*کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت، قصد بالارفتن از کوهی را کرد. تقریبا نزدیک قله‌ی کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت. در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد.

کوهنورد مرگ را جلوی چشمان‌ش دید و در حال سقوط، از صمیم قلب فریاد زد: «خدایا کجایی!»

ناگهان طناب ایمنی که او را نگه می‌داشت، دور کمر ش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و او جایی را نمی‌دید و نمی‌توانست عکس‌العملی انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: «خدایا نجات‌م بده!»

صدایی از آسمان شنید که می‌گفت: «آیا تو ایمان داری که من می‌توانم نجات‌ت دهم؟»

کوهنورد گفت: «بله.» صدا گفت: «طناب را ببر!»

کوهنورد لحظه‌ای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید.

صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند، چیز عجیبی دیدند: کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمر ش بسته شده بود را دو دستی و محکم چسبیده بود در حالی که با زمین فقط یک متر فاصله داشت!

در بسیاری از موارد ادعا می‌کنیم که ایمان داریم ولی فقط وقتی ایمان داریم که از نتیجه مطمئن باشیم! این معنی‌ش ایمان نیست. ایمان با حساب و کتاب فرق داره...

دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*در متن‌های کهن باستانی، جغد را "هو مورو" می‌خواندند. یعنی پرنده‌ی دانا. حتما به یاد دارید که در کتاب‌های قصه نیز این پرنده، عینک به چشم دارد و به بقیه‌ی حیوانات پند و اندرز می‌دهد اما شومی جغد بعد از ورود اعراب به ایران بر سر زبان‌ها افتاد چون غذای این پرنده، مار و مارمولک و موش بود، در واقع غذای اعراب آن دوران را میل می‌کرد و اعراب آن را پرنده‌ای شوم می‌دانستند چرا که غذای آنها را می‌خورد.

در کتاب اوستا از جغد با نام اشوزشت یاد شده و وی را فراری‌دهنده‌ی دیوها و پلیدی‌ها خوانده‌اند یا در نسخی دیگر، وی را به بهمن مرغ و مرغ زوبره و هومن مرغ و شب آویز (مرغ شب) خوانده‌اند.

پ.ن: واقعیت داره؟

دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده‌ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می‌داد:حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه استانداردهای بین‌المللی برخوردار بود.

این زندان، همه‌ی امکاناتی که باید یک زندان طبق قوانین بین‌المللی برای رفاه زندانیان داشته باشد را دارا بود. این زندان با تعریف متعارف، تقریباً محصور نبود و حتی امکان فرار نیز تا حدی وجود داشت. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می‌شد.

در آن از هیچ‌یک از تکنیک‌های متداول شکنجه استفاده نمی‌شد اما... اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. عجیب اینکه زندانیان به مرگ طبیعی می‌مردند. با این که حتی امکانات فرار وجود داشت اما زندانیان فرار نمی‌کردند. بسیاری از آنها شب می‌خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی‌شدند.

آنهایی که مانده بودند، احترام درجات نظامی را میان خودشان و نسبت به هم‌وطنان خودشان که مافوق آنها بودند، رعایت نمی‌کردند و در عوض عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می‌ریختند. دلیل این رویداد، سال‌ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه‌ی تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

در این اردوگاه، فقط نامه‌هایی که حاوی خبرهای بد بود را به دست زندانیان می‌رساندند و نامه‌های مثبت و امیدبخش تحویل نمی‌شد.

هر روز از زندانیان می‌خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده‌اند یا می‌توانستند خدمتی بکنند و نکردند را تعریف کنند.

هر کس که جاسـ.ـوسی سایر زندانیان را می‌کرد، سیگار جایزه می‌گرفت اما کسی که در مورد ش جاسوسی شده بود و معلوم شده بود خلافی کرده، هیچ نوع تنبیهی نمی‌شد.

در این شرایط همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستان‌شان نداشت) عادت کرده بودند. تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه‌ی مرگ رسانده است چرا که:

با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می‌رفت.

با جاسـ.ـوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می‌شد و خود را انسانی پست می‌یافتند.

با تعریف خیانت‌ها، اعتبار آنها نزد هم‌گروهی‌ها از بین میرفت. و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه‌ی زندگی و مرگ‌های خاموش کافی بود.

این سبک شکنجه، شکنجه‌ی خاموش نامیده می‌شود.

نتیجه: اگر این روزها فقط خبرهای بد می‌شنویم، اگر هیچ‌کدام به فکر عزت نفس‌مان نیستیم و اگر همگی در فکر زدن پنبه‌ی همدیگر هستیم، به سندرم «شکنجه‌ی خاموش» مبتلا شده‌ایم.

این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوش‌مان می‌رسانند و ما هم استقبال می‌کنیم: دلار گران شده... طلا گران شده... کار نیست... مدرسه‌ای آتش گرفت... عده‌ای در جاده کشته شدند... زورگیری در ملاءعام...

این روزها هیچ‌کس به فکر عزت نفس ما نیست! شما چطور فکر می‌کنید؟

ما ایرانی‌ها دزدیم!

ما ایرانی‌ها همه کارهایمان اشتباه است.

ما ایرانی‌ها هیچی نیستیم!

ما ایرانی‌ها از زیر کار درمی‌رویم!

ما هیچ پیشرفتی نکردیم!

ما ایرانی‌ها هیچ هنری نداریم!

ما ایرانی‌ها آدمِ حسابی نداریم!

ما ایرانی‌ها هر عیبی که یک انسان می‌تواند داشته باشد را داریم!

چقدر بادلیل و بی‌دلیل به خودمان بد می‌گوییم و لذت می‌بریم. به خودمان فحش می‌دهیم و کیف می‌کنیم و می‌خندیم. اقوام مختلف ایرانی را مسخره می‌کنیم و همه با هم کل ایران را! بزرگان علمی٬ هنری٬ ادبی و دینی کشور خودمان را وسیله‌ی خنده و تفریح کرده‌ایم و هیچ‌کس هم نباید فکر کند اینها نقشه است.

این همان جنگ نرم است. تهاجم فرهنگی فقط از طریق بی‌حجابی و فیلم‌های خراب نیست. این روزها همه در فکر زیرآب‌زدن بقیه هستند، شما چطور؟

این روزها همه احساس می‌کنند در زندانی بدون دیوار، دوران بی‌پایان محکومیت خود را می‌گذرانند. شما چطور؟

این روزها همه شبیه زندانیان جنگ آمریکا و کره، منتظر مرگ خاموش هستند. شما چطور؟

بیاییم از خواندن و شنیدن اخبار منفی فاصله بگیریم و تا می‌توانیم به خود و اطرافیان‌مان امید بدهیم، احترام بگذاریم و در هر شرایطی شاد زندگی کنیم. شاید اینگونه راهی برای گریز از زندانی که از طریق رسانه‌ها برایمان ایجاد شده است، بیابیم.

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*واژه‌ی "بانو" در اصل، برگرفته از واژه‌ی پهـ.ـلوی "ریتاباگیانو" به معنی پرتوی یزدانی‌ست.

بانو یک واژه‌ی پارسی کهن است. (بان + و = بانو ) بان در نام شهر بانه هنوز به کار می‌رود . بان یعنی بالا و بانو به معنی کسی است که در بالا جا دارد و این به نشانه‌ی گرامی داشتن بانوان است.

اما کلمه‌ی خانم، مغولی است و ریشه‌ی پارسی ندارد . خان و خانم و بیگ و بیگم نام‌های مغولی است . خان و بیگ، مذکرند و خانم و بیگم مؤنث هستند.

زن از ریشه‌ی "کد" به معنی خانه و صاحب خانه می‌آید. بانو در اوستایی به معنی فروغ و روشنایی است. کدبانو هم یعنی چراغ خانه (کد=خانه)

خود واژه‌ی همسر (هم-سر) کاملا گویاست که زن در آیین باستانی ما، همپایه‌ی مرد است. تقدیم به همه‌ی بانوان عزیز ایران...

پ.ن: یاد فرزاد حسنی افتادم که خیلی وقت‌ها موقع اجراهاش دیدم نمیگه مثلا سرکار خانم مریمی! میگه بانو مریمی!

جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*خاطره‌ای از یکی از اساتید قدیمی دانشگاه شریف، دانشکده‌ی متالورژی: یک بار داشتم برگه‌های امتحانی را تصحیح می‌کردم. به برگه‌ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه‌ی بدون نام داشته باشم. از تطابق برگه‌ها با لیست دانشجویان، صاحب‌ش را پیدا می‌کنم.

تصحیح کردم و 17 گرفت... احساس کردم زیاد است. کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم. 15 گرفت. برگه‌ها تمام شد. با لیست دانشجویان تطبیق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم که "کلید" آزمون را که خودم نوشته بودم، تصحیح کرده‌ام...

اغلب ما نسبت به دیگران سخت‌گیرتریم تا نسبت به خودمان...

پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*کلیپی از «بـ.ـوگی» (خواننده‌ی مجارستانی) تحت عنوان Nou.veau Parf.um که در ژانویه‌ی 2014 اجرا شده است. در این ویدئو کلیپ، چهره‌ی خواننده در حین اجرای ترانه، توسط نرم‌افزارهای پیشرفته‌ی ویرایش تصویر، روتوش می‌شود تا ببینندگان آگاهی یابند آنچه در عکس‌ها و ویدئوهای تبلیغاتی و هنری می‌بینند، تغییرات زیادی با «سوژه‌ی اولیه» دارد و بسیاری از زیبایی‌هایی خیره کننده در این‌گونه محصولات هنری، در واقع زاییده‌ی ویرایش‌های دیجیتال است. 

یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*یکی از خاطرات مفید دوستان: ١٨ سال پیش، من در شرکت سوئدى ولوو Volvo   استخدام شدم. کار کردن در این شرکت، تجربه‌ی جالبى براى من به وجود آورده است.

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکاران‌م هر روز صبح با ماشین‌ش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکار م ماشین‌ش را در نقطه‌ی دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند. 

روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکار م گفتم: چرا ماشین‌ت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ 

او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سر کار شان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟

میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید.

پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*اینجا رو ببینید. با تشکر از گلدونه لبخند

سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*ما را ز شب وصل چه حاجت که تو از ناز / تا بند قبا باز کنی، صبح دمیده‌ست...

صائب تبریزی

عکس مرتبط

سوالی که مطرح میشه: کارایی رو که شب تا صبح میشه انجام داد، صبح تا شب نمیشه انجام داد یعنی؟

Share

*دیدم سر جریان شکلات، خیلی ناله و نفرین! نیشخند پشت‌م‌ه، گفتم یه ثوابی هم کرده باشم بی‌حساب شیم.

عکس، گویاست دیگه. توضیح نمیخواد.

 

Share

*اول از همه اینکه حرف بزنید...

یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتک‌هایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او تقسیم کنید… بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم می‌کند. علاوه بر آن، معمولا وقتی سفره‌ی دل‌تان را جلوی کسی باز می‌کنید، او هم سفره‌ی خودش را برایتان باز می‌کند و یحتمل می‌فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک‌خورده نیستید و این یعنی آرامش.

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید: گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید. اصلا پاپیچ خراب کاری‌ها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید. همه همینطور بوده‌اند و انگشت فرو کردن در زخم‌های قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد. آینده را هم که رسما باید به هیچ وجه به حساب نیاورید. ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است. فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است.

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید: حالا می‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی! وسط همه‌ی گرفتاری‌ها و استرس‌ها و بدبختی‌هاتون!!! آدم می‌تواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد. کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید، که کمی از دنیای واقعی دور تان کند و خستگی را بگیرد مثل نهنگ‌ها که هرازچندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند.

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید. ورزش، قاتل استرس است. لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار، وزنه‌ی یک تنی بزنید و بازو دربیاورید. همچین که یک جفتک چارکش منظم و خفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است. از من به شما نصیحت.

پنجم اینکه واقع‌بین باشید: ما ملت شریف، بیشتر استرس‌مان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم.

ششم اینکه باور داشته باشید زندگی‌تان، میدان و مسابقه‌ی اسب‌دوانی نیست! خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید. مقایسه کردن و رقابت‌پیشگی، استرس‌زا است. اینکه جاسم، فوق‌ لیسانس دارد و من ندارم و قاسم، لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود، فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمر ش را بابت هویج سر چوب، دویده و به هیچ کجا هم نرسیده. زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکر ش را می‌کنید. هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند. خودتان باشید.

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل ترس‌زا، هراس نداشته باشید. مثال ساده‌ی آن، دندان‌پزشک است. وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درست‌ش کنید نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، با درد آن بسازید و همه‌ی لقمه‌هایتان را با یک طرف‌تان بجوید. نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر، زندگی با ترس درد است. ترس، استرس می‌زاید.

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید. آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغز ش درست کار نمی‌کند. مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد. آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه‌ی یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی!

نهم اینکه بخندید. همه مشکل دارند. من دارم، شما هم دارید. همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع، تابع محل جغرافیایی آدم‌ها هم نیست…یاد بگیرید بخندید. به ریش دنیا و مشکلات بخندید. به بدبختی‌ها بخندید. به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم، بخندید. به خودتان بخندید. دو بار اول‌ش سخت است، اما کم‌کم عادت می‌کنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست. درمان‌ش نمی‌کند اما درد ش را کم می‌کند و دهم هم اینکه این مطلب را برای کسانی که دوست‌شان دارید و از خندیدن‌شان شاد می‌شوید، بفرستید.

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یه پرستار استرالیایی، بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده، منتشر کرده:

حسرت اول: کاش جرات‌ش رو داشتم اونجوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم. نه اونجوری که دیگران ازم توقع داشتن.

حسرت دوم: کاش انقدر سخت کار نمی‌کردم.

حسرت سوم: کاش شجاعت‌ش رو داشتم که احساسات‌م رو با صدای بلند بگم.

حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.

حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم.

دانلود فیلم‌ش...

سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زن‌م همیشه می‌خرد، نگاه می‌کردم. چه مانکن‌هایی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنابرانگیز.

زن‌م داشت به گلدان شمعدانی‌ای که همیشه گوشه‌ی اتاق است ورمی‌رفت و شاخه‌های اضافی را می‌گرفت و برگ‌های خشک‌شده را جدا می‌کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه‌اش لبخندی گوشه‌ی لب‌م پیدا شد. از مقایسه‌ی او با دخترهای توی مجله، خنده‌ام گرفته بود...

زن‌م آنچنان سریع برگشت و نگاه‌م کرد که فرصت نکردم لبخند م را جمع‌وجور کنم. گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل‌ها هیچ شکل رزهای تازه‌ای نیستند که دیروز خریده‌ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل‌های شمعدانی هرگز به زیبایی و شادابی آنها نیستند اما می‌دانی تفاوت‌شان چیست؟

بعد، بدون این که منتظر پاسخ‌م باشد اشاره‌ای به خاک گلدان کرد و گفت: اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه‌هایی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می‌دهند و بعد پژمرده می‌شوند ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی‌ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاق‌مان باشند.

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه‌اش را به دست گرفت. کنار ش رفتم و گونه‌اش را بوسیدم. این لذت‌بخش‌ترین بوسه‌ای بود که بر گونه‌ی یک گل شمعدانی زدم. قدر گل شمعدانی‌های خودتون رو بدونید...

چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*1. وقتی سیب‌زمینی را به صورت پخته از آتیش بیرون می‌آورید، ظرف یک ساعت در معده هضم خواهد شد. سیب‌زمینی آب‌پز، ظرف 4 ساعت هضم می‌شود و سیب‌زمینی سرخ‌کرده ظرف 12 ساعت نصف‌ش هضم و نصف‌ش از طریق معده اخراج خواهد شد. این رو گفتم برای پدر و مادرهایی که به بچه‌ی بیچاره چیپس می‌دهند و شب طفل بیچاره موقع خواب باید صد دفعه این پهلو و آن پهلو شود تا در آخر سم حاصل از این چیپس، جذب بدن‌ش شود.

2. کسانی هم که سراغ من می‌آیند - نمی‌دونم در اینجا، "من" یعنی کی - و اعلام می‌کنند چرا میگید پفک سمی است؟ جهت اطلاع کافی است پفک را با آب خیس کنید و با شست دست‌تان آن را به سرامیک آشپزخانه بچسبانید. بعد از 8 ساعت عمرا بتونید این پفک خشک‌شده را از دیوار بکنید. باید کلی کاردک و چاقو بزنید تا کنده شود. حالا حساب کنید این پفک با بزاق چسبنده خیس می‌شود و وارد دیواره معده می‌شود.

3. یک روش هم برای کسانی که مدعی هستند سیستم گوارش و جذب آنها هیچ مشکلی ندارد: یک حبه سیر را به طور کامل، بدون جویدن و خورد شدن قورت بدهید. اگر قبل از 24 ساعت از بدن خارج شد، بدن سالم است زیرا در این مدت هیچ میکروبی در بدن نمی‌تواند رشدکند. و اگر طولانی‌تر، شد دچار یبوست (محل رشد میکروب) بوده و بیمارید.

4. قدیم ندیما دستشویی ما ایرانی‌ها (اون موقع بهش میگفتند خلاء) یک گوشه دردورترین نقطه‌ی حیاط بود که بابابزرگ و مامان‌بزرگای ما وقتی می‌خواستند بروند داخل مستراح، یک دستمال به سرشون می‌بستند. اون موقع دلیل این کار این بود که بخارات ناشی از ادرار (شامل اسید اوریک و فسفریک و...) روی پوست سر و موهای سر و بالطبع، سلامتی تاثیر فزاینده‌ای داشت و یکی از عوامل ریزش مو بود. در ضمن مثل الان اینطوری نبود که بروند مستراح و  6ساعت بنشینند راجع به مسائل روزمره تفکر کنند. چون حتی در شریعت ما مسلمان‌ها ذکرشده که ماندن زیاد در مستراح و حرف زدن در آن مکروه است.

الان مستراح ما ایرانی‌ها صااااف اومده وسط هال و اتاق پذیرائی و تازه بین سنگ توالت و محل شستن دست، هیچ دری هم وجود نداره. به دلیل مشکلات تغذیه‌، ما ایرانی‌ها مجبوریم حداقل 10 دقیقه اونجا بساط پهن کنیم و خانم خونه هم یک حوله انداخته روی جاحوله‌ای در دستشویی و خبر نداره این حوله چه نقشی در جذب بخارات سمی ادرار و مدفوع دارد و آقای بیچاره هم بعد از وضو و شستن صورت، اون حوله را میماله توی صورت‌ش و فاتحه مع الصلوات. (یعنی آخرآلودگی) این موضوع را من با محلول تنتورید و... امتحان کردم و حوله‌ی حاوی این بخارات را داخل آن قرار دادم و دیدم ظرف چند دقیقه، این محلول حاوی انواع اسیدها شده است.

خلاصه اینکه یکی از عوامل ریزش مو و بیماری‌های ما ایرانی‌ها همین بخارات ناشی از ادرار در توالت‌های ماست. برای حل این موضوع: اول حوله را خارج از توالت و روی جای مخصوص قرار دهید. دوم: روی سنگ پا کمی سرکه ریخته و هفته‌ای یک دفعه این سنگ پا را به مدت 4 ساعت در کنار سنگ توالت قرار بدهید. در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم عامل جذب این بخارات سمی خواهد بود.

5. بعد از تمام این حرف‌ها می‌خواهم یک نسخه‌ی سحرآمیز به کسانی بدهم که از ضعف اعصاب و سوزش و تپش قلب رنج می‌برن. تا یک موضوعی پیش میاد زود قاطی می‌کنند و عصبانی می‌شوند. یک سیب خنک (یخچالی) را رنده کنید + داخل این پالوده‌ی سیب، یک قاشق چایخوری تخم بادرنجبویه (فرنجمشک) اضافه کنید + یک استکان عرق بهار نارنج + یک استکان عرق بیدمشک اضافه کنید. یک قاشق قبل از خواب صبح یا ظهر و شب میل کنید. این مجموعه سحرآمیز، اعصاب را آرام میکند و قلب را از سوزش و تشنج باز می‌دارد و خواب آرامی در پی خواهد داشت. این پیام را برای هرکسی که دوست‌ش دارید هم بفرستید.

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*یک روز که جینی برای خرید به مغازه رفته بود، چشم‌ش به یک گردن‌بند مروارید بدلی افتاد که قیمت‌ش 5/2 دلار بود. چقدر دل‌ش اون گردنبند رو می‌خواست. پس پیش مادر ش رفت و از مادر ش خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره.

مادر ش گفت خب! این گردنبند قشنگی‌ه اما قیمت‌ش زیاد ه اما بهت میگم که چه کار میشه کرد! من این گردنبند رو برات می‌خرم اما شرط داره: وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می‌تونی انجام‌شون بدی بهت میدم و با انجام اون کارها می‌تونی پول گردنبند ت رو بپردازی و البته مادربزرگ‌ت هم برای تولد ت بهت چند دلار هدیه میده و این می‌تونه کمک‌ت کنه.

جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می‌داد و مطمئن بود که مادربزرگ‌ش هم برای تولد ش بهش پول هدیه میده. به زودی جینی همه‌ی کارها رو انجام داد و تونست بهای گردنبند ش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردنبند رو دوست داشت. همه جا اون رو به گردن‌ش می‌انداخت: کودکستان، رختخواب، وقتی با مادر ش برای کاری بیرون می‌رفت... تنها جایی که اون رو از گردن‌ش باز می‌کرد، توی حمام بود چون مادر ش گفته بود ممکن‌ه رنگ‌ش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست‌داشتنی‌ای داشت. هر شب که جینی به رختخواب می‌رفت، پدر ش کنار تخت‌ش روی صندلی مخصوص‌ش می‌نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می‌خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدر جینی گفت جینی! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می‌دونی که عاشقت‌م.

- پس اون گردنبند مروارید ت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می‌تونم رزی، عروسک مورد علاقه‌م رو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم. اون عروسک قشنگی‌ه. می‌تونی توی مهمونی‌های چای دعوت‌ش کنی. قبول‌ه؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه‌هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت شب بخیر کوچولوی من.

هفته‌ی بعد پدرش مجددا بعد از خوندن داستان، از جینی پرسید جینی! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می‌دونی که عاشق‌ت‌م.

- پس اون گردنبند مروارید ت رو به من بده!

- نه پدر، گردنبند م رو نه اما می‌تونم اسب کوچولو و صورتی‌م رو بهت بدم. اون موهاش خیلی نرم‌ه و می‌تونی توی باغ باهاش گردش کنی. قبول‌ه؟

- نه عزیزم، باشه اشکالی نداره! و دوباره گونه‌هاش رو بوسید و گفت خدا حفظ‌ت کنه دختر کوچولوی من. خواب‌های خوب ببینی. چند روز بعد، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تختن شسته و لب‌هاش داره می‌لرزه. جینی گفت پدر بیا اینجا. دست‌ش رو به سمت پدر ش برد. وقتی مشت‌ش رو باز کرد، گردنبند ش اونجا بود و اون رو توی دست پدر ش قل داد. پدر با یک دست‌ش اون گردنبند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه‌ش، از جیب‌ش یه جعبه‌ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد.

داخل جعبه، یک گردنبند زیبا و اصل مروارید بود. پدر ش در تمام این مدت، اون رو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردنبند بدلی صرف نظر کرد، اون وقت این گردنبند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله دقیقا همون کاری‌ه که خدا در مورد ما انجام میده. او منتظر می‌مونه تا ما از چیزهای بی‌ارزش که توی زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم تا اون وقت گنج واقعی‌ش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست؟

این مساله باعث میشه تا درباره‌ی چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم. باعث میشه یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها هزار چیز بهتر رو به ما داده. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم، خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیا م رو تغییر بده. شما هم حتما امتحان کنید.

پ.ن: شاید ترجمه‌ی خوبی نداره زیاد اما به یک بار خوندن می‌ارزه.

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

1. اگه میخوای راحت باشی، کمتر بدون و اگه میخوای خوشبخت باشی بیشتر بخون.

2. تا پایان کار از موفقیت درباره‌ی آن با کسی صحبت نکن.
3. برای حضور در جلسات، حتی یک دقیقه هم تاخیر نکن.
4. قبل از عاشق شدن، ابتدا فکر کن که آیا طاقت دوری، جدایی و سختی را داری یا نه.
5. سکوت، تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد.
6. نصیحت کردن، فقط زمانی اثر دارد که 2 نفر باشید.
7. در مورد همسر کسی اظهار نظر نکن. نه مثبت نه منفی.
8. نوشیدنی‌های داخل لیوان و یا فنجان را تا آخر ننوش.
9. در اختلاف خانوادگی حتی اگر حق با تو است، شجاع باش و تو از همسرت عذرخواهی کن.
10. برای کودکان، اسباب‌بازی‌های جنگی هدیه نبر.
11. نه آنقدر کم بخور که ضعیف شوی و نه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی.
12. بدترین شکل دلتنگی آن است که در میان جمع باشی و تنها باشی.
13. شخص محترمی باش و بدون اطلاع، به خانه و محل کار کسی نرو.
14. وجدان‌ت را گول نزن چون درستی و نادرستی کار ت را به تو اعلام می‌کند.
15. موقع عطسه کردن حتما از دیگران فاصله بگیر و از دستمال استفاده کن ولی با تمام وجود، عطسه کن.
16. عاشق همسرت باش تا بهشت را ببینی.
17. کثیف نکن اگر حوصله تمیز کردن نداری.
18. بخشیدن خطای دیگران، بسیار قشنگ است. تجربه کردن‌ش را به تو پیشنهاد می‌کنم.
19. همه جا از همسر ت تعریف و تمجید کن حتی در جهنم.
20. با کارمندان‌ت مهربان ولی قاطع باش.
21. غرور کسی رو نشکن چون مثل شیشه‌ی شکسته، برای تو خطرآفرین است.
22. عمل خلاف را نه تجربه کن، نه تکرار.
23. لبخند بزن. مطب دکترها را خلوت می‌کند.
24. با شجاعت اقرار کن که اشتباه کردی.
25. هنر نواختن را یاد بگیر. نواختن موسیقی در هیچ کشوری گدایی نیست.
26. هنگام صحبت کردن با دیگران به چشم آن‌ها نگاه کن تا پیام و کلام تو را درک کنند.
27. کسی را که به تو امیدوار است، ناامید نکن.
28. برای کسی که دوست‌ش داری در روز تولد ش پیام تبریک برایش ارسال کن.
29. اولین خیر باش.
30. با داشتن همسری خوب، همه کس و همه چیز را یک‌جا داری.
31. در دفتر و منزل، گل‌های زیبا داشته باش.
32. حساب‌داری و روش‌های آن‌ را یاد بگیر.
33. تزریق سرم و آمپول را یاد بگیر.
34. وارد سیا.ست نشو.
35. عمر مد، کوتاه است.
36. به سفر و هم‌سفر فکر کن.
سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*نکته‌ای از انجیلدر Malachi آیه‌ی 3:3 آمده است: او در جایگاه پالاینده و خالص‌کننده‌ی نقره خواهد نشست.

این آیه برخی از خانم‌های کلاس انجیل‌خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت، در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانم‌ها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه‌ی بعدی انجیل‌خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کار ش ملاقات کند تا نحوه‌ی کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه‌ی خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه‌ی پالایش نقره، چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره‌کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغ‌تر از همه جاست نگهداشت تا همه‌ی ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه‌ی داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص‌کننده‌ی نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسید آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه‌ی نقره را نگهدارد بلکه باید چشمان‌ش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟ مرد خندید و گفت: خب خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم...

اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*زپرتی: واژ‌ه‌ی روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن، یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است. در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد، دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم‌کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاع‌ش به هم ریخته است.

هشلهف :مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد. جمله‌ی انگلیسی I shall have به معنی من خواهم داشت را به مسخره، هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژه‌ی مسخره‌آمیز را برای هر واژه‌ی عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز - چه فارسی و چه بیگانه - به کار می‌برند.

چُسان فسان: از واژه‌ی روسی Cossani Fossani به معنی آرایش‌شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

شر و ور: از واژه‌ی فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سروصدا گرفته شده است.

اسکناس: از واژه‌ی روسی Assignatsia که خود از واژه‌ی فرانسوی Assignat به معنی برگه‌ی دارای ضمانت گرفته شده است.

فکسنی: از واژه‌ی روسی Fkussni به معنای بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنای بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی‌ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن، برای اشاره به چیز اسقاط و به‌دردنخور هم استفاده کرده‌اند.

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی می‌دانستم که دنبال شناسایی خطاهایی است که من انجام داده‌ام و بدین طریق خداوند می‌داند وقتی که من مردم، شایسته‌ی بهشت هستم و یا مستحق جهنم...

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه‌سواری با یک دوچرخه‌ی دونفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمی‌دانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم. از آن موقع زندگی‌م بسیار فرق کرد، زندگی‌م با نیروی افزوده‌شده‌ی او خیلی بهتر شد. وقتی کنترل زندگی دست من بود، راه را می‌دانستم و تقریبا برایم خسته‌کننده بود ولی تکراری و قابل پیش‌بینی و معمولا فاصله‌ها را از کوتاه‌ترین مسیر می‌رفتم اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، بلد بود از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوه‌ها و از میان صخره‌ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و پیوسته می‌گفت:«تو فقط پا بزن.»

من نگران و مضطرب بودم. پرسیدم «مرا به کجا می‌بری؟» او فقط خندید و جواب نداد و من کم‌کم به او اطمینان کردم! وقتی می‌گفتم: «می‌ترسم»، او به عقب برمی‌گشت و دست‌م را می‌گرفت و می‌فشرد و من آرام می‌شدم...

او مرا نزد مردم می‌برد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه می‌دادند و این سفر ما، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم...

خدا گفت: هدیه‌ها را به کسانی دیگر بده. آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزن‌شان خیلی زیاد است. بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم «دریافت هدیه‌ها به خاطر بخشیدن‌های قبلی من بوده است» و با این وجود بار ما در سفر سبک‌تر است...

من در ابتدا در کنترل زندگی‌ام به خدا اعتماد نکردم. فکر می‌کردم او زندگی‌م را متلاشی می‌کند اما او اسرار دوچرخه‌سواری «زندگی» را به من نشان داد. خدا می‌دانست چگونه مرا از راه‌های باریک رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک، پرواز کند و ...

دارم یاد می‌گیرم که ساکت باشم و در عجیب‌ترین جاها فقط پا بزنم. دارم از دیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورت‌م در کنار همراه دائمی خود «خدا» لذت می‌برم و هر وقت نمی‌توانم از موانع بگذرم، او فقط لبخند می‌زند و می‌گوید: پا بزن...

یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

بسمه تعالی

*هموطن گرامی!  آقا/ خانم  مریم 

سلام علیکم

        با احترام، خواهشمند است در صورت تمایل جهت بهبود و توسعه خدمت رسانی وب‌سایت پلیس فتا به هموطنان گرامی بخصوص کاربران فضای مجازی در نظر سنجی وب‌سایت این پلیس شرکت نمائید.

جهت شرکت در این نظرسنجی اینجا کلیک کنید یا به آدرس ذیل مراجعه فرمائید. در ضمن در صورت امکان از خانواده محترم، دوستان، آشنایان و همکلاسی‌هایان جهت شرکت در این نظرسنجی به نیابت از این پلیس دعوت فرمائید.

                                                       با تقدیم احترام

                                                      پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات ناجا

                                                        مرکز عملیات سایبری

آدرس: http://www.cyberpolice.ir/content/website-feedback

یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*در مقایسه با ایشون، کمتر جیغ‌جیغو و بیشتر زرزرو می‌باشم و متاسفانه تا کنون اینجوری سورپرایز نشده‌م.

Share

*یه خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد که برن یه رستوران خیلی شیک! وقتی رسیدن به رستوران، دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان! حال‌ت چطور ه؟

زن‌ه یه کم غافلگیر شد و به شوهر ه گفت: بهروز! تو قبلا اینجا بودی؟

شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم!

وقتی نشستن، گارسون اومد گفت همون همیشگی رو بیارم؟ زن‌ه یه مقدار ناراحت شد و گفت این از کجا می‌دونه تو چی می‌خوری؟

شوهر: این هم توی همون باشگاه بود. یه بار وقت خوردن غذا من رو دید!

خواننده‌ی رستوران از پشت بلندگو گفت سلام بهروز جان! آهنگ مورد علاقه‌ت رو می‌خونم که واسه‌ت شانس بیاره!

زن‌ه دیگه عصبانی شد و کیف‌ش رو برداشت از رستوران اومد بیرون. شوهر ه دوید دنبال‌ش. زن‌ه سوار تاکسی شد! بهروز جلوی بسته شدن در تاکسی رو گرفت و خواست توضیح بده که حتما اشتباهی پیش اومده و من رو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن و...

زن‌ه سرش داد زد و کلی فحش 18+ بهش داد! یهو راننده تاکسی برگشت گفت بهروز اینی که امشب مخ‌ش رو زدی خیلی بی‌ادب‌ه‌ها! {#emotions_dlg.e28}

یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می‌دهد.

 

کارل ساگان، فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوست‌شان دارید٬ تمام کسانی که می‌شناسید ٬تمام کسانی که تابه‌حال چیزی در موردشان شنیده‌اید٬ تمام کسانی که وجود داشته‌اند ٬زندگی‌شان را در اینجا سپری کرده‌اند.

برآیند تمام خوشی‌ها و رنج‌های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگان‌شان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده‌اند ٬تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان ٬تمامی آفرینندگان و ویران‌کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج‌های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیا.ست‌مداران فاسد٬ تمامی ابرستاره‌ها٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناه‌کاران در تاریخِ گونه‌ی ما آنجا زیسته اند ٬در این ذره‌ی غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه‌ی خورشید شناور است.

زمین، ذره‌ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال‌ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده‌اند. به بی‌رحمی‌های بی‌پایانی که ساکنان گوشه‌ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه‌ی دیگر (که از این فاصله، نمی‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خودمهم‌بینی بی‌پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه‌ی گیتی هستیم٬ به واسطه‌ی این عکس به چالش کشیده می‌شود. سیاره‌ی ما لکه‌ای گم‌شده در تاریکی کهکشان‌هاست. در این تیرگی و عظمت بی‌پایان٬ هیچ نشانه‌ای از اینکه کمکی از جایی می‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی‌شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده‌ی نزدیک که گونه‌ی بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله. استقرار٬ هنوز نه. خوش‌تان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می‌توانیم روی پایمان بایستیم. گفته شده که فضانوردی، تجربه‌ای است شخصیت‌ساز که فرد را فروتن می‌سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه‌ی نوع بشر را در دنیای کوچک‌ش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر ما با یکدیگر و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه‌ی آبی کمرنگ٬ تنها خانه‌ای که تاکنون شناخته‌ایم...

پ.ن: وقتی عکس رو دیدم، به این هم فکر کردم که خواسته‌های بزرگ ما در زندگی، از دید خداوند چقدر کوچیک‌ن...

Share

*استاد مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین هوندا را باز می‌کرد که چشم‌ش به یک جراح مشهور قلب افتاد که به داخل تعمیرگاه می‌آمد. جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید و نگاهی به ماشین‌ش بیندازد.

ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت «سلام دکتر! می‌خواهی یک نگاهی به این موتور بیندازی؟» جراحج که قدری متعجب شده بود، نزدیک‌تر رفت و کنار هوندا ایستاد. مکانیک، کمر راست کرد و دست‌هایش را با یک تکه پارچه پاک کرد و گفت «دکتر، به این موتور نگاه کن. من قلب‌ش را باز کردم و والف‌ها را بیرون آوردم و هر قسمتی را که آسیب دیده بود یا تعمیر یا عوض کردم و بعد هم همه چیز را سر جای خودش گذاشتم و حالا ماشین مثل روز اول‌ش کار می‌کند. اما یک سؤالی دارم. چطور است که من باید فقط سالی بیست و چهار هزار دلار در آمد داشته باشم و شما سالی یک ملیون و هفتصد هزار دلار و این در حالی است که هر دو اصولا یک کار را انجام می دهیم؟»

جراح مکثی کرد و به بغل ماشین تکیه داد و آهسته زیر گوش مکانیک گفت «اگر مردی، این کار را وقتی موتور روشن است انجام بده!

یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*شخصیت انسان‌ها را از روی کردار شان توصیف کنید تا هرگز فریب گفتار شان را نخورید.

پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*قدرت کلمات‌ت را بالا ببر، نه صدایت را.





سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

آیا می‌دانید چرا به لوله‌ای که آب از آن خارج می‌شود، می‌گوییم "شیر"؟

در سال‌های دور ایران، تنها دو شهر بیرجند و تبریز آب لوله‌کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند و در کلان شهری مثل تهران، مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبود، استفاده می‌کردند.

در شهر تهران، تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه‌دار تهرانی بود. یکی از این قنات‌ها که به سرچشمه معروف بود (و هست) متعلق به سرمایه‌داری بود که بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد اگر بچه‌دار شود، برای تهرانیان آب لوله‌کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه‌دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله‌کشی آب بیاورد.

در هر کشوری سردیس حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می‌گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می‌کنند. او دید در اتریش، هر جا خروجی آب است سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه‌ی آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت و مردم هر وقت برای برداشتن آب به آنجا می‌رفتند، می‌گفتند رفتیم از سر شیر، آب آوردیم!

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*وقتی شخصی حتی به چیزای الکی زیاد می‌خنده، مطمئن باشید که عمیقا غمگین‌ه.

وقتی کسی زیاد می‌خوابه، مطمئن باشید که تنهاست.

وقتی شخصی کم حرف می‌زنه و اگر هم حرف بزنه حرف‌ش رو سریع میگه، مطمئن باشید که رازی رو حفظ می‌کنه.

وقتی کسی نمی‌تونه گریه کنه، نشون‌دهنده‌ی شکنندگی و ضعف اون‌ه.

وقتی کسی غیر عادی غذا می‌خوره، بدونید که اضطراب داره.

وقتی کسی واسه چیزای کوچیک گریه می‌کنه، یعنی دل بی گناه و نرمی داره.

اگه کسی به خاطر چیزای احمقانه و کوچیک از دست‌ت عصبانی شد، یعنی که خیلی دوست‌ت داره.

انسان‌های قوی می‌دانند چگونه به زندگی‌شان نظم دهند. حتی زمانی که اشک در چشمان‌شان حلقه می‌زند، همچنان با لبخندی روی لب می‌گویند "من خوب هستم".
دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
نظرات ()
Share

*آیا شیطان وجود دارد؟

خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال‌ها، شاگردان‌ش را به چالش ذهنی کشید.
آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد، خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله، او خلق کرد."

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله آقا."

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس شیطان را هم او خلق کرد چون شیطان هم وجود دارد و مطابق قانون «کردار ما، نمایانگر این است که ما که هستیم»، پس خدا، شیطان است."

شاگرد بعد از چنین پاسخی، ساکت شد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانسته ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه‌ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دست‌ش را بلند کرد و گفت: "استاد می‌توانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته".

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد، سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است! البته که وجود دارد. تا به حال حس‌ش نکرده‌ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک، چیزی که ما از آن به سرما یاد می‌کنیم، در حقیقت، نبود گرماست. هر موجود یا شیء را وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد، می‌توان مطالعه و آزمایش کرد و گرما چیزی است که باعث می‌شود بدن یا هر شیء، انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه، بدون حیات و بازده می‌شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد، خلق کرد.

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد."

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت، نبودن نور است. نور چیزی است که می‌توان آن را مطالعه و آزمایش کرد اما تاریکی را نمی‌توان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن، می‌توان نور را به رنگ‌های مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد اما شما نمی‌توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور، دنیایی از تاریکی را می‌شکند و آن را روشن می‌کند. شما چطور می‌توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می‌کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه‌ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد، به کار می‌برد."

در آخر، مرد جوان از استاد پرسید: "شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلاً هم گفتم، ما او را هر روز می‌بینیم. او هر روز در مثال‌هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می‌شود. او در جنایت‌ها و خشونت‌های بی‌شماری که در سراسر دنیا اتفاق می‌افتد، وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می‌توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه‌ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه‌ی وقتی است که بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند؛ مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست، خود به خود می‌آید و تاریکی که در نبود نور می‌آید.

نام آن مرد جوان، آلبرت انیشتین بود...

شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
Share

Throughout life you wil meet one person*

Throughout life, you will meet one person, who is unlike any other
This person is one you could forever talk to
They understand you in a way that no one else does or ever could
This person is your soul mate, your best friend
Don't ever let them go
...For they are your guardian angel sent from heaven up an above

چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤
نظرات ()
Share

*با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دست‌ش. او یک شکلات گذاشت توی دست‌م.

من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. دید که مرا می‌شناسد. خندیدم.

گفت دوستیم؟ گفتم دوستِ دوست!

گفت تا کجا؟گفتم دوستی که «تا» ندارد.

گفت تا مرگ!
خندیدم و گفتم من که گفتم، تا ندارد!

گفت باشد، تا پس از مرگ!
گفتم نه، نه، نه. تا ندارد.

گفت قبول، تا آن جا که همه دوباره زنده می‌شوند، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم. تا هرکجا که باشد من و تو با هم دوستیم.

خندیدم. گفتم تو برایش تا هرکجا که دل‌ت می‌خواهد یک تا بگذار. اصلاً یک تا بکش از سرِ این دنیا تا آن دنیا اما من اصلاً تا نمی‌گذارم.

نگاه‌م کرد. نگاه‌ش کردم.
باور نمی‌کرد. می‌دانستم. او می‌خواست حتماً دوستی‌مان تا داشته باشد. دوستی بدونِ تا را نمی‌فهمید.
.
.
.
گفت بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم.
گفتم باشد، تو بگذار.

گفت شکلات. هر بار که همدیگر را می‌بینیم، یک شکلات مال تو، یکی مال من. باشد؟
گفتم باشد.

هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دست‌ش، او هم یک شکلات توی دست من.
باز همدیگر را نگاه می‌کردیم، یعنی که دوستیم. دوستِ دوست.

من تندی شکلات‌م را باز می‌کردم و می‌گذاشتم توی دهان‌م و تند تند آن را می‌مکیدم. می‌گفت شکمو! تو دوست شکمویی هستی.. و شکلات‌ش را می‌گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
می‌گفتم بخور ش!

می‌گفت تمام می‌شود. می‌خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند.

صندوق‌ش پر از شکلات شده بود. هیچ کدام‌ش را نمی‌خورد. من همه‌اش را خورده بودم. گفتم اگر یک روز شکلات‌هایت را مورچه‌ها بخورند یا کرم‌ها، آن وقت چه کار می‌کنی؟

گفت مواظب‌شان هستم!
می‌گفت می‌خواهم نگه‌شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می‌گذاشتم توی دهان‌م و می‌گفتم نه، نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد.
.
.
.
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است.
من بزرگ شده‌ام. من همه‌ی شکلات‌ها را خورده‌ام. او همه‌ی شکلات‌ها را نگه داشته است.

او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می‌خواهد برود. برود آن دور دورها. می‌گوید می‌روم اما زود برمی‌گردم.

من می‌دانم می‌رود و دیگر برنمی‌گردد.
یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دست‌ش. گفتم این برای خوردن.

یک شکلات هم گذاشتم کف آن دست‌ش: این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچک‌ت.

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات‌هایش. هر دو را خورد. خندیدم. می‌دانستم دوستی من «تا» ندارد. می‌دانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه. خوب شد همه‌ی شکلات‌هایم را خوردم. اما او هیچ کدام‌شان را نخورد.

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*به خاطر داشته باشید، هرگاه در کاری حیران و سرگردان می‌مانید، در حال آموختن نکته‌ای جدید هستید.

انسان بزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمی‌رود، بلکه از آنچه دارد لذت می‌برد.

فقط چیزهایی بر ما ظاهر خواهد شد که منتظرشان هستیم.

تصمیمات، بسیار مهم‌تر از آن هستند که به بخت و شانس واگذار شوند.

حساب برکاتی را که خداوند به شما عطا کرده داشته باشید، نه مشکلات و رنج‌ها را.

کنترل زندگی خود را در دستان خود بگیرید.

یک هنر جدید بیاموزید.

به اشتباهات گذشته فکر نکنید اما از آنها درس بگیرید.

شایسته‌ی همکاری و وفاداری باشید.

از زندگی یکنواخت بپرهیزید.

خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟

جایی هست که جز تو هیچ‌کس نمی‌تواند آن را پر کند. کاری هست که جز تو هیچ‌کس قادر به انجام‌ش نیست.

در ذهن الهی، از دست دادن وجود ندارد. پس محال است چیزی را که حق من است از دست بدهم.

آنچه را که از دست داده‌ام به من باز گردانده خواهد شد یا معادل و همسنگ آن را باز خواهم ستاند.

همه‌ی آرمان‌های بزرگ با مخالفت مواجه می‌شوند.

تنها آن چیزهایی را به خود جذب می‌کنید که بی‌نهایت به آن می‌اندیشید.

هرگز با یک الهام قلبی، چون و چرا نکنید.

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ت کوتاه باشد و پس از تنهایی‌ت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار. برخی نادوست و برخی دوستدار که دست‌ کم یکی در میان‌شان، بی‌تردید مورد اعتماد ت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی؛ نه کم و نه زیاد، درست به اندازه. تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دست‌ کم یکی از آن‌ها اعتراض‌ش به حق باشد تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه ‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربرد درست صبوری‌ت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهی‌ش را سر می‌‌دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خُرد بوده باشد و با روییدن‌ش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و نه برای اینکه سالی یک بار پول‌ت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدام‌تان، ارباب دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی  و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

پ.ن: آمین (-:

پ.پ.ن: گاهی آدم حس می‌کنه روح‌ش داره تیره میشه. حرفای قشنگ اگه هیچی هم نباشن، این خاصیت رو دارن که روح رو روشن می‌کنن، یه دلخوشی ساده خیلی کارا می‌تونه انجام بده. پیش اومده برات؟
Share

*چنگیزخان و شاهین‌ش

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریان‌ش برای شکار بیرون رفتند. همراهان‌ش تیر و کمان‌شان را برداشتند و چنگیزخان، شاهین محبوب‌ش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

چنگیزخان، مایوس به اردو برگشت اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه‌ی همراهان‌ش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیش از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود از خستگی و تشنگی از پا در آید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی‌کرد تا اینکه رگه‌ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان، شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره‌ی کوچک‌ش را که همیشه همراه‌ش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشید اما وقتی می‌خواست آن را به لب‌ش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد اما شاهین، حیوان محبوب‌ش بود. شاید او هم تشنه‌اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر ش کرد اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آب‌ش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوان‌ش را دوست داشت اما می‌دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی‌احترامی کند چرا که اگر کسی از دور، این صحنه را می‌دید، بعد به سربازان‌ش می‌گفت که فاتح کبیر نمی‌تواند یک پرنده‌ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. همین که جام پر شد و می‌خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیز خان با یک ضربه‌ی دقیق، سینه‌ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه‌ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی‌ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان، شاهین مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه‌ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال‌هایش حک کنند: « یک دوست، حتی وقتی کاری می‌کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»
و بر بال دیگرش نوشتند: «هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»

*خیریه

مسئولین یک مؤسسه‌ی خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید، متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته‌ی پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمان‌ش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه (با کمی شرمندگی): نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سال‌هاست که خانه‌نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگی‌ش برآید؟

مسئول خیریه (با شرمندگی بیشتر): نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی...
وکیل: آیا در تحقیقات‌تان متوجه شدید که خواهرم سال‌هاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست، در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمان‌ش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

*جرج برنارد شاو

یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید، حرفی نمی‌زند!

روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت، خنده‌دارترین لطیفه‌ی دنیاست.

وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد، اسم‌ش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد، اسم‌ش درنده‌خویی است.

عده‌ی کمی از مردم، بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی دو بار فکر کردن در هفته، برای خودم شهرتی دست و پا کردم.

مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه‌ی پیشرفت‌ها بستگی به تلاش‌های مرد نابخرد دارد.

ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچ‌گاه از تجربه کردن، چیزی نمی‌آموزد.

اگر وقت کافی باشد، هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

اگر در موزه‌ی ملی آتش‌سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیک‌تر است.

تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند، خیاط‌م است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه‌ی قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلب‌ت می‌خواهد، نرسی و اینکه برسی!

انسان‌های خوشبین و بدبین، هر دو برای جامعه مفید هستند: خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات را!

وقتی چیزی خنده‌دار است، با دقت در آن، حقیقتی پنهان را جستجو کنید.

*تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما ست.

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می‌شود ، دری دیگر باز می‌شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می‌دوزیم که درهای باز را نمی‌بینیم.

برای پخته شدن کافی‌ست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید.

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می‌بینیم اما فقط راهی را می‌پیماییم که به آن عادت کرده‌ایم.

هیچ‌کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ‌کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.

از حضرت عیسی(ع) پرسیدند که سخت‌ترین چیز در هستی چیست؟
گفت خشم خدا.
گفتند از این خشم چگونه امان یابیم؟
گفت ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد، به زودی موفق می‌گردد ولی او می‌خواهد خوشبخت‌تر از دیگران باشد و این، مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت‌تر از آنچه هستند، تصور می‌کند.

سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی.

لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.

دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن، مگه اینکه یکیشون برای دیگری بشکنه .

مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست. هزینه است!

در زندگی از تصور مصیبت‌های بی‌شماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان این است که کسی باشی که دیگران می‌خواهند.

سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
Share

*اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می‌کرد، در نزدیکی صومعه‌ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می‌توانم شب را اینجا بمانم؟»

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب‌هنگام وقتی مرد می‌خواست بخوابد، صدای عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن، هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده؟ اما آنها به وی گفتند: «ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم چون تو یک راهب نیستی.»

مرد با ناامیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد، ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه باز هم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشین‌ش را تعمیر کردند. آن شب باز هم او آن صدای مبهوت‌کننده‌ی عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست؟ اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم چون تو یک راهب نیستی.»

این بار مرد گفت: «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضر م حتی زندگی‌ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می‌توانم پاسخ این سوال را بدانم، این است که راهب باشم، حاضرم. بگویید چگونه می‌توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند: «تو باید به تمام نقاط کره‌ی زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد؟ و همینطور باید تعداد دقیق سنگ‌های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی، یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیم‌ش را گرفته بود. گفت:‌ « من به تمام نقاط کره‌ی زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید، کردم. تعداد برگ‌های گیاهان دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد.»

راهبان پاسخ دادند: « تبریک می‌گوییم. پاسخ‌های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می‌توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب‌های صومعه، مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود.» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: « ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

راهب‌ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی، یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب‌ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری ازجنس یاقوت کبود قرار داشت و همینطور پشت هر دری، دری دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رییس راهب‌ها گفت: «این کلید آخرین در است.» مرد که از درهای بی‌پایان، خلاص شده بود، قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است، متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت‌انگیز و باورنکردنی بود...

اما من نمی‌توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید چون شما راهب نیستید. لطفا به من فحش ندید؛ خودم هم دارم دنبال اون کسی که این رو برام فرستاده می‌گردم تا حق‌ش رو کف دست‌ش بگذارم منتظر

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*استاد سختگیر فیزیک، اولین دانشجو را برای پرسش فرا می‌خواند و سئوال را مطرح می‌کند: در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان گرم‌تان می‌شود. حالا چه کار می‌کنید؟

دانشجوی بی‌تجربه فورا جواب می‌دهد: پنجره‌ی کوپه را پایین می‌کشم تا باد بوزد.

اکنون پروفسور می‌تواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند: حال که پنجره‌ی کوپه را باز کرده‌اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می‌شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید: محاسبه‌ی مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟ تغییر اصطکاک بین چرخ‌ها و ریل؟ آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می‌شود؟ و اگر آری، به چه اندازه؟

دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مساله نبود و سرافکنده، جلسه‌ی امتحان را ترک کرد. همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می‌خواند و طبق معمول، سوال اولی را می‌پرسد: در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و گرم‌تان می‌شود. حالا چه کار می‌کنید؟

این دانشجوی خبره می‌گوید: کت‌م را درمی‌آوردم.

پروفسور اضافه می‌کند که هوا بیش از این‌ها گرم است. دانشجو می‌گوید خوب ژاکت‌م را هم درمی‌وارم.

پروفسور می‌گوید: هوای کوپه مثل حمام سونا داغ است!

دانشجو می‌گوید: اصلا ل.خت مادرزاد می‌شوم.

پروفسور گوشزد می‌کند که دو آفریقایی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما ل.خت شوید.

دانشجو به آرامی می‌گوید: می‌دانید آقای پروفسور؟ این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم و اگر قطار مملو از آفریقایی‌های شهوت‌ران باشد، من آن پنجره ی لامصب را باز نمی‌کنم.

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*1. مدرسه رفتن بی‌فایده است چون اگه باهوش باشی، معلم وقت تو رو تلف می‌کنه، اگه خنگ باشی، تو وقت معلم رو.

2. دنبال پول دویدن بی‌فایده است چون اگه بهش نرسی، از بقیه بد ت میاد. اگه بهش برسی بقیه از تو...

3. عاشق شدن بی‌فایده است چون یا تو دل اون رو می‌شکنی یا اون دل تو رو یا دنیا دل هردوتون رو.

4. ازدواج کردن بی‌فایده است چون قبل از 30 سالگی زود ه، بعد از 30 سالگی دیر.

5. بچه‌دارشدن بی‌فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذاب‌ه، یا بد از آب در میاد که بقیه از دست‌ش به عذاب‌ن.

6. پیک‌نیک رفتن بی‌فایده است چون یا بد می‌گذره که از همون اول حرص می‌خوری یا خوش می‌گذره که موقع برگشتن، غصه می‌خوری.

7. رفاقت با دیگران بی‌فایده است چون یا از تو بهتر ن که نمیخوان دنبال‌شون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبال‌ت باشن.

8. دنبال شهرت رفتن بی‌فایده است چون تا مشهور نشدی، باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی، بقیه زیر پای تو رو خالی می‌کنن.

9. انقلاب کردن بی‌فایده است چون یا شکست می‌خوری و دشمن اعدام‌ت می‌کنه یا پیروز میشی و برای حفظ قدرت مجبوری دوستان‌ت را اعدام کنی.

10. ایمیل فرستادن بی‌فایده است چون یا خوب می‌نویسی که مطلب‌ت رو به اسم خودشون می‌فرستن و حرص می‌خوری یا بد می‌نویسی که مطلب‌ت رو نمی‌خونن و حرص می‌خوری.

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یک بنده خدایی کنار اقیانوس قدم می‌زد و زیر لب دعایی را هم زمزمه می‌کرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت خدایا! می‌شود تنها آرزوى مرا برآورده کنى ؟

ناگاه ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى به گوش رسید که می‌گفت: چه آرزویى دارى اى بنده‌ى محبوب من؟
 
مرد سر ش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:
اى خداى کریم! از تو مى‌خواهم جاده‌اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دل‌م خواست در این جاده رانندگى کنم!

از جانب خداى متعال ندا آمد که:

اى بنده‌ى من ! من تو را به خاطر وفادارى‌ات بسیار دوست می‌دارم و مى‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ می‌دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ می‌دانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ می‌دانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه‌ى اینها را مى‌توانم انجام بدهم اما آیا نمى‌توانى آرزوى دیگرى بکنى؟

مرد مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت:
اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى‌آورم! می‌شود به من بفهمانى که زنان چرا مى‌گریند؟ می‌شود به من بفهمانى احساس درونى‌شان چیست؟ اصلاً می‌شود به من یاد بدهى که چگونه مى‌توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که:
اى بنده‌ی من! آن جاده‌اى را که خواسته‌اى، دو باندى باشد یا چهار باندى؟

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*داستان ما درباره‌ی کوهنوردی است که می‌خواست به بلندترین قله صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند، شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد.

او سفر ش را هنگامی آغاز کرد که هوا رفته‌رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعود ش ادامه داد تا اینکه هوا کاملاً تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد.

سیاهی شب همه‌ جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند. حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.

کوهنورد همانطور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

داشت فکر می‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمر ش حلقه خورده است. وسط زمین و هوا مانده بود.

حلقه شدن طناب به دور کمرش مانع از سقوط کامل‌ش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چاره‌ای نداشت جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمک‌م کن.

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می‌خواهی؟
- نجات‌م بده.

- واقعاً فکر می‌کنی می‌توانم نجات‌ت بدهم؟
-البته! تو تنها کسی هستی که می‌توانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمر ت را پاره کن!

برای یک لحظه، سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان، مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمر ش شود.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده‌ی یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمر ش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت!

و شما؟ تا چه حد به طناب خود می‌چسبید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچ‌گاه به پیام‌هایی که از جانب خدا برایتان فرستاده می‌شود، شک نکنید.

هیچ‌گاه نگویید که خداوند فراموش‌ یا رهایتان کرده است.

هیچ‌گاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمی‌کند و به یاد داشته باشید که خدا همواره مراقب شماست.

چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*مادرم می‌گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب.

هزار شب است پشیمان‌م که چرا یک شب عاشقی نکرده‌ام..

*لبخند را فراموش نکن…

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و برمی‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل دنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشین‌ش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

‌اواسط راه، ناگهان چشم‌ش به دختر افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود  ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید چه کار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد من سعی می‌کنم صورت‌م قشنگ به نظر بیاید چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد.
در طوفان‌ها لبخند را فراموش نکنید..

*برخی کلمات خاص فارسی

زپرتی: واژه‌ی روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن، یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است. در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد، دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم‌کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاع‌ش دیگر به هم ریخته است.

هشلهف: مردم برای بیان این نظر که تلفظ برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جمله‌ی انگلیسی (I shall have به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید تلفظ این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژه‌ی مسخره آمیز را برای هر واژه‌ و عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.

چُسان فسان: از واژ‌ه‌ی روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

شر و ور: از واژه‌ی فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.

اسکناس: از واژه‌ی روسی Assignatsia که خود از واژه‌ی فرانسوی Assignat به معنی برگه‌ی دارای ضمانت گرفته شده است.

فکسنی: از واژه‌ی روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
Share

*مکالمه‌اى بین لئوناردو باف و دالایى‌لاما
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته‌ی اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» بر پا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت:
«بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیک‌تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم: «آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟»
او پاسخ داد: «هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد. دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است.»

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه‌ی او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کل جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى..
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.
«هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»

*ایمیل فورواردی: جمله‌های تامل‌برانگیز

در این دنیا از ۲ راه می‌توان موفق شد: یا از هوش خود یا از نادانی دیگران.
لابرویر

همه قدقد می‌کنند اما کیست که بخواهد هنوز در خانه ش بنشیند و تخم‌ها را بپرورد؟
نیچه

اعتماد به تدریج می‌آید و یکجا می‌رود.
موار دفاست

دزدیدن از یک نویسنده، سرقت ادبی‌ست اما اگر از چند نویسنده بدزدید، نام‌ش می‌شود پژوهش!
ویلسون میزنر

تا خم نشوید، کسی نمی‌تواند سوارتان شود.
مارتین لوتر کینگ

اگر کسی یک بار به تو خیانت کرد، این اشتباه اوست. اگر کسی دو بار به تو خیانت کرد، اشتباه توست.
دالای لاما

*خانه‌ی ابدی - متن سنگ قبر:

متن سنگ قبر پروین اعتصامی: ین که خاک سیه‌ش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی ‌سخن‌ش شیرین است

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد: من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می‌زنم
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان! چراغ بیار و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم

متن سنگ قبر کوروش کبیر: ای انسان هر که باشی و از هر جا که بیایی
می‌دانم خواهی آمد
من کوروش‌م که برای پارسی‌ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

متن سنگ قبر فریدون مشیری: سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می‌جویی
سبزه‌ها را دریاب. با درختان بنشین

متن سنگ قبر فردین: بر تربت پاک‌ت بنشینم غمناک
کوهی ز هنر خفته بدر خاک
از روح بزرگ هنریت فردین
شاید مددی به ما رسد از افلاک

متن سنگ قبر بابک بیات: سکوت سرشار از ناگفته‌هاست

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی: در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

متن سنگ قبر حافظ: بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر سهراب سپهری: به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

متن سنگ قبر منوچهر نوذری: ز حق توفیق خدمت خواستم. دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

متن سنگ قبر وینستون چرچیل: من برای ملاقات با خالق‌م آماده‌ام
اما اینکه خالق‌م برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی: اکنون گور او را بس است
آنکه جهان او را کافی نبود

متن سنگ قبر نیوتن: طبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید...
و همه روشن شد

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضیدان)
141562353589793238462633862279088/3   (توضیح : عدد پی л تا سی رقم اعشار)

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف (نویسنده): در برابرت خود را پر می‌کنم از فرار نکردن ای مرگ.

Share

*یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
دختری بود به اسم فاطمه. یک روز سر راه‌ش، به باغی رسید؛ در زد...

در باز شد و همین که قدم به باغ گذاشت، یک دفعه در بسته شد و دیوار جا ش رو گرفت!
فاطمه پس از گریه‌ی زیاد! - چه اشکاش آماده بود! - گرسنه و تشنه شد و بلند شد تا توی باغ بگرده تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنه.

دید باغ درندشتی با میوه‌های جورواجور ه و در میان آن، عمارتی قرار داره.
صدا زد ولی کسی جواب نداد. پس شروع کرد به وارسی عمارت.

از شش اتاق گذشت و همین که به اتاق هفت‌م رسید، دید یه نفر در رختخواب خوابیده و روی صورت‌ش ملافه سفیدی‌ه.

ملافه رو کنار زد و دید پسر جوونی‌ه مثل پنجه‌ی آفتاب!
جوان رو صدا زد ولی اون جوابی نداد.

دختر، پارچه رو کنار زد و دید همه‌ی بدن جوان رو گله به گله سوزن فروکرده‌اند. فاطمه ترسید. مات و مبهوت به دور و برش نگاه کرد. تکه کاغذی رو بالای سر جوان دید. روی کاغذ نوشته بودن «هرکس چهل شب و چهل روز، بالای سر این جوان دعا بخواند و سوزن ها را از بدن‌ش بیرون بکشد و همه این روز و شب‌ها را با یک بادام و یک انگشتانه آب به سر ببرد، روز چهل‌م جوان عطسه می‌کند و بیدار می‌شود.»

فاطمه ۳۵روز، بالای سر جوان نشست و دعا کرد و به جوان فوت کرد و هر روز، یکی از سوزن‌ها رو از تن‌ش بیرون کشید.

دیگه از تشنگی و گرسنگی و بی‌کسی براش رمقی نمونده بود.
در این موقع از پشت دیوار باغ، صدای ساز بلند شد. فاطمه رفت روی پشت بام.

دید یه دسته کولی، بار و بندیل‌شون رو گذاشتن و دارن می‌زنن و می‌رقصن!
فاطمه صدا زد: شما رو به خدا! یکی از دخترهاتون رو بدین به من که از تنهایی دق نکنم.

سردسته‌ی کولی‌ها هم قبول کرد. فاطمه طنابی انداخت و دختر کولی رو بالا کشید و بهش گفت: تو مونس و همدم من باش.
اما از جوانی که در اتاق هفت‌م خوابیده بود،حرفی نزد.

دختر کولی بو برد که توی اتاق هفت‌م خبرهایی هست که فاطمه ازش پنهان می‌کنه. فردای اون روز، دختر کولی رفت پشت در اتاق هفت‌م و از لای در نگاه کرد و دید فاطمه به اون پسر جوان دعا می‌خونه و فوت می‌کنه.

روز چهل‌م وقتی فاطمه هنوز از خواب بیدار نشده بود، دختر کولی دوید و رفت بالای سر جوان. دعا خوند، فوت کرد و سوزن چهل‌م رو بیرون کشید.جوان عطسه‌ای کرد و بیدار شد.(می‌دونم الان چقدر حرص‌تون گرفته!)

دختر خودش رو به جای فاطمه جا زد. داستان زندگی او رو تعریف کرد و گفت چهل روز ه که بالای سر جوان دعا می‌خونه و ازش پرستاری می‌کنه.

جوان هم دختر کولی رو به زنی گرفت - ای کم‌ظرفیت - و فاطمه‌ی بیچاره، شد کنیز دختر کولی!!!

از قضای روزگار، طلسم جوان که شکسته شد، همه‌ی فک و فامیل‌ش هم ظاهر شدند و معلوم شد که او پسر پادشاه‌ه! پس پادشاه هفت شب و هفت روز، شهر رو آذین بست و برای پسرش و دختر کولی، عروسی راه انداخت.

البته این داستان، پایان خوشی داره.جوان بعد از چند ماه، بار سفر رو می‌بنده و فاطمه ازش به عنوان سوغات، سنگ صبور میخواد.

در طی سفر، جوان از دکانداری می‌شنوه که هرکس این سنگ صبور رو از تو خواسته، دل پردردی داره. وقتی سنگ صبور رو بهش دادی، همون شب میره کنج دنجی میشینه و همه سرگذشت‌ش رو برای سنگ صبور تعریف می‌کنه و آخر سر هم میگه سنگ صبور!سنگ صبور! تو صبوری!من صبور! یا تو بترک یا من می‌ترکم!!!!

در این موقع، باید تندی بپری و او رو محکم بگیری. اگر نه، دل‌ش از غصه می‌ترکه و می‌میره.

جوان سنگ رو میخره و برمی‌گرده به شهر خودش. همونطور میشه که دکاندار گفته بود ولی فاطمه تا شعر رو می‌خونه، جوان می‌پره و او رو نجات میده.

صبح فردا فرمان میده گیس دختر کولی رو می‌بندند به دم قاطر و قاطر رو هی می‌کنن به سمت صحرا. بعد شهر رو از نو آذین می‌بندند و چراغونی می‌کنن. پسر پادشاه با فاطمه عروسی می‌کنه - داشت خودش رو برای همین می‌کشت دیگه! - و همه‌ی دردها و غم‌های فاطمه به پایان می‌رسه.

حالا نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا:

تمام ناراحتی‌های فاطمه از اونجا شروع شد که درست پنج روز مونده به رسیدن‌ش به هدف! صبر ش تموم میشه. فاطمه خبر نداشت که این سرشت زندگی و طبیعت‌ه که درست قبل از یک گشایش، همه چیز واقعاً تیره و تار به نظر می‌رسه.

اگر فاطمه کمی بیشتر صبر می‌کرد و بی‌رمق و نومید نشده بود، لازم نبود مدت‌ها غصه بخوره و به سنگ صبور متوسل بشه.

شاید وقتی احساس نومیدی می‌کنیم، فقط به این دلیل‌ه که در نزدیکی هدف قرار گرفته‌ایم. شاید باید به خودمون بگیم انگار هیچ چیز درست پیش نمیره و این می‌تونه به این معنی باشه که بعد از تلاش‌های بسیار، بالاخره به یک قدمی هدف رسیده‌ایم.

حافظ فرموده:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق / هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم.

اما هم او می‌فرماید:

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت / اجر صبری است که در کلبه احزان کردم.
یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

*ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

نارسیس: لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.

جورج برنارد شاو: مدت‌ها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت. خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.

مونتسکیو: آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد، به زودی موفق می‌گردد ولی او می‌خواهد خوشبخت‌تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت‌تر از آنچه هستند، تصور می‌کند.

انیشتین: دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارت‌ها را می‌بینند و کاری در مورد آن انجام نمی‌دهند.

نلسون ماندلا: بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی.

آلبرت انیشتین: مرد به این امید با زن ازدواج می‌کند که زن هیچ‌گاه تغییر نکند. زن به این امید با مرد ازدواج می‌کند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید می‌شوند.

جمله‌ی «نگران نباش، درست‌ش می‌کنیم.» از مقدس‌ترین عبارات دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»

چارلز استیون هامبی: خودفریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.

الیزابت استون: بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.

جی.‌ام.بری: می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.

الکس تان: شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌هایمان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.

انتوان چخوف: دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی‌استعدادی آنها را آشکار می‌کند.
 
ارد بزرگ: هیچ‌گاه امید کسی را ناامید نکن. شاید امید، تنها دارایی او باشد.

افلاطون: من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی‌شناسم اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان.

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط می‌کنی، از کنار همین آدمها رد می‌شوی.
Share

-سلام خانوم
-سلام

-من از آزمایشگاه تماس می‌گیرم.
- بفرمایید. امرتون؟

- باید بگم متاسفانه آزمایش‌های همسر تون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم. می‌خواستم..
-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضع‌ش‌ه؟

- متاسف‌م! ولی کاری‌ه که شده.
- حالا جواب آزمایشا چی هست؟

- یکی‌شون آلزایمر داره و یکی دیگه‌شون ایدز.
- وای! حالا من باید چی کار کنم؟

- نگران نباشین. من واسه همین تماس گرفتم. می‌خواستم بگم همسر تون رو از خونه بندازین بیرون. اگه تونست برگرده، باهاش رابطه نداشته باشین!
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*مشاور عزیز
امیدوارم بتوانید به من کمک کنید. چند روز پیش من از خانه خارج شدم تا به سر کارم بروم. هنوز از خانه دور نشده بودم که ماشین‌م خراب شد و مجبور شدم تا خانه پیاده برگردم. وقتی وارد خانه شدم نتوانستم آنچه را می‌بینم باور کنم. دختر همسایه توی بغل شوهر م بود!
من 32 ساله هستم، شوهرم 34 ساله است و دختر همسایه فقط 19 سال دارد. ما 10 سال است که ازدواج کرده‌ایم. شوهرم اعتراف کرد که از شش ماه پیش با دختر همسایه رابطه دارد. مشاور عزیز. من نگران و دل‌شکسته هستم و شدیداً به کمک شما نیاز دارم. لطفاً به من کمک کنید.
ارادتمند، شیلا
 
پاسخ مشاور:
شیلای عزیز
من درد شما را می‌فهمم. خراب شدن ماشین، مشکل بزرگی است. با توجه به آنچه که توضیح دادی، احتمال می‌دهم مشکل از موتور باشد. لوله‌های بنزین را چک کن که آشغال تویشان گیر نکرده باشد. اگر تمیز هستند، شاید پمپ بنزین اشکال پیدا کرده باشد. اگر آن هم نبود باید انژکتور را چک کنی. امیدوارم توانسته باشم به تو کمک کنم.
ارادتمند، مشاور

 

دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی. دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت: متاسف‌م که باید حامل خبر بدی براتون باشم. تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغز ه. این عمل، کاملا در مرحله‌س آزمایش، ریسکی و خطرناک‌ه ولی در عین حال راه دیگه‌ای هم وجود نداره. بیمه کل هزینه عمل را پرداخت می‌کنه ولی هزینه‌ی مغز رو خودتون باید پرداخت کنین.

اعضای خانواده در سکوت مطلق به گفته‌های دکتر گوش می‌کردن. بعد از مدتی بالاخره یکی‌شون پرسید خب قیمت یه مغز چند ه؟

دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یک مرد و 200$ برای مغز یک زن.
موقعیت ناجوری بود. آقایون داخل اتاق سعی می‌کردن نخندند و نگاه‌شون با خانم‌های داخل اتاق تلاقی نکنه. بعضی‌ها هم با خودشون پوزخند می‌زدند !

بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدن‌ش آرزوی همه بود از دهن‌ش پرید که چرا مغز آقایون گرونتر ه؟ دکتر با معصومیت بچگانه‌ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که این قیمت استاندارد مغز ه! ولی مغز خانم‌ها چون استفاده میشه، خب دست دوم‌ه وطبیعتا ارزون‌تر!

این مطلب رو برای تمام خانم‌های باهوشی که به یه لبخند نیاز دارن و البته آقایون با جنبه بفرستین!
دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*یک روز مردی خیلی خجالتی رفت توی یک کافی‌شاپ. چند دقیقه که نشست توجه‌ش به یک دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بود، جلب شد. نیم ساعتی با خودش کلنجار رفت و بالاخره تصمیم‌ش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت بهش گفت: می‌تونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم و بیشتر آشنا بشیم؟!

دختر ناگهان و بی‌مقدمه فریاد زد: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی‌خوابم!

همه‌ی مردم توجه‌شون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سری تکون دادند! مرد بیچاره سرخ و سفید شد و سر ش رو انداخت پایین و با شرمندگی رفت نشست سر جاش.

بعد از چند دقیقه دختر رفت کنار مرد نشست و با لبخند گفت: من معذرت میخوام! متاسف‌م که تو رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ‌التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس‌العمل مردم در شرایط خجالت‌آور تحقیق می‌کنم.

مرد ناگهان فریاد زد: چی؟! منظور ت چی‌ه که 200$ برای یه شب می‌گیری؟

شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند، بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می‌شوید، مهارت‌های مکالمه‌ای مثل دیگر مهارت‌ها خیلی مهم می‌شوند .
سه- همه‌ی آنچه را که می‌شنوید، باور نکنید. همه‌ی آنچه را که دارید خرج نکنید، و همان قدر که می‌خواهید نخوابید .
چهار- وقتی می‌گویید دوست‌ت دارم، منظورتان همین باشد .
 پنج- وقتی می‌گویید متاسف‌م، به چشمان شخص مقابل نگاه کنید.
شش- قبل از اینکه ازدواج کنید، حداقل شش ماه نامزد باشید .
هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند، هیچ چیز ندارند.
 نه- عمیقاً و با احساس، عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می‌کنید .
ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
یازده- مردم را از طریق خویشاوندان‌شان داوری نکنید .
دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می‌پرسد که نمی‌خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید چرا می‌خواهی این را بدانی؟
چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت‌های بزرگ، مستلزم ریسک‌های بزرگ هستند .
پانزده- وقتی کسی عطسه می‌کند به او بگویید عافیت باشد .
شانزده- وقتی چیزی را از دست می‌دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
هفده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه‌ی کارهایتان را پذیرفتن.
هجده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگ‌تان صدمه بزند .
نوزده- وقتی متوجه می‌شوید که اشتباهی مرتکب شده‌اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
بیست- وقتی تلفن را برمی‌دارید لبخند بزنید. کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می‌شنود .
 بیست و یک- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید.
پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*مرد بیکاری برای آبدارچی‌گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید. سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده‌اید. آدرس ایمیل‌تان را بدهید تا فرم‌های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد: متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم. رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد، وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی‌دانست با ده دلاری که در جیب داشت، چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده، دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه‌اش را دو برابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده‌ی بیمه، آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده‌ی بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری‌های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می‌شدید؟
مرد گفت: احتمالاْ آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم!
دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

*نگاهی به درخت سیب بیندازید. شاید پانصد سیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد. نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟»

اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می‌دهد. به ما می‌گوید اکثر دانه‌ها هرگز رشد نمی‌کنند. پس اگر واقعاً می‌خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یک بار تلاش کنید.

از این مطلب می‌توان این نتایج را به دست آورد:
- باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل به دست بیاوری.
- باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.
- باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده‌ات را بفروشی.
- باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.

وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم، دیگر ناامید نمی‌شویم و به راحتی احساس شکست نمی‌کنیم. قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت.

در یک کلام:
افراد موفق هر چه بیشتر شکست می‌خورند، دانه‌های بیشتری می‌کارند.

همه‌ی امور به هم مربوط‌ند.
آیا دقت کرده‌اید که هر وقت به طور منظم ورزش می‌کنید، میل به غذاهای سالم‌تر و بهتر دارید؟
آیا دقت کرده‌اید که وقتی غذاهای سالم‌تر و بهتری می‌خورید انرژی بیشتری دارید و طبعاً دوست دارید که ورزش کنید؟

همه چیز در زندگی به هم مربوط است. روش تفکر شما روی روحیه‌ی شما مؤثر است، روحیه‌ی شما بر نوع راه رفتن‌تان مؤثر است، راه رفتن شما روی نحوه‌ی گفتارتان اثر می‌گذارد، روش حرف زدن‌تان روی طرز فکرتان مؤثر است!

تلاش برای پیشرفت در یک بُعد زندگی بر سایر ابعاد زندگی اثر می‌گذارد.

وقتی در خانه خوشحال هستید، در محل کار نیز احساس شادی بیشتری خواهید کرد و وقتی سر کار شاد باشید در خانه نیز شاد خواهید بود.

اینها به چه معناست؟
اینکه برای پیشرفت در زندگی می‌توانید از هر نقطه‌ی مثبتی شروع کنید. می‌توانید با برنامه‌ای برای پس‌انداز، نوشتن لیست اهداف‌تان، رژیم غذایی یا تعهد برای گذراندن وقت بیشتر با فرزندانتان شروع کنید. این کار مثبت منجر به نتایج مثبت دیگر هم می‌شود چون که همه‌ی امور به هم مربوط‌ند.

- مهم نیست که تلاشی که جهت «پیشرفت» می‌کنید کجا صرف می‌شود. مهم این است که شروع کنید.

- عکس این قضیه هم صادق است. یعنی اگر یک بعد زندگی شما خراب شد، سایر ابعاد هم به زودی خراب می‌شود. باید به این مسأله دقت خاصی داشته باشید.

هر کاری که انجام می دهید به نوبه‌ی خود اهمیت دارد زیرا  بر امور دیگر نیز مؤثر است. 
چرا؟

هنگامی که بلایی به سرمان می‌آید، یا همه چیزمان را از دست می‌دهیم یا کسی که عاشق‌مان بوده ما را ترک می‌کند، اغلب ما از خودمان می‌پرسیم:
«چرا؟»
«چرا من؟»
«چرا حالا؟»
«چرا او مرا سرگشته و تنها رها کرد؟»
 
سؤالاتی که با  «چرا» شروع می‌شوند، ممکن است ما را به یک چرخه‌ی بی‌حاصل بیندازند.

اغلب جوابی برای این "چرا"ها وجود ندارد و یا اگر هم جوابی وجود داشته باشد، اهمیتی ندارد. افراد موفق سؤالاتی از خود می‌پرسند که با «چه»  شروع می‌شوند:
«چه چیزی از این پیشامد آموختم؟»
«چه کاری باید در برخورد با این پیشامد بکنم؟»

و هنگامی که پیشامد، واقعاً فاجعه آمیز است، از خود می‌پرسند: «چه کاری طی 24ساعت آینده می‌توانم بکنم تا اوضاع کمی بهتر شود؟»

افراد خوشبخت هیچ‌وقت نگران نیستند که آیا زندگی بر «وفق مراد» هست یا نه.
 
این‌ها از آنچه که دارند بیشترین استفاده را می‌کنند و آنچه که از دست‌شان برمی‌آید انجام می‌دهند و اگر زندگی بر وفق مراد نبود، خیلی مهم نیست که «چرا؟»
پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی اونی که زود می‌رنجه زود میره، زود هم برمی‌گرده ولی اونی که دیر می‌رنجه، دیر میره اما دیگه برنمی‌گرده.                          

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی رنج را نباید امتداد داد. باید مثل یک چاقو که چیزها را می‌‏برد و از میان‌شان می‏‌گذرد، از بعضی آدم‌‏ها بگذری و برای همیشه تمام‌شان کنی.                          

به یک ‏جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌ باشد، نه شعور لازم برای خاموش ماندن.                          

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی مهم نیست که چه اندازه می‌بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری اما هرگز آن را که با تو اشک ریخته است، فراموش نخواهی کرد.                         

به یک ‏جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی توانایی عشق ورزیدن، بزرگ‌ترین هنر جهان است.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی اگر بتوانی دیگری را همان‌طور که هست، بپذیری و هنوز عاشق‌ش باشی، عشق تو واقعی است.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی کسی که دوست‌ت داره، همیشه نگران‌ت‌ه. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه "دوست‌ت دارم"، میگه "مواظب خودت باش"...

همیشه یک ذره حقیقت، پشت هر "فقط یه شوخی بود " هست، یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا "، مقداری خرد، پشت " چه بدونم" و اندکی درد، پشت" اشکالی نداره"...

یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

لیمو ترش محصولی معجزه‌گر در نابودی سلول‌های سرطانی است و 10000 بارقوی‌تر از شیمی‌درمانی عمل می کند. چرا ما چیزی درباره‌ی آن نمی‌دانیم؟ زیرا آزمایشگاه‌ها در ساختن ترکیبات آن، سود بسیار زیادی کسب می‌کنند.

اینک شما می‌توانید به دوست نیازمند خود کمک کنید از طریق اینکه به او بگوئید که آب لیموترش در جلوگیری از سرطان سودمند است. طعم آن بسیار خوشایند است و عوارض جانبی شیمی‌درمانی را ندارد. بسیاری از مردم در اثر سرطان می‌میرند درحالی‌که این راز همچنان حفظ می‌شود تا منافع شرکت‌های داروسازی به خطرنیافتد.

لیمو ترش را می‌توان به صورت‌های متفاوت مصرف نمود. قسمت گوشتی آن را خورد یا آب آن را مصرف نمود به صورت شربت و یا صور دیگر. جالب‌ترین خاصیت آن اثر ش بر روی کیست‌ها و تومورهاست . ثابت شده است که این گیاه، درمان‌گر همه‌ی انواع سرطان است. همچنین به عنوان یک ضد قارچ و عفونت‌ها و کرم‌ها محسوب می‌شود. فشار خون بالا را تنظیم می‌کند و و ضد افسردگی است و با استرس و اختلالات عصبی مبارزه می‌کند.

منبع چنین اطلاعاتی بسیارجالب است: یکی از بزرگ‌ترین تولیدکننده‌های دارو در دنیا. این کارخانه بزرگ دارویی فاش ساخته است که آزمایشات آزمایشگاهی که ازسال 1970 انجام شده است نشان می‌دهد که لیموترش سلول‌های سرطانی را در 12 نوع سرطان ازجمله سرطان روده، سیـ.ـنه، پروستات، ریه و پانکراس نابود می‌کند.

یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

سوگند به روز وقتی برآید و به شب وقتی آرام گیردکه من نه تو را رها کرده‌­ام و نه با تو دشمنی کرده‌­ام. ضحی 1-3 (ص 596)

افسوس که هر کس را به سویت فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او را که مرا به سخره گرفتی. یس 30 (442)

و هیچ پیامی از پیام‌­هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. انعام 4 (ص 128)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته‌­ام. انبیا 87 (ص 329)

و  مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم‌زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. یونس 24 (ص 211)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی‌­توانستی و نتوانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد، نتوانی از او باز پس گیری. حج 73 (ص 341)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشم‌هایت از وحشت فرو رفتند و قلب‌ت در گلویت افتاد و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک­‌هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم می­‌کنی اما به من گمانبردی، چه گمان­‌هایی. احزاب 10 (ص 419)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد، پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سویت بازگشتم تا تو نیز به سویم بازگردی، که من مهربان‌­ترین‌م در بازگشتن. توبه 118 (ص 206)

وقتی در تاریکی­‌ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می­‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  بازمرا با دیگری شریک کردی. انعام 63-64 (ص 135)

این عادت دیرینه­‌ات بوده است، هرگاه که خوشحال‌ت کردم از من روی گردانیدی و هروقت سختی به تو رسید،از من ناامید شده‌­ای. اسرا 83 (ص 290)

آیا برنداشتم از دوش‌ت باری که می­‌شکست پشت‌ت را؟ سوره شرح 2-3 (ص 596)

غیر از من کیست خدایی که برایت خدایی کرده باشد؟ اعراف 59 (ص 158)

پس کجا می­‌روی؟ تکویر 26 (ص 586)

پس از این سخن، دیگر به کدام سخن می­‌خواهی ایمان بیاوری؟ مرسلات 50 (ص 581)

چه چیز جز بخشندگی‌­ام باعث شد تا در برابر پروردگارت مغرور شوی؟ انفطار 6 (ص 587)

مرا به یاد می­‌آوری؟ من همان‌م که بادها را می‌­فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می­‌کنم تا قطره‌ه­ای باران از خلال آنها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره‌ی باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. روم 48 (ص 409)

من همان‌م که می­‌دانم در روز روح‌ت چه جراحت­­‌هایی برمی­‌دارد و در شب روح‌ت را در خواب به تمامی بازمی­‌ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی‌‌انگیزانم و تا مرگ‌ت که به سویم بازگردی، به این کار ادامه می­‌دهم. انعام 60 (ص 135)

من همانم که وقتی می‌­ترسی به تو امنیت  می‌­دهم. قریش 3 (ص 602)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. فجر 28-30 (ص 594)

تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. مائده 54 (ص117)

با تشکر از خانم مهندس قربان‌پور (صحت مطالب برگرفته از کلام پروردگار، بررسی و صفحات مربوطه طبق شماره از نسخه‌ی عثمان طه ذکر شده است)

سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه‌های 4 ساله کار می‌کرد، می‌خواست چکمه‌های بچه‌ای رو پا ش کنه ولی چکمه‌ها به پای بچه نمیرفت. بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل می‌کنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین.. بالاخره با هزار جابجایی و فشار، چکمه‌ها رو پای بچه می‌کنه و یه نفس راحت می‌کشه.

هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه‌ها لنگه به لنگه است. خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته، هرچه تونست کشید تا بالاخره بوت‌های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد. گفت ای بابا... و باز با همان زحمت زیاد، پوتین‌ها رو این بار دقیق و درست، پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت‌ها به پای بچه نمی‌رفتن و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که بوت‌ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه میگه این بوت‌ها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیر ش شده، با خستگی تمام، نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت‌های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت‌های تو کدوم‌ه؟

بچه گفت همین‌ها بوت‌های برادرم‌ه ولی مامان‌م گفت اشکالی نداره! می‌تونم پا م کنم. مربی که دیگه خون، خون‌ش رو می‌خورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت‌هایی رو که به پای این بچه نمی‌رفت، به پای اون کرد. یک آه طولانی کشید و بعد گفت خب حالا دستکش‌هات کجا ن؟ توی جیب‌ت که نیستن. بچه گفت توی بوت‌هام بودن دیگه خنثی

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

رفته بودم فروشگاه. یکی از این فروشگاه بزرگا. اسم نمی‌برم تبلیغ نشه براش! یه پیرمرد با نوه‌ش اومده بود خرید، پسر ه هی زرزر می‌کرد. پیرمرد می‌گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!

جلوی قفسه‌ی خوراکی‌ها، پسر ه خودش رو زد زمین و داد و بیداد.. پیرمرد ه گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه...

دَم صندوق، پسر ه چرخ دستی رو کشید چند تا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون!

من تعجب کرده بودم. بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کار ت درست‌ه! این همه اذیت‌ت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!

پیرمرده با این قیافه :| من رو نگاه کرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم من‌ه! اون تُخم سگ اسم‌ش سیامک‌ه!

چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه‌ی مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد.

روز اول یک شیرینی‌فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل‌فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟ فکر کنید. شما هم یک ایرانی هستید...

.

.

.

.

.

.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر ماشین آخرین مدل، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس چرا این مردک حمال الاغ مغازه‌اش را باز نمی‌کنه!!!

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

روزی با تاکسی عازم فرودگاه بودم. داشتیم در خط عبوری صحیح حرکت می کردیم که ناگهان یک خودرو، درست در جلوی ما با بی‌احتیاطی از محل پارک خود بیرون آمد. راننده تاکسی ترمز شدیدی گرفت، سر خورد و به فاصله‌ی چند سانتیمتری آن خودرو متوقف شد!

راننده‌ی خودروی خاطی سر ش را بیرون آورد و شروع به فریاد زدن کرد. راننده‌ی تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. او واقعاً با آرامش و دوستانه برخورد کرد. با تعجب از او پرسیدم چرا این رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین‌تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!

در آن هنگام بود که راننده‌ی تاکسی، درسی به من آموخت که هرگز فراموش نمی‌کنم و برایتان توضیح می‌دهم: قانون کامیون حمل زباله.

او توضیح داد که بسیاری از افراد، مانند کامیون‌های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم و ناامیدی در اطراف می‌گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می‌شود، به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می‌کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید و بروید. آشغال‌های آنها را نگیرید تا مجبور نشوید به افراد دیگری در محل کار، در منزل یا توی خیابان پخش کنید.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی‌دهند که کامیون‌های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند. افرادی را که با شما خوب رفتار می‌کنند، دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید. زندگی ده درصد چیزی است که شما می‌سازید و نود درصد نحوه‌ی برداشت شماست.

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر، از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت کرد ( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه‌ی دوید. بن‌بست یافت. خود را به خانه‌ای درافکند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم‌آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت. از بام به کوچه‌ای فروجست که در آن، طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه‌ی دیوار خوابانده بود. مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!

مَرد، هم‌چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر، سینه به سینه شد و بر زمین‌ش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کور ش کرد. او نیز نالان و خون‌ریزان به جمع متعاقبان پیوست!

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه‌ی قاضی افکند که ” دخیل‌م! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون راز ش فاش دید، چاره‌ی رسوایی را در جانب‌داری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان، یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می‌کنم. قاضی گفت: دَیتِ مسلمان بر یهودی، نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند! و چون یهودی، سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکوم‌ش کرد!

جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاک‌ش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضی گفت: پدر ت بیمار بوده است و ارزش حیات بیمار، نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جان‌ش را بستانی! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه‌ی سی دینار جریمه ی شکایت بی‌مورد محکوم کرد!

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد: هی ! بایست که اکنون نوبت توست! صاحب خر هم‌چنان که می‌دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. محکم‌کاری را، به آوردن مردانی می‌روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.

یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

چرا مجموعه‌ای از دوستان متفاوت را دارم ؟

چگونه می‌شود که با تمامی آنها ارتباط داشته باشم ؟

باور دارم که هر یک کمک می‌کنند تا یک بخش از شخصیت من نمایان گردد. وقتی با یکی از آنها هستم، بسیار آدم مودبی جلوه می‌کنم.

با دیگری دوست دارم جوک بگویم.

با یکی از آنان راجع به موضوعات مهم تبادل نظر می‌کنم.

با دیگری راجع به هر چیز ساده‌ای می‌خندیم.

با مجموعه‌ای دیگر در کافی شاپ می‌نشینم و قهوه و کیک می‌خورم.

با تعدادی دیگر در مهمانی‌های خانوادگی، شادمانه می‌رقصم.

به مشکلات یک دوست گوش داده، نظرات مشورتی  می‌دهم.

به نظرات دیگری که مرا موعظه می‌کند، گوش فرا می‌دهم.

به تعدادی از این دوستان، ایمیل می‌زنم و شاید هر چند ماه یک بار، همیدیگر را ببینیم و همینطور با هم تبادل نظر می‌کنیم.

برای چند نفر ایمیل می‌زنم و همیشه هم به یادشان هستم ولی آنها هیچ‌وقت جواب نمی‌دهند و بعضی‌هایشان کم جواب می‌دهند.

با بعضی از آنان به مسافرت رفته و با گرفتن عکس و فیلم، لحظات خوش مشترک را جاودانه می‌کنم.

بدین سان است که جعبه‌ی گنج من شکل گرفته. جعبه‌ای کامل از دوستان متفاوت. آنها دوستانی هستند که مرا بهتر از خودم درک می‌کنند. در روزهای خوب و بد، یاری می‌رسانند. آنها مانند قرص‌های ضد افسردگی هستند که هر یک را در روزی متفاوت مصرف می‌کنم.

پزشکانی که سال‌ها برای کشف راز طول عمر به تحقیق پرداخته‌اند، معتقدند وجود دوستان (مولتی ویتامین F ) برای استمرار سلامتی، یک الزام است. تحقیقات نشان‌دهنده‌ی این واقعیت است که افراد اجتماعی، ریسک افسردگی و سکته‌ی قلبی را تا 50 درصد کاهش داده و ظاهر شان تا سی سال جوا‌ن تر را نشان می‌دهد.

من از اینکه چنین مخزنی از ویتامین‌های F  را در اختیار دارم، خرسندم. برای دوستان‌مان ارزش قائل شده و همواره تماس‌مان را با آنها حفظ نمائیم. از اینکه ویتامین F  من هستی، خیلی خوشحال‌م.

یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

*یکی از شاگردان پرسید استاد! منطق یعنی چه؟

معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می‌زنم. دو مرد پیش من می‌آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف. من به آن‌ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید کدام‌یک این کار را انجام دهند؟ شاگردان یک زبان جواب دادند: خب مسلماْ کثیف‌ه!

معلم گفت: نه، تمیز ه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیف‌ه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می‌کند؟

- تمیزه !

معلم جواب داد: نه. کثیف‌ه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید: خب پس کدام‌یک از مهمانان من حمام می‌کنند‌؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیف‌ه!

معلم دوباره گفت: نه، هر دو! تمیز ه به حمام عادت دارد و کثیف‌ه به حمام احتیاج دارد. خب بالاخره کی حمام می‌گیرد؟ بچه‌ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو! معلم بار دیگر توضیح می‌دهد: نه، هیچ‌کدام! چون کثیف‌ه به حمام عادت ندارد و تمیز ه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درست‌ه، ولی ما چطور می‌توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می‌گویید و هر دفعه هم درست است. معلم در پاسخ گفت: خب پس متوجه شدید. این یعنی منطق! و از دیدگاه هر کس متفاوت است...

یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers