدم که نیم ساعت دیگه بیدار شم ولی مگه بعدش خواب‌م برد؟ بدتر سرم درد گرفت. فکر کردم خودم رو مسخره نکنم بهتر ه!

خلاصه رفتیم. بگذریم که کلی راه بیخودی رفتیم و مجبور شدیم برگردیم. کارنامه‌ای هم در کار نبود. دست از پا درازتر برگشتیم.

امروز دوباره همون آش و همون کاسه ولی این بار کارنامه بود. این دانشگاه تربیت معلم چقدر کوچولوئه. دل آدم می‌پوسه. مث یه پارک قدیمی و کوچیک‌ه. صد رحمت به دانشکده‌ی ما. لااقل بزرگ‌ه آدم دل‌ش باز میشه. نخوای هم ریخت کسی رو ببینی کلی راه داره!

سیستر الان هم خونه نیست یعنی صبح من اومدم خونه. اون هم رفت دنبال انتخاب رشته و اینا. هنوز هم نیومده.

الان تنها م. حوصله‌م سر رفته. خوب‌ه این کامپیوتر هست ولی جداً میگم اگه خیلی بهش عادت کنی، میشی مث من که حال ندارم تا سر کوچه برم. حال که نه! انگیزه بیشتر. حالا به هر حال...

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*از ایفای نقش میت خسته شدم. پاشدم برای خودم حلوا پختم با کاکائو. اصلاً هم مخلوط پودر کاکائو و شکر رو خالی نخوردما. اصلاً.

دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*توی شرکت ما، آدما دو دسته‌ن:
۱. اونایی که خیلی کار می‌کنن.
۲. اونایی که هیچ غلطی نمی‌کنن.

دسته‌ی دوم باز دو دسته‌ن:
۱-۲: اونایی که فقط براشون در رفتن از زیر کار مهم‌ه و بس!
۲-۲: اونایی که یه بند زر می‌زنن و پاچه‌ی بقیه رو می‌گیرن.

*خواهری تحت تاثیر تبلیغات من، شده پایه‌ی وبلاگ گیلاس خانومی. کلی هم می‌خنده هر دفعه مخصوصاً سر قضیه‌ی پیکان زرد ه خیــــــلی خندید.

*امروز خیـــــــلی سرمون شلوغ بود بالا، مجبور شدم تنهایی بیام خونه یعنی خانوم منشی‌ه زنگ زد بهم، وقتی گفتم کار دارم و نمیام، خداحافظی کرد رفت.
موقع برگشتن دیدم اصولاً اگه یه روز از صبح تا شب مث آدم رفتار کنم، حال‌م خیلی بد میشه. باید حتماً یه عملیات ژانگولر انجام بدم.

توی قطار مترو دو تا دختر - یکی با قیافه‌ی معمولی، دیگری مقادیری مثبت - داشتن هر چی آهنگ و رینگتون داشتن به سمع و نظر همه می‌رسوندن. انقدر هم عادی شده که توی اون شلوغی یه ساعت مونده به افطار، هیچ کس بهشون نمی‌گفت خفه شن لطفاً.

تشخیص منبع صدا هم اصلاً کار سختی نبود.
من هم نه که فکر کنی مرض داشتما ولی این آهنگ قِر رو براش بلوتوث کردم؛ یه قیافه‌ی فیلسوفانه‌ای هم به خودم گرفته بودم که نگو. هر چند پشت‌م بهشون بود، نمی‌دیدن من رو.

تا رسید، گوش دادن. حالا می‌ی‌ی‌ی‌ی‌خندیدن دو تایی، مردم هم مونده بودن این صدای رقص و پایکوبی به چه مناسبت‌ه!

بعد یکی دیگه فرستادم، باز هردوشون اینطوری شدن یکی‌شون گفت این مریمی چه چیزای باحالی داره. خلاصه تا نزدیکای مقصد این دو تا حسابی سر کار بودن. بعد برگشتم به یکی‌شون گفتم این - دوست‌ت دارم خیلی زیاد ِ کامران و هومن - رو هم بگیر، من الان می‌رسم میخوام پیاده شم.

اینا انگار که براد پیت رو شناسایی کردن! فقط ازم امضاء نگرفتن! کشتن خودشون رو. حالا دختر ه آویزون من شده که من حتماً باید به تو یه آهنگی کلیپی چیزی بدم! این رو شنیدی؟ این رو دیدی؟ این رو گوش کن ببین خوش‌ت میاد؟
من هم بی‌تعارف هی گوش می‌دادم می‌گفتم دوست ندارم این رو، نمیخوام‌ش خب!
در نوع خودش جالب بود به نحوی!
موضوع: امروز من
Share

*جمعه‌ی سرماخوردگی و کاناپه‌ی معروف روبروی تلویزیون...

موضوع: امروز من
Share

*۲ ساعت نشسته‌م با دقت همه چیز رو خورد کرده‌م. مامان میگه میکس‌ش کنیم آخر سر. فکر کن |-:

میگن آدمایی که اعصاب ندارن، وقتی ترشی درست می‌کنن، زود جامیفته. احتمالاً ترشی امشب قبل از بسته شدن در ظرف، آماده‌ی مصرف‌ خواهد بود.

پ.ن: به حق کارای نکرده!

سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*کلا نظری ندارم.

چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*برای دوستان عزیزتر از جان‌تان ژست و قیافه نگیرید تا به غلط کردن نیفتید و ناچار نشوید به خاطر خلاصی از عذاب وجدان و دلتنگی، با حال زار و سرماخوردگی و کوفتگی بدن به محل کار ش بروید و علیرغم عدم وجود حتی یک خط آنتن با هزار مصیبت پیدایش کنید و در مقابل دیدگان متحیر ش در حالی که دارید بیهوش می‌شوید بگویید نمی‌خواستم ناراحت باشی، ببخشید!

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*به برکت اخم‌های طولانی نی‌نی ۸ ماهه‌ی دوست‌م، فقط بچه به بغل یورتمه نرفته نبودم که رفتم. ۱۰ دقیقه‌ی کامل! بچه‌م به سوارکاری علاقه داره ظاهراً. جالب‌ه که تمام مدت اخماش توی هم بود. فقط وقتی از جلوی مامان‌ش رد می‌شدیم یه لبخند کج و کوله می‌زد ((: تردمیل طبیعی یعنی! پوست‌م کنده شد. رژیم چی‌ه؟ باشگاه کدوم‌ه؟ این بچه رو ۱۰ روز بدن من نگه دارم، میشم خود باربی.

موضوع: امروز من
Share

*صبح رفته بودم بیرون. کفش راحت پوشیدم و تمام مسیرها رو پیاده رفتم. آفتاب بود اما گرم نبود. هوا روشن و پر نور بود. فقط یه نسیم خنک کم داشت که سر ظهر توقع زیادی‌ه واقعا.

همونطور که داشتم میومدم فکر کردم گاهی چقدر تنها م. خیلی وقت‌ه تنها م. آدم یه روزایی رو با هم‌مدرسه‌ای‌هاش پر می‌کنه. یه روزایی رو با هم‌دانشگاهی‌هاش. یه روزایی رو با خانواده‌ش و یه روزایی، مث امروز هم دل‌ش میخواد تنها باشه، هم این تنهایی رو دوست نداره...

 

چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*یه چیزایی شنیدم که تا حالا نمی‌دونستم. از دیروز تا حالا کلی چیز عجیب غریب شنیدم. شاخ درنیارم خوب‌ه!

یکی اینکه اکانت‌م از پارس آنلاین بود. هر کاری می‌کردم سایت پرشین‌بلاگ و وبلاگ‌هاش رو باز نمی‌کرد! فکر کردم کامپیوتر خودم ایراد داره.

دوستی می‌گفت شاید ISPپرشین‌بلاگ رو فیلتر کرده باشه، شاید! ولی چون اکانت خودش هم پارس آنلاین‌ه همیشه و دید وبلاگ من مشکلی نداره و باز میشه، فکر کردم عمراً ایراد ش این باشه! ولی همین بود اما با یه ذره تفاوت!

یعنی پرشین‌بلاگ خواسته با اکانت پارس‌آنلاین نشه باز ش کرد! حالا چرا؟ نمی‌دونم ولی اون آقایی که بهم جواب داد می‌گفت خواستن به ما ضرر بزنن. فکر کنم موفق هم بشن چون من یکی همه کار م با پرشین‌بلاگ‌ه! نباشه اصلاً نمیشه. بنابراین دیگه از پارس‌آنلاین اکانت نمی‌گیرم ولی حیف شد. سرعت‌ش عالی‌ه.
 
دیگه اینکه دیروز بعد از اینکه فهمیدم bf یکی از دوستام که حسابی سعی می‌کرد آدم پاکی به نظر برسه چه موجودی‌ه، از کوره در رفتم حسابی چون اصلاً یه ماجراهایی داشت بس مفصل. طرف با یه پروفایل کلی من رو اذیت کرد و اینا... من هم جواب‌ش رو نمی‌دادم چون واقعاً یه آدم سالم چنین حرفایی نمی‌زنه. چه می‌دونستم کی‌ه! فکر می‌کردم آی‌دی من رو از توی وبلاگ‌م دیده. بعد که فهمیدم این بوده جریان، دیگه حال‌ش رو گرفتم. اون هم همینطور...

خلاصه دیشب کلی حرص خوردم. خوب شد به سارا تلفن زدم وگرنه دیگه... بگذریم. دوست ندارم دوباره یاد م بیاد.

یه سایت خوب معرفی کنم: برای کوتاه کردن آدرس وبلاگ میرین Http://Nic.co.sr ،بعد با وارد کردن آدرس کامل وبلاگ‌تون و اسم و موضوع وبلاگ، یه اکانت می‌گیرین و ضمناً آدرس‌تون هم کوتاه میشه یعنی میشه اینطوری:name.co.sr به جایname هر اسمی خودتون بخواین می‌تونین بذارین اگه قبل از شما کسی نگرفته باشه.

پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*از صبح نقشه کشیدم امروز کار م رو طوری تموم کنم که تا ساعت اداری تموم شد، بیام خونه. به خانوم منشی‌ه - با هم دوست شدیم خیلی - هم گفتم و قرار شد با هم برگردیم.
ظهر، همه‌ی ورق مرق‌ها رو گذاشتم لای زونکن، جمع‌ش کردم، کامپیوتر هم تعطیل کردم، خداحافظی و رفتم پایین!
خانوم‌ه اومد و با هم قدم‌زنون راه افتادیم.
توی راه، یه کم راه و چاه یادم داد - مخصوصاً درباره‌ی مرخصی! هیچی نشده فکر مرخصی‌م. خب بسوزه مرخصی‌هام خوب‌ه؟ - بعد هم حرف کشید به مهمونی و افطاری و اینا.

خونه که اومدم، یک ساعت خوابیدم - باکلاس شدم، ۱۰۰ ساعت نمی‌خوابم - بعد رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌ه. چی کار می‌کنن اینایی که یه جایی دور از خانواده و فامیل‌شون زندگی می‌کنن؟ خیلی خوب‌ه دیدن کسانی که دوست‌شون داره آدم (:

انقدر لودگی کردم هیچ کس از سریال‌ها هیچی نفهمید! بشینم امروز دوباره ببینم همه‌شون رو! تازه داستان شکرانه رو با میوه ممنوعه قاطی کرده بودم؛ خاله‌جان کلی خندید بهم.
پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*کامپیوتر م کماکان در راه وصول! به درک‌ه و با سرعت فزاینده به پیش میره! پس از محو شدن فولدر آپشن، کم‌کم تمام فولدرها و محتویات‌شون از دیده نهان شدن و تنها راه دسترسی به خود درایوها هم باز کردن‌شون از مای داکیومنت و مای پیکچرز و اینجور جاهاست!

محض رضای پروردگار عالم، گوشی‌م رو هم بی‌نصیب نذاشتم و انقدر داغون‌ش کرده‌م که کلیه‌ی عکس‌های ادیت شده رو نگه میداره هر وقت دل‌ش بخواد، نشون میده!
اون چی‌ه توی دست‌ت؟ بده خراب کنم‌ش برات :دی :دی

و ما کماکان به اینترنت ایرانسل مشغولیم و صفای وب‌پیج‌های N95 تا دقایقی دیگر ما را ذوق‌مرگ خواهد نمود.

موضوع: امروز من
Share

*امروز، خیلی جالب بود.
صبح، خانوم منشی‌ه من رو توی مترو کشف کرد، با هم رفتیم.
عصر، نزدیک خونه که پیاده شدم، خواهری رو دیدم.
داشتیم هروکرکنان می‌رفتیم که یکی از خانومایی رو که توی باشگاه با هم بودیم، دیدیم و وایسادیم یه کم حرف زدیم.
خوش گذشت خیلی.

چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*یکی از بلاگرای معروف رو توی گودر، Follow کرده بودم نمی‌دونم چرا! که به شکل اعصاب‌داغون‌کنی همه‌ش اخبار روز رو Share می‌کرد. امروز از شر ش راحت شدم. کی گفته وقتی یه کاری رو شروع کنی، باید حتماً ادامه‌ش هم بدی؟ (-:

*یه مدت خیلی خوردن برام شده بود لذت. زمستون پارسال بود فکر کنم. هر مدل شکلات، پاستیل، شیرینی و باسلوق رو بگی من می‌خریدم هر روز. حجم‌ش زیاد نبود اما با لذت می‌خوردم. وزن م هم زیاد شد. دروغ چرا؟ اما نه اونقدر که حق‌م بود :دی الان چند روز ه اصلاً اشتها ندارم. صبح و شب یه لیوان چایی می‌خورم با ۴-۳ تا نون تُست خالی. عین بچه‌ها نون رو می‌زنم توی لیوان چایی. این رو راحت می‌خورم. ظهرها فقط درست غذا می‌خورم. بر خلاف قبل اصلاً تمایلی به غذاهای برنجی ندارم. گوشت که اصلاً نمی‌خورم. نون هم انگار نمی‌خورم. کلاً الان با باد هوا زنده‌م! همه تابستون اشتهاشون کم میشه و با خنک شدن هوا، میرن سراغ غذاهای گرم و سنگین و چیزای چرب و شیرین. برعکس‌ همه‌م همیشه!

امروز ولی با دیدن تن ماهی یه کم اشتها م تحریک شد در حد چند تا قاشق.
من کلاً ادویه خیلی دوست دارم. به طرز کاملاً اغراق‌آمیزی همیشه روی غذا م یه لایه پودر فلفل و نمک و سس و آب‌لیموی تازه‌س - بسته به اینکه غذاهه چی باشه - دل‌م میخواد ادویه‌های دیگه رو هم بشناسم.

دیدین توی این بازار قدیمیا یه تپه پودرای رنگی رو لایه لایه ریخته‌ن روی هم و یه برش! از همه‌شون رو می‌فروشن؟ من خیلی دل‌م میخواد اونا چی‌ن؟ هر کدوم رو توی چه غذاهایی می‌ریزن و طعم‌شون چطوری‌ه؟

خلاصه من همیشه خودم رو با برنج و تن ماهی و ادویه خفه می‌کردم تا اینکه تن ماهی دودی رو کشف کردم. تن ماهی فلفلی هم فقط یه بار خوردم که واقعاً خوشمزه بود.

دیگه جایی پیدا نکردم بخرم. اون آدمی هم که تعارف‌م کرد، مارک‌ش رو نمی‌دونست یعنی دقت نکرده بود.

دیدین بعضی مغازه‌های پرت یا توی جاده‌ها مارک‌های متفرقه می‌فروشن که به عمر ت اسم‌شون رو هم نشنیدی؟ بعضی از اون خوراکیا واقعاً خوشمزه‌ن اما توی مغازه‌های عادی مثلاً تهران نمیشه پیداشون کرد. اسم مارک‌‌شون هم عملاً ناآشناست! دیگه معروف‌ترین مارک متفرقه‌ای که من بلدم، دیش‌دیش و خوشاب‌ه!!!

حالا تن ماهی فلفلی رو میشه یه طورایی شبیه‌سازی کرد اما ادویه رو یکی به من یاد بده! دعاتون می‌کنم :دی

موضوع: امروز من
Share

*کلی حرف دارم واسه نوشتن ولی اینجا که میام اصلا نوشتن‌م نمیاد! فقط میام سر می‌زنم... فعلا فقط همین.

موضوع: امروز من
Share

*معمولاً حوصله‌ی فیلم تماشا کردن ندارم، مگه اینکه خیلی بیکار باشم و دسته‌جمعی باشیم، جوگیر شم یا اینکه فیلم عروسی باشه! سریال هم خیلی کم و اکثراً هم‌زمان، یه کار دیگه هم انجام میدم مثلاً روزنامه یا جدول، گزارش کار یا هرچی!

امشب هم داشتم فکر می‌کردم این هفته، سر این تحلیل سایتی که استاد بهمون داده، چقدر ضایع شدیم. ما سه‌شنبه راه افتادیم رفتیم پارک لاله برای تحلیل سایت. تحلیل سایت هم باید مصور باشه یعنی بدون عکس، نمیشه. ما هم تندتند از در و دیوار عکس می‌گرفتیم. بعضیا فکر می‌کردن ما دیوانه‌ایم حتماً! بعضیا حتی زحمت فکر کردن هم به خودشون نمی‌دادن. فقط یه تیکه‌ای می‌پروندن خلاصه! یا ژست می‌گرفتن که ازشون عکس بگیریم. ما هم سعی کردیم بهمون برنخوره (برخوردن نداشت که) و بی‌خیال شیم.

پس‌فردا ش (پنج‌شنبه) که رفتیم واسه بقیه‌ی کار، حسابی ضایع شدیم. قضیه از این قرار ه که برای طراحی یه فضا، باید در ساعات مختلف روز و در روزای مختلف، بری اونجا رو ببینی که حسابی دست‌ت بیاد چه زمان‌هایی چه آدم‌هایی از کجای اون فضا استفاده می‌کنن و دلیلش چی‌ه! و اینکه باید بری از خود اونا سوال کنی و این کارا.

معمولاً مریم شروع می‌کنه. من فقط گوش میدم. بعد که اون کم میاره، تا بخواد الکی کش‌ش بده، من هم سوالام رو می‌پرسم. یه آقای پیری تا رفتیم گفتیم میشه چند تا سوال بپرسیم، گفت نه! حال‌ش رو ندارم.(خب بنده‌ی خدا حوصله‌ی ما رو نداشت.) یه دختر ه (من به مریم گفتیم نریم سراغ‌ش. گوش نکرد که!) تا مریم بهش گفت مزاحم‌تون که نیستم! گفت چرا اتفاقاً... مزاحمید!

خب مودب! بگو حوصله ندارم با کسی حرف بزنم. فقط ادعای باکلاس بودن دارن بعضیا. یه خانوم و آقایی گفتن زیاد طولانی نشه (انگار چقدر تخصصی می‌خواستن جواب بدن) و یه آقای پیری هم که یه کم تحویل‌مون گرفت، آخر ش گفت من میام اینجا تنها میشینم که کسی مزاحم‌م نشه و کنارم ننشینه. جالب‌ه که اون موقع، مریم بیچاره خسته شده بود،نشسته بود روی صندلی، کنار همین آقاهه. دیگه رو ش کم شد حسابی. بلند شد خندید،گفت پس نشستن من شما رو ناراحت نکنه! کلی ضایع شدیم دیگه.

چند تا آقای بازنشسته روی نیمکت‌ها نشسته بودن. اونا خیلی تحویل‌مون گرفتن فقط. خیلی خوب باهامون همکاری کردن. قرار شد عکسی رو که ازشون گرفتیم، دفعه‌ی بعد که رفتیم،براشون ببریم (-: حرف موزه‌ی کنار پارک شد (موزه‌ی هنرهای معاصر) پرسیدیم رفتن تا حالا یا نه. یکی‌شون گفت قبلاً جند بار رفتم. یکی گفت ندیدم‌ش. یکی گفت اهل‌ش نیستم. یکی‌شون هم گفت بلیط‌ش خیلی گرون‌ه و اینا. یکی دیگه جواب داد خیلی وقتا مجانی‌ه. بعد دوباره اون آقاهه گفت نه. خیلی گرون‌ه. من خنگ رو بگو چی جواب دادم. گفتم این دفعه که ما رفتیم،۳۰۰ تومن بود! آقاهه هم عصبانی شد حسابی. گفت ۳۰۰ تومن کم‌ه خانوم؟ با این حقوق‌های بازنشستگی که به ما میدن؟ دیدم راست میگه بنده خدا)-:

چند تا پسر دبیرستانی که کاملا مشخص بود جیم زدن، اومدن پارک، داشتن اون وسط شروع می‌کردن فوتبال بازی کنن. مریم گفت بریم با اینا حرف بزنیم. من راستش شاکی شدم چون می‌دونستم دو کلمه درست جواب نمیدن. مریم رفت جلو، گفت ببخشین میشه چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم.

این رو که گفت، همه داد و سوت و هوار که همیشه ما وقت دخترا رو می‌گیریم. بچه‌ها بیاین خانوما میخوان وقت ما رو بگیرن! یکی‌شون شدیداً اصرار داشت که باور کنیم از مدرسه فرار نکردن!

اول‌ش هیچی نگفتم بهش. بعد دیدم ول‌کن نیست. خواستم فکر نکنه فقط خودش بلده از مدرسه فرار کنه! گفتم الان وقت تعطیل شدن که نیست (ساعت ۱۱ بود) اگه خودشون هم زود تعطیل می‌کردن، قبل از ۱۱ باید می‌رسیدین. پس فرار کردین. چونه هم نزنین دیگه.

فقط یه لحظه همه ساکت شدن تا مریم، اولین سوال رو بپرسه. دوباره شروع کردن مسخره‌بازی. دیگه داشتم عصبانی می‌شدم.ب یشتر از دست مریم که حرف گوش کردن، توی اخلاق‌ش نیست. همیشه تک‌روی می‌کنه. تنها چیزی که باعث میشه ازش شاکی بشم، همین اخلاق‌ش‌ه. به خودش هم گفته‌م. میگه می‌دونم اخلاق بدی‌ه!

هیچی دیگه. مجبور شدیم سرمون رو بندازیم پایین، بریم یه سمت دیگه. چند تا آقای پیر، اون طرف نشسته بودن که شدیداً حال و حوصله داشتن. اونا خیلی بهمون اطلاعات دادن (مربوط و نامربوط‌ش بماند) کلی هم بدوبیراه گفتن به خیلی‌ها. تندتند هم رحمت می‌فرستادن به روان بعضیا (اسم نمی‌برم که فیلتر نشم)

رفتیم دفتر پارک، نقشه بگیریم. در دفتر باز بود کاملاً. دیدم مریم یه لحظه داخل رو نگاه کرد و زودی برگشت این‌ور! خیلی مشکوک بود. چند لحظه بعد، یه دختر و پسر گییییج! اومدن بیرون و شروع کردن به توضیح دادن و اینا. باز دختر ه بیشتر حرف می‌زد. پسر ه کلاً گیج بود هنوز!

من گفتم اینا چرا این ریختی‌ن؟! بعد ش فهمیدم بد موقع مزاحم شدیم. آخه بابا اگه نمی‌فهمین دفتر پارک،جای این کارا نیست، لااقل در رو ببندین!

*همون روز، رفتم انقلاب کتاب بخرم. این آقایون چرا انقدر شکمو هستن خدا؟ قیافه‌هاشون دیدنی بود. حالا یا روزه بودن یا نبودن ولی چیزی هم نمی‌تونستن بخورن! همه اخمو، عصبانی، کلافه. حالا اگه وسط روز بود، باز یه چیزی. کله‌ی صبح... یکی‌شون واسه خودش کلوچه چیده بود روی میز. تا من رفتم تو، زود دوید گذاشت‌ش زیر میز. من هم هلن کلر شدم هیچی ندیدم. چند نفر فقط حالت عادی بودن یا خوش‌برخورد! چقدر شکموئین آخه؟

*شدیداً به پائولو علاقه مند شدم.الان دارم کتاب مکتوب‌ش رو می‌خونم. یادداشت‌های کوتاه و قشنگی داره. خیلی قشنگ... حتماً در اولین فرصت سعی کنین بخونین کتاباش رو.

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*یکی میشه پروفسور حسابی، از هر دقیقه‌ی زندگی‌ش درست استفاده می‌کنه، تا آخرین لحظه هم با امید و اشتیاق مشغول یاد گرفتن‌ه؛ یکی هم میشه من! صبح که بیدار میشه میشینه به اس‌ام‌اس زدن، انقدر با گوشی‌ش میشنه وبگردی می‌کنه که یه روزه یه کارت شارژ ۵ تومنی رو به درک واصل می‌کنه، کامپیوترش انقدر پررو شده که با اجازه‌ی خودش همه‌ی فولدرها رو پاک می‌کنه و من از ترس سردرد گرفتن می‌زنه به بی‌خیالی و میگه فدای سر م! مهم‌ترین معضل این روزهاش همانا جلوگیری از سردرد ه و آخر سر انقدر میخواد بهش فکر نکنه که به خودش میاد می‌بینه یه بــــــــــــند داره بهش فکر می‌کنه :دی

*ناشکری: خدا به من همه چیز داد اما یادش رفت حال و حوصله هم بده. این ۲ تا رو هم می‌داد دیگه مشکلی نداشتم.

پ.ن: قسمت تلاش و کوشش ماجرا هم مال من می‌شد دیگه! یه کاری هم خودم باید انجام می‌دادم بالاخره!

پ.پ.ن: چرا امروز گیر دادم به پروفسور حسابی حالا؟ روح‌ش شاد. این آدم‌ها باعث افتخار ن واقعاً. دوست‌ش دارم خیلی.

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*یکی میشه پروفسور حسابی، از هر دقیقه‌ی زندگی‌ش درست استفاده می‌کنه، تا آخرین لحظه هم با امید و اشتیاق مشغول یاد گرفتن‌ه؛ یکی هم میشه من! صبح که بیدار میشه میشینه به اس‌ام‌اس زدن، انقدر با گوشی‌ش میشنه وبگردی می‌کنه که یه روزه یه کارت شارژ ۵ تومنی رو به درک واصل می‌کنه، کامپیوترش انقدر پررو شده که با اجازه‌ی خودش همه‌ی فولدرها رو پاک می‌کنه و من از ترس سردرد گرفتن می‌زنه به بی‌خیالی و میگه فدای سر م! مهم‌ترین معضل این روزهاش همانا جلوگیری از سردرد ه و آخر سر انقدر میخواد بهش فکر نکنه که به خودش میاد می‌بینه یه بــــــــــــند داره بهش فکر می‌کنه :دی

*ناشکری: خدا به من همه چیز داد اما یادش رفت حال و حوصله هم بده. این ۲ تا رو هم می‌داد دیگه مشکلی نداشتم.

پ.ن: قسمت تلاش و کوشش ماجرا هم مال من می‌شد دیگه! یه کاری هم خودم باید انجام می‌دادم بالاخره!

پ.پ.ن: چرا امروز گیر دادم به پروفسور حسابی حالا؟ روح‌ش شاد. این آدم‌ها باعث افتخار ن واقعاً. دوست‌ش دارم خیلی.

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*همین اول میخوام از یه دوست تشکر کنم. کسی که با حوصله به سوالای بی سر و ته من جواب میده٬ کلی برام وقت میذاره، اصلاً هم از گیجبازی درآوردن‌هام عصبانی نمیشه. من همیشه ازش تشکر می‌کنم ولی خواستم اینجا هم بگم چون از وبلاگ و این چیزا که دیگه اصلاً سر در نمیاوردم ولی به هر مصیبتی بود، بهم یاد داد. توی این مدت، خیلی چیزا ازت یادگرفتم. به خاطر همه چیز ممنون‌م.

امروز چند تا چیز جالب پیدا کردم. یکی‌ش PersianYahoo هست که لینکدونی به معنای واقعی‌ه.

دومی‌ش قوزمیت بود که باعث شد من شدیداً به خودم امیدوار بشم چون تا حالا فکر می‌کردم خودم وقتی حوصله‌م سرمیره، خیلی حرف بی‌ربط می‌زنم که دیدم بدتر از من هم هست!

سومی‌ش هم سفر به اعماق اینترنت هست که خوندن‌ش رو به همه‌ی بلاگرها توصیه می‌کنم.

جمعه ۸ اسفند ۱۳۸٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*وقتی اومدیم این خونه، فکر می‌کردم مشکلات عدیده‌ای! برام پیش بیاد مثلاً به خاطر عادت نداشتن به خونه‌ی جدید یا ندیدن آدمای خوبی که بهشون عادت کرده بودم ولی عمراً فکر نمی‌کردم با کلیدهای خونه، مشکل پیدا کنم!!!

یه شب،ساعت۷:۳۰ از دانشکده اومدم خونه. هیچ کس خونه نبود. خب خودم باید در رو باز می‌کردم دیگه. کلید داشتم ولی هرکاری کردم، در پایین باز نشد. اصلاً کلید توی قفل نمی‌چرخید. من هم خسته بودم و از اونجایی که اخلاق‌م به خستگی‌م ربط داره، بداخلاق هم بودم. به خاطر همین، زنگ طبقه‌ی سوم رو زدم و از مستاجر ساکن اونجا خواستم در رو برام باز کنه و از اونجایی که توی آپارتمان ما، همه پشت در می‌مونن، دیگه عادت کردیم که در رو برای هم باز کنیم.

وقتی اومدم بالا، خواستم با اون یکی کلید، در رو باز کنم ولی لعنتی! بازم توی قفل نمی‌چرخید! دیگه حسابی قاطی کردم. تا ساعت۸:۴۵ توی کوچه قدم زدم تا مامان اینا اومدن. آخر سر معلوم شد من می‌خواستم با کلید در اصلی، در آپارتمان رو باز کنم و با کلید در آپارتمان، در اصلی رو! این هم وقتی فهمیدم که می‌خواستم کلیدهای خودم رو با کلیدهای روی در، عوض کنم. دیدم ته کلید روی در، مربع شکل‌ه. اون کلیدی هم که می‌خواستم در بیرون رو باهاش باز کنم، شکل همین بود! حالا توجه داشته باشین که تا حالا ۱۰۰۰بار از کلیدها استفاده کرده بودم. کلی به خودم خندیدم.

چند روز بعد، من و خان‌داداش توی خونه تنها بودیم. قرار بود من غذا درست کنم. خان‌داداش رو هم ببرم مدرسه. اون هفته، بعدازظهری بود ولی طبق معمول، سرم به کامپیوتر گرم شد. مجبور شدم هول هولکی براش ساندویچ درست کنم. بعدش هم بردم‌ش مدرسه. کلیدها رو هم برداشتم!

وقتی برگشتم، در اصلی باز شد ولی در آپارتمان، نه! چون اون دفعه مامان گفته بود: یه کلمه به مستاجر طبقه‌ی سوم می‌گفتی که۲ساعت، پشت در نمونی، رفتم سراغ اون یکی همسایه‌مون که همه حاج خانوم صداش می‌زنن چون مستاجر طبقه‌ی سوم، خونه نبود.

گفتم کلید توی قفل می‌چرخه ولی باز نمیشه. بنده خدا خیلی تلاش کرد ولی باز نمی‌شد. من هم زیر غذا رو هم خاموش نکرده بودم! در کمال اعتماد به نفس گفتم الان برمی‌گردم دیگه. وقتی دیگه از باز شدن‌ش ناامید شدیم، حاج خانوم ضمن ملامت کردن من در خصوص اینکه چرا اون روز پشت در موندم و چیزی بهش نگفتم، گفت پسرای من وقتی پشت در می‌مونن، در رو با پیچ گوشتی باز می‌کنن. من هم بلدم ولی چون در زخمی میشه، این کار رو نمی‌کنم. بعدش هم رفت.البته کلی هم تعارف کرد که برم پیش‌ش.

هرچی صبر کردم، مامان و بابا نیومدن.من هم رفتم پیچ گوشتی رو از حاج خانوم گرفتم و خلاصه یه کار تازه هم یاد گرفتم. پسرای ایشون وقتی پشت در می‌مونن، مایه‌ش همون پیچ گوشتی‌ه ولی من هرچی فکر می‌کنم، می‌بینم حمل و نقل کلید خیلی راحت‌تره. مگه اینکه شی‌ءمذکور، همیشه پشت در باشه.

دل‌م برای درشون سوخت. بیچاره یه جای سالم نداشت. اون روز غذا وا رفت ولی عوض‌ش یاد گرفتم که کلید رو از این ور، روی در جا نذارم که از اون ور، خلاص نشه.

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

یه عالم حرف داشتم اما اینجا حس غریبی دارم

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

یکی بیاید ما را ببرد پارک. بستنی هم نمی‌خواهیم حتی.

شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

در هنگام هنرنمایی در مطبخ، قبل از برداشتن در قابلمه، عینک خود را بردارید.

جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

قدیما مردم از همسایه‌شون تخم مرغ و پیاز قرض می‌گرفتن. بعد می‌بردن پس می‌دادن. من الان نت قرض گرفتم! خب چی کار کنم؟ مبین‌نت لعنتی بعد دو هفته که ما رو سر کار گذاشتن، رسماْ اعلام کردن که بله. ما بیش از ظرفیت شبکه مشترک گرفتیم و الان موندیم تو ش و کلاْ سر سوزنی آنتن به شما نمی‌رسه!

این شد که در یک بعدازظهر زیبای تابستانی عطای مبین‌نت رو به لقا ش بخشیدیم و تلفن زدم که آقا جان! نخواستیم. بیا این مودم رو ببر پول ما رو پس بده. صد البته فرمودند از اشتراک‌تون یه کم مونده که اون هم هیچی نمیشه پول‌ش اما مودم رو چشم. یک ماه دیگه میاییم می‌بریم و پول‌ش رو پس میدیم. (حالا اگه پس بدن)

شاتل هم چند روزی وقت می‌بره تا وصل شه. همسایه‌مون گفت شاتل خیلی خوب‌ه. بیایین پول‌ش رو نصف ما بدیم، نصف شما و مشترکاْ استفاده کنیم منتها اولاْ ممکن‌ه اینطوری مدیونی داشته باشه سر میزان استفاده که خب این رو هم ما راضی‌ایم هم اونا منتها مادر این همسایه‌مون کلاْ مقادیری دهن‌لق تشریف داشته. ترسیدیم از فردا کل محل ما رو می‌بینن بگن آخــــــــــــــی اینا همونان که از فلانی اینا نت گرفتن‌ها! حالا بیا بگو بابا جان. پول‌ش رو دادم به خدا.

این شد که گفتیم نه. ما کلاْ زیادیم و همه‌ش خوره‌ی نت‌یم و شما اذیت میشین اما آقاهه پسورد ش رو داد موقتاْ هم کار مون راه بیفته هم تست کنیم سرعت رو و لذت‌ش رو ببریم. این شد که دیدیم بهتره حالا که انقد مث معتادا از دوری نت در عذابیم، چند روز استفاده کنیم و پول نصف ماه رو بهشون بدیم. هم کار مون راه بیفته، هم مدیون نشیم. و بدین ترتیب اکنون با دلی خجسته در خدمت‌ دوستان هستم مجدداْ. این بود انشای من.

دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

من اومدم!

فکر می‌کنی کجا بودم؟ سفر؟ مهمونی؟ مریض بودم؟ قاطی کرده بودم باز؟ وقت نداشتم؟

نع! اینجانب اینترنت نداشتم! بگو چرا؟

چون چند روز نت قطع بود. مودم کلاْ آنتن نداشت. ناگهان هم کل چراغاش فرت شد و تموم. بعد هی تلفن زدیم پشتیبانی. هی تلفن زدیم پشتیبانی.. دفعه‌ی اول یه آقای محترمی 2 ساعت پای تلفن به سیستر توضیح داد چطور مودم رو با کابل، وصل کنه به کامپیوتر و تنظیمات‌ش رو درست کنه اما عملاْ بی‌فایده بود. گفت حداکثر 48 ساعت صبر کنین. اگه درست نشد، خودمون یه نفر رو می‌فرستیم بیاد منزل‌تون درست کنه نت رو.

48 ساعت گذشت اما خبری نشد. باز تلفن زدیم. یه خانومی گفت چرا 48 ساعت؟ حداقل 72 ساعت و گوشی رو قطع کرد.

بعد از 72 ساعت مذکور، باز تماس گرفتیم. گفتن ما کلاْ کارشناس کم داریم و خیلی‌ها توی نوبت‌ن. سیستر اصرار کرد که با نت کار داره و دیگه بیشتر از 72 ساعت واقعاْ نمیشه کارهاش بمونه. امروز بیدار شدم دیدم نت وصل شده.

یعنی اینجوری‌ه مبین‌نت. دیگه خود دانین.

پ.ن: گفته بودم نت‌م وصل شه، زحمات‌شون رو جبران می‌کنم عینک

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

3 ساعت زیر آفتاب، دنبال آدرسی من‌درآوردی‌ای بودم که دوست‌م بهم داده بود. آخر که رسیدم به محل مورد نظر، گفتن دیگه اینجا نیستن.

در ازای اون همه فلاکت، دل‌م یه خوراکی خوشمزه میخواد بدون در نظر گرفتن کالری‌ش. پیشنهادی نداری؟

بین شکلات و استانبولی‌پلو با ترشی دستپخت خودم مونده‌م راستش (آیکون چه مشکلاتی دارن مردم)

سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

یادآوری کرده بود که تمام چیزای خوب دنیا یا غیرمجاز ن یا چاق‌کننده یا متاهل!

الان تاکید م روی چاق‌کننده‌ست چون دل‌م یه عالم شکلات میخواد. اومدم اینجا بگم. باشد که بار هیجانی‌ش کم شه و نرم بخرم.

موضوع: امروز من
Share

خانوم فارسی1 پست قبل، امروز ازم خواسته بود ساعت 10 باشگاه باشم. من از فرط اشتیاق، زودتر رفتم که تا اون بیاد، نصف تمرین‌م رو انجام داده باشم. اون هم از فرط اشتیاق کلاْ نیومد. باشد که یه قرار بذاریم همدیگه رو کمتر ببینیم نیشخند

پ.ن: ساخت ایران رو دوست دارم. می‌خندونه من رو.

یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

انگار یه کوه رو گذاشته‌ن روی قلب‌م. جا ش درد می‌کنه. نمیذاره نفس بکشم.

جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

پماد زده‌م روی پا م. یه دستمال هم گذاشته‌م رو ش. بعد برای اینکه پماد گند نزنه به روتختی و رومبلی و فرش و لباس، دستمال رو چسبوندم به پا م. حالا بگو با چی؟ آفرین! چسب نواری. از اینا که باهاش کاغذ کادو رو می‌چسبونن و کتاب، جلد می‌کنن.

یعنی دقیقاْ انگار توی بیابون گیر کرده‌م. خب چی کار کنم؟ لنگان‌لنگان برم دکتر بگم 1 سانت پا م رو با ژیلت بریده‌م بعد کلاْ نمی‌تونم راه برم؟

بهم میگه کولی خب! نیشخند دیشب که ورم کرده بود این هوا. بدون مسکن نشد بخوابم. امروز هم لنگ می‌زنم و نفس‌م بند میاد تا 2 رکعت نماز بخونم. بهش تا فردا فرصت داده‌م خوب شه. اگه نشد دیگه مجبورم برم دکتر دیگه.

شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

ژست روز پدر و روز مادر می‌ارزه به اینکه دل این همه آدمی که پدر یا مادر شون رو از دست داده‌ن، بشکنه؟ گناه‌ش از ثواب‌ش بیشتر ه به نظرم.

دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

ژست روز پدر و روز مادر می‌ارزه به اینکه دل این همه آدمی که پدر یا مادر شون رو از دست داده‌ن، بشکنه؟ گناه‌ش از ثواب‌ش بیشتر ه به نظرم.

دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

مامان طاقت نیاورد. عصر که بیدار شدم دیدم رفته خونه‌ی مادربزرگ. خاله وسطی گوشی رو ازش گرفت با خنده‌ی همیشگی‌ش پای تلفن بهم گفت برم اونجا من هم.

گفتم حالا که اصرار می‌کنی میام. بعد گریه‌کنان آماده شدم رفتم. دل‌م گرفته بود. حس می‌کردم دنیا روی سر م خراب شده. آرزو م بود یکی‌تون بودین بغل‌م می‌کردین یه کم آروم شم. خدا خیر بده مولی رو که کلی باهام حرف زد.

وقتی رسیدم، خاله وسطی اومد استقبال مث همیشه. گفت دوست‌ش هم اونجاست. تعجب کردم. خاله‌جان خونه نبود ولی. رفتم بالا.

رنگ به صورت مادربزرگ نبود. دل‌م کباب شد براش. از اون بدتر، مامان خودم. نمی‌دونم. شاید اگه من هم آرایش نکرده بودم، همون رنگی بود چهره‌م.

مامان مشکوک بود. گوشی به دست رفت توی یکی از اتاقا. دنبال‌ش رفتم. گفت خاله وسطی‌ه! سرطان گرفته.

ملغمه‌ای از اندوه و وحشت و دلسوزی بود. مونده بودم چی کار کنم دقیقاْ. گریه کردن دم‌دست‌ترین و در عین حال، طبیعی‌ترین و بدترین راه بود. گفتم خب باشه. همچین میگی سرطان، انگار چیز عجیب‌غریبی‌ه. جز سرماخوردگی و کمردرد و چند تا مریضی دیگه، بقیه رو میگن سرطان دیگه.

از آرامش و بی‌تفاوتی من حال‌ش بهتر شد. بعد هم من و دوست خاله و خودش، یه‌سره چرند گفتیم و خندیدیم. فکر کنم نقش‌م رو خوب بازی کردم.

دوست‌‌ش که رفت، همه یه جوری حرف می‌زدن انگار من جریان رو نمی‌دونم. 20 سال پیش هم سر جریان بیماری پدربزرگ پدری‌م باهام همینجوری رفتار می‌کردن.

خودش گفت دوست ندارم زیاد بخوابم. میخوام زود خوب شم برم سر کار م. حتی فردا رو هم میخواد بره سر کار و پس‌فردا بره عمل.

هی دارم فکر می‌کنم گاهی زندگی چقدر تلخ‌ه. توی 50 سالگی‌ت تنها باشی، تمام ذوق‌ت سر و کله زدن با بچه‌های مردم باشه. بعد یه روز بفهمی سرطان داری. نه پدری باشه که دل‌ت به بودن‌ش گرم باشه، نه مادر قرص و محکمی داشته باشی که بشه بهش تکیه کنی. کاش یه همسری، بچه‌ای، کسی رو داشت که به بودن‌ش دلخوش بود.

امروز هی سر م رو مینداختم پایین که نبینم‌ش. گاهی دنیا چقدر سیاهه...

براش دعا می‌کنی؟

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

چند روز ه ایفاگر نقش میت متحرک در منزل هستم. نمی‌دونم چه‌م شده. مامان گفت سرما خوردی. بعد گفت شاید حساسیت بهاره‌ت باعث شده بی‌حال باشی. بعد گفت ورزش‌ها برات سنگین‌ه. مجبوری پرس سیـ.ـنه بزنی 8 کیلو؟ بعد گفت آدم وقتی ورزش می‌کنه، رژیم نخور تا لاغر شی نمی‌گیره. رنگ گچ دیوار شده صورت‌ت. بشین قشنگ غذا بخور.

چند روزی مقاومت کردم. دیگه امروز دیدم دارم رسماْ رو به قبله میشم. نشستم حسابی غذا خوردم - اما باز هم نه کاملاْ سیر - رو ش هم 3 تا شیرینی و 2 تا شکلات. بعد با قیافه‌ی ژولی‌پولی و موهای خیس و درب و داغون، وایسادم به جارو زدن و میوه شستن و گردگیری و نظافت چون همانا بعدازظهر مهمون داشتیم و کارها دست خودم رو می‌بوسید.

در آخرین دقایق، تندتند موهام رو درست کردم. لباس عوض کردم و وقتی آخرین وسیله‌ی نقاشی! رو گذاشتم زمین، مهمونا وارد شدن.

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. کسی به کسی متلک نگفت. کسی از کسی بد نگفت. همه از هم تعریف کردن و گفتن و خندیدن از اول تا آخر ش. بعد الان دارم فکر می‌کنم مهمونی اینطوری چقدر خوب‌ه. خدا رو شکر که جای یه لشگر فامیل نداشته، 4 تا دوست خوب داریم.

دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

خان داداش 6 صبح با دوستاش رفت پارک! مبادا جا گیر شون نیاد.

سیستر هم گفت پارک رفتن با خانواده، حرکت بی‌کلاسی‌ه و من نمیام. بهش گفتم اگه الان دوستات بگن بیا بریم پارک، می‌دوی! یه کم قدر بدون آخه! گفت با دوستان ضایع نیست. ولی با شما نمیام. من هم گفتم فدای سر م که نمیای. خودمون میریم.

توضیح اینکه ناهار نداشتیم و چون گفتیم میریم فرحزاد ناهار بخوریم، سیستر جلوتر از ما پرید سوار ماشین شد و بعد از ناهار گفت حال‌م بد ه و پارک بی‌کلاس‌ه و میخوام برم خونه منتظر

من هم کلی براش دست گرفتم و اصلاس محل‌ش نذاشتم. ما رفتیم توی پارک قدم زدیم و سیستر مجبور شد تنها بشینه توی ماشین تا ما برگردیم. همه شاد و خندون روی خاک و چمن، خوابیده بودن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن، بازی می‌کردن و خوش بودن. دل‌م می خواست یکی بود باهام بدمینتون بازی می‌کرد یا می نشستیم غیبت می کردیم دل‌مون باز می‌شد حداقل. مولی جون‌م سلام! نیشخند مریم جون سلام!

در بدو ورود به منزل، یقه‌ی نازنین عزیز مان را در مراسم 13به‌در گرفتیم. بعد ش هم به لواشک خوردن گذشت و مسج‌چت. نمی‌دونم چرا هر وقت نت رو لازم داریم، عملاْ قطع‌ه. این بود انشای من.

یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

همه با ذوق صدا م می‌کنن: بارون میاد

و من هیچ شوقی برای قدم زدن زیر بارون ندارم. ترجیح میدم پنجره رو کمی باز بذارم و کتاب ورق بزنم، کلاه قرمزی نگاه کنم، توی فیـ.ـس‌بوک بچرخم و تظاهر کنم همه چیز خوب‌ه.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

خونه‌تکونی‌مون پریشب با اومدن فرشای تمیز تموم شد. دیروز فقط یه جارو زدم. بقیه‌ش رو یا توی آشپزخونه بودم یا بیرون. آرایشگاه‌ها شلوغ‌ن. آدم خوش‌ش میاد هی بره آرایشگاه نیشخند همه هم میخوان به زور رنگ و مش و غیره بشن سوفیا لورن!!!

عوض‌ش باشگاه خلوووووووووووووووووت. این یعنی زن‌های ایرانی کماکان ترجیح میدن آرایش کنن تا ورزش!

الان پاشم یه فکری به حال لباسا و ظرفای کثیف بکنم با مقادیری تمیزکاری. کلاْ خونه برق تمیزی داره و من دارم شدیداْ کیف می‌کنم.

عصر هم برم شادی و شلوغی مردم رو ببینم بیشتر لذت ببرم. دارم سعی می‌کنم الکی‌خوش باشم و بی‌خیال. اگه بتونم خوب میشه.

دیشب هم تا 3 صبح به مدد تکنولوژی اینترنت پرسرعت و تلفن همراه! با مریم در خصوص جن و جادو و این چیزای ترسناک حرف می‌زدیم. آخرش طوری شده بود که می‌ترسیدم بخوابم حتی! نیشخند این مریم برای من جای کل فک و فامیل و دوست و آشناهاست. دوست دارم‌ش.

یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

دیدین بعضی وقتا همه‌ی عالم و آدم دست به دست هم میدن تا یه نفر رو دق بدن؟ آخ دیروز رفتم ورزش. مربی‌م یه سلکشن توپ درست کرده بود از جمیع آهنگ‌های خاطره‌انگیز من بیچاره. هی تموم می‌شد. هی می‌زد دوباره از اول. دق آوردم رسماْ.

امروز عصر رفتم پیاده‌روی. وقتایی که قاطی می‌کنم، خونه به نظر م خیلی خیلی کوچیک و دلگیر میاد. در و دیوار بهم فشار میارن انگار. رفتم پاساژ محبوب‌م تا از تزئین مغازه‌ها و هیاهوی مردم و ماهی‌ها و هفت‌سین و جیگیلی پیگیلی‌های عید لذت برم، شاید بهتر شم.

هوا کاملاْ 2 نفر ه. من هم دپرس. یهو از تمام اسپیکرهای پاساژ چی پخش شد؟ آفرین! سلکشن مربی‌م!

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

دوست‌داشتنی‌ترین قسمت خونه‌تکونی برای من، اتاق‌تکونی‌ه. این اتاق کوچیک شلوغ رو دوست دارم. آدم منظمی‌م. دقیقاْ می‌دونم جای چی کجاست و خیلی کم پیش میاد دنبال وسیله‌ای بگردم. اگر هم پیش بیاد در اغلب موارد، جابجایی‌ش شاهکار بقیه بوده و من بی‌تقصیر م همیشه!

دیوار پشت تخت و زمین زیر تخت کلاْ روی مخ‌م بودن چون نمی‌شد تمیز شون کرد. امروز بابا و خان‌داداش نیشخند تخت رو کشیدن جلو و من یه دل سیر،دیوار و زمین رو سابیدم و کلی مدیتیشن بود خلاصه. بی‌کلاس هم خودتی!

بعد توی برف، مث مجبورا رفتم روتختی خریدم. کلاْ آدم تنبلی‌م توی بیرون رفتن. پارسال از ترس سرما هیچ‌جا نمی‌رفتم. امسال شکر خدا ورزش باعث شده قوی‌تر باشم و یخ نزنم وقتی بیرون میرم. پارسال که انقد سرد م می‌شد عصبانی می‌شدم و هر جا بودم، زود برمی‌گشتم خونه. نرفته، خونه بودم همیشه!

قسمت چهارم شام ایرانی هم اومد. برم ببینم سر م گرم شه. امشب چه فرصتی، چه شبی هم 12 تا 2 شب پخش میشه از رادیو، که برنامه‌ی دوشنبه شب همیشه‌م‌ه. فکر کنم آدم باید هر روز یه چیزی داشته باشه برای ذوق کردن وگرنه زندگی بی‌مزه میشه خیلی لبخند

دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers