*دوست داشتم یه همچین جایی بودم الان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*رفته بودم آموزشگاه یه خانومی که کارهای ویترای‌ش رو ببینم و اگه به توافق رسیدیم، بهم آموزش بده. اولا که گفت می‌تونه فقط خصوصی تدریس کنه و توضیح داد که کلاس هنر، کلا خصوصی‌ه دیگه.

بعد گفت مدرک فنی حرفه‌ای نمی‌تونم بدما. دیگه باهاشون کار نمی‌کنم. گفتم عیب نداره. من مدرک نمیخوام، میخوام یاد بگیرم.

بعدتر ش گفت 4 جلسه بیا بهت نقاشی روی شیشه رو بگم که میشه 120 تومن. یعنی جلسه‌ای 30 تومن. یه 4 جلسه‌ی دیگه هم بیا بهت تابلوی ویترای یاد بدم. روی طلق، روی شیشه که قاب‌ش کنی. محشر میشه اصلا. اندازه‌ی 40 دقیقه هم از هنرهای خودش تعریف کرد.

امروز که رفتم کارهاش رو ببینم، کاملا وا رفتم. تابلوهاش رو که نیاورد و گفت سخت بود آوردن‌ش. حتی عکس‌شون رو هم نیاورد. خب نقاشی روی شیشه‌ی تخت، خیلی آسون‌تر ه تا نقاشی روی شیشه‌ی مدور. این از این. کارهای مدور ش هم چند تا جام و قندون بود که اون رو من هم بلدم بکشم. یه سری‌ش رو با رنگ اکریلیک کار کرده بود یعنی رنگ‌ش مات بود و داخل ظرف، معلوم نبود. یه سری رو با سیاه یا سفید، مخلوط کرده بود که رنگ‌ها کدر شده بودن یعنی باز، شفاف و منیر نبودن. نور ازشون رد نمی‌شد. البته نگفت این کار رو کرده! گفت یه تکنیکی داره!

یه ظرف گرد و تخت هم بود برای دکور یا به عنوان تابلو. رو ش رو نقاشی کرده بود و بعد یه ماده‌ای زده بود رو ش که شده بود عین لعاب. اول اون ماده‌هه ک داشت. چیزی مث کلیر شاید. اون رو هم گفت تکنیک داره و کار هر کسی نیست.

دیگه ترکونده بود چیزی شبیه این عکسی رو که ملاحظه می‌فرمایید، کشیده بود. تازه نه به این خوشگلی. بابت اینا می‌خواست 240 تومن ازم بگیره. فکر کن! خب این نقش‌ها انقدر بالا و پایین دارن که عملا دست‌ت هم بلرزه، زیاد تابلو نمیشه. فکر می‌کنن مدل‌ش این بوده.

بدترین قسمت‌ش هم این بود که وقتی گفتم دل‌م میخواد عین این کارها رو به همین تمیزی بتونم دربیارم، حسابی زد توی سر کار و گفت اینا کارای بازاری‌ن و شابلون دارن. گفتم خب من همون شابلون رو میخوام. پیچوند بحث رو.

من هم نگفتم کارهات به درد من نمی‌خوره. الکی شماره‌ش رو گرفتم گفتم اگر خواستم بیام، تماس می‌گیرم باهاتون.

دو تا کلمه هم در خلال حرف‌هاش یاد گرفتم: مورکرافت و خمیر گوتا! کسی می‌دونه اینا چی‌ن دقیقا؟

بعدش هم رفتم سراغ کاشی و موزاییک‌فروشی. آقاهه یه کم با تعجب نگاه‌م کرد، بعد گفت بیا این کارها رو ورق بزن ببین کدوم رو میخوای. گفتم مدل برام مطرح نیست چون قرار ه همه رو بشکنم. فقط رنگ‌ش مهم‌ه. گفت پس بذار این قدیمی‌ترها رو که از مد افتاده، بهت بدم. 12-10 تا گذاشت کنار برام. هر قدر هم اصرار کردم ازم پول نگرفت. گفت حالا بعدا باهاتون حساب می‌کنم. فقط من مونده‌م این چی بود گفت؟ نیشخند

فلذا مجبورم چسب رو هم از خودش بخرم که با اون حساب کنه. لازم به ذکر است بنده در کمال پررویی، 7 عدد از کاشی‌های مذکور رو در دست گرفته و قدم‌زنان برگشتم منزل. بقیه‌ش رو گفتم بعدا میرم می‌گیرم چون دیگه زورم نمی‌رسید. و اگه فکر می‌کنید 7 تا دونه کاشی خیلی سبک‌ه و چیزی نیست، می‌تونید یک بار امتحان‌ش کنید و اگر از شکر خوردن خویش، نادم و پشیمان گشتید، من راضی نیستم فحش‌م بدید، گفته باشم نیشخند

خلاصه آیتم، آیتم سختی بود و من هنوز دارم فکر می‌کنم واقعا من چرا این کارا می‌کنم؟ گول هیکل نداشته‌م رو خورده‌م؟ یعنی مردم توی خیابون، تعجب کرده بودن اما خودم عین خیال‌م نبود که دقیقا دارم چی کار می‌کنم. عمق فاجعه رو وقتی فهمیدم که تشریف آوردم خونه، کاشی‌ها رو گذاشتم زمین و خواستم پخش‌شون کنم ازشون عکس بگیرم. دونه‌دونه هم سنگین بودن، چه برسه روی هم.

پ.ن: به یک عدد دیوار جهت گند زدن نیازمندیم.

واقعا از دیوار شروع کنم؟ این دیگه شیشه‌ی سس نیست که خراب شد بندازم‌ش دور. روی کاسه‌ای کوزه‌ای ظرفی نمیشه امتحان کرد؟

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*خوبی‌ش این‌ه که خیلی کاربردی‌ه. برای دیوار و کف، فضاسازی باغ و باغچه، پارک، حوض و آبنما، شومینه، قاب آینه، قاب عکس و تابلو، ظروف مث کوزه و گلدون و ...

تاریخچه. برای جوگیر شدن به قدر کافی، این عکس‌ها رو ببینید. و این و این قاب‌ها.

تا الان می‌دونم که موقع کار حتما باید عینک بزنید تا یه وقت خورده موزاییک و شیشه اینا توی چشم‌تون نره. از دستکش استفاده کنید. دوغاب اینا رو هم توی فاضلاب نریزید. بریزید توی سطل زباله. محیط هم باید تهویه داشته باشه.

ظاهرا اصل کار به این روش‌ه که اول طرح رو با مداد، نقاشی می‌کنید. بعد سنگ و موزاییک و شیشه و مهره و هر چی دوست دارید رو با چسب می‌چسبونید. بعد فاصله‌ی موزائیک‌ها رو با دوغاب پر می‌کنید. دوغاب رو هم میشه آماده خرید یا درست کرد. می‌تونید به دوغاب، رنگ اضافه کنید. 10 دقیقه بعد از دوغاب‌کاری، سطح موزاییک‌ها رو با دستمال، پاک می‌کنید و 24 ساعت وقت میدی، میذارید دوغاب خشک بشه. در حد تئوری، همه کار، خیلی راحت‌ه نیشخند اینجا هم هست. و اینجا و اینجا. همینطور اینجا.

گوگل کنید: mosaic art designs. abstract mosaic art.

پرسش و پاسخ: یک. دو.

نقاشی موزائیک دیواری لاله اسکندری.

آموزش ساخت بشقاب ماهی.

کتاب پیشنهادی

خب الان بزرگ‌ترین مشکل این‌ه که من دل شکستن چیزی رو ندارم. واقعا نمی‌تونم چیزی رو بشکنم. حالا چی کار کنم؟

چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*گاهی دوست داری کسی رو داشته باشی که به یادش شعر بخونی...

شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*توی خیال‌م یه سایت می‌زنم. نه. سایت دوست ندارم. وبلاگ، خودمونی‌تر ه. آدرس‌ش رو میذارم P-O-E-M=Painting On Everything by Maryami بعد کلی عکس هنرنمایی‌هام رو میذارم و سفارش می‌گیرم و پولدار میشم خیال باطل

پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*من هر وقت بتونم ویترای حرفه‌ای درست کنم، قالی ببافم، نقاشی روی پارچه کار کنم، تیکه‌دوزی هم یاد بگیرم، دیگه رسما از دنیای هنر، خداحافظی می‌کنم! پررو هم خودتی نیشخند

ساده‌ترین حالت قابل تصور

ساده و کاربردی

نقاشی روی تی‌شرت (کلا نقاشی روی لباس)

طراحی روی پارچه

نقاشی روی پارچه

آموزش نقاشی روی پارچه

چاپ باتیک

گالری

این عکس‌ها

نگاه نو

صنایع دستی ایران

صنایع دستی و انواع آن

چطور ماهی بکشیم؟ چطور مار بکشیم؟

پ.ن: اینجور که من منوجه شدم، میشه از رنگ‌های آکریلیک برای نقاشی روی پارچه استفاده کرد اما بهتر ه رنگ مخصوص نقاشی روی پارچه رو استفاده کنیم چون شفاف‌تره و کاملا مخصوص این کار ه و مث رنگ‌های ویترای، بهترین مارک‌ها ال‌بی و پ‌ب‌او هستن. و باز هم مث ویترای، ماژیک مخصوص این کار هم وجود داره.

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*ویترای روی آینه، شیشه، چوب و ظروف

نمونه کار 

کل این بلاگ

باز هم نمونه کار ویترای، و اینجا

الگوهای خام / طرح‌های ساده ویترای

طرح‌های خام اسلیمی هم فکر کنم خوب باشن برای ویترای.

آموزش مقدماتی

آموزش نقاشی روی شیشه از سایت گل‌آباد

آموزش نقاشی روی تنگ ماهی هفت‌سین

ویترای روی ظروف

نقاشی روی شیشه

ویترا روی شیشه و آینه، روی بطری و سفال رنگی، روی ظروف

خصوصیات رنگ‌ها

سایت‌های دیگه: 1.. 2.. 3..

توضیحات دیگه: یکی نوشته بود بهترین مارک رنگ ویترای و لاینر ش، مارک ال‌بی هست. یکی دیگه نوشته بود مارک تکستایل بهترین‌ه برای شیشه و سرامیک و حتی پارچه.

رنگ‌های محلول در آب، کار کردن باهاشون راحت‌تره و قلم‌مو راحت‌تر تمیز میشه. البته به جای قلم‌مو میشه از گوش‌پاک‌من یا قطره‌چکون هم استفاده کرد. فکر کنم سلیقه‌ای‌ه بیشتر.

پرسش و پاسخ

محصولات جانبی ویترای

نقاشی روی شیشه، آوای هور و ماهور، تزئین گیلاس یا جام، بانوی زیبایی

یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*کسی اینجا هست خیلی هنرمند باشه یه راهنمایی کنه من رو؟

ماجرا از اونجا شروع شد که من چند تا مغازه می‌شناسم که خرت‌وپرت‌های مدل سنتی می‌فروشن. مانتو، شلوار، دامن، کفش، روسری، شال، بدلیجات، دکوری، دیوارکوب، لیوان، استکان، لاله‌عباسی، رومیزی هندی، رومیزی ترمه، جانماز کار دست، کاور کوسن، کوسن‌های چهل تیکه‌دوزی، کیف پول، کیف لوازم آرایش. تی‌شرت حتی. خب طبیعتا من عاشق این مغازه‌هام و هر بار گذر م اون اطراف بیفته، وایمیسم تماشا می‌کنم و از این همه هنر، لذت می‌برم. اگه رشته‌ی هنر سنتی ایرانی وجود داشت، من هم می‌خوندم...

چی داشتم می‌گفتم؟ آهان! هر دفعه اونجا میرم، عاشق یه چیزی میشم. یه سری بند می‌کنم به مانتو و شال. دفعه‌ی بعد فقط کفشا چشم‌م رو می‌گیرن. یه بار فقط بدلیجات‌ش رو می‌بینم، این بار هم کوسن‌ها و رومیزی‌ها رو دوست داشتم. خب بعضیاشون ترمه بودن و چیزی نبود که توی خونه بتونی درست کنی اما بعضی کاور کوسن‌هاش، پارچه‌های نسبتا معمولی بودن اما رو شون کار شده بودبا دست.

متاسفانه حافظه‌ی من اصلا بصری نیست. تصویر یادم نمی‌مونه. مگه اینکه اجازه بخوام برای عکس گرفتن - که خب فکر نکنم هیچ آدم عاقلی چنین اجازه‌ای بهم بده - یا اینکه هر بار برای پرورش نیروی تخیل هم که شده، سعی کنم 2-1 مدل‌ش رو یادم بمونه.

می‌دونی؟ رومیزی‌های هندی در نگاه اول قشنگ‌ن اما کلا چشم آدم رو می‌زنن زود و ایرانی‌ها اینطوری نیستن. روح‌نواز ن. ازشون خسته نمیشی. سوال‌م این‌ه که کسی اینجا هست از این هنرها سر دربیاره؟ مثلا این بلورها که رو ش با رنگ‌های طلایی و سبز براق نقاشی می‌کنن و وقتی از کوره درمیاد، رنگا حجیم میشن، اسم‌ش چی‌ه؟ درباره‌ی میناکاری چیزی می‌دونین؟ کسی هست مثلا دوخت کوسن و بالشتک بلد باشه؟ یا سرمه‌دوزی و کارایی شبیه اینا؟

اگه سایت هم خوب می‌شناسین، معرفی کنین، ممنون میشم. امروز چند سایت پیدا کردم. لینکاش رو میذارم فکر کنم جالب باشه.

طرز ساخت - دوخت، دوختن، آموزش - کوسن پوفی (گرد، دایره‌ای، توپی)

آموزش ساخت کوسن فانتزی چهل تیکه

آموزش ساخت کوسن در سایت بیتوته

مدل‌های مختلف کوسن 

تزئین کوسن و بالشتک

سِرمه‌دوزی روی ترمه

آموزش سرمه‌دوزی

چاپ کلاقه‌ای

ترمه کهن

گالری تصاویر ترمه رو هم نگاه کنید دل‌تون آب شه.

فروشگاه صنایع دستی

من حتی میناکاری و کاشی‌کاری هم دوست دارم. معرق و منبت‌کاری هم همینطور. اگه ساکن اصفهان یا شیراز بودم و این چیزا دم دست‌م بود، حتما یاد می‌گرفتم و کار می‌کردم. شغل‌های اینطوری خیلی لذت‌بخش‌ن. مخصوصا نقاشی روی شیشه (ویترای). یه تنگ ماهی رو با 2 تا طرح ساده که رو ش نقاشی شده، قیمت زده بودن 25 تومن. یه دونه کاور کوسن منجوق‌دوزی‌شده 25 تومن. اینا رو خودم آدم بتونه درست کنه، جدا از بحث مالی ماجرا، خیلی لذت‌بخش‌ه. هنر واقعا حال آدم رو خوب می‌کنه. اینجا رو حتما ببینید.

 

این مناظر زیبا رو هم از دست ندید.

این هم برای دوستانی که نمی‌دونن مرصع‌کاری چی‌ه.

آموزش هنر میناکاری (اصلا نمی‌دونستم چطوری‌ه)

میناکاری در اصفهان

خونه‌ی ایرانی

 

شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*تقریباً اولین جمعه‌ای بود که یادم‌ه مث روزای دیگه بود و ماتم‌م نگرفت!کاش همه‌ی جمعه‌ها همینطوری باشن.

جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*دیشب داشتم یکی از سخنرانی‌های موفقیت دکتر فرهنگ توی اصفهان رو گوش می‌دادم. به خودم گفتم مریمی! همین امروز کلاس‌ش بودی. دوباره داری همون رو توی یه شهر دیگه گوش میدی؟ بعد به خودم جواب دادم شاید یه چیزی اونجا گفته باشه که اینجا نگفته.

بعدتر فکر کردم اگه همه‌مون زمان دانشجویی، همین‌قدر میل و رغبت داشتیم به یاد گرفتن، دنیا طور دیگه‌ای بود. البته واقعا هم بعضی مطالب برام جدید بود. مثلا اول کلاس گفت هر کس 1 دقیقه با کناردستی‌ش گپ بزنه. بعد از 1 دقیقه گفت حالا نفر دوم با همون نفر اول، 1 دقیقه حرف بزنه.

بعضیا می‌خندیدن. بعضیا 6تا 6تا با هم حرف می‌زدن. دکتر فرهنگ گفت آدم وقتی از بیرون میاد میشینه سر کلاس، همیشه چند تا جمله برای گفتن داره توی ذهن‌ش. اگه الان حرف نزنید، توی کلاس هی اون مطالب، ذهن‌تون رو منحرف می‌کنن. اون حرفا رو همین الان بگید راحت شید.

گاهی هم پیش میاد وسط کلاس، میخواید گوش بدیدا اما یه مطلبی انقدر ذهن‌تون رو مشغول خودش می‌کنه که اصلا نمی‌تونید حواس‌تون رو متوجه درس کنید. اگه اینطوری شد، چند تا راه هست. یکی اینکه بلند شید اون حرف رو بگید و راحت شید کلا! مثلا یکی هی حواس‌ش میره دنبال اینکه چرا فرهنگ، سر ش مو نداره؟ نمیخواد واسه این، کل کلاس رو با حواس‌پرتی بگذرونید. بلند شید بگید فرهنگ! تو چرا کچلی؟ نیشخند به محض اینکه حرف‌تون رو بگید، ذهن‌تون خالی میشه. بعد دوباره می‌تونید حواس‌تون رو جمع کنید.

راه دوم این‌ه که اگه نمیخواید بگید، بنویسید ش. بعد اون مطلب، از ذهن‌تون خارج میشه.

راه بعدی این‌ه که از این کش‌هایی که دور ظرف ماست یا دسته‌ی اسکناس میندازن، داشته باشین دور انگشت‌تون. تا حواس‌تون پرت میشه، اون رو آروم بکشید و رها کنید. زیاد درد نداره اما شوک عصبی حاصل از اون، باعث میشه حواس‌تون جمع شه. یا اینکه خودتون رو آروم نیشگون بگیرید. یا یه تار مو تون رو بکنید!

من سر کلاسای دانشگاه، خیلی حواس‌م پرت می‌شد. برای همین الان مو ندارم اصلا نیشخند

این رو که گفت حضار خندیدن. من اشک‌م رو پاک کردم. بعی آدما خیلی خاص‌ن. خیلی نازنین‌ن. شما باید این مرد نازنین رو ببینید. باید رفتار متواضعانه‌ش رو، سواد ش رو، با خیلی‌ها مقایسه کنید تا بفهمید چرا شاگردهاش انقدر دوست‌ش دارن. خدا حفظ‌ش کنه.

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*

چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*الان داشتم مسابقات شنای المپیک رو تماشا می‌کردم. ما هم دل‌مون خوش‌ه شنا می‌کنیم! خیلی خوب‌ه مث دلفین توی آب چرخه آدم.

 

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*این درها اسم خاصی دارن؟ عاشق‌شون‌م. خیلی دوست دارم یه روزی یه در یا پنجره شبیه این توی خونه‌م داشته باشم.

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

* یکی بیاد شبا برام این هری پاتر و یادگاران مرگ رو بخونه؛ وقتی هم خواب‌م برد، چراغ رو خودش خاموش کنه. درباره‌ی اینکه در ازاش میخواد براش چی کار کنم هم می‌تونیم صحبت کنیم؛ آشپزی هم باشه نق نمی‌زنم. دل‌م میخواد یکی برام قصه بخونه.

سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*یکی دو روز ه سرما خورده‌م، همه‌ش خواب‌م از پنج‌شنبه. نمی‌دونم چطوری می‌تونم انقدر بخوابم. خیلی خوب‌ه، خواب بی‌رویا...

اصلاً هم نمیخوام فکر کنم چندین ساعت رو دارم اینطوری می‌گذرونم یا اصلاً روح‌م کجا میره وقتی سرم رو میذارم روی بالش آبی و سفید م و چشمام رو می بندم..

امروز وقتی داشتم می‌خوابیدم، خیلی احساس تنهایی کردم. دل‌م می‌خواست یکی بود دست‌م رو می‌گرفت، نگاش می‌کردم تا خواب‌م ببره. قضیه اونقدرا هم رمانتیک نبود، شاید حضور یه دوست معمولی هم برام کافی بود. دیدی آدم بعضی وقتا چقدر دل‌ش میخواد دست یه نفر رو توی دستاش بگیره؟

نمی‌دونم.. از هرگونه تماس فیزیکی فرار می‌کنم یه جورایی. شاید فقط پیش بیاد وقتی بخوام خانومی از سر راه‌م بره کنار، جای هوار کشیدن از پشت سرش و گفتن جمله‌هایی مث «اجازه بدین» یا «ببخشید»، آروم دست‌م رو میذارم روی شونه‌ش و طرف خودش میره کنار. گاهی هم پیش میاد برمی‌گرده نگام می‌کنه و من لبخند می‌زنم معمولاً.

دیروز یه بچه ی کوچولو رو دیدم بغل مامان‌ش. قلنبه و زبون‌نفهم. داشتیم نگاه می‌کردیم همدیگه رو. با سرانگشت‌م آروم پشت دست‌ش رو ناز کردم، برگشت نگام کرد (-:

حس می‌کنم روح‌م داره می‌میره اما کماکان فاصله‌م رو با همه حفظ می‌کنم.
کاش یکی‌تون تلفن بزنین شعر بخونین برام. باور کن نمی‌خندم؛ مردن روح کجا ش خنده‌داره؟
دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*یه وقتایی لج‌م می‌گیره از خودم. نمی‌دونم.. وقتی به یه آدمی که خیلی وقت‌ه من رو می‌شناسه، پیش میاد که بگم «فلان کار رو انجام میدما!» میگه «می‌دونم؛ از تو هیچی بعید نیست.» اما حقیقت‌ش این‌ه که دیگران من رو کله‌خراب‌تر از اونی که واقعاً هستم، تصور می‌کنن! نمی‌دونم چرا.

یه وقتایی میگم کاش واقعاً کله‌خراب بودم انقدر. هیچی حالی‌م نبود، ملاحظه‌ی چیزی رو نمی‌کردم، به خیلی چیزا اصلاً فکر نمی‌کردم، از هیچی نمی‌ترسیدم، به عاقبت چیزی فکر نمی‌کردم. خیلی راحت دست‌م رو بلند می‌کردم یه سیلی می‌زدم به آدمی که حق‌ش‌ه و نهایتاً یه سیلی هم می‌خوردم، مهم هم نبود برام. هر چی به دهن‌م میومد به هر کی لازم بود می‌گفتم، هر جا لازم بود، هر زمان که لازم بود، اهمیتی هم نمی‌دادم که احترام آدم دست خودش‌ه خیلی وقتا؛ اصلاً هم فکر نمی‌کردم نباید بذارم روی آدما باز بشه زیادی.

یه وقتایی میگم کاش سر م رو مینداختم هر ساعت از روز هر جایی می‌رفتم محض کنجکاوی، فکر هم نمی‌کردم چی ممکن‌ه پیش بیاد.

یه وقتایی میگم کاش واقعاً اهل ریسک بودم، نه ریسک‌های روزمره و انتخاب‌های عاقلانه!! اینکه اسم‌ش ریسک نیست. انتخاب خرکی، دِیمی، الله بختکی، دیوونه‌بازی، ریسک واقعی.

لابد بعدش هم می‌نشستم یه گوشه با خودم حرف می‌زدم، می‌گفتم خیلی دیوونه‌ای دختر! عقل‌ت کجا بود پس؟ چه کاری بود کردی آخه؟

یه وقتایی دیگران زیادی پشت سر م میگن فلانی خیلی خانوم‌ه، خیلی خوب‌ه.
بعد من به جای اینکه خوشحال شم، میگم لابد اینطوری به نظر می‌رسم حداقل. چرا کسی نمیگه فلانی خیلی کله‌خراب و دیوانه‌س؟ لابد اینطوری به نظر نمی‌رسم خب!

اصلاً کاش از این توهم خوشگلیا بودم! یا اینایی که اعتماد به نفس‌شون همیشه هی می‌زنه بالا! از این همه تواضع و فروتنی حال‌م بد میشه دیگه.

خوش‌م نمیاد بخوام کاسه کوزه‌ی چیزی رو سر کسی جز خودم بشکنم اما اگه اینطوری‌م برای این‌ه که اینطوری یادم داده‌ن. یاد گرفته‌م بی‌گدار به آب نزنم.
باحال‌ترین خصوصیات اخلاقی‌م - حداقل به نظر خودم - اونایی‌ه که مختص تربیت خودم‌ه، خودم به خودم یاد داده‌م، خودم خواسته‌م این مدلی باشم.

با اخلاق‌های خودخواسته و من‌درآوردی‌م خودم راحت‌ترم، خوشحال‌ترم.
شاید اگه به خواست بقیه باشه، نباید بیام هر چی دل‌م میخواد بنویسم بذارم اینجا همه‌ی عالم بخونن، بدونن چی فکر می‌کنم و دارم اصلاً چطوری عمر م رو می‌گذرونم.
شاید اگه به خواست بقیه بود، نباید با خیلیا دوست می‌شدم این همه سال؛ نباید هیچ وقت جای کلاس رفتن، می‌رفتم زیر بارون توی دانشکده قدم بزنم.

شاید اگه به خواست بقیه تصمیم می‌گرفتم، الان با یک سال سابقه کار جایی مشغول به کاری بودم که خوش‌م هم نمیومد ازش با این توجیه که بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.

شاید اگه به خواست بقیه بود، من اصلاً کلاً یه آدم دیگه بودم.
میخوام یه کم بیشتر خر باشم، دیوونه بازی دربیارم.
خسته شدم از این همه دست به عصا راه رفتن، پس کِی باید جوونی کنم؟
مشکل اینجاست که خودم هم نمی‌دونم چه غلطی میخوام بکنم. انقدر مثبت بار اومده‌م که بلد نیستم گند بالا بیارم و به خاطرش پشیمون شم. همه‌‌ی خاطره‌هام پاستوریزه‌ن. حسابی آبرو م جلوی نوه نتیجه‌هام میره!

موضوع: امیدوارم
Share

*دنیا کوچیک‌ه یا آرزوهای من بزرگ‌ن؟

گاهی برای خودم هیچی نمیخوام اما نمی‌تونم برای دیگران هم چیزی نخوام. دنیا برام تنگ‌ه.

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*این روزها بابا زیاد حوصله ندارد. گاهی مدام حرف می‌زند. گاهی ناگهان خیلی ساکت می‌شود. هی می‌رود توی فکر. روزی 100 بار می‌گوید دارم بازنشسته می‌شوم.

من می‌گویم انقدر تکرار نمی‌خواهد که. همه روزی بازنشسته می‌شوند. مردم 30 سال عمر و جوانی‌شان را کار می‌کنند و کار و کار. بعد باید بیشتر استراحت کنند. اینکه بد نیست. خیلی هم خوب است.

مامان می‌گوید بابا نگران عکس‌العمل ما ست!

من می‌گویم یعنی چه؟ مثلا قرار است چه عکس‌العملی داشته باشیم؟ شاخ دربیاوریم یا زمان و آسمان را به هم بدوزیم؟

بابا بحث می‌اندازد از طرح پیشنهادی بازنشستگی بعد از 35 سال. من می‌گویم وای نه! زودتر اقدام کنید مبادا تصویب شود. بابا عمدا می‌پرسد چطور؟ عمدا می‌گویم چون 30 سال کار کردن به قدر کافی سخت هست. بعد از این همه زحمت چرا آدم خودش را با 5 سال کار بیشتر، فرسوده کند؟ (فرسوده‌تر منظورم بود اما نگفتم) سیستر می‌گوید خوبی‌ش این است که تعطیلات دیگر پیش ما هستید، نه سر کار.

من می‌دانم بابا نگران روزی‌ست که دیگر کاری برای انجام دادن نداشته باشد. نگران اوقات فراغت زیاده از حد است. نگران کم شدن دریافتی‌ش. نگران خیلی چیزها.

من می‌دانم هویت یک زن، زندگی خانواگی‌ش است. همسر و فرزند و خانواده‌ش. یک زن وقتی بازنشسته می‌شود، اصلا ناراحت نمی‌شود چون وقت دارد حسابی به منزل‌ش برسد و با خانواده وقت بگذراند. فیلم ببیند و آشپزی کند.

هویت یک مرد، شغل‌ است. هیچ مردی نمی‌گوید من شوهر فلانی هستم و پدر فلانی. می‌گوید من کارمند فلان جا هستم. متخصص فلان کار هستم. صاحب فلان مغازه هستم. یک مرد وقتی بازنشسته می‌شود، حس می‌کند هویت‌ش را از دست داده. دیگر به درد هیچ کاری نمی‌کند. ناامید و سرخورده می‌شود.

من می‌دانم بازنشستگی، آخر دنیا نیست. همانطور که پیری به معنی بیماری و ناتوانی نیست. بعضی چیزها برای ما خیلی بد معنا شده‌اند.

این روزها غصه می‌خورم. دل‌م می‌خواست زندگی‌م جور دیگری بود. می‌توانستم برای بابا روزهای شادتری بسازم. شاید مثلا اگر بابا یک نوه‌ی بانمک داشت، کمتر فرصت می‌کرد فکر و خیال کند. گاهی آرزو می‌کنم کاش خاندان پدری جور دیگری بودند. عین بچه‌ی آدم می‌رفتند و می‌آمدند و دور هم خوش بودیم.

اما واقعیت چیز دیگری‌ست. آنها آدم‌های پرمدعای متوقعی هستند که فقط توقع احترام دارند ولی هیچ وظیفه‌ای ندارند و اگر ازشان برنجی، برایت پیغام می‌فرستند که فلانی! بیا که بخشیدم‌ت! چه کسی دل‌ش می‌خواهد در هر دیدار، کلی ملامت شود بابت اینکه چرا فلان کار را کرده و فلان تصمیم را نگرفته؟ چه کسی دوست دارد هر بار اقوام، کاستی‌هایش را برایش یادآور شوند؟

به خودم می‌گویم مریمی! این همه سال نبوده‌اند. بگذار باز هم نباشند. به قدر کافی گذشت و بزرگواری از خودمان نشان داده‌ایم. دیگر بس است. فکر می‌کنم می‌توانیم بنشینیم دور هم فیلم ببینیم و چای بخوریم و خوش باشیم. شاید اگر زندگی من جور دیگری بود، نمی‌توانستم این روزها کنار بقیه باشم و با رفتارم یادآوری کنم فاجعه‌ای پیش نیامده. مجبور بودم تمام وقت درگیر رسیدگی به نوه‌ی بانمک خانواده باشم! و حسرت دور هم نشستن‌ها را بخورم.

هرچند می‌دانم بابا مثل من فکر نمی‌کند. همه‌ی باباها فکر می‌کنند دخترشان اگر ازدواج کند، حتما زندگی بهتری خواهد داشت.

به هر حال با فکر کردن چیزی عوض نمی‌شود. آدم‌ها گاهی باید در لحظه زندگی کنند. پرتقال‌م را پوست می‌گیرم و می‌گویم بابا؟ پس چرا بازنشسته نمی‌شوی؟ کشتی ما را با این اداره‌تان. انقدر ما را نپیچان نیشخند

یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*هروقت ذهن‌نویس اختراع شه حتما یکی می‌خرم. ذهن‌نویس چیست؟ اسمی من‌درآوردی برای وسیله‌ای که بتواند تمام ذهن‌نوشت‌های وبلاگی مرا ذخیره نموده، روی بلاگ منتشر کند. ای بسا درفشانی‌های که نصف شب یا سر صبح یا توی ترافیک با حین پیاده‌روی ثبت نشده، نیست و نابود می‌شوند (آیکون واحسرتا)

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*کاش می‌شد هر وقت اراده کردی، هر وقت دل‌ت برای هر کسی هرجا که بود تنگ شد، بپری بری محکم بغل‌ش کنی و برگردی...

موضوع: امیدوارم
Share

*بدم نمیومد مامان یه آدم خوشبخت باشم.
احتمال خوشبخت بودن کلاً کم‌ه. برای همین نمیخوام مامان کسی باشم هیچ‌وقت..

سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*دل‌م یه خانواده‌ی بزرگ و شلوغ و صمیمی میخواد. مخصوصا دختر دایی، دختر عمو، دختر عمه... البته دختردایی دارم اسما اما رسما دایی هم ندارم چه برسه به دختردایی. اون که هیچی. دخترعمو هم دارم اما به دلیل خوش‌برخوردی زن‌عموی مربوطه و اینکه کلا از اول دنبال سوژه بود برای رفت‌وآمد نکردن با قوم شوهر، این شد که رسما دخترعمو هم ندارم. 1 بار دیدم‌ش اون هم توی بیمارستان بستری بود چند سال پیش. اونجا برای اولین بار دیدم‌ش. خیلی شبیه عمو م بود و من عمیقا حس می‌کردم دوست دارم‌ش طوری که تا مدت‌ها دل‌م براش تنگ می‌شد. دخترعمه هم دارم اما شوهرعمه‌ی مربوطه خیلی خوشرو و خندان تشریف دارن و من تحمل ندارم ببینم رفتارهاش رو ببینم. این‌ه که رسما دخترعمه ندارم. فقط دخترخاله دارم که باز جای شکر ش باقی‌ه.

کلا خاندان ما در انتخاب عروس و داماد هیچ دقت نکردن. هر کی ازدواج کرد، از فامیل حذف شد یه جورایی.

یه دختر ی هست. توی باشگاه دیدم‌ش. فکر کنم وقتی دختردایی‌م بزرگ شه خیلی شبیه این دختر شه. با موهای فر و چشمای گرد شاد لبخند

پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*دل‌م یه خونه‌ی بزرگ میخواد. با پنجره‌های قدی. پرده‌های سفید. فرش‌های دست‌بافت. با تابلوهای تخت جمشید و حافظیه. با ترمه (termeh) و بته جقه(paisley). با مینیاتور و میناکاری و معرق‌کاری. با لاله عباسی و نستعلیق. دل‌م یه خونه‌ی ایرانی میخواد.
یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت.
هشت.  

 

 
 

 

یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*هی با خودم میگم هیچ‌جا خونه‌ی خود آدم نمیشه.

اینایی رو که عاشق سفر ن درک نمی‌کنم زیاد. یعنی بهترین سفر هم که برم، دوست دارم راهی باشه شب خونه‌ی خودمون باشم. فردا ش دوباره برم ادامه‌ی سفر! که خب الان که هیچ، 200 سال دیگه هم چنین امکانی وجود نخواهد داشت احتمالا.

سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

*رفته بودم بزرگ‌ترین پاساژ رو باز خاورمیانه! عاشق اونجا م. تنها پاساژی‌ه که مسقف نیست و نفس‌م بند نمیاد. می‌تونی همونطور که قدم می‌زنی و مغازه‌ها رو می‌بینی، حسابی نفس بکشی و آسمون بالای سر ت باشه. شلیک فرزاد فرزین داشت پخش می‌شد. فکر کردم چه حس خوبی‌ه تو بخونی و همه گوش بدن لذت ببرن (-:

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

دل‌م می‌خواست از اینا بودم که علیرغم یه شکست بزرگ مالی کلی - از راه درست البته - ثروتمند میشن. یا اینا که عیرغم بهره‌ی هوشی خیلی معمولی، به درجات بالای علمی می‌رسن. بعد توی مصاحبه‌ها شعار نمی‌دادم و یه راز خیلی خفن برای موفقیت به مردم می‌گفتم.

الان دارم فکر می‌کنم نه شکست خورده‌م، نه خنگ‌م. چرا مث نابغه‌ها نمیشم پس؟ اون راز رو هنوز نمی‌دونم لابد...

پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

دل‌‌م یه خونه میخواد با حیاط و درخت و بوته‌های گل. با پنجره‌های بزرگ و ایوان و نور. با یه عالم دوست و فامیل درست و حسابی. نمیشه متاسفانه.

جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

بهشت جایی‌ه که تو ش یخچال‌تون کثیف نمیشه. مجبور نیستین از برق بکشین بسابین‌ش. آیکون مریمی تنبل دستکش به دست، سر یخچال با اتک چند منظوره و مایع ظرفشویی و دستمال و کلیه‌ی امکانات لازم

پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

گاهی فکر می‌کنم من می‌تونستم جادوگر شم. فکر کن. پیرهن بلند می‌پوشیدم. با گوشواره‌های بزرگ و گوی بلورین. دیگه رژیم هم لابد نبود بگیرم.

 

یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

میگن فقط مرده‌ها ن که استرس ندارن! یعنی آدم تا زنده‌ست، بالاخره سوژه هست برای ناراحتی و حرص خوردن‌ش. کاش از این آدمای دل‌گنده و کمی بی‌خیال بودم. حالا بی‌خیال هم نه، اما آسون‌گیر و خونسرد.

توی خاندانی که همه بی‌اعصاب و استرسی‌ن و حتی بعضیا گوزگنبدکن و کولی هم هستن، هیچ بچه‌ای خونسرد و ریلکس درنمیاد مسلماْ. حالا من خودم رو بکشم! باز هم تربیت و محیط به طبیعت و ژن نمی‌چربه به نظرم. یعنی تا تقی به توقی بخوره، بازمی‌جویم روزگار وصل خویش.

آیکون مریمی روان‌شناس، فیلسوف و ادیب

شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

اون موقع‌ها که موضوع انشای احمقانه‌ی علم بهتر است یا ثروت رو می‌دادن بهمون، خیلی اندیشمندانه معتقد بودم علم بهتر است چون ثروت برای کسی شعور نمی‌آورد و آدم می‌تواند با علم، ثروتمند شود اما نمی تواند با ثروت، عالم شود!

بعد الان می‌بینم چقدر احمق بوده‌م. آدم ثروتمند می‌تونه برای هر علمی، انقدر معلم خصوصی بگیره که خر رو براش تبدیل به پروفسور کنن اما آدم عالم، لزوماْ هیچ‌وقت ثروتمند نخواهد شد.

اصلاْ با علم و شعور میشه خونه خرید؟ میشه سفر رفت؟ میشه خوب زندگی کرد؟ دل‌م میخواد بزنم توی دهن اون معلمی که به اون اراجیفی که من سر هم می‌کردم، 20 می‌داد.

همین خود من. اگه الان کلی ثروت داشتم، تمام مشکلات‌م حل بود.

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

دل‌م یه دشت سرسبز میخواد. درختای بلند. تپه‌های پر گل. دوست داشتم صدا م خوب بود. می‌رفتم بالا می‌ایستادم. هوای بهاری رو نفس می‌کشیدم و می‌خوندم...

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

گاهی آدم دل‌ش معجزه میخواد. مث بچه‌ها. آره.. گاهی آدم دوست داره مث بچه‌ها بشه. یه چیزی رو بخواد. بعد با همون معصومیت کودکانه باور کنه دست خدا می‌تونه از آستین کسی بیاد و کمک کنه، معجزه کنه...

معجزه چیز محالی نیست. همیشه بوده. همیشه خواهد بود. شاید روزی یک بار برای هر کدوم‌مون پیش میاد و نمی‌بینیم حتی. الان اون معجزه رو میخوام...

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: امیدوارم
Share

Daisypath Happy Birthday tickers