*شادی یعنی دراز بکشی رمان آب‌دوغ‌خیاری بخونی و ساندویچ کره و عسل بخوری.

 

پ.ن: از خوردن سایر ساندویچ‌ها در حالت افقی معذورم. 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*اینجا روبه قبله، آی‌ لاو یو دوستان!

همراهان همیشگی که اسم‌تون به چشم‌م آشناست، یک کامنت بذارید کار تون دارم. در قسمت ایمیل‌ش حتما ایمیل‌تون رو بنویسید. توی متن کامنت نه‌ها! در قسمت ایمیل‌ش!

یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*این عکس‌، هدیه‌ی یک دوست نادیده‌ست. موج‌ش خوب‌ه. نه؟

دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

 

موضوع: امشب من
Share

*برای آرامش روح من هم دعا کنید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع: امشب من
Share

*گفتم طوفان سرخ که نشد! یک قدمی هم که نشد! ما منتظر سومی‌ش هستیم. فقط لطفا خیلی خنده‌دار نباشه!نیشخند هنوز کلام منعقد نشده بود که رفت توی ژانر وحشت.

ماجرا از اونجا شروع شد که شب‌بخیرگویان رفتم بخوابم ساعت 3 صبح! قبل‌ش هم کلی با دوستان خندیدیم البته. همین که چشمام رو بستم یه صدایی شنیدم. صدایی شبیه صدای سشوار. یه همچین چیزی. ولی سشوار نبود. صدای کولر آبی پرتابل‌ه بود. باد خنک می‌زد توی صورت‌م - به محض روشن شدن، صدا میده اما چند ثانیه طول می‌کشه تا خنک کنه - فکر نکنم لازم باشه بگم که کسی اونجا نبود. کسی هم اونجا نیومده بود. چون کولر انتهای اتاق‌ه و کسی بخواد روشن‌ش کنه باید از جلوی من رد شه که خب نمیشه آدمی با حداقل! یک‌مترونیم رو نبینم من.

گفتم خدایا همون خنده بهتر بودها. پاشدم توی تاریکی رفتم سمت کولر. پیچ‌ش رو پیچوندم و خاموش شد. برگشتم خوابیدم. نزدیک صبح باز دیدم یه صدایی میاد. گوش دادم ببینم چی‌ه. صدای قژقژ از توی کانال کولر بود. مامان روشن‌ش کرده بود. بعد شنید انقد صدا میده برگشت خاموش‌ش کرد. گفتم نمی‌دونم این شبح‌ه میره سراغ کولرها. گرمایی‌ه؟

خلاصه من خودم رو برای درگیری با اشباح هم آماده کرده بودما. حیف شد. ایشالا فرداشب.

جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*چقد کمک گرفتن خوب‌ه. مریمی و گنج آلبالو پیدا شد. تشویق شدم نصف کارهام رو بندازم گردن بقیه، بشم تنبل بغداد اصن نیشخند

یا حداقل درخواست بدم شبانه‌روز بشه 48 ساعت. وقت کم میارم من کلا. این خوابیدن وسط‌ش هم شده مزید بر علت. نمیشه آدم شب نخوابه؟

دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*آدمی‌ست دیگر. یک وقت‌هایی حس می‌کند دنیا به آخر رسیده. هذیان می‌گوید، فحش می‌دهد، یاوه می‌بافد، دروغ سر هم می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و تظاهر می‌کند از خنده ریسه رفته، تمام شب کابوس می‌بیند، حس می‌کند سر ش به اندازه‌ی یک کوه سنگین شده، خون در رگ‌هایش یخ زده. و تنها آرزویش می‌شود اینکه ببیند تمام اینها کابوس بوده، یک کابوس طولانی. خیلی خیلی خیلی طولانی...

پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*دارم برای خودم کیف می‌بافم.

نمی‌دونم چرا اصطلاحا "بالا نمیاد"! هرچی می‌بافی، انگار نه انگار.

هر نیم ساعت به مامان میگم یه رج بباف. آفرین! :دی

گاهی هم بی‌سروصدا رد میشم بافتنی رو میدم دست‌ش.

خاله‌جان تلفن زده بود. گفتم چه خاله‌ای هستی؟ بیا اینجا یه رج بباف. یه رج هم بده خاله‌وسطی ببافه.

گفت کشتی خودت رو. بیار بده همه رو برات می‌بافم.

گفتم نمیخوام. باید خودم ببافم. ولی تو یه رج بباف. آفرین!

پ.ن: خدا به شماها رحم کرده وگرنه باید نفری یه رج می‌بافتید نیشخند

پ.پ.ن: عکس، تزئینی‌ست.

موضوع: امشب من
Share

*فکر کنم فشار خون‌م زیر صفر باشه. گلاب به رو تون، دل و روده‌م داره میاد بالا نمی‌دونم چرا. بسی سعی و تلاش نمودم که بگم همه چی آروم‌ه، من هم خیلی خوشحال‌م اما خب یه وقتایی نمیشه. خلاصه من رو ندیدین، بدونین روبه‌قبله‌م و در حال وصول به درک نیشخند

راستش وسوسه! هم شدم برم دکتر - این یعنی حال‌م واقعا خوب نیست دیگه - ولی یاد یه خاطره‌ای افتادم کلا پشیمون شدم. حالا فکر کن آدم یه کارایی هم کرده باشه که نباید می‌کرده. یه تشخیص اینطوری هم بشه ضمیمه‌ش. دیگه واااااویلا. خدایا دور کن!

پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*اخلاق من بعضی وقتا اینطوری‌ه فکر کنم نیشخند مث دیروز عصر که به خاله‌جان گفتم بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم و خرید کنیم. بعد ش هم یقه‌ی پالتو ش رو از پشت گرفتم از سر کوچه آوردم تا توی خونه تا دیگه نصف شبی تعارف نکنه میخوام برم خونه‌مون و خونه‌ی شما نمیام.

پ.ن: پاییز و زمستون، "عصر" وجود نداره. بعدازظهر، یهو شب میشه. بنابراین 7 شب میشه نصف شب! نیشخند

پ.پ.ن:  سرد شده‌ها! آیکون مریمی سرمایی.

موضوع: امشب من
Share

*یه وقتایی هم هست دل‌ت میخواد گوشی رو برداری به چند نفر بگی چقد دوست‌شون داری. بعد یه لیوان چای شیرین درست کنی با کلی قرص آرام‌بخش. همه رو یک‌نفس سر بکشی، راحت دراز بکشی و بری... وقتی بیدار میشی، دیگه اینجا نباشی...

 

جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*انار فصل ندارد.

هر وقت تو بخندی، می‌شکفد...

رضا کاظمی

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*مریمی؟ چرا مامان میگه لباس‌م چروک‌ه؟ سوال

چند دقیقه بعد، مریمی در حال اتوی لباس خان‌داداش و سخنرانی در خصوص اهمیت مرتب کردن لباسا روز قبل از عروسی رفتن...

- مریمی؟ اون شب که رفته بودم عروسی فلانی؟ یادت‌ه؟ این دکمه‌ی کت‌م کنده شد.

مریمی: ایشالا دکمه رو گم نکردی که خان‌داداش؟ نیشخند

- نه. ایناهاش.

مریمی: باشه. الان می‌دوزم‌ش. نشینی روی پیرهن سیستر!

+مریمی موهام خیلی خوب شد. حوصله‌ی آرایشگاه نداشتم واقعا. دست‌ت درد نکنه.

مریمی: خواهش می‌کنم خاله جان. روسری‌ت رو سفت نبند موهات نخوابه فقط.

#مریمی؟ روسری خاله‌جان خط تا رو ش‌ه. این رو که می‌شناسی. انقد تعارف می‌کنه رو ش نمیشه بگه اتو رو لازم داره.

مریمی: 30 سال‌ه دارم بهش میگم با من بخوای تعارف کنی کلا دیوانه میشی چون حواس‌م خیلی پرت‌ه. الان اتو می‌زنم براش. بهش نگو هیچی.

@مریمی؟ ببخشید اتاق خیلی به هم ریخت. خونه‌ی خودمون باشه می‌ریزم میرم. اینجا عذاب وجدان دارم.

مریمی: عادی‌ه خاله‌جان. جمع میشه. مهم نیست.

$مریمی تو چرا عروسی نمیای؟

مریمی: بابا می‌دونین که کلا از مراسم عروسی اصلا خوش‌م نمیاد.

سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*خشم و شهوت، مرد را احول کند /  ز استقامت، روح را مبدل کند

چون غرض آمد، هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد

قبلنا ادبیات، روح‌م رو تازه می‌کرد. الان با یه لبخند تلخ، توی دل‌م میگم چه قشنگ. بعد لبخند روی صورت‌م می‌ماسه. حوصله ندارم.

پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*از این همه خونسردی و بی‌تفاوتی گاه‌به‌گاه خودم تعجب می‌‌کنم. به مفهوم واقعی کلمه، نشسته‌م لب جهنم! نمی‌دونم فقط دارم پامی‌زنم یا جریان، چیز دیگه‌ای‌ه. هر چی که هست، آسوده‌م. بی‌تفاوت. بی‌خیال حتی..

پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*داشتیم درباره‌ش با یکی از دوستان حرف می‌زدیم. همون موقع برام اس‌ام‌اس اومد. گوشی رو نگاه کردم. یکی از چند الهام عزیزی بود که با هم قاطی‌شون می‌کردم! نوشته بود:

هر لحظه که تسلیم‌م در کارگه تقدیر / آرام‌تر از آهو، بی‌باک‌تر از شیر م

هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر / رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر

"مولانا"

به دوست‌م نشون‌ش دادم. گفتم جواب‌ برامون رسید.

نمی‌دونم مولانا سال‌ها پبش چطور به این نتیجه رسیده. چه اتفاقی براش افتاده که این درس رو ازش گرفته. نمی‌دونم چه کسی انقد خوش‌ذوق بوده و این دو بیت رو مسج کرده و چند بار دست‌به‌دست شده تا به دوست من رسیده. حتی نمی‌دونم چی شد که دوست‌م از طریق وبلاگ‌م با من آشنا شد اما می‌گفت حس کرده باید این دو بیت رو برای من بفرسته در اون لحظه‌ی خاص. و من باز هم اطمینان پیدا کردم که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.

جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*ساعت از 1 گذشته بود. داشتم مسواک می‌زدم برم بخوابم. دیدم یه صدایی میاد. صدای بارون! مطمئن بودم دارم اشتباه می‌کنم. وسط مرداد. هوای به این گرمی. بارون آخه؟

مکث کردم. نه واقعا صدای بارون بود. پریدم بیرون! همه گفتن مریمی بدو! بارون! مغز م کار نمی‌کرد الان باید چی بپوشم که با بیشترین سرعت ممکن برسم بیرون! خب اگه فکر می‌کنید ساعت 1 صبح وایسادم مانتو روسری بپوشم، سخت در اشتباهید. اینجانب با یک عدد چادر سفید و یک جفت کفش رنگی‌رنگی که از همه دم دست‌تر بود، تا زیر بارون پرواز کردم تقریبا و بلافاصله از خوشحالی‌م شروع کردم به گریه کردن.

البته راستش یه جورایی هم به غلط کردن افتاده بودم نیشخند چند روز پیش - که ماه رمضون بود - که هوا خیلی گرم بود، بیرون بودم. دوستان شمالی هی می‌گفتن سوز به دل‌ت! اینجا بارون میاد. من هم خیلی متفکرانه به آسمون نگاه کردم گفتم ببین خدا! اگه توی همین مرداد یه بارون اساسی بفرستی، من دیگه هیچی ازت نمیخوام. خیلی هم قاطعیت گفتم.

دیشب وسط اون اشک و خوشحالی و بارون، خنده‌م گرفته بود که این چی بود من گفتم اون روز؟ در ادامه‌ش افزودم خب خدا! تو خیلی چیزا رو کلا نشنیده می‌گیری. حرف اون روز من رو هم بذار کنار همونا که کلا نشنیده گرفتی. الان یه چیزای دیگه‌ای هم میخوام نیشخند

وقتی برگشتم که تمام موهام، دست‌هام و نصف تی‌شرت صورتی‌م یه جوری خیس بود انگار از زیر دوش اومدم. شاد و خجسته همون شکلی رفتم خوابیدم. برای بار هزارم مطمئن شدم یکی هست که دعای آدم رو می‌شنوه.

دکتر فرهنگ می‌گفت ما 1000 کار می‌کنیم به 1 دلیل. خدا 1 کار می‌کنه به 1000 دلیل. راست می‌گفت. الان 1000 نفر هستن مث من که بارون دیشب رو جواب دعای خودشون می‌دونن. همه‌مون هم درست فکر می‌کنیم شاید لبخند

یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*نشسته‌ بودم روی کاناپه. سیستر گفت بستنی هست توی فریزر. بخور مریمی. گفتم نمیخوام. گفت لابد کالری داره!!! چقدر سخت کردی زندگی رو برای خودت. بخور. بستنی، شادی‌بخش‌ه. برات خوب‌ه.

با اخم رفتم سراغ فریزر. سیستر، ریز می‌خندید. تا نگاه‌ش کردم، به خنده‌دارترین شکل ممکن، خنده‌ش رو جمع کرد. برگشتم روی کاناپه. بستنی رو باز کردم. با بی‌میلی جلوی چشم‌م چرخوندم‌ش. یه کم‌ش رو خوردم.

سریال "دودکش" تموم شد. تیتراژ ش بود. رضا صادقی شروع کرد به خوندن. بغض‌م رو قورت دادم. بستنی همینطوری توی دست‌م مونده بود. وقتی خوندن‌ش تموم شد، تمام بستنی ریخته بود روی پیرهن‌م. نگاه‌م می‌کردی شبیه کسایی بودم که از ریختن بستنی روی پیرهن‌شون کلی غصه خورده‌ن، انقدر که چشماشون قرمز شده...

پ.ن: سریال دودکش، شب‌های رمضان، ساعت 10 و نیم، شبکه‌ی یک. لینک کمکی دانلود تیتراژ ش.

پ.پ.ن: عکس‌هاتون رو تا ساعت 24 چهارشنبه بفرستید. پنج‌شنبه اگه با یک قفل گنده مواجه شدین، نگید رمز میخواما! نیشخند فعلا که خوش‌به‌حا‌ل‌م شده. کلی عکس دارم اینجا.

دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*تا دیشب، مشکل‌م این بود که ماشین لباس‌شویی، جوراب‌هام رو می‌خورد، یک آب هم رو ش. دیشب یه مشکل بدتری برخوردم. کاناپه، گوشواره‌م رو خورد!

مث همیشه گوشواره‌هام رو درآوردم گذاشتم روی دسته‌ی بزرگ و چوبی کاناپه. کتار صلوات‌شمار و فنجون چای که قبل‌ش تو ش شیر خورده بودم. یکی از گوشواره‌ها قل خورد از کنار دسته‌ی کاناپه افتاد پایین. خیلی ریلکس دست‌م رو بردم جلو که از روی تشک کاناپه بر ش دارم. دیدم نیست.

گفتم خب حتما افتاده بین تشک و بدنه. ولی نبود. هر چی سعی کردم، پیدا ش نکردم. آخر سر فهمیدم یه شکاف خیلی کوچولو روی کاور کاناپه هست که عملا قابل رویت نبوده و نیست و گوشواره‌ی مذکور، صاف از همون شکاف افتاده داخل فریم اصلی!

یعنی برای برداشتن‌ش باید کاناپه‌هه کامل باز بشه. که خب نمی‌ارزه. نشسته بودم به یک لنگه گوشواره‌ی توی دست‌م و اون یکی لنگه‌ی مفقود ش فکر می‌کردم. دیدم خیلی چیزا توی زندگی هستن که انقدر ساده به دست اومده‌ن و همیشه دم دست بوده‌ن که هیچ وقت به نبودن‌شون، به از دست دادن‌شون جدی فکر نمی‌کنیم.

بعد یک وقتی که اصلا انتظار ش رو نداریم، از دسترس‌مون خارج میشن. از دست میدیم‌شون. تازه می‌فهمیم چقدر جا شون خالی‌ه. چرا بی‌احتیاطی کردیم؟ چرا بیشتر مراقب نبودیم؟

یک لنگه گوشواره‌ی بدل، ارزش خاصی نداره شاید - هرچند هدیه بود - ولی خیلی چیزا هستن که به مراقبت احتیاج دارن. مث رابطه‌ها. مث دوستی‌ها. اگر فکر کنی دوست‌ت همیشه خواهد بود، روزی می‌رسه که از دست‌ت لیز می‌خوره و میره یه جایی که شاید نزدیک‌ت هم باشه اما دیگه دست‌ت بهش نمی‌رسه. درس دیشب من، این بود به قیمت از دست دادن یک لنگه گوشواره.

یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*خیلی خوب‌ه تا نصفه شب بشینی پای کامپیوتر.. نه حتی چت و وبگردی. همین که کارهات رو انجام بدی شاید همون اندازه خوب‌ه. یه کم این حس که شاید یه کم یاد گرفتی توی این چهار سال.. تا میام فکر کنم آمادگی‌ش رو دارم، یه فکری مانع‌م میشه. خدا می‌دونه چقدر آدم باید اشتباه کنه و حرص بخوره و اینا تا کار ش رو یاد بگیره. گاهی فکر می‌کنم بعضی شغل‌ها می‌تونن همونقدر که جالب به نظر می‌رسن، اعصاب‌خوردکن هم باشن. نمی‌دونم...

جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*شکر خدا که خرداد ماه تموم شد یک نفس راحت می‌کشم من. امسال هم نحسی‌های خودش رو داشت. بعضی اتفاق‌ها آش کشک خاله‌ن. کاری‌شون نمیشه کرد. به جهنم.

گاهی که احساس سردرگمی می‌کنم، یاد کیمیاگر میفتم. اولین بار سال‌ها پیش خوندم‌ش. من آدم خاطره‌بازی هستم. هر عطر، هر رنگ، هر طعم، هر آب‌وهوا، هر ساعت برای من یک خاطره رو زنده می‌کنه.

نمی‌فهمم این مغز چقدر گنجایش داره که این همه خاطره رو نگه‌داشته و هر روز یکی‌شون رو به رخ‌م می‌کشه.

من آدم باهوشی‌م. باهاش پز نمیدم چون براش زحمتی نکشیده‌م اما منکر ش هم نمی‌تونم بشم. آدم‌های باهوش گاهی توی زندگی‌شون دستاوردهای بزرگی ندارن چون همیشه متکی به هوش خدادادی‌شون هستن. هر کاری رو میذارن برای دقیقه‌ی نود. نیازی به خرخونی و تلاش شبانه‌روزی ندارن. آدم بلندهمتی نیستم. خوب شروع می‌کنم اما باید تشویق شم. یک "آفرین" می‌تونه روز من رو بسازه ولی وقتی نباشه، تمام روز م هرز میره.

حس ششم خیلی قوی‌ای دارم. توی دیدار اول با هر آدمی خیلی چیزا دست‌م میاد و توی دیدار دوم یا نهایتا سوم شک ندارم که فلان آدم، فلان‌جور هست یا نیست. کسی بهم دروغ بگه، می‌فهمم هرچند شاید هیچ‌وقت به رو ش نیارم. حس‌م بهم دروغ نمیگه و تازه دارم می‌فهمم باید دربست بهش اعتماد کنم.

زیادی واقع‌بین‌م. گاهی حتی بدبین‌م و این برای آدم لطیف و حساسی مث من، خصلت بدی محسوب نمیشه. باعث میشه کمتر برنجم.

با همه‌ی اینها کلافه و سردرگم‌م. دیشب باز یاد کیمیاگر افتادم. هجوم خاطرات سال‌های دور... بوی عطری که عزیزی خریده بود و من رو برد به سال‌هایی که خیلی جوون بودم. خیلی کم‌تجربه بودم. حس می‌کردم دنیا مال من‌ه.

الان دیگه اونقدر جوون نیستم. کم‌تجربه هم نیستم اما حس هم نمی‌کنم دنیا مال من‌ه. در عین اینکه به تلاش خیلی معتقدم، شک ندارم که هر آدمی سرنوشت محتومی داره که براش طراحی شده تا ازش درس بگیره. درس‌های دنیا گاهی خیلی سخت‌ن. من خیلی خسته‌م. بعضی وقتا دل‌م میخواد برم یه جای دور. روی یه تپه زیر نور ماه بایستم. کلی آواز بخونم. بعد دراز بکشم و دیگه هیچ‌وقت از جا م بلند نشم.

توضیح‌ش سخت‌ه. توقع ندارم بفهمید. آدم‌ها غیر قابل اعتماد و ناامیدکننده‌ن. و این برای آدم حساسی مث من، خود شکنجه‌‌ست. آدم اینجا تنهاست...

دراز می‌کشم. دست‌هام رو حلقه می‌کنم بالای سر م. نور چراغ ماشین همسایه‌مون از پنجره دیده میشه. در پارکینگ رو می‌کوبه به هم. بعد صدای در ماشین‌ میاد. کلا آدم پرسروصدایی‌ه. نور، محو میشه. صدای پاهاش میاد که داره میره بالا.

میرم جای سانتیاگو. وقتی توی ویرانه‌ی به‌جامونده از کلیسا دراز کشیده بود و ستاره‌ها رو تماشا می‌کرد. وقتی به دختر بازرگان فکر می‌کرد. وقتی خیال می‌کرد کتاب‌های قطور، بالش‌های بهتری‌ن. وقتی رفت پیش زن کولی تا تعبیر رویا ش رو بدونه. وقتی با پادشاه ملاقات کرد.

کیمیاگر، داستان زندگی‌ من‌ه. شهامت‌ش رو ندارم. شهامت روبروشدن با خودم رو ندارم. وگرنه کیمیاگر 2 رو باید بنویسم بهتر از اولی‌ش حتی! کیمیاگر، داستان زندگی‌ من‌ه. گاهی زندگی خیلی سخت‌ه. دیگه نوری از پنجره نمیاد. آدم اینجا تنهاست...

پ.ن: خلاصه داستان کیمیاگر. کتاب صوتی‌ش.

موضوع: امشب من
Share

*دیشب، هر جا رفتم همه در حال نقد و بررسی حوادث اخیر بودن. یکی می‌گفت رای‌ها باید خیلی بیشتر می‌بود! یکی تایید می‌کرد که انتخابات در سلامت کامل انجام شده. همه کارشناس‌ن برای خودشون. مستحضرید که.

از روی بوق‌بوق ماشین‌ها و جیغ و سوت مردم فهمیدم شمارش آراء تموم شده. شما که غریبه نیستید. من اصلا ذوق نکردم. نمی‌دونم. چرا. خوشحال نشدم. یه مدیر داشتیم. می‌گفت مریمی تو کاملا انگلیسی‌مآبی! تا چیزی رو به چشم‌ت نبینی، باور نمی‌کنی.

حالا انگلیسی‌مآب‌ش رو نمی‌دونم دقیقا یعنی چی ولی منظور ایشون این بود که وعده‌های سر خرمن‌ش رو باور کنم که خب نمی‌کردم. عقل‌م کم نبود که! سال‌ها از اون ماجرا گذشته اما من سمعی‌م و کلام آدم‌ها خوب توی ذهن‌م می‌مونه. گاهی فکر می‌کنم این خوب‌ه یا بد؟ باید زودباور باشم یا نه؟

نمی‌دونم. اما چیزی در من، در زندگی من عوض نشده که بخوام به خاطرش ذوق کنم و خوشحال باشم. یه جورایی عادت کرده‌م به رکود زندگی. اینکه هر دم از این باغ، بری برسد. اینکه همه شکوه کنن که فلان چیز گرون‌ه و نشد بخریم‌ش. به بیکاری. به تورم. به مشکل مسکن. به خیلی چیزا. یعنی یه روزی می‌رسه که بچه‌ها دیگه مجبور نباشن قانع شن به تحصیل به هر قیمتی، شغل به هر فلاکتی، پس‌انداز به قیمت گذشتن از بدیهی‌ترین چیزایی که داشتن‌شون حق هر آدمی‌ه، زندگی توی خونه‌ای که در شان آدمیزاد باشه و .... اینا خیلی بدیهی‌ن اما برای خیلی از جوونای ما شده‌ن رویا و آرزو. هر وقت اینا دیگه در حد رویا نبود، اون وقت من جای همه‌ی این جماعت، ذوق می‌کنم و خوشحال میشم. الان نمی‌فهمم دقیقا چرا باید ذوق کنم راستش.

یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*امروز کلی کار انجام دادم. تا شب هم کلاس بودم. با حالتی میت‌وار رفتم دراز کشیدم که دوست‌م آنلاین شد. ساعت چند بود؟ 12

خب ما کمی با هم حرف زدیم. توضیح اینکه این دوست بنده، دوست نت‌ه. ما تا حالا حتی عکس همدیگه رو هم ندیدیم. صحبت‌هامون هم اونقدرا طولانی و شخصی نبوده. با این اوصاف، فکر می‌کنید مکالمه‌ی ما چقدر طول کشید؟

یک ربع؟ نیم ساعت؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ چهار ساعت؟

نچ! ما تا 6 صبح یک‌ریز حرف زدیم و خندیدیم. بعد از 6 هم انرژی کم آوردیم وگرنه حرف داشتیم باز هم. در این حد. این همه من دعا کردم. عدل فقط همین بکی‌ش برآورده شد چه برآورده‌شدنی نیشخند

دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*امروز قرار داشتم با دوستی. بهش گفتم من میرم خرید کنم. بعد هم میرم قدم بزنم. تو هر وقت کار ت تموم شد، بیا. بارون هم میومد ایفتیضاح. شانس آوردم چتر همراه‌م بود وگرنه باید قید بارون بهار رو می‌زدم و تشریف می‌آوردم منزل.

از شانس گند بنده، یه کاری برای دوست‌م پیش اومد که حدود 2 ساعت تاخیر داشت. ولی اگه فکر می‌کنید من بی‌خیال شدم، سخت در اشتباهید. نشون به اون نشون که 2 ساعت متوالی، چتربه‌دست خیلی راحت و آسوده، نشسته بودم روبروی فواره‌ها، بارش ریز بارون رو تماشا می‌کردم.

اول خوب بود، بعد سرد م شد، بعد کلا یخ زدم و تعطیل اما حاضر نبودم بلند شم از جا م. بارون همه‌ی فکرهام رو شست و باعث شده بود با لبخند دنیا رو تماشا کنم. حس خوبی بود که وصف‌ش کمی سخت‌ه.

صحنه‌های بانمکی هم دیدم. مثلا از جلوی یه دختری رد شدم که با دوست‌پسر ش نشسته بودن می‌گفتن و می‌خندیدن. پسر ه تا من رو دید گفت ببین! این همون مانتوئه‌ست که گفتی کی این رو می‌پوشه! ببین پوشیده چقدر هم قشنگ‌ه؟! دختر ه هم خنده‌ش گرفت، هم از اینکه من احتمالا شنیده‌م، خجالت کشید. چهره‌ش مغلمه‌ای از شرم و خنده بود. تظاهر کردم نشنیده‌م. بعد که از جلوشون رد شدم کلی خندیدم. یا یه خانواده‌ای 7-6تایی راه می‌رفتن، یکی دوربین‌به‌دست، عقب‌عقب می‌رفت و از اینا فیلم می‌گرفت. بعد هم محو بارون بودم که یکی در حالی که تندتند انگلیسی حرف می‌زد، اومد کنار م نشست.

خب اون طرف صندلی در حوزه‌ی استحفاظی چتر من نبود و طبیعتا کاملا خیس بود اما تا اومدم به دختر ه بگم اینجا خیس‌ه، نشست. نمی‌خواستم به حرفاش گوش بدم اما خب آدمیزاد کر که نیست. داشت به اون طرف خارجی می‌گفت که همه میگن درس‌ت رو ادامه بده اما من فکر می‌کنم باید کار هم پیدا کنم. جفت‌ش با هم نمیشه. تایم‌ش طولانی‌ه و جوردرنمیاد. همینطور تندتند از بلندپروازی‌هاش می‌گفت.

بهش می‌خورد آدم بااعتمادبه‌نفس و بی‌اعصابی باشه. بهش گفتم البته. تایید کرد خودش. کلی با هم حرف زدیم. بهش گفتم که کار خیلی خوب‌ه اما انقدر جوش زندگی رو نزن. خدا همیشه برای آدم‌ها نقشه‌ها و راه‌هایی داره که ما اصلا تصور هم نمی‌تونیم بکنیم.

اول مقاومت کرد. گفتم اینا تز من نیست. از استاد م یاد گرفته‌م. کم‌کم نرم شد. وقتی داشت می‌رفت، خوشحال بود. معلوم بود از این نگرش تازه، حس خوبی داره.

من هم حس بهتری داشتم. و واقعا دل‌م یه شغل خوب میخواد...

وقتی رفتم دوست‌م رو ببینم، انگار از زیر دوش در اومده بودم. بهش گفتم باهات توی استخر قرار میذاشتم به مراتب، آبرومندانه‌تر بود نیشخند

شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*یه وقتایی الکی دل‌نازک میشی. بعد یکی از راه می‌رسه، یه حرف خیلی معمولی می‌زنه و تو اشک‌ت سرازیر میشه. بعد اون هنگ می‌کنه که چرا خب؟ من که چیزی نگفتم. و اصلا به ذهن‌ش خطور نمی‌کنه که ماجرا چی بوده واقعا...

شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*دیشب دل‌م گرفته بود نمی‌دونم چرا. حوصله‌م سر نرفته بود چون کلی بیرون برای خودم گشته بودم از صبح. بعد کلی با یکی از دوستام حرف زدیم و خندیدیم و حال‌م بهتر شد.

دکتر فرهنگ از قول یکی از روحانیون - اسم‌ش رو شک دارم. نمیگم - می‌گفت شما نمازهای واجب‌تون رو بخونید اما نمیخواد هیچ دعا و نماز مستحبی و تعقیبات و فلان بخونید بعدش. فقط سریع بلند شید برید به کار مردم برسید. ببینید کی کجا کار ش گیر ه، کمک‌ش کنید. من مطمئن‌م ثواب‌ش خیلی بیشتر ه تا خوندن دعای مستحبی. روز قیامت هم اگر سر اینا گیر کردید، بگید فلانی اینطوری گرفته بود بهمون. من خودم میام جواب میدم اون موقع...

دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*پگاه معلم زبان‌م - کلی نق زد که این چرت‌و‌پرت‌ها چی‌ه که نوشتین؟!! دوباره بنویسین و درست لطفاً!

شب هم یه کاری پیش اومد که دیگه مجبور شدم سرچ کنم و  کلی توضیح و لینک و فایل پیدا کردم و حالا دیگه توپ توپ‌م. اگه جای انسان، ... هم بود می‌فهمید Resume نوشتن چطوری‌ه خلاصه! نیشخند

دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*هزار بار نوشتم و پاک کردم. دل‌م گرفته. خیلی وقت‌ه دل‌م گرفته... اون می‌خونه و اشک‌های من، قطره قطره می‌لغزه روی گونه‌هام، می‌چکه روی دست‌هام. هزار بار نوشتم و پاک کردم. دل‌م گرفته...

سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*هی می‌خواهیم قسمت هفتم خواستگاری را بنویسیم. این سرفه و عطسه و گلودرد و آب ریزش بینی و کوفتگی بدن، امان‌مان نمی‌دهد. دکترها هم که کلا اینجا اختراع نشده‌اند. مثل مجبورها خوددرمانی می‌کنیم و چای را داغ‌داغ سرمی‌کشیم. دعا بفرمایید خوب شویم. یا بنشینیم آخر عمری، 2 خط درس بخوانیم - نیست که تا همین الان، اصلا 24 ساعت در وبلاگ‌مان نبوده‌ایم و سر درس و مشق بوده‌ایم! - یا حداقل اگر درس هم نمی‌خوانیم، اینجا مجلس را گرم کنیم با داستان‌هایمان نیشخند بحمدلله چشم‌درد هم گرفته‌ایم از بس، عطسه کردیم. سردرد را هم کلا فاکتور می‌گیریم خاطر تان مکدر نشود.

دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*اعتراف می‌کنم این شب‌ها گاهی میشینم روی کاناپه‌ی همیشگی، زانوهام رو بغل می‌کنم و به حرفاتون فکر می‌کنم...

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*هر وقت تونستی یه جای شلوغ، جلوی اشک‌هات رو بگیری، یعنی بزرگ شدی.

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*چیزی این روزا خیلی مشغول‌م کرده - جز اون دو کتابی که خوندم؛ یکی‌ش قشنگ بود... اون یکی هم مزخرف واقعی - میل‌های یکی از دوستان وبلاگی‌ه که خیلی برام جالب‌ه. راجع به مرگ... و جالب‌ه که از مرگ، رسیدیم به اعتقادات و ادیان و خیلی چیزای دیگه. اینکه با یه نفر که باهات فرق داره، مث بچه‌ی آدم حرف بزنی و هر دو تون بفهمین که کسی با کسی دعوا نداره، خیلی لذت‌بخش‌ه. دارم خیلی چیزا یاد می‌گیرم.

سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*یه چیزی توی قلب‌م مچاله‌ست.

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*از صبح دارم به خودم التماس می‌کنم برم لباس‌هام رو اتو بزنم، راضی نمیشم! یکی بیاد راضی کنه من رو!  آدم عقل داشته باشه، همه‌ی لباس‌هاش رو شلوار جین و مانتوهای چروک یا لخت بگیره که انقدر اتو کردن نخواد هی راه‌به‌راه!

یکی دو تا نیست که! موارد تنبلی رو میگم. زور م میاد فیلم ببینم حتی! آخه انگلیسی‌ه؛ باید گوش بدم!
من حق‌م‌ه برم یانگوم دوبله شده تماشا کنم فقط! توی خواب هم باهام فارسی حرف بزنن می‌فهمم، بعد برای انگلیسی باید این همه خودکشی و خودزنی کنم! ای خدا!

*ما نصفه شبی هم بحث لباس و مزون و آرایشگاه و شینیون و عروسی و عکاس و لی‌لی‌لی‌لی رو بی‌خیال نمیشیم و با اس‌ام‌اس‌های نصفه شبی، قضیه رو پیگیری می‌کنیم؛ باشد که خیال مرمر خانوم راحت شود، دل ما هم خنک لبخند

موضوع: امشب من
Share

*3 ساعت توی بارون و تاریکی راه رفتم. صحنه‌ش رو تصور کنید دیگه.

سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*یه‌جوری‌م. ساعت 10 بیدار شدم دیروز. کلاس ورزش رو پیچوندم طبیعتا. حال نداشتم از تخت پایین بیام. چه برسه به ورزش! کنج 2 تا مبل یه جای خوب پیدا کردم. میشینم اونجا. با کتاب و لیوان چای. هرازگاهی آخ و اوخ کنان بلند میشم برای خودم چای می‌ریزم. دوباره میشینم همونجا. تا عصر کار م همین بود.

بعد بلند شدم رفتم تا داروخانه. چند تا جوراب هم خریدم و برگشتم. جوراب نو داشتن، حس خوبی بهم میده!

صورت‌م خیلی ناجور شده. در تمام عمر م پوست‌م جوش نمی‌زد. الان افتضاح شده. هی قرص می‌خورم و محلول می‌زنم. کرم می‌زنم و جلوی آینه نچ‌نچ میگم!

امروز هم وضع، بهتر از دیروز نبود. حتی تا داروخانه هم نرفتم دیگه. هی نشستم همون کنج و با چای و موبایل و کتاب، خودم رو سرگرم کردم. ذهن‌م همه جا می‌چرخه برای خودش.

فردا صبح، عقد دوست‌م‌ه. دل‌م براش یه‌جوری‌ه...

جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*سرد م‌ه! حوصله ندارم. گوشی‌م رو ۲۰ بار خاموش و روشن می کنم. کتاب میارم اما حوصله‌ش رو ندارم. گوشی رو میذارم روی کتاب که رد نشم از رو ش یه وقت. سرد م‌ه. بالش میرم میندازم کنار کتاب. ملافه هم میارم. سرد ه. پتو م رو میارم. دراز می‌کشم. کتاب و گوشی رو میذارم کنار بالش. ملافه رو می‌کشم رو م. میارم‌ش روی سر م. روی کتاب و گوشی هم می‌کشم سرد شون نشه.

باز سرد ه. پتو رو باز می‌کنم می‌کشم روی سر م. روی سر من و کتاب و گوشی در واقع. سرد ه باز. جوراب پام‌ه. با یه بلیز شلوار صورتی. جرات ندارم بلیز رو دربیارم تا یکی دیگه بپوشم. یه بلیز ظریف آستین بلند دارم. صورتی‌ه. ته کشو دنبال‌ش می‌گردم. خم میشم. موهام می‌ریزه توی صورت‌م. موهام رو میدم عقب. اشک‌م سرازیر میشه. اشک‌هام رو با پشت دست پاک می‌کنم. بلیز رو پیدا می کنم. آستین‌های تی‌شرت گشادی رو که تن‌م‌ه درمیارم. آستین‌های بلیز رو می‌پوشم. رو ش آستین‌های تی‌شرت رو می‌پوشم. تی‌شرت دوباره تن‌م‌ه. زیر ش هم بلیز آستین بلند ه. اما یقه‌‌ش مونده جلوی گلو م. یقه‌ی تی‌شرت‌ه خیلی باز ه.سر م رو از یقه‌ی بلیز آستین بلند ه رد می کنم. معلوم نیست بلیز آستین بلند رو روی تی‌شرت آستین کوتاه پوشیده‌م. هر دو یه رنگ‌ن. صورتی. زیری‌ه انگار آستین‌ش پیچیده بدجور. سعی می‌کنم مرتب‌ش کنم. باد می‌خوره به شکم‌م. از کجا میاد این باد لعنتی؟ می‌خزم زیر پتو. بالش‌م کوتاهه انگار. تا بیام کلنجار برم با اشک و بالش، خواب‌م می‌بره.

زود بیدار میشم. پتو رو آروم از روی سر م کنار می‌زنم. سرد ه. گاز رو روشن می‌کنم. دست‌هام رو می‌گیرم روی شعله‌های بلند آبی‌رنگ‌ش. حال گریه کردن ندارم دیگه. حواس‌م نیست ممکن‌ه دست‌هام بسوزن. گرما ش رو زیاد حس نمی‌کنم. کتری رو تا نصفه پر آب می‌کنم. میذارم روی شعله‌های آبی رنگ. غصه‌م میشه. بالش و ملافه و پتو رو جمع می‌کنم. کتاب رو میذارم سر جا ش. گوشی هم توی جیب تی‌شرت گشاد ه یا جیب شلوار.

آب، جوش میاد. یه تی‌بگ میذارم توی فنجون. آب رو می‌ریزم رو ش. بدوبدو میرم خرما میارم از یخچال. توی یخچال که دیگه خیلی سرد ه.

دستام رو حلقه می‌کنم دور فنجون. گرما ش خوب‌ه اما لبخند زدن‌م نمیاد. توی ذهن‌م به گرمای فنجون لبخند می‌زنم. زمان همونجوری متوقف میشه.
یکی بیاد من رو نجات بده..

موضوع: امشب من
Share

*سرگرمی این روزهای من

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*درباره‌ی بعضی آدما کمتر بدونی، بهتر ه. هیچ‌وقت درباره‌ی زندگی نویسنده، بازیگر یا خواننده‌ی مورد علاقه‌ت زیاد کنجکاوی نکن.

*یه زمانی به خیلی چیزا معتقد بودم. نمی‌دونم اسم‌ش چی‌ه. اعتقاد یا هر چی اصلاً.. اما الان نه. یه مذهب تقریباً من‌درآوردی دارم که تاکید ش بر رعایت اخلاقیات‌ه. بهت اجازه نمیده دامن کوتاه بپوشی در حضور همه اما ایرادی نمی‌گیره اگه باد بپیچه توی موهات و تو رو ببره به روزای خیلی خوب (-: بعد ش می‌تونی شیشه رو بدی بالاتر و شال‌ت رو بندازی روی سرت..

 

پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*دل‌م کوفته می‌خواست. همه‌ی کوفته‌ها گوشت قرمز دارن که من نمی‌خورم )-: امروز اتفاقی اینجا رو پیدا کردم (جذب): طرز تهیه‌ی کوفته‌ی لوبیا سبز

*به محض بیدار شدن، به درد معده‌م فکر می‌کنم؛ به اینکه ۳ روز ه بیرون نرفته‌م به بهانه‌های مختلف.. به مشاجره‌ی تلخ دیشب..

از این پهلو اون پهلو شدن خسته میشم. میشینم. کسی خونه نیست. اشک‌م سرازیر میشه. در عرض ۱۰ ثانیه اوج می‌گیرم. های‌های گریه می‌کنم. بلند.

بعد صاف میشینم. موها م رو از روی صورت‌م میدم کنار. اشک‌هام رو پاک می‌کنم. خودم می‌زنم به شونه‌م میگم پاشو مریمی.. عین این مربی‌ها که شاگرد ورزشکار بازنده‌شون رو دلداری میدن.

میگم باید بری بیرون. تنبلی‌م میاد. جوراب رو حذف می‌کنم. شلوار م بلند ه. معلوم نمیشه. شلوار جین می‌پوشم. یه کم دیگه گریه می‌کنم. تاپ‌ نمی‌پوشم. همین پیرهن خوب‌ه. زود برمی‌گردم. مانتو م رو می‌پوشم. شال سفید میندازم روی سر م. رنگ و رو م رو درست می‌کنم. تازه می‌فهمم چقدر زیر چشمام گود شده /-:

میرم بیرون. برخلاف تصور م همه جا شلوغ‌ه. زندگی عادی جریان داره. بی‌هدف قدم می‌زنم. شال سفید حس خوبی بهم میده. میرم داخل سوپرمارکت همیشگی. دلستر تمشک برمی‌دارم با سس گوجه‌فرنگی تند. برمی‌گردم خونه.

لباسام رو عوض می‌کنم اما شال سفید رو درنمیارم. بعد از زورآزمایی، در بطری دلستر باز میشه. حس قوی بودن می‌کنم! یه لیوان‌ش رو آروم می‌خورم. دیگه گریه‌م نمیاد.

دل‌م می‌خواست یکی بود الان بهش می‌گفتم بیاد پیش‌م. سرآسیمه میومد می‌پرسید چی شده.. یا نه.. کلی به خودش می‌رسید. آروم و با طمانینه میومد. می‌خندید و می‌گفت جمع کن خودت رو. چرا انقد دیوونه‌بازی درمیاری؟

چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*امروز از اون روزایی‌ه که حسابی خوش‌اخلاق‌م. حوصله‌ی هیچ بنی‌بشری رو ندارم. نمی‌دونم چه مرگ‌م‌ه. از صبح که بیدار شدم، فهمیدم امروز از اون روزاس. بعدازظهر جشن عقد پسر همسایه‌مون‌ه. انقدر خوشحال‌ه که نگو. کلی ذوق داره واسه همه چیز. از کله‌ی صبح 100 بار این پله‌ها رو همه‌شون رفتن بالا... اومدن پایین. اون وقت من بیچاره انقدر حوصله‌م سر رفته.

می‌دونی؟ یه طورایی به تنهایی خودم بدجوری عادت کرده‌م. بعضی وقتا با اینکه واقعاً حوصله‌م سر میره ولی اصلاً دل‌م نمیخواد از خونه برم بیرون یا کسی بیاد پیش‌م. بیشتر حوصله‌ی مهمون‌بازی و این اداها رو ندارم. نمی‌دونم... فوق‌ش واسه کلاسای دانشکده میرم (که اون هم سریع فرار می‌کنم میام) خلاصه اگه می‌دونی من چه‌م شده بگو بهم.

*یه چیزی که خیلی من رو عصبانی می‌کنه، تحمل کردن یه بچه‌ی بی‌تربیت‌ه. بی‌تربیت که نمیشه گفت چون به هر حال هر کسی یه تربیتی داره. حالا درست یا غلط (که اون هم نسبی‌ه) دیروز اون بچه‌ی بی‌ادب دیوونه‌م کرد. رسماً می‌خواستم بلند شم بکشم‌ش (آدم بعضیا رو انقدر دوست داره میگه می‌کشت. بعضیا رو هم جدا میخواد بفرسته اون دنیا. اون هم جزو این دسته‌ی دوم بود)

اول هیچی بهش نگفتم. گفتم بچه‌س. عیب نداره. بعد دیدم نه! نمیشه. از اون جان‌م عمر م هایی که از 100 تا فحش بدتر ه، تحویل‌ش دادم. باز هم دهن‌ش رو نبست. تازه خوش‌ش اومده بود ازم. تا میومدی دو کلمه حرف بزنی، می‌دوید وسط می‌نشست. اظهار نظر هم می‌کرد. دل‌م می‌خواست از پنجره پرت‌ش کنم بیرون. دیگه مجبور شدم بهش بگم حق نداره طرف من بیاد. دیوونه‌م کرد تا رفت.

*بعد از اذان مغرب همه با هم رفتیم گردش (توجه فرمودید که! من هم پا م رو از خونه گذاشتم بیرون بالاخره) خیلی منظره‌ی شاد و و خوشگلی بود. همه جا چراغونی و آذین‌بندی و اینا. از سر کوچه شروع شد. از جلوی هر کی رد می‌شدی، یه خوراکی می‌چپوند توی حلق‌ت. سر کوچه‌ی اول ضبط گذاشته بودن و شعرهای مذهبی و اینا. دو نفر هم ایستاده بودن شکلات و شیرینی می‌دادن. توی خیابون هم کلی ماشین و بوق بوق و اینا. یه کم پایین‌تر بابا رفت ببینه خان‌داداش کجا غیب‌ش زد. ما هم وایسادیم ملت رو تماشا کنیم. از اون ور خیابون، یه دختر ه با دو تا جعبه شیرینی اومد این ور. فکر کنم کسی بهش یاد نداده بود چطوری باید از خیابون رد شد! :دی بعد یه دستی در یکی از جعبه‌ها رو باز کرد. انقدر بد گرفته بود جعبه‌ها رو که همه‌ش فکر می‌کردی الان می‌ریزه کف خیابون همه‌ی شیرینی‌ها.

رو به خیابون ایستاده بود دختر ه. یه دفعه خودش رو پرت می‌کرد جلوی ماشین‌ها که بهشون تعارف کنه. بدبخت راننده‌ها سکته می‌کردن به خاطر یه دونه شیرینی! بعد یه دفعه صدای "تو محشری...از همه سری..." و یه شعر دیگه که الان یادم نیست (تو مایه‌های ای دختر صحرا نیلوفر بود) بلند شد. اون کباب برگری روبرویی بود که جوگیر شده بود.

شب نیمه شعبان و این آهنگا :دی. بعد رفتیم اون ور خیابون. یه جا شیرینی و شکلات و چای می‌دادن.یه ضبط حسابی هم گذاشته بودن با یه آهنگ شاد (صدای طرف مث سعید شهروز بود.نمی‌دونم کی بود) در حال راه رفتن هم که نمیشه چای خورد. همه از خدا خواسته نشسته بودن. چند تا از آقایون محترم رد می‌شدن و بیا وسط و آااااه و اینا. ریخت من خیلی جالب بود. هنوز چای‌م‌ تموم نشده بود خان‌داداش بستنی داد دست‌م. روبروی همینجا که میگم یکی ویدئو و تلویزیون آورده بود یه سی‌دی مذهبی گذاشته بود. بالاتر هم یه ضبط دیگه داشت تو سر خودش می‌زد.

توی ماشینا یه عده از آقایون جوگیر شده بودن از پنجره‌ها آویزون شده بودن د برقص. من هم می‌خندیم فقط. رفتیم بالاتر. سر اون یکی خیابون، چند تا مغازه‌ی صوتی تصویری هست. یه صدای گوشخراشی میومد. خیلی خش‌خش داشت. یکی داشت برای اون ماشین‌ه، سیستم صوتی می‌بست. بعد دیگه راه نبود از پیاده رو رد شیم. پنج-شیش ردیف پسر پیاده‌رو رو بسته بودن. وسط به اندازه 10 قدم خالی بود. دوباره پنج-شیش ردیف هم اون ور ایستاده بودن.

زدیم از توی خیابون رد شیم. کنار جوب آب، رو به پیاده‌رو هم خانوما ایستاده بودن. دیگه وقتی ملت وسط رو خالی می‌کنن، تابلو ئه چه خبر قراره باشه. چند نفر با هندی‌کم و گوشی‌هاشون شروع کردن به فیلم گرفتن. ضبط روشن شد. یه دفعه دو نفر در حالی که از خنده داشتن ریسه می‌رفتن، پریدن وسط. شروع کردن به رقصیدن. یکی‌شون تکنو می‌زد.اون یکی بندری!

بعد اومدیم پایین‌تر. چادر زده بودن و پیاده‌رو و قسمتی از خیابون رو موکت کرده بودن با کلی چراغونی. یکی نی می‌زد. یکی می‌خوند. همه هم دست می‌زدن و خنده. حسابی از دیپرسی در اومدم.

موضوع: امشب من
Share

*خلق‌مان تنگ است. بهانه دست‌مان ندهید.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

گاهی آدم سخت می‌تونه خودش رو بشناسه. مث من، وقتی خیلی ریلکس آماده میشم می‌پرم توی تاکسی و میرم خونه‌ی مادربزرگ. با خاله‌م میشینم به خندیدن. اصلاْ هم به رو م نمیارم که چقد موها ش ریخته و سفیدی سر ش کاملاْ معلوم‌ه. به رو م نمیارم برای یه زن چقد سخت‌ه تحمل تنهایی و نقص عضو و از دست دادن موها ش. بی‌خیال همه چیز حرف می‌زنیم و می‌خندیدم.

قبلاْ وقتی میومدم خونه، یه دل سیر اشک می‌ریختم. الان دیگه گریه‌م هم نمیاد. فقط میگم کاش این کابوس زودتر تموم شه. این همه معجزه. نمیشه یکی‌ش هم مال خاله‌ی من باشه؟

مامان امروز رفته چک‌آپ. وقتی گفت دکتر براش ماموگرافی هم نوشته، دل‌م یه جوری شد. ترسیدم راست‌ش. دیگه اسم هر دکتر و آزمایشی میاد، قلب‌م می‌ریزه پایین.

موقع خداحافظی حواس‌م نیست در رو زیاد باز می‌کنم. خاله می‌خنده میگه ببند در رو. الان هر کی ببینه میگه این چه موهای قشنگی داشت. هوش از سر م برد. می‌خندم میگم برو بابا تو هم.

امروز جلسه‌ی سوم شیمی‌درمانی‌ش‌ه. دیروز گفت مریمی فردا هم بیا که خاله کوچیکه هم باشه. فکر کنم برم. مهم نیست توی دل‌م غوغا باشه. وقتی یه آدم جدید توی خونه هست، حال همه بهتره انگار.

دیروز تا خاله رفت توی آشپزخونه، مادربزرگ گفت دیشب خاله‌ت کلی برای موهاش گریه کرد. شام هم نخورد و رفت خوابید. اشاره کردم آروم بگو، می‌شنوه یه وقت. گفتم طبیعی‌ه عکس‌العمل‌ش. بذار اینجوری دل‌ش آروم شه یه کم. ایشالا خوب میشه و موهاش هم دوباره درمیاد از روز اول‌ش قشنگ‌تر.

به خاله گفتم خوب داری یه دور کنتور رو صفر می‌کنی‌ها. موهات نو درمیاد. قبول نیست!

ولی می‌دونین؟ همه‌ش فکر می‌کنم آدم باید هر لحظه، واقعاْ هر لحظه قدر داشته‌هاش رو بدونه. قدر سلامتی‌ش رو. قدر آدمایی رو که دوست‌شون داره. می‌دونم همه‌مون خیلی کار داریم. همه‌مون گرفتاریم اما همیشه فرصت نداریم. اگه کسی هست که خیلی دل‌تون میخواد ببینید ش، همین امروز اقدام کنید.

توی این روزای ماه شعبان برای همدیگه دعا کنیم. مخصوصاْ برای همه‌ی مریضا. آدم تا توی موقعیتی نباشه، راحت نمی‌تونه دیگران رو درک کنه. ایشالا هیچ‌وقت هم من رو درک نکنید در این زمینه.

از رحمت خدا نمیشه ناامید بود... دیشب که اومدم، دیدم توی کوچه‌مون رو تزئین کرده‌ن برای نیمه‌ی شعبان. دسته‌دسته کاغذای طلایی رو شکل نوارای بلند از جلوی پنجره‌مون رد کرده‌ن دقیقاْ. از دیشب هی باد میاد. این کاغذا رو تکون میده. صدای خش‌خش‌شون رو می‌شنوم. یکی هی بهم یادآوری می‌کنه خدا هست، غصه نخور مریمی.

موضوع: امشب من
Share

این پست و (-:

دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

والا من هر چی نگاه کردم، چیزی ندیدم. البته اگه چیزی هم بود، انقد هوا آلوده‌ بود که عملاْ ماه هم به زور دیده می‌شد چه برسه به روی لوگوی پپسی! من هم انقد تبلیغ‌ش رو دیده بودم که اگه الان هم برم آسمون رو نگاه کنم، لوگوی پپسی که سهل‌ه، چی‌توز موتوری و دوغ آبعلی و زمزم هم می‌تونم ببینم.

کسی هست خودش این رو به چشم دیده باشه؟

چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

هی میام یه چیزی بنویسم. یادم میره چی می‌خواستم بگم. مدام خواب‌م میاد. الکی خسته‌م. یه فایل صوتی 30 دقیقه‌ای هم دانلود کرده‌م. قسمت اول یه کتاب دو جلدی‌ه. 8 دقیقه‌ش فقط داره فهرست رو می‌خونه. رد می‌کنم می‌رسم به داستان. تا شروع می‌کنه، خواب‌م می‌بره. معضل - درست نوشتم؟ - بی‌خوابی‌م حل شده کاملاْ. از کتاب‌ه که چیزی نفهمیدم اما کلاْ از همه‌ی دست‌اندرکاران‌ش ممنون‌م. از آغامحمدخان قاجار بگیر تا گوینده. در این حد یعنی.

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

بالاخره اینجا سفید شد!توی بلاگفا استاد تغییر قالب شده بودم اما کدهای پرشین رو بلد نیستم. حوصله‌ی یاد گرفتن‌ش رو هم ندارم راست‌ش. بالاخره یه قالب سفید پیدا کردم و تقریباْ شد همونی که میخوام. البته یه کم رنگ کدها تغییر میخواد که بمونه برای بعد. خوب شده حالا؟ لبخند

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

نگاه تو رو خدا. جای اینکه بخوابم، با سرگیجه نشسته‌م اینجا. خب چی کار کنم؟ چند روز ه اینترنت‌مون فقط شبا وصل‌ه و عملاْ میشه باهاش کار کرد. من هم مجبور م. می‌فهمی؟ مجبور م!خمیازه

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

نگاه تو رو خدا. جای اینکه بخوابم، با سرگیجه نشسته‌م اینجا. خب چی کار کنم؟ چند روز ه اینترنت‌مون فقط شبا وصل‌ه و عملاْ میشه باهاش کار کرد. من هم مجبور م. می‌فهمی؟ مجبور م!

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

در دفاع از روان‌شناسی:

جواب بعضی سوال‌ها تو کتاب‌ها نیست، توی داروخونه‌اس.

دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers